شجریان و همه آنها که برای استقلال نهادی علم، هنر و فرهنگ مبارزه می کنند را، جامعه ایران پاس می دارد و نام و نشان آنها بر سینه همه ایرانیان حک می شود، زیرا این استقلال و آزادی فرهنگی است که امکان رشد تمدن و مدنیت و سعادت جمعی را مهیا می کند.
علی آزاد
اشاره:
در این نوشته، ضمن گرامیداشت خاطرهی پُرارجِ استاد محمد رضا شجریان، نگاهی داریم به نقش و اثرِ راهگشای استاد شجریان در وادیِ خارج از موسیقی. این هدف را با مروری بر واکنش پنج شخصیت دانشگاهی – از شاخهی علوم انسانی و اجتماعی – به خبر درگذشت استاد شجریان پی میگیریم. از این پنج شخصیت، استاد و کنشگرِ نخستین دربارهی درونیترین احساسات خود نسبت به استاد شجریان مینویسد. سه تن از این نخبگان هم در نوشتههای مورد نظر اساسا به استاد شجریان و زندگی او نمیپردازند. آنان، به مصداق “هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من”، به فراخور حالِ خود، به نامِ استاد شجریان نوشتند ولی حدیث خود باز گفتند. تنها نفر پنجم به استاد شجریان پرداخت، آنهم با نگاهی نو و تحقیقی. مشاهدات و نتایج حاصل از آن شامل نکاتی بدیع، ارزنده و آموزنده میباشد. در ان نوشته ما با شجریانی مواجه میشویم که آگاهانه و شکیبا در راه کسبِ استقلال موسیقی و حفظ آن است و توفیق هم نصیباَش میشود. این، دریچهای نو است در نگاهِ ما به استاد شجریان و نقش او برای جامعهی ایرانی. از همین روی می شود گفت که نهادهای آکادمیکِ علوم انسانی و اجتماعی میتوانند در این راه، در بازشناسی جایگاه و اهمیت استاد شجریان، نقش سازندهای ایفا نمایند. در پایان طلیعههای تداومِ راهِ شجریانِ بزرگ را میخوانیم.
خسرو آواز ایران در ۱۷ مهر ۱۳۹۹ دیده از جهان فرو بست. غمِ نبود او بسیار گران است؛ با اینهمه او از همین امروز در حیات اجتماعی ایران، در بنای ایران فردا حضور دارد؛ حضوری جدی و سازنده. او پرچمی را برافراشته است تا ما بازماندگان و آیندگان با استواری و صلابت راهِ نوسازی اجتماعی را، بدرستی پیش بریم.
میراث او برای ما چیست؟ میراث گرانبهای او در پهنهی هنر موسیقی و آواز بیشمار است. او نه تنها به تنهایی، بگفتهی صاحبنظران برجستهی موسیقی، همهی نواها و ردیفهای موسیقی را حفظ کرد و برای آیندگان به یادگار گذاشت، بلکه تلاش کرد در سنت نماند و به تکرار سنت بسنده نکند. او با برداشتِ “آزادِ” خویش به نوآوری و روزآمد نمودن موسیقی کلاسیک پرداخت. شجریان در گفتگویش با یورو نیوز بر این نکته تکیه میکند و از جوانان میخواهد با نگاهی باز و آزاد موسیقی ایرانی را با نیازهای روز جامعه همراه و همساز کنند. پاسخ او به پرسشی درباره موسیقی تلفیقی – آمیزش موسیقی شرقی و غربی – هم بسیار روشن و راهگشا است. او نه تنها تلاش در ساختن موسیقیِ تلفیقی را نکوهش نمیکند بلکه با همدلی و نگاهی مشفقانه برای تلاشگران آن آرزوی موفقیت هم دارد. او به ساز و آواز ایران اندیشید؛ حاصلش نوآوریهای بسیار در هر دو عرصه است ولی بیش از آن شجریان راهگشا است؛ او زنده است.
