دیری است قربانی و قربان گاه و سلاخ در این خاک یکی شده است…
پسرم، بعدها که تاریخ می خوانی به من و بقیه آدمهای دورانم بدوبیراه نگو که چرا لال مردید و چرا تن دادید و چرا دردتان نیامد. پسرم، ما چریکهای چروکی هستیم. شهامت اعتراض داریم، ندیدی چقدر مردیم؟ اما جان نداریم. شهامت اعتراض داریم، نان نداریم. شهامت اعتراض داریم، اما زخم اعتراضهای قبلی فرتوت کرده تن تکیده غمزده ما را. پسرم، دست خودمان نبود اگر ما گمشدگان در تاریکی به هر نور اندک ته تونل و هر امید عبثی چنگ زدیم و صندوق به صندوق رای فروختیم و رویا خریدیم، ما از ذبح مدام آرزوها برگشته بودیم.
پسرم، خرده نگیر بر پدرت اگر در دوران خشم و نفرت و خون و عصبیت و بیهودگی، هنوز از عشق حرف می زد با همه بی ایمانی محضش به عشق. پدرت داشت از خودش فرار می کرد. داشت از سرنوشتش فرار می کرد. پدرت داشت مرگ رویاهایش را انکار می کرد.
پسرم، فردا که تاریخ می خوانی ما را چنین به یاد بیاور، درختانی که باغبان سیاهپوش با داس و تبر و شلاق و طناب دار و حدیث و دروغ و نیرنگ و بیسوادی و بی پناهی، چنین پروردشان که حالا نزدیک نیم قرن است ریشه در خون خود و خون درخت کناری دارند، با شاخه هایی نحیف و میوه هایی اندک و مسموم، و دستانی بلندشده به ظاهر به شوق آمدن پرنده ای و نشستن و جان گرفتن و آسودنش، و به واقع تلاشی بی رحم برای شکستن شاخه های درخت کناری. ما معجون خشم انکار شده و عشق نابلد و عقده های روانی و مهربانی بیهوده و تنفر بی دلیل بودیم. عزت نفس را فروختیم و با پولش برنج و گندم و دستمال توالت خریدیم.
پسرم، بعدها که تاریخ می خوانی، پدرت را ببخش اگر در خیابانها گلوله نخورد. نه که بترسد، نه. نه که مرگ برایش تباهی بیشتری داشه باشد از دورانی که در آن مثل قورباغه ای افلیج لای لجن ها زیست می کرد، نه. فقط پدرت جان نداشت. نان نداشت. یار نداشت. ما جزیره هایی بودیم جدا از هم، بیزار از هم در عین تظاهر به علاقه، و بی تفاوت به سرنوشت هم. هشتگ نویس هایی که در نکوهش اعدام حرف می زدیم، و هر روز با کلماتمان همدیگر را هزار بار اعدام می کردیم.
پسرم، بعدها که تاریخ می خوانی ما را چنین به یاد بیاور، زخم هایی بر جان خویش و دیگران، بی مجال مداوا، بی مرهم، بی طبیب. ما نقاشیهای با خون کشیده شده روی دیوار غارهای تاریک بودیم، که دیری است قربانی و قربان گاه و سلاخ در این خاک یکی شده است…
#حمیدسلیمی