اصل چهار ترومن و آموزش عشایری و تاثیر آن بر قشقایی ها
اشکبوس طالبی
بخش چهارم –
از پایان جنگ دوم جهانی، شاه، آمریکایی ها و از همه بیشتر انگلیسیها به دنبال تعیین تکلیف با قشقایی ها بودند.* گاهی سیاست چماق عمده می شد و گاهی سیاست شیرینی. آنها راههای متفاوتی را نیز آزمودند. در گیری مسلحانه، بمباران ایلات درکوچ بهاره، دستگیری و تبعید رهبران ایل، انتصاب ایلخان جدید، اداره پنج طایفه اصلی ایل توسط افسران انتظامات ارتش و ژاندارمری، استخدام خان های درجه دو به عنوان مشاور دستگاه ها و خرید آنها به عنوان ساواکی، استخدام فرماندهان چریکهای ایلی وابسته به ژاندارمری (بخوانید سپاه پاسداران عشایر) و حتی تخته قاپو کردن (یکجا نشینی اجباری) ایل و حتی کوچاندن اجباری طوایف مسلح و مبارز قشقاییها تحت نظارت ارتش و ژاندارمری* و…)همان سیاستی که در مورد سرخپوستان آمریکا بکار گرفته می شد) اما هیچکدام موثر نبودند.
مشاوران آمریکایی «اصل چهار ترومن» از سالها ی ۱۳۲۷ به طور آرام در همه جا، تهران، تبریز، اصفهان، شیراز و کرمانشاه و… حضور داشتند، و به نوسازی آموزش و پرورش ومبارزه با مالاریا و توسعه بهداشت همگانی کمک می کردند. در متن نانوشته این برنامه، شیوه های جدید و ناشناخته نئوکلیانسم، یعنی برنامه های امپریالیسم نو خفته بود.
این برنامه اصل چهار، با هدف ایجاد کمربند سبز نانوشته ای بود در قبال نفوذ اتحاد جماهیر شوروی آن روز. کمک های اصل چهار ترومن، نوسازی کشورهای خط مقدم این جبهه بخصوص ایران – ترکیه – یونان و مصررا درمرکز توجه قرار داده بودند. کمک به توسعه بهداشت و نوسازی آموزش و پرورش و آموزش همگانی و رایگان در حقیقت چتر حمایتی سیاست ضد کمونیستی برنامه ریزان آمریکایی بود.
درسال ۱۳۲۸ یک تیم زبده امریکایی برای نوسازی مدارس ایران و چگونگی ایجاد مدارس برای ایلات کوچرو دست به یک تحقیقات میدانی وسیعی زدند تا حکومت ایران را در این امر یاری کنند. یکی از موضوعات اصلی این تحقیق چگونگی ایجاد مدارس در ایلات بود که قشقایی ها توجه ویژه ای را به خود معطوف کرد.
پیشنهاد این گروه برای اموزش عشایر این بود که تجربیات آمریکا در مورد آموزش سرخپوستان بعنوان مدل اولیه طرح مورد بررسی قرار گیرد و دست آوردها و شکست ها به دقت بررسی شوند. اولین قدم برای عملی ساختن این پروژه مطالعه همه جانبه ایل از دیدگاه اقتصادی، فرهنگی و مردم شناسی است و سپس پیدا کردن افراد بومی تحصیلکرده که بتواند با کمک دولت و تیم های آموزش و پرورش آمریکایی، در اسرع وقت برنامه را شروع کنند.
اولین پیشنهاد این گروه ایجاد مدارس سیار ایلی بود که مدرسه همراه ایل بتواند کوچ کند (۱۳۲۸).
مشاوران آمریکایی بدنبال افراد باهوش و تحصیلکرده محلی بودند تا با تجهیز و حمایت آنها بتوانند برنامه های عریض و طویل و طولانی خود را به پیش ببرند. آنها در فارس آقای بهمن بیگی را کشف کردند و به او نزدیک شدند. او که خود درد مردم داشت و دلبسته یاد گرفتن و یاد دادن بود به این درخواست روی موافق نشان داد. (لوئیس بک)
از سالهای ۱۳۲۹ مطابق ۱۹۵۲ میلادی، مشاورین آمریکایی، میدان عمل وسیعتری یافتند ودر مشاوره دادن به حکومت مرکزی و برنامه ریزی آ موزشی و برنامه های کلان داخلی و خارجی نقش های بیشتری گرفتند. گذار از جامعه فئودالی و پیشگیری از نفوذ ایده های کمونیستی و جمع آوری اطلاعات در مورد دستگاه های اطلاعاتی آلمان ها، از هدف های اصلی مشاوران آمریکایی بود.
در رابطه با قشقایی ها ، بالاخره با صلاحدید این مشاوران در تهران و شیراز ( بخصوص( Mr. Goodwin نمایندهCIA و (William E. Warne)*نماینده اصل 4 ترومن، راه درازفرهنگ زدایی، (acculturalization) ویا استحاله فرهنگی (assimilation ) در برنامه آنها قرارگرفت. ( اشکبوس طالبی- همانجا)
اجرای چنین برنامه ای، احتیاج به امکانات مالی، کادرآگاه بومی و حمایت دولتی و ایلی داشت. آقای بهمن بیگی کادرمورد نیازبومی بود که به دنبالش می گشتند.
آقای بهمن بیگی از دانشگاه تهران درحقوق فارغ التحصیل شده بود و به چم وخم زندگی پایتخت و روشنفکران آن آشنا شده بودو حتی در دورانی کوتاه به عضویت حزب توده درآمده بود. با چهره هایی چون هدایت، نیما، آل ا حمد، گلستان ،افشار یزدی، دکتر صورتگر، ابطحی، رسول پرویزی و باهری رفت و آمد کرده بود و به نبض روشنفکران تهران آشنا بود. (مصاحبه امین فقیری با بهمن بیگی (۱۳۵۸).
او خود ازخان های درجه دوم قشقایی محسوب می شد که در کودکی با خانواده خود و گروهی بزرگ از خوانین قشقایی به تهران تبعید شده بودند. اوبه غیراز ترکی و فارسی به زبان های انگلیسی و آلمانی هم آشنا شده بود. لذا ایشان شخصی بود که برنامه ریزان اصل چهار ترومن بدنبالش می گشتند. هم آشنا به چم وخم زندگی شهری هم خان زاده ایلی و هم روشنفکر مورد قبول مرکز و هم آشنا به زبان انگلیسی و آلمانی.
بهمن بیگی، به زودی جذب شدند وطبق گزارش Hendershot Clarence در کتاب Politics, Polemics and Pedagogy در صفحه 89 ، ّبهمن بیگی پس از فارغ التحصیل شدن از دانشکده حقوق در تهران برای یک مسافرت 6 ماهه مخفی و دیدار از مدارس سرخپوستان به امریکا مسافرت می کنند وبه کمک دانشگاه یانگ در ایالت یوتا از مدارس قوم هوپی در آریزونا دیدن می کند و سخت تحت تاثیر برنامه های آموزشی سرخپوستان قرار می گیرد. او با یک برنامه هدفمند ( mission ) به ایران بر می گردد تا برای عشایر قشقایی ، مدارس سیار بسازد. بنا به گزارش هندر شات ، بهمن بیگی از این تاریخ رسما درلیست حقوقی اصل چهار جای گرفتند وبه عنوان مترجم و مشاور گروه اصل 4 به این طرف و آن طرف می رفتند و گاهگاهی هم مسئولین اصل 4 شیراز و تهران را به اردوی خوانین می بردند ودر دیدارهای آنها با ناصرخان قشقایی نقش مترجم را ایفا می نمودند. در حمله حزب برادران به کارمندان اصل 4 آمریکایی در شیراز که در بهار 1330 اتفاق افتاد ، ایشان موفق شدند تا آنها را از دست مهاجمین نجات داده و به باغ ارم برده و تحت حمایت خوانین قشقایی قرار دهد . در این دوره بهمن بیگی به عنوان دستیار آقای Bryant مسئول اصل 4 استان فارس خدمت می کرد (William Warne در کتاب Politics……) .
لوییس بک مردم شناس آمریکایی می گوید: از آن پس این آمریکایی های نجات یافته هر سال در آن روز، کلاه قشقایی سر می گذارند و خودشان را قشقایی می نامند.
در زمانی که تیم نظامی- اطلاعاتی آلمان ها در اردوی ناصر خان بودند، آقای بهمن بیگی در نقش مترجم در اردوی ناصر خان بود وخود کم وبیش در کتاب های بخارای من، ایل من و اگر قره آغاج نبود، توضیح داده است.
شولزه هولتوس، افسر اطلاعاتی آلمان ها نیز در کتاب خاطرات خود، اشارات زیادی در این مورد دارد.
درحقیقت برآمدن آقای بهمن بیگی همزمان است با افول قدرت خانواده جانی خانی یا شاهیلو و سایر خوانین درجه یک قشقایی و این دو درتضاد و نا هماهنگی با یکدیگر قرارداشتند. اوج یکی همراه است با افول دیگری. (گرکین پور). البته این دگرگونی و جابجایی، با سوِء ظن وتلاطم نیزهمراه بود. تغییر با آرامی پیش نمی رفت و مقاومت های خونین و بحران ها فرونمی نشستند.
از طرف دیگر، مشاوران آمریکایی و ایرانی، راه چاره را در آموزش نسل جدید قشقایی یافتند و حکومت شاه را قانع کردند که با قشقایی ها باید چاره ای دیگر بیندیشند و برنامه «آسیمیلاسیون» (یا استحاله فرهنگی) قشقایی ها در جامعه بزرگ و نوپای مدرن ایران را با حوصله زیاد اجرایی کنند. آنها تاکید می کردند که این راهی طولانی ولی نتیجه بخش است.. آقای محمد بهمن بیگی شخصی بود که این مهم به عهده اش گذاشته شد* او یکی از اعضای تیم سه نفره ای بود که ماه ها در شیراز و تهران به چاره اندیشی ورای زنی می پرداختند. Bryant از طرف اصل ۴ درشیراز، آقای فاطمی از طرف دولت وبهمن بیگی از طرف قشقایی ها.
درست درهمین ایام است (۱۳۳۰) که Glen Gagon از دانشگاه Young ازایالت یوتا در راس یک تیم آموزشی، به شیراز می آید و با بهمن بیگی ملاقات می کند. این استاد دانشگاه، خود مبتکر آموزش کودکان سرخ پوست درایالت آریزونا بوده وخود نیزبه تازگی، تز دوره فوق لیسانس خود را در مورد آموزش کودکان قشقایی و باصری در مدارس سیارعشایری به پایان رسانده بود (۱۹۵۱). حتی قبل از بر پایی (تعلیمات عشایری) در فارس.
ایشان جانشین Bryant اولین مسئول آموزشی اصل چهار در فارس بود ،که در رستورانی در شیراز، آقای بهمن بیگی را ملاقات می کند و همکاری نزدیکی بین آنها به وجود می آید بعد دست بهمن بیگی را توی دست گی گن می گذارد.. این شخص ایرانی که بهمن بیگی را بهBryant معرفی کرده هنوز نا شناخته مانده است.
دکتر lois Beck که خود رئیس بخش مردم شناسی دانشگاه واشنگتن در سنت لوئیس است و سالها در ایل قشقایی زندگی کرده و چندین کتاب معتبر در مورد قشقایی ها نوشته در صفحه ۲۷۳ کتاب تحقیقی خود نیز می نویسد که: آقای بهمن بیگی در اواخر سال ۱۳۲۹و اوایل سال ۱۳۳۰ (دو سال قبل از کودتا) به طور مخفیانه با همراهی دکتر Gagon به ایالت آریزونا می روند تا از نزدیک برنامه های آموزشی سیار سرخ پوستان قوم هوپی (Hoppi) و ناواهو رامشاهده کنند واز آن برنامه ها برای با سواد کردن قشقایی ها، تجربه اندوزی کنند. این مسافرت مخفی حدود ۶ ماه تا یک سال طول می کشد. بنظر می رسد که خانم دکتر لویس بک از مسافرت دوم بهمن بیگی گزارش می دهد که با مشاورت خسرو خان و وپذیرش آمریکایی ها انجام شده است که بهمن بیگی با ۳ خانزاده دستچین شده در معیت ناصرخان به امریکا می روند. (ولی خود بهمن بیگی از این مسافرت ها، به روشنی سخنی به میان نمی آورد و از مسافرت دیگری که بعدها به آمریکا کرده سخن گفته است.) اما ایشان در مصاحبه ای به انگلیسی، در دفتر کارش در شیرازدر اسفند ۱۳۵۴ با خانم کارولین تامپسون رئیس انجمن ایران و آمریکا، گفته است که در سال ۱۳۲۹ در ایا لات متحده بوده و یکسال بعد یعنی در سال ۱۳۳۰ به ایران باز گشته است.
در جایی دیگر در همین مصاحبه می گوید: “در سال ۱۹۵۸ میلادی مطابق با ۱۳۳۶ (سال شروع دانشسرای عشایری در شیراز) یکبار دیگر به آمریکا مسافرت کرده و از اداره امور سرخپوستان در واشنگتن دیدارکردم و مسافرتی هم به غرب آمریکا نمودم و کارهای قبایل ناواهو وهوپی را مورد مطالعه قرار دادم. ضمنا از نیو مکزیکو، آریزونا و یوتا هم دیدن کردم و از یک مدرسه حرفه ای در شهر کانزاس بازدید کردم. آنها خیلی سخت برای آموزش سرخپوستان فعالیت می کردند…” یکبارهم در مصاحبه ای با امین فقیری معلم و نویسنده معروف شیرازی، در پرسش تیز هوشانه او میماند و می گوید: “بله رفتم به آمریکا ولی نه برای تحقیقات. مرا دعوت کردند تا بروم آنجا و دست آوردها ی تعلیمات عشایر را درمورد آموزش سرخپوستان به آنها یاد بدهم و…. (ویژه نامه هنگام ۱۳۸۴). البته این پاسخها ضد و نقیض اند و با واقعیات تطبیق نمی کنند. چرا که ایشان در اواخرسال ۱۳۲۹ به این مسافرت می روند و هنوز تعلیمات عشایری شروع نشده بود. دانشسرای عشایری در سال ۱۳۳۶ در شیراز شروع شده است. و ایشان منطقا نمی توانسته در آغاز تاسیس دانشسرای عشایری یکسال تمام هم در آمریکا بوده باشند و از چندین ایالت در شرق و غرب و مرکز آمریکا از برنامه های آموزش سرخپوستان دیدن کرده باشند. اشاره آقای بهمن بیگی به قبیله ناواهو هم قابل تامل است. قبیله ناواهو یکی از قدرتمندترین قبایل سرخپوست هاست که سیاست های تخته قاپو (یکجا نشینی)در مورد آنها با موفقیت اجرا شده و این قبیله در جنگ جهانی دوم، در سرکوب ژاپنی ها، به ارتش آمریکا کمک های زیادی ارایه کرد. (رضا قویدل- نیویورک)
آقای دکتر تقی فرور (۲۰۰۷) و همکارش دکترGrazia Borrini در کتاب پژوهشی خودشان در سازمان ملل: مشارکت در قدرت (Sharing – The Power۲۰۰۷)، نیزبه این سفر بهمن بیگی و دیدار ودرس آموزی از تجربیات مدارس سیار قوم هوپی در آریزونا اشاره می کنند ولی تاریخ دقیق آن را نمی گویند!
در بازگشت از این سفر اولیه است که تیم سه نفره به طور جدی تر دست به کار می شود تا برنامه ها را پیش ببرند. آنها ابتدا، چهار مدرسه شبانه روزی در شیراز بنا کردند که مورد حمایت خان ها واقع نشد. مشاورین اصل چهار به این فکر افتادند تا مدارسی سیار برای بختیاری ها و قشقایی ها درست کنند. اعضای اصلی این تیم، Gelen Gagon مسئول جدید برنامه آموزشی اصل چهار ترومن در شیراز، تقبل می کند امکانات تهیه چادر، زیلوو لوازم تحصیلی را فراهم کند و آقای فاطمی از طرف حکومت پهلوی قبول می کند تا بخشی از حقوق معلمین و کتاب های درسی راتهیه کند و بهمن بیگی و دو خان قشقایی (زکی خان و زیاد خان دره شوری)هم بخشی دیگراز حقوق و مخارج معلمان را برعهده بگیرند. ولی هنوز اداره این مدارس عشایری در فارس تحت سرپرستی دکتر Gagon است که مغز متفکر و تئوری پرداز این برنامه است. او خود در پایان نامه خود چگونگی اجرای مدارس سیار عشایری Moving Tent schools for Qashghai and Basseri را تشریح کرده است.
فلسفه مدارس عشایری سیار با چادر های سفید در قلب سیه چادرهااز هرکجا و از هرکس که نشات گرفته بود، بطور نمادین آغاز پیروزی سفیدی بر سیاهی و سرآغاز پیروزی دانش بر تاریکی جهل ونادانی قلمداد می شود.
خبر گزاری رویترز، در خبری که در سال ۱۳۳۲ از ایران گزارش می کند، Glen Gagon را مبتکر راه اندازی و مدیر مدارس عشایری معرفی می کند و هنوز ازآقای بهمن بیگی اسمی به میان نمی آورد (نوروز درداری). اما آقای بهمن بیگی با تکیه برتجربیات و مشاهدات عینی خود از زندگی عادی مردم ایل و آشنایی نزدیک با اندیشه های متفکران وسیاستمداران پایتخت، به این نتیجه رسیده بود که دگر گونی زندگی قشقایی ها فقط از طریق سواد آموزی میسر است. باید قلم ها را جانشین تفنگ ها کرد. ایشان در حقیقت، ازتغییر سیاست مشت های آهنین رضا شاه، به سیاست اصلاحات و درهای باز در زمان محمد رضا شاه، نهایت استفاده را در اجرایی کردن آموزش عشایر فارس به کار گرفت.
آقای بهمن بیگی، در سال ۱۳۲۴ در کتاب “عرف و عادت در عشایر فارس”، به روشنی نظرات خود را بیان کرده و از مسئولین فرهنگی تقاضای کمک نموده بود. ایشان با استفاده ازاین زمینه ها و با آشنایی به زبان انگلیسی و چم وخم جامعه ایلی و با تیز هوشی استثنایی خود توانست اعتماد دو تن از کلانتران بزرگ قشقایی، دولتیان، شاه، برنامه ریزان اصل چهار ترومن را یکجا به دست آورده ودر پیشبرد فورمول حل مسئله قشقایی ها، نقش خود را بازی کند.
بالاخره، اولین مدارس سیارعشایری به کمک پاره ای از خوانین و کدخدایان قشقایی، از سالهای ۱۳۳۰ آغاز به کارمی کنند و با نشیب و فرازهایی چند ساله حل مشکل یافتن معلم های ایلی، سرانجام حکومت در سال ۱۳۳۳ قبول می کند تا مسئولیت آموزش کودکان قشقایی و باصری را در هیات وزیران قانونی کرده و اعتبار لازم را فراهم کند. Hendershot,Clarence می گوید: “از این به بعد نقش اصل چهار کاهش پیدا می کند و آقای بهمن بیگی رسما به عنوان مسئول آموزش عشایری به استخدام وزارت آموزش و پرورش در می آید.
پس از نشیب و فراز چند ساله ای، بالاخره طرح ایجاد اولین دانشسرای تربیت معلم عشایری از طرف اداره کل آموزش و پرورش فارس به شورای عالی فرهنگ در تهران فرستاده شد و چندی بعد به تصویب رسید. و این دانشسرا با ۴۳ نفر دانش آموزپسر در مهرماه ۱۳۳۶ در شیراز، برای قشقایی ها و باصری ها شروع به کار می کند و آقای بهمن بیگی از طرف وزارت آموزش و پرورش کشور، مسئول دایره تعلیمات عشایری می شود که در طبقه دوم اداره آموزش و پرورش استان فارس در دو اتاق تو درتو کار خود را شروع می کنند. آقای کاظمی از طایفه باصری و بیژن بهادری از طایفه کشکولی نادر فرهنگ از طایفه دره شوری از اولین یاران بهمن بیگی در این دگرگونی اجتماعی بودند.
او همچون بند باز ماهری روی ریسمان شکننده ای درهوا راه میرفت. یک اشتباه و یا محاسبه عجولانه می توانست همه چیز را به هم بریزد و دوباره آتش جنگ شعله ورشود.
حکومتیان، شاه و آمریکایی ها نیز چنین چیزی را نمی خواستند و قشقایی ها نیز، بدنبال آرامش بودند. و بهمن بیگی با هوش تر از آن بود که این فرصت را از دست بدهد.
موفقیت سیستم آموزش عشایردر قشقایی و باصری، به زودی باعث گسترش این سیستم سواد آموزی به سایر نقاط حساس عشایری ایران مثل کردستان، بلوچستان، بختیاری، اورومانات کرمانشاه، شاهسون ها، اعراب حومه سوسنگرد، کهگیلویه و بویراحمد، و … می شود. اما موفقیت برنامه های آموزش عشایر، درهیچ کجا به اندازه موفقیت این برنامه در فارس نبود.
در گیرودار این تحولات، ملی شدن مراتع و جنگلها و تقسیم اراضی مالکین و قدرت گیری دهقانان، تکانه های گسترده ای را در منطقه فارس به وجود آورد. برزمینه این تحولات، بخشی از خوانین و طبقه فرمانروایان، که خود ارباب های بزرگی بودند، در برابر این اصلاحات و تغییرات، دست به مقاومت زدند و درسنگر دفاع از هویت فرهنگی قشقایی و ایلی، (درحقیقت مخالفت با اصلاحات ارضی)، شورش های چندی را دامن زدند که شاید مقاومت مسلحانه حبیب خان شهبازی رئیس طایفه سرخی وهمکاری ابراهیم خان نمدی از ایل عمله از بهمن خان بهادری قشقایی در خلع سلاح چند پاسگاه ژاندارمری در حوزه قشقایی ها و مقاوت باصری ها به رهبری محمد خان ضرغامی وضرغامپورها و ناصرخان طاهری در ممسنی و بویر احمد ازاین نمونه ها باشند. درگیرو داراین نا امنی ها وشورش های ایلی در مخالفت با اصلاحات ارضی شاه، بعد ها، در یک راه بندان در تنگاب فیروز آباد، یکی از مهندسین بنام اصلاحات ارضی (ملک عابدی) بطور اتفاقی کشته شد و دکتر ارسنجانی مسئول اصلاحات ارضی در کشور، استان فارس را هسته اصلی فئودالیزم وخوانین تبعید شده قشقایی ها را عامل شورش های عشایری فارس قلمداد کرد و دوباره خصومت بین حکومت مرکزی وعشایر جنوب شعله کشید.
در فارس یک حکومت نظامی نانوشته بر قرار شد. سران ایلات مجاوربه جوخه اعدام کشیده شدند. سهراب خان کشکولی و محمد حسین خان قشقایی از قشقایی ها، به زندان افتادند وسهراب خان و منوچهر خان بهادری قشقایی تبعید شدند. ایل راه ها – چشمه سارها – تنگه های صعب العبور، ییلاق ها و قشلاق ها در محاطره ارتش و ژاندارمری و چریکهای محلی- دولتی قرار گرفت. خلع سلاح عشایر فارس بدون درنگ در برنامه دولت قرار گرفت. تقسیم املاک خوانین و فئودالهای قشقایی در اسرع وقت و بصورت ضرب الاجل اجرایی شد و محمد رضا شاه تصمیم گرفت تا در میان این همه ناامنی در معیت چندین اسکادران هواپیماهای جنگی و تانکهای ارتشی درشهریور۱۳۴۲ ازفیروز آباد دیدن کند و با چند خانواده دست چین شده قشقایی سلام وعلیک کرده واظهار داشتند که دیگر فیودالیزم و خانخانی در فارس امکان زندگی ندارد و چنین وانمود کردند که همه چیز در کنترل دولت و همه جا درامن وامان است. (نشان دادن امنیت روانی).
در همین گیرودار، گروهی ازقشقایی های جوان نیز با الهام گرفتن ازانقلاب های کمونیستی کوبا وچین، و با بهره گیری تبلیغاتی کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج و سازمان های انقلابی چپ، مخفیانه به جنوب آمدند تا شورش ها و مقاومت های مسلحانه ایلی موجود را که بهمن بهادری قشقایی (خواهر زاده خسرو خان) در راس آن قرار گرفته بود، سازماندهی کرده وبه اصطلاح شهرها را از طریق روستاها وایل ها به محاصره درآورند و حکومت مرکزی را به عقب برانند. شاید بتوان گفت که بهمن بهادری از نخستین کسانی بود که برنامه جنگ چریکی کوهستانی را بر علیه حکومت مرکزی به تجربه در آورد و با پیوستن ایرج و عطا کشکولی، به این مبارزه، نمونه ای جدید از تلاش های چریکی صحرایی- کوهستانی در جنوب ایران را اجرایی کردند که علیرغم تلاش های بسیار، ومقاومت های چند ساله در جنوب، مجال گسترش نیافتند.
تب نا امنی بالا گرفته بود وبخشی از قشقایی ها در انتظار باز گشت مخفیانه خسرو خان قشقایی به ایل بودند تا شورش های پراکنده را سازماندهی کرده گسترش دهند. همزمان با این نا آرامی ها و خشکسالی ها، گروه های پراکنده ای از طایفه عمله و سایر طوایف، نیز دست به یاغیگری زده و هر از گاهی با ژاندارم ها و نیروهای ارتشی به جنگ و گریزپرداخته، راه های ارتباطی بین شهری را بسته و به اموال و ذخایر دولتی دست اندازی کرده ودر یکی دو مورد آنها را به نفع ایلاتی های قحطی زده مصادره کردند که این عصیان ها و شورش های خود جوش ایلی، عمدتا فاقد برنامه و سازمان دهی بودند و طبیعتا نمی توانستند ادامه دارو گسترده شوند. شورش های برادران موصلو (خوردل و بستان)، مسیح بلوردی و دشتی گله زن، محمد نوروزششبلوکی، بولوت جعفرلو و دیگران از آن جمله اند)*. مردم عادی قشقایی ازاین نابسامانیها به سختی آسیب می دیدند و این گونه جنگیدن دایمی و نا امنی را مناسب زندگی عادی خود نمی دیدند و به دنبال راه فرجی بودند.
گسترش سواد آموزی کودکان عشایری در نقاط مختلف ایران و موفقیت چشمگیر این برنامه در فارس و بویراحمد، امریکا، شاه و قشقایی ها را ذوق زده وخوشحال کرده واعتماد به بهمن بیگی را بیش از پیش تضمین می کند و نام بهمن بیگی و سیستم آموزش عشایری مرزهای ایران را در می نوردد و به سازمان ملل می رسد.
آقای بهمن بیگی با تیزهوشی تمام شرایط آن روز جامعه ایران و قشقایی را به خوبی باز شناخت ودرتیم برندگان، نه در تیم بازندگان درمسیرآن به پیش رفت واین تحول تاریخی را سرعت بخشید. او مبتکر شیوه جدیدی درتعامل فرهنگی ایل و شهرشد و مبتکر شیوه ای موفق و نیازموده در مبادلات سیاسی ایلات بخصوص قشقایی ها و حکومت مرکزی بود و این دو مرکز قدرت را به هم نزدیک کرد. واین کار کوچکی نبود. یک سنت شکنی نیازموده بود. وی توانست تا حدی با حفظ ساخت جامعه ایلی، قشقایی را حفظ کرده وبر ترس و بی اعتمادی حکومت مرکزی و قشقایی ها پلی را ایجاد کند تا نو و کهنه، سنت و مدرنیته در کنار هم و با هم زندگی کنند واین نمی توانست به سادگی عملی شود مگر با ایجاد یک طبقه جدیدآموزش دیده و نو پا در جامعه قشقایی و باصری. طبقه متوسط نیمه شهری نیمه روستایی با فرهنگ ایلی که دیگر نمی خواست آدم خان یا آدم ایل باشد و (می خواست آدم خودش باشد) ولذا این طبقه جدید که گرایش به مدرنیته هم داشت، تن به تصمیم گیری های فردی خان یا کلانتر منطقه یا تصمیم گیری های فردی ایلخان باز گشته از تبعید نمی داد.
جامعه قشقایی، برای اولین بار در تاریخ چند صد ساله و یا به قولی چندین هزار ساله خود، آرام آرام، به یک جامعه چند صدایی تبدیل می شد. چرا که نسل جدید قشقایی هم پسران و هم دختران، به سرعت با سواد می شدند و با شیوه های زندگی شهر نشینی، انس والفت می گرفتند و برترس و بیگانگی خودشان مسلط می شدند ومیدان زندگی شان فراختر وافق دیدشان گسترده تر می شد و آرام آرام از شیوه زندگی مادران و پدران شان فاصله می گرفتند.
این تغییرات جدید در روان شناسی اجتماعی ایل، زمینه ساز تضاد بیشتر دستگاه تعلیمات عشایر با خوانین قشقایی شد هرچه نسل قدیم تر به خوانین نزدیکتر می شدند، نسل جدید تر از آنها فاصله می گرفتند. این دو گانگی و تضاد هنوزهم، تن به سازش نداده است. لذا خوانین آرام آرام قدرت و هیبت خود را از دست دادند و به ناگاه تنها ماندند و از حمایت مادی و معنوی توده جوان قشقایی بی نصیب شدند. چرا که این نسل جدید آموزش دیده و گسترش یافته قشقایی دیگرمایل نبودند به شیوه قدیم چادرنشینی- سنتی زندگی کنند و از خان ها فرمان بگیرند. در حقیقت برنامه های درازمدت Glen Gagon و محمد بهمن بیگی به نتایج پیش بینی شده خود می رسیدند. و بذرهایی که کاشته بودند، بار می داد و جامعه قشقایی به غلط و یا درست از درون تغییر می کرد وچند صدایی می شد وبه سیستم زندگی شهری نزدیک می گردید یا بکلی در آن حل می شد. جوانان و فرهیختگان قشقایی هنوز نتوانسته اند با یک مطالعه علمی بیطرفانه، این تغییرات و تحولات جامعه قشقایی را واکاوی کرده وجنبه های مثبت و منفی این دگرگونی ها را روشن کنند.
نقش جدید زنان و دختران ایل در دگرگونی ساخت خانوادگی و ساختار ایل:
جامعه قشقایی آرام آرام چند صدایی می شود.
در بحث های پیشین به عوامل چندی اشاره کردیم که هفتاد سال گذشته در تغییر ساخت اجتماعی- اقتصادی جامعه قشقایی دخیل بوده اند که بدین قرار بودند:
۱- اصلاحات ارضی و ملی شدن مراتع و جنگل ها و محدود شدن مراتع و بسته شدن ایل راهها
۲- توسعه آموزش و پرورش همگانی دربین قشقایی ها و نقش آفرینی آقای بهمن بیگی و دستگاه تعلیمات عشایری
۳- برنامه های حکومت برای یکجا نشین کردن قشقایی ها در سرحد
۴- پیدا کردن کار تمام وقت و کسب در آمد بیشتر در در شرکت های تعاونی و بخش کشاورزی و صنعتی
۵- خشکسالی ها و پایین آمدن سطح تولید دامی با ورود گوشت ارزان از خارج
۶- توسعه شهرها و جاده ها و گسترش مدرنیته (در بخش فرهنگی نه صنعت)
اما عامل دیگری که باعث تغییرات کمی و کیفی در ساختمان ایل قشقایی شد، ورود دختران و زنان قشقایی به آموزش، تحصیل و کسب مهارت های جدید شهرنشینی بود که بافت خانواده سنتی و پدرسالاری در ایل را تا حدی تغییر داد. گرچه این گذار با تانی و احتیاط اتفاق می افتاد.
بنا به سرشماری مرکز آمار ایران (سال ۱۳۶۶) “نسبت دختران باسواد به پسران، در مقطع سنی ۹-۶ سالگی و۱۴-۱۰ سالگی، حدود ۱۰%کمتراست”.یعنی در برابر۱۰۰ نفر کودک و نوجوان مدرسه رو پسر، حدود ۹۰ نفر دختر در محدوده همین سنین به مدرسه می رفته اند که خود گویای تغییر کیفی در ساخت جامعه و تغییر در نگرش مردان و زنان ایل در مورد دختران است. اگر همین یک عامل را با سالهای ۱۳۳۶ (سال تاسیس دانشسرای عشایری) با سال ۱۳۴۳ (یک دوره هفت ساله) مقایسه کنیم، می بینیم که هنوز یک نفر دختر عشایری و یا قشقایی به دانشسرا شرکت نرفته است در سال ۱۳۴۳ حدود صد جوان پسر عشایری و قشقایی از خیل هزاران داوطلب به دانشسرا پذیرفته شده اند اما تعداد دختران پذیرفته شده در دانشسرا فقط ۶ نفراست که فقط دونفرشان قشقایی هستند و هر دو خانزاده و تحصیلکرده شهری. در حقیقت اگر نسبت جوانان باسواد پسر را به دختران مقایسه کنیم چیزی حدود ۱۰۰ به صفر است و این پدیده تکان دهنده نشان دهنده نگاه جامعه کوچنده مردسالار و سیستم اقتصاد معیشتی مبتنی بر دامداری است که دختران حتی در سنین خردسالی عامل تولیدی خانواده است و احتیاج به مدرسه رفتن ندارند. یعنی جامعه کاملا در چهار چوب سنتی خود و پدرسالارانه بوده است.
در همین سال (۱۳۶۶) و مبتنی بر همین آمار نسبت مردانی که کوره سوادی داشتند در گروه سنی ۵۰ سال به بالا، به زنان ۱۰ به ۱ بود. یعنی ۸۵.۱% مردان و کمتر از ۱% زنان. این نسبت در همین گروه سنی با تحصیلات متوسطه رقم ۷.۷% پسران و صفر در صد دختران را نشان می دهد. (احمدی، محمد: تحول و تحرک اجتماعی در ایل قشقایی ص۱۴۴-۱۴۶ بر گرفته از سازمان برنامه و بودجه استان فارس).
در یک محدوده زمانی بیست ساله، تعلیمات همگانی عشایری در کنار سایر عوامل یاد شده چهره نسل جوان قشقایی و سایر عشایر فارس را از نظر سواد آموزی تغییر داد و آرام آرام نگرش ایلی را به نگرش شهری نزدیک کرد که سبب تغییر بنیادی در خانواده ها شد.
این جمعیت جوان ومیان سال تحصیلکرده و ماهر، زندگی متفاوتی را طلب می کردند و زندگی شهرنشینی را بر زندگی سنتی و یا کوچ نشینی ترجیح می دادند به آموختن زبان فارسی و کار در ادارات دولتی، رغبت بیشتری نشان می دادند.
جامعه کوچرو قشقایی در این برهه زمانی (۱۳۶۶) با ۳۷ درصد جمعیت آموزش دیده از تمام عشایر کوچنده کشور (۲۷%) پیشتاز شد. (همانجا ص ۱۴۴) و حتی از بلوچ ها و کرد ها جلو افتاد. فقط بختیاری ها (مجموعه لرها) وضع بهتری داشتند چرا که آنها توانسته بودند با حفظ هویت قومی خود وارد جامعه شهری شده و از مواهب دنیای مدرن بهره مند شوند. که خود بحث بسیار پیچیده ای است که امید وارم فرهیختگان لر در این میز گرد ما را آموزش دهند.
نسل جدید به سمتی هدایت شد که می خواست برای خود صدایی داشته باشد وسرنوشت خودش را خود به دست بگیرد، گرچه این صدا ها به اندازه کافی رسا نبودند .
اولین دخترانی که از قشقایی ها، طوایف لر و عرب و باصری به دانشسرا ی عشایری وارد شدند در دوره ششم دانشسرا یعنی سال ۱۳۴۱ بود. در این سال فقط شش نفر وارد دانشسرا شدند که عمدتا دختران کدخدایان و بزرگان ایل بودند که ساکن روستا ها و یا شهر ها شده بودند و دیگر کوچرو نبودند. .پروین ایلامی از دشمن زیاری، گردآفرین بویر احمدی از ایل بویر احمد، قمر شیبانی و زینت سهامپور از خمسه و اقدس موسوی بودند که از اولین طلایه داران تربیت شده در دانشسرای عشایری بودند هنوز پای دختران قشقایی به دانشسرا نکشیده و یا نرسیده بود (یوسفی، امراله- نادری، محمد: دانشسرای عشایری از طلوع تا غروب. ص ۶۶ -۶۵).
ولی در همین حال تعداد پسران ۸۱ نفر بودند. حضور دختران کمتر از ۱% بود. اولین هویت طلبی و صدای
متفاوت از خانه خود بهمن بیگی شروع شد!
پروانه بهمن بیگی را می توان از اولین دختران قشقایی قلمداد کرد که می خواست خودش باشد و برای زندگی خودش تصمیم بگیرد. با هویت خودش زندگی کند نه با هویت پدرش. گرچه این (خود بودن و برای خود بودن)، با چهار چوب جوامع سنتی و ایلی آن زمان همخوانی نداشت.
ورود پروانه به دانشسرای عشایری طلسم را شکست و خوانین دیگر متقاعد شدند تا اجازه دهند دختران شان وارد دانشسرا شوند. زینت دختر کیامرث خان جهانگیری آردکپان، میمنت کیانی خواهر بزرگتر سکینه خانم از لرهای ممسنی و پروین بهمنی دختر غلامرضا خان از ایل عمله ودختران بیشتری از ایل خمسه و از خوانین عرب به دانشسرا رفتند و دختران دیگری از قشر های پایین تر، غیر ازطبقه خوانین که همگی در مدارس عشایری دوران شش ساله ابتدایی را تمام کرده بودند به دانشسرا آمدند و در کنار دخترهای خوانین، برای معلم شدن و برگشت به ایل آماده می شدند. و این پدیده کوچکی نبود. اختلاف طبقاتی دیرپا در جامعه قشقایی ترک بر می داشت و برای اولین بار دختر های خوانین و غیر خوانین از امکانات مساوی، حقوق مساوی و اشتغال مساوی برخوردار می شدند.
آموزش های فشرده ادبیات فارسی، ریاضی، علوم، بهداشت عمومی، و مهارت های جدید زندگی اجتماعی و حتی فنون سخنرانی در حضور جمع، تحت آموزش مربیان عمدتا شهری، این جوانان جدید و تحصیلکرده را با کوله باری از دیدنی های جدید و تجربیات جدید، و نگرش های جدید به خود و جامعه، راهی ایل کرد.
این گروه از دختران درس خوانده و تجربه آموخته مادران فردا بودند که زندگی شهری و برخورداری از بهداشت و تغذیه بهتر و زندگی فعال اجتماعی و آموزشی را بر زندگی کوچ نشینی ترجیح می دادند و این نگرش را هم به فرزندان و دانش آموزان خود منتقل می کردند و موجبات تحرک اجتماعی (social mobility ) می شدند و در تصمیم گیری های خانواده در تربیت کودکان خود حقوق و آزادی عمل خود را در خواست می کردند و بر آن پای می فشردند.
این دختران که مادران فردا بودند، اولین گروه دختران و زنان قشقایی بودند که از کار شبانروزی گله داری، هیزم چینی، کوچ های بهاره و پاییزه و خدمات ۲۴ ساعته به مردان ایل نفس راحت می کشیدند و در سیستم زندگی جدید برای خود فراغتی می یافتند تا احیانا مطالعه ای بکنند، فیلمی ببینند به مقبره سعدی و حافظ سری بزنند، با پزشک زنان در مورد بهداشت خود و فرزندشان مشاوره کنند، روزنامه بخوانند، رستوران بروند و حتی در انتخاب همسرو تعداد فرزندان صاحب اراده و نظر شوند. تمام این تغییرات خود انقلابی خزنده و آرام بود. مردان نیز برای اولین بار به همسران خود گوش فرا می دادند .
سیستم پدر سالاری و تصمیم گیری هرمی (از بالا به پایین) ترک بر می داشت. خانواده شکل سنتی خود را از دست می داد و از خانواده گسترده پر اولاد به خانواده های فشرده و بسته کم اولاد تعییر می یافت. این دگر گونی و نسیم مدرنیته، حتی سن ازدواج را هم در قشقایی ها تغییر داد و دختران که خواهران ما بودند، مجبور نبودند در سنین بسیار پایین بنا به خواست خانواده و بنا به مصالح ایلی و سیاسی، تن به ازدواج های نا خواسته بدهند و حتی برای رفع خونخواهی به خون بست بنشینند و این تغییر کمی نبود. نیمی از جمعیت جوان ایل (دختران و زنان) به میدان می آمدند.
گرچه این روند همگانی نبود و طبقه متوسط در قشقایی ها، اینجا و آنجا خودش را نشان می داد ولی هنوز شکننده و نارس و لاغر بود حتی لاغرتر از طبقه متوسط جامعه ایران. نهالی بود که تازه ریشه می زد! و این طبقه را نمی شد در پستوی خانه پنهان کرد..
و در حقیقت این جوانان دانشسرا دیده و زندگی شهری چشیده، به تدریج توانستند بین جامعه سنتی ایلی و جامعه مدرن شهری پلی بسازند کهGagon و بهمن بیگی و اصل چهار ترومن، ستونهایش را از قبل زده بودند تا جامعه شهری، ایلاتی ها را بپذیرند و از خود بدانند و هم ایلاتی ها با جامعه شهری آشناتر شده و از در آشتی در آیند. نگارنده این سطور، خود در این سالها از دانشسرای عشایری فارغ التحصیل شده و با پروانه و زینت و میمنت همدوره بوده است. ایشان در سال ۱۳۴۳ مستقیما به طایفه گله زن های حیاتی در کوهستان های اطراف جهرم ماموریت یافت تا اولین مدرسه عشایری در این تیره را در چادری سفید و سیار برافرازد. بیش از نصف ۱۸ دانش آموز این تیره شناسنامه نداشتند و هر کدام دو اسم متفاوت داشتند. یک اسم برای طایفه بود و دیگری برای ثبت در دفتر مدرسه. گله زن ها بیشتر از سایر قشقایی ها به نقش حکومت و دولت مرکزی بدبین بودند و علاقه ای نداشتند تا نام پسرانشان در دفاتر دولتی ثبت شوند تا از سربازی رفتن شانه خالی کنند. در سال اول فقط دو دانش آموز دختردر این کلاس ها ثبت نام کردند که فرزندان کدخدای تیره بودند. (طالبی، اشکبوس ۱۳۹۰).
“موفقیت تعلیمات عشایر در این بود که خود قشقایی ها را تربیت کند تا با قشقایی ها زندگی و کوچ کنند و دیگرقشقایی ها را آموزش بدهند. و زنان نیز آرام آرام، بخشی از این نقش ها را به دوش می کشیدند. که این پروسه خود کم کم به کاهش جمعیت کوچرو قشقایی منجر می شد و به جمعیت شهر نشین اضافه می شد. سیاستی که رضا شاه در انجام آن ناتوان بود و آمرانه به تخته قاپوی اجباری و خشن روی آورد.
این روند گسستن از زندگی ایلی و پیوستن به زندگی شهری را در تحقیقات میدانی پژوهشگران می بینیم. مثلا در سالهای سالهای ۱۳۸۵-۱۳۸۷ جمعیت قشقایی های کوچرو۱۱۷.۰۰۰ کاهش یافته است. (pp ۳۳۷-۳۳۸- and Lofti- ۲۰۱۰ Anamoradinejad).
مطالعات مردم شناسی فروغ شفیعی و همکاران (آموزش عشایری در ایران صفحات ۱۵۱ تا ۱۵۷) در سال ۱۳۵۵ دو سال قبل از انقلاب نشان داده اند که در در این سال درصد باسوادان مرد در قشقایی ها ۳۴ در صد و در صد با سوادان زن ۱۵در صد بوده است و این آمار خود نشان می دهد که گسترش سواد در قشقایی ها از سال ۱۳۳۵ تا سال ۱۳۵۵ یعنی در عرض بیست سال رشد چشمگیری داشته است. و جمعیت باسوادان دختر از صفر به بالای ۱۵ درصد رسیده است.
تفکر این تغییرات اجتماعی هم از سالهای بعد از ۱۳۳۰ شمسی با ایجاد مدارس عشایری و سپس تاسیس دانشسرای تربیت معلم عشایری در شیراز (۱۳۳۶) و دبیرستان مختلط شبانه روزی تیزهوشان عشایری (۱۳۴۶) و دانشسرای راهنمایی برای تربیت دبیر (۱۳۵۵) آغاز گردیده بود.
جوانان قشقایی و سایر ایلات که حالا معلم و حقوق بگیر دولت شده بودند، آرام آرام خود را هم از نظر کمی و هم از نظر کیفی ارتقا می دادند واز محدوده ایلی خود فرا می رفتند ودر لباس معلمی به دورترین نقاط عشایری کشور گسیل می شدند و با اقوام دیگرایرانی مثل کردهای کردستان و کرمانشاه، شاهسون های سبلان، اعراب بنی کعب خوزستان – بلوچ های سراوان و کهنوج و بختیاریهای زرد کوه و بویر احمدی های کهگیلویه آشنا می شدند یاد می دادند و یاد می گرفتند. این جمعیت جوان و پرشور که اینک بالغ بر ۹۰۰۰ تن شده بودند، شیفته یاد دادن و یاد گرفتن بودند و بعد ها تعدادی از این هم فراتر رفتند و خود را کشان کشان به دانشگاههای کشوررساندند .
گروهی از خوانین که هنوز آمادگی نداشتند تا از این تغییرات استقبال کنند، بچه هایشان را به دبیرستان های شهری می فرستادند و بجای دانشسرای عشایری، دانشسرای مقدماتی را ترجیح می دادند و انها نیز همین نقش را در دگرگونی ساخت سنتی عشایری بازی می کردند.
کم نیستند دختران تحصیلکرده در دانشسراهای مقدماتی یا دانشگاه ها که برای شغل و محل زندگی و نوع ازدواج، خود تصمیم می گرفتند و حاضر نبودند تا از سنت های عشایری تبعیت کنند.
قشقایی هایی که به هر دلیلی زودتر ساکن شده بودند، زودتربه زندگی شهری و مظاهر تمدنی مدرنیته دخول کردند و زودتر هم به مهارتهای لازمه دست یافتند. برای مثال قشقایی های خوزستان خیلی زودتر از قشقایی های فارس شهرنشین شدند و در شرکت نفت و تاسیسات آن جای پایی پیدا کرده و فرزندانشان آسان تر به دانشگاه ها رسیدند. در قشقایی های فارس عمله ها (بخصوص تیره های چوپانکاره –بهمن بیگلوها و مختار خانلو ها و…)و در کشکولی ها (تیره های بولوردی و بیگدلی و….) و در دره شوری ها (تیره های نره ای وجانبازلو و…) زودتر از باقی طوایف بدین سو کشیده شدند.
از طرف دیگر، خیل فارغ التحصیلان دبیرستان مختلط عشایری در کنکورهای سراسری کشوربه طور چشمگیری می درخشیدند و دانشگاه ها، بیمارستان ها، مراکز علمی و صنعتی کشور را یکی پس از دیگری تسخیر می کردند و آرام آرام به شیوه زندگی شهری و مناسبات جامعه مدرن آشنا می شدند.
آقای بهمن بیگی در راس چنین دگرگونی، از حیطه آموزش و پرورش پا را فراتر نهاد و در ارایه خدمات پزشکی، مامایی، حرفه ای، ورزشی، دامپزشکی، قالی بافی و سایر خدمات اجتماعی به مردم ایل و روستا، به چنان جایگاهی رسید که عابد وعامی و ارتشی ویاغی و شهری وروستایی و ایرانی و آمریکایی همه اورا از خود می دانستند و ارج و قرب اش می نهادند و یک سازمان فرهنگی از اتحاد جماهیر شوروی آن روز برایش جایزه آموزشی فرستاد واز ایشان دعوت کردند تا در یک سمینار آموزشی در مسکو شرکت کند(۱۳۵۵). ساخت اجتماعی و فرهنگی و سیستم معیشتی ایل تغییر می کرد و شکاف فرهنگی و هویتی بین دونسل قشقایی خود را نشان می داد و هر آن عمیق تر می شد. بر اساس سرشماری ۱۳۶۶، تعداد ۴۹.۱% از جمعیت عشایر قشقایی در گروه سنی کمتر از ۱۵ سال و ۴۸.۱% از جمعیت ۱۵ تا ۶۴ ساله حداقل از تحصیلات ابتدایی بر خورداربودند. (مرکز آمار ایران ۱۳۶۶)
جامعه قشقایی در کوران تغییرات سریع و تحول اجتماعی بود و پدیده اسکان این بار نه با فشار دولت و زور قنداق تفنگ بلکه از درون ایل و از طریق همین جوانان اجرا می شد.
در پروسه این تغییرات و تحولات اجتماعی و اقتصادی و گذار از زندگی ایلی به زندگی شهری، بخشی از قشقایی ها، بسادگی تن به این گذار نداده و نمی دهند و چنین می اندیشند که طلای هویت قومی خود را با نقره سواد از دست نمی دهند و کهنه پوستین خود را می آرایند ولی تن به جامه زربفت دیگران نمی دهند. این بخش از قشقایی ها، این تغییر و تحولات را عاریتی و تحمیلی می دانند که خود در آن نقشی نداشته اند و استعمار نو به آنها تحمیل کرده است. همان طور که رضا شاه سیستم تخته قاپی را بدانها زورچپان کرد.
بخشی دیگر هم بکلی حیران و سرگردان و افسوس برای گذشته وترس ودلهره فردا را دارند. نه آن زندگی آزاد، سنتی و بدون قید و بند را دارند و نه شهری و مدرن شده اند و در برزخی بین این دو (زندگی حاشیه نشینی) گیر افتاده اند و بین گذشته و آینده سرگردان و حیران و بی هویت مانده اند .
و گروهی دیگر خود را قانع و راضی می دانند که شترها را به لندرور و چادرهای سیاه رابه آپارتمان وتفنگ ها را به قلم، زبان ترکی قشقایی را به زبان فارسی، “زندگی دور خانه ای” را بر کار در ادرات پذیرفته اند و بدان مباهی اند. و در این بازی های آمریکا، کودتا، شاه، اصل چهار، بهمن بیگی در بازی “برد- برد” بوده اند و نوعی از زندگی را بدست آورده اند که ارزش از دست دادن زندگی ایلی را داشته است.
هنوز به درستی، فرهیختگان و متفکرین قشقایی، ضرورت واکاوی علمی این تحولات را جدی نگرفته اند. هنوز طره ای از زلف یار باز نکرده اند تا چشم بر چشم یار، به زیبایی حقیقت برسند.
اقای دکتر مهدی قرخلو در تحقیقات دانشگاهی خود اولین قدم ها را در واکاوی این پدیده برداشته است و دکترسیدمحمد احمدی که خود چند سالی استاندار فارس بود، این تحولات و تحرک اجتماعی در ایل قشقایی را به کمک آمار وارقام تا حد زیادی به تصویر کشیده است. جای تحقیقات میدانی بدون پیش داوری و شیفتگی بر این و آن در این زمینه خالی است.
![]()
بازدید محمد رضا شاه پهلوی از دبیر ستان مختلط – تیز هوشان- شبانه روزی عشایری در شیراز ۱۳۵۴
*مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.