شجریان در پهنهی موسیقی زیست، کار کرد و آفرید. با اینهمه میراث گرانبهای او به عرصهی موسیقی محدود نمیشود. راه و رسم و سبک و سیاق او در زندگیِ پربارش میتواند درسهایی برای ما داشته باشد. پشتکار و پیگیری او در یادگیری؛ آموختن و آموزاندن، خود سرمشقی ست برای نسلهای بعدی.
شجریان بارها گفت که سیاسی نیست؛ اهل بازیهای سیاسی و حزب و دسته نیست ولی به جامعه میاندیشید و صمیمانه همراه مردم است. او هم با جنبشهای مردمی همراه شد؛ و هم با “همراه شو عزیز” همگان را به همراهی فراخواند؛ و به هنگام، صدای خس و خاشاک شد. و به هنگام، ندا در داد که ” تفنگت را زمین بگذار”، چرا که راه تعالی و رستاخیز و سعادت، راه دیگری است.
نباید دچار سوء برداشت شد و همراهی او را با مردم، در فراز و فرود زندگی، از روی احساساتِ سطحی تلقی نمود. با آن همه شور و شوق و احساسی که در کارِ هنری و زندگی اجتماعی او بود ولی شجریان شخصیتی احساساتی نبود؛ میدانست چه میخواهد و نیک میدانست که چگونه میتواند به خواستهاش برسد. شجریان با درسگیری از تاریخ گفت: “همانطور که فردوسی زبان فارسی را نجات داده است من هم میخواهم موسیقی مردمم را نجات دهم. تا الان اینکار را کردهام؛ موفق هم بودهام؛ پس از این هم ادامه میدهم”. و باز در گفتگویی دیگر به روشنی و رُک گوییِ خاص خود میگوید: “این زور و خفقان ماندگار نیست… مردم راهِ خودشان را پیدا میکنند…”. شاید جای شگفتی نداشته باشد که درست در لحظهی خاموشیِ صدای او، می شنویم که شجریان “قانون اساسی گذار به جامعهی نو و آزاد” را نوشته است و به رسم یادگار نزد یکی از شحصیتهای وارسته و فرهیخته، دکتر عباس میلانی استاد تاریخ، به امانت گذاشته است. شجریان در این پهنه هم راهگشا مینماید.
از همین روی حضورِ پر رنگ او در پهنهی حیات اجتماعی ایران نمیتواند و نباید از چشم فرهیختگان و کنشگران علوم انسانی و اجتماعی پنهان بماند. همینطور هم شد. او از نگاه آنان پنهان نماند. در نخستین روز فقدانِ آن بزرگ، از خیل سخنوران علوم اجتماعی هم، کسانِ بسیاری دربارهی “او” نوشتند. هر کسی از ظن خود شد یار او و جست از درونش اسرار خویش. هر یک به فراخور حال خود در آینهی حضور او نگریستند و شرحِ احوالِ خویش برنگاشتند.
از میان انبوه نوشتهها و پیام ها تنها پنج نمونه را میآورم تا بازتابی کوچک باشد از تب و تابی که در میان جامعهی علوم انسانی و اجتماعی پدید آمده است. در ادامه نشان میدهم که شجریان نه تنها این خیل عظیم دانشگاهیِ عرصهی علوم انسانی و اجتماعی را به چالش میکشد بلکه هر کدامشان در مواجهه با پدیدهی شجریان، اسرار درون خویش را به نمایش میگذارند. و بیشتر از آن در می یاییم که شجریان با زندگیاش چه راهی پیشِ روی این جماعت گشوده است و نیز نشانههایی از پیدا شدنِ رهروانی در این راه.
یکم – حسن محدثی گیلوایی
یکی از این کنشگرانِ فرهیخته (دکتر حسن محدثی) به نیاز عاطفی خویش پاسخ داده است. محدثی در پیام تسلیتاش مینویسد: “عصر ما عصر خوشآیندی نبود، اما افتخاری بود زیستن در دورانی که شما سرآمد هنرمنداناش بودهاید”. و با این یادداشت که “هر کسی برای لحظات مهم زندگیاش چیزی را میپسندد و انتخاب میکند. من دوست میدارم لحظاتی قبل از پایان زندگیام این کار استاد شجریان (کنسرت لندن) را گوش کنم و بعد غزل خداحافظی را بخوانم”، بخشی از آن کنسرت را به اشتراک میگذارد. در آینهی حضور شجریان، دکتر محدثی چهرهی انسانی و با احساس خویش را باز یافت.
دوم – محمد فاضلی
جامعه شناس دیگر (دکتر محمد فاضلی) نمونهی بارزِ پاکیزگی است. نزاکت زبان و ادب او در نگارش زبانزد است. در فضای مجازی بسیار فعال است. او دربارهی هر حادثه و رخدادِ ریز و درشتی مینویسد. سیاق “میانهروی و میانهداری” او در بسیاری از موارد آنچنان بر نوشتههایش سایه میافکند که گاه نمیدانیم چه میگوید و چه مینویسد؛ گاه چنان به حاشیه میرود و اصل را فدا میکند که آدم از خود میپرسد آیا او مجبور است در هر زمینهای بنویسد؟ فاضلی در یادوارهی تلگرامی نوشت “محمدرضا شجریان به ابدیت پیوست. در مهر آمد، به مهر زیست و در مهر رفت”. و ترجیح داد در پست بعدیاش تنها به این اشاره کند که “رعایت حرمت جان و انجام ندادن کاری که جان و امنیت انسانی را به خطر اندازد ضروری است. انتقال و شیوع کرونا، مراسم محرم، سفر به شمال، اربعین یا تشییع استاد شجریان نمیشناسد. استاندارد دوگانه نباید داشت. تجمع در ایام کرونا، مخل امنیت جامعه است. تردید ندارم تجمع برای تشییع دردانه آواز و موسیقی ایران با منش او که ایران و ایرانی را دوست داشت، سازگاری ندارد”. نه اینکه این تذکار نابجا باشد، نه. این، یعنی از ایشان، عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی، انتظاری بیش از این نباید داشت. او هم در آینهی حضور شجریان نگریست و درونِ خویش را دید.
سوم – سید جواد میری منیق
کنشگر پرتلاش دیگر (دکتر سید جواد میری) از اعضای ‘هیئت علمی گروه جامعه شناسی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی’ میباشد. ایشان ترجیح دادند تا درگذشت استاد شجریان را، بدون اشاره به این رخداد و تنها با به اشتراک گذاشتن ویدیوی قدیمی “خدایا تو را به لوح و قلم سوگند” و چند پیامک، یادآوری کنند. دکتر میری همان روز در یادداشتی به واکاویِ “نسبت شجریان و جنبش آزادیخواهی در ایران” میپردازد. دکتر میری یادداشت خود را با این پرسش – پرسشی که از نظر ایشان یک جامعه شناس باید از خود بپرسد – آغاز میکند: چرا شجریان مهم است؟
دکتر میری برای پاسخ به این پرسش ابتدا این تصویر را ترسیم میکند که: یک نظام سیاسی (با اهداف و فلسفه خودش) وجود دارد و یک جامعه (با مجموع عواطف و دغدغه ها و دردها و رنج ها و آرزوها و آمال و آماج ها) هم وجود دارد. میری نظام سیاسی و جامعه را به مثابه دو قطبِ در برابر هم میبیند و میگوید: نظامی موفق تر است که می تواند بین ساحت سیاست و اقلیم جامعه “پلی مستحکم” پی ریزی کند. او برای “هنرمندان و اندیشمندان و متفکران و فعالین عرصه های گوناگون اجتماعی و اقتصادی و تجاری و صنعتی و کارآفرینان همان نقشِ “پل مستحکم” بین نظام سیاسی و جامعه را قائل است. ولی اگر اینها نقشِ محلل خود را بدرستی ایفا نکنند، آن “پل” ترک بر میدارد و میشکند. و به دنبال آن “نقل و انتقال ایده ها و عواطف و احساسات و مطالبات بین عرصه قدرت و ساحت جامعه دچار خلل می گردد”. خلاصه آنکه دو طرف “پل” همدیگر را درک نمیکنند، نه نظام حاکم درد جامعه را میفهمد و و نه جامعه منطق قدرت را درک میکند. و بدنبال آن نخبگان جامعه که بسان “پل ارتباطی” هستند دچار تشتت و اختلاف می گردند. و در پی آن نخبگان به دو دسته بخش میشوند: “برخی تبدیل به نخبگان جامعه می شوند و محبوب مردم و برخی نخبگان قدرت می شوند و محبوب حکومت”. و در نهایت آنکه “آن ‘رویای مشترک’ که می بایستی زیربنای سیاست و جامعه و هستی اجتماعی کشور باشد از بین میرود”.
بدین ترتیب دکتر میری تقصیر شکستنِ پلِ میانِ قدرت و جامعه را بر گردن “هنرمندان و اندیشمندان و متفکران و فعالین … ” میاندازد. دیگر میشود حدس زد که پاسخ دکتر میری به پرسشی که در آغاز نوشتهی خود آورده بود به چه سمتی نشانه میرود. پرسش این بود: چرا شجریان مهم است؟
به گمان دکتر میری “شجریان به تدریج در بین شکاف دولت و ملت قرار گرفت و این موجب شد که او محبوب جامعه باشد و مغضوب قدرت”. ایشان این واقعیت را درست فهم کردند.، لذا بنابر ساختار فکری ایشان شجریان خاصیت “پل بودگی” خود را از دست داد. از نظر ایشان ما به چنین شخصیت هایی نیاز نداریم. “آنچه ما امروز به آن نیاز مبرم داریم نخبگانی نیستند که در “شکاف” عرصه جامعه و ساحت سیاست و قدرت قرار می گیرند بل ایران نیازمند نخبگانی است که توانایی ‘پل بودگی’ داشته باشند…”.
ترجمان سادهی سخنان بالا این است که شجریان نه تنها مهم نیست، بلکه حضورش کارکرد منفی هم داشت. در نگاه دکتر میری ما بجای شخصیتی چون شجریان به نخبگانی نیاز داریم “تا بتوانند هم زبان قدرت را بفهمند و هم زبان جامعه را و از پس گفتگو با قدرت و جامعه یک “جامعه قدرتمند” و “قدرت جامعه محور” را صورتبندی کنند تا دوباره “درد مشترک” و “فهم مشترک” و “زبان مشترک” بین قدرت و جامعه آفریده شود و کلید آن هم، قدرتِ در خدمت جامعه است”.
دکتر میری از ‘رویای مشترکی’ سخن میگویند که می بایستی زیربنای سیاست و جامعه و هستی اجتماعی کشور باشد. این “رویای مشترک” چیست؟ از بدنبالِ هم ردیف کردن واژههای سیاست و جامعه و هستی اجتماعی کشور چه میفهمیم که آن ‘رویای مشترک’ میبایست زیربنای آنها را شکل دهد؟ اساسا عبارت “جنبش آزادیخواهی در ایران” در عنوان یادداشت ایشان، در بارهی استاد شجریان، چه محلی از اعراب داشت؟ از این پرسشها در میگذریم.
دکتر میری عنایت نمیفرمایند که حکومتِ بر آمده از آمال و آرای ملت تعریفی و مختصاتی دارد: قوای سه گانه مستقل از یکدیگر؛ قانون اساسی برآمده از مجلس موسسان؛ رکن چهارم جامعهی دمکراتیک یعنی رسانههای آزاد؛ آزادی احزاب و سندیکاها و آزادی سازمانهای مردم نهاد و … و …. اینها آن مواد لازم برای پل همبستگی در جامعه هستند. آقای دکتر میری کدامیک از اینها را داریم؟ ایشان عدم وجود این نیازمندیهای پایهای را نمیبینند و یا نادیده میگیرند. و بعد همهی مسئولیتهای را بر دوش نخبگان و فرهیختگان مینهند. و آن فرهیختهای را که محبوب مردم میشود و در کنار مردم میماند را تقصیرکار قلمداد میکند. دکتر میری وجود قدرت مطلقه و خودسر را امری طبیعی و قطعی قلمداد میکنند. فقط هنرمندان و اندیشمندان و نخبگان و فعالین عرصههای مختلف میبایست تلاش کنند تا میانهی آن قدرت – با فلسفهی خاص خود – با جامعه شکرآب نشود. شاید پر بیراه نباشد که تصور کنیم دکتر میری خودشان را نمونهای از آن نخبگان میدانند که در تلاشاند تا هم زبان قدرت را فهم کنند و هم درد جامعه را بفهمند؟ اگر اینطور هست، خوب است توضیح دهند کارکرد ایشان تا کنون چه بوده و به چه نتایجی رسیدهاند؟
نگارنده نزدیک به سه سالی است که با علاقمندی نوشتههای ایشان را میخواند. با کمال تاسف باید عرض کنم که دکتر میری، در این اواخر، برای فهم زبانِ قدرت، هر چه بیشتر به زبانِ قدرت موضوعات را فهم میکنند. این روزها ایشان با جانبداری و ابراز خوشحالی از رشد شیعیگری در قفقاز، گویا، بدنبال برپایی هلال شیعی گستردهتری از آنچه مورد نظر نظام هست، میباَشند.
دکتر سید جواد میری، جامعه شناس پرکار، در برابر آینهی حضور محمدرضا شجریان ایستادند و حکایت خود را برای ما شرح کردند: دکتر میری میخواهد میانه داری کند و قدرت و جامعه را که در ۴۲ سال گذشته هر روز، بیش از پیش، از هم دور میشوند را با هم آشتی دهند.
لطفن این جامهی میانداری را برای شخصیتی چون محمدرضا شجریان نخواهید.
چهارم – بیژن عبدالکریمی
نخبهی چهارم مورد نظر ما آقای دکتر بیژن عبدالکریمی میباشند، استاد فلسفه، با فعالیتهای گسترده در فضای مجازی.
دکتر عبدالکریمی، “به بهانه درگذشت استاد شجریان”، یادداشتی با عنوانِ “تأملی در رابطه سیاست و هنر” نوشتند.
از عنوان یادداشت ایشان در مییابیم که دغدغه دکتر عبدالکریمی با پرسش دکتر میری همسو است. دکتر عبدالکریمی هم مشکل را در رابطهی بین “سیاست” و “هنر” میپندارد. البته مراد عبدالکریمی از “سیاست” در اینجا همان “قدرت” و “نظام” در نوشتهی دکتر میری است. و از واژهی “هنر” هم در هر دو نوشته نام و حضور شجریان مد نظر است.
عبدالکریمی “سیاست” را به صفتهایی همچون ناپخته و خام میآراید و نتیجهی کار آنرا، تلویحا، “سیاست نا اندیشی و سیاست نافهمی” مینامد. عبدالکریمی در سراسر نوشتهاش از “سیاست” گلهمند است که چرا هنر، موسیقی، شعر و ادب را به عنوان عناصری از هویت ملی نمیشناسد و قدر اینها را در احیای سنت نمیشناسد و ارج نمینهد.
دکتر عبدالکریمی با وجود آنکه واقعیت وجودی تمدن غرب را انکار نمیکند ولی، با زبان و ادبیات خودشان، غرب را هیولایی تصویر میکند: “نظام سلطه جهانی”، “غرب و غربزدگی و سکولاریسم و نیهیلیسم جهان کنونی” که میخواهد “سیاست” را، بخوان نظام جمهوری اسلامی را، از میان بردارد. در اینجا فرصتِ واکاوی این نگرش ایشان دربارهی جهان، نیست. فقط به اشاره عرض میکنم که اینها تکرار برداشتهای احمد فردید و رضا داوری اردکانی است ( هر دو از استادانِ فکریِ دکتر عبدالکریمی بودند/هستند). دکتر عبدالکریمی در زمینهی تنظیم با “سیاست” یا همان قدرت مطلقه، هم دقیقا به شیوهی دو استاد سلف خود عمل مینمایند. عبدالکریمی هم علیالظاهر جامه میانه داری به تن میکند. و در هر موضوعