از آن دردناک تر، مادرانی که برای دفاع از حقوق من و تو در حبس به سر می برند و محروم از شنیدن صدای فرزندان شان
وقتی نه ساله بودم در همسایگی ما خانم پنجاه ساله ای را می شناختم که می گفتند هنوز در انتظار پسرش است. نام پسرش مهرداد بود که در سال ۶۷ به فرمان روح الله خمینی به شکلی مخفیانه اعدام و در گورهای دسته جمعی دفن شده بود. اما مادر مهرداد مرگ پسرش را باور نداشت چون نه اعدام پسرش را دیده بود و نه باور کرده بود که بدن مهرداد هم جزو همان اجسادی ست که در گور دسته جمعی خفته اند.
آنوقت ها فکر می کردم مادر مهرداد خیلی پیر است، چون تمام صورت اش پر از چین و چروک بود؛ موهای جوگندمی و چشم های بی روح اش را هنوز به خوبی در خاطر دارم. چشمهایی که معلوم بود که شب ها، چشمه ی اشک می شدند و صبح ها با این باور باز می شدند که مهرداد هنوز زنده است و به زودی باز خواهد گشت.
به خاطر دارم که همان زمان ها، همسایه ی دیگری هم داشتیم که اسمش لیلا خانم بود. پسر بیست و هفت ساله ی لیلا خانم، با وجود پایان جنگ ایران و عراق، هنوز از جبهه بازنگشته بود. مادر بزرگم می گفت:«زن بیچاره باور نمی کنه که پسرش در جنگ کشته شده و حالا باید منتظر جنازه اش باشه. همه می گن میدونه پسرش روی مین رفته و تکه پاره شده ولی نمیخواد باور کنه..»
خاطرم هست که لیلا خانم در میان دختران در و همسایه برای پسر تکه پاره اش دنبال زن هم می گشت. همه فکر می کردند او دیوانه ست. اما کسی چه می دانست؟ شاید پسرش زنده بود! او که جسد تکه پاره شده ی پسرش را تحویل نگرفته بود.
البته، چند سال بعد، چند تا تکه استخوان و یک پلاک را در تابوتی، که با پرچم ایران و نام الله پوشانده شده بود، تحویل اش دادند و از همان روز به بعد، لیلا خانم هم به لاغری همان استخوان ها شد. با وجود این، بعضی ها می گفتند که هنوز هم وقتی لیست اسامی رزمندگان مفقودالاثر را اعلام می کنند، لیلا خانم در میان اسامی به دنبال نام پسرش می گردد.
اکنون حدود سی سال از آن زمان گذشته و دیگر از او بی خبرم. اما در طی همین سی سال، همگی خبرهای بسیاری خوانده ایم از مادرانی که از دختران و پسران زندانی شان در بندهای زندان اوینِ ایران اسلامی، بی خبرند؛ مادرانی که فرزندشان را به بهانه ی بازجویی، جلوی چشم شان از منزل برده اند و حالا سال هاست که حتی نمی دانند که فرزندشان زنده است یا مرده. هزاران مادر را دیده ایم که در بی خبری از فرزندشان، چشم به راه آنها نشسته اند و کسی صدایشان را نمی شنود.
مثلاً، آن مادری را در نظر بگیرید که در ناباوری اعدام دختر هفده ساله اش به جرم همکاری با گروه های سیاسی مخالف نظام اسلامی، سالیان سال در ترس و اندوه به سر برده بود و آنگاه عوامل رژیم که مسبب اعدام دخترش بودند، پس از گذشت ده سال از اعدام او، نشانی قبر دخترش را دادند و او ناباورانه به نبش قبر پرداخت و باور نکرد که بقایای جسدی که در آنجا دفن شده، از آنِ دخترش باشد و همواره با تصور اینکه دخترش هنوز در قید حیات در زندانی نامعلوم در ایران اسلامی به سر می برد، زندگی کرد و پیر شد.
به یاد آورید مادری را که وقتی از خبر عقد و تجاوز ماموران نظام اسلامی به دختر باکره اش پیش از اعدام دختر، به جرم تبانی علیه نظام اسلامی مطلع شد، و در ناباوری مرگ دخترش چشمش به درِ خانه خشکید تا مگر همه ی شنیده هایش دروغ باشد و دختر نوجوانش دوباره به خانه بازگردد.
از آن دردناک تر، مادرانی را می بینیم که خود در بندهای زندان های سیاسی ایران اسلامی، در حسرت دیدن فرزندان شان نشسته اند؛ مادرانی که برای دفاع از حقوق من و تو در حبس به سر می برند و از شنیدن صدای فرزندان شان محروم هستند.
و به یاد آورید زنی را که نام اش نرگس است؛ مادری که عمال رژیم اسلامی او را سال ها به بند کشیده اند و او را از فرزندان ش جدا کرده اند. اما با وجود شکنجه های زندان سیاسی، هنوز هم سر آشتی با این نظام را ندارد.
نرگس محمدی، در تاریخ یکم مرداد ۱۳۹۹چنین می نویسد:
«بعضیها می گویند اعتصاب غذا کن تا تلفن به علی و کیانا را بهت بدهند. اما نمیخواهم با مطالبه ی فردی اعتصاب غذا کنم. به دادیار گفتم فقط مانده شیر آب را هم به رویم ببندید. زندانیام کردید، بچههایم را گرفتید، کتکم زدید، تبعید کردید، و از هیچ شکنجهای فروگذار نکردید. آب را هم ببندید. من نگران اینها نیستم. هیچ مطالبه فردی ندارم. من بعد از کشتارهای دی ماه ۹۶ و آبان ۹۸ یک جای دیگر ایستادهام. اصلاح طلبی عهد ما نبود، راهکار ما بود برای عهد دیگری. من به آن عهد وفادارم. و هیچ سر آشتی ندارم.»
بیشتر بخوانید: صفحه کارگروه زنان و برابری جنسیتی شورای مدیریت گذار
سپیده قیاسوند، عضو کارگروه زنان و برابری جنسیتی شورای مدیریت گذار
*مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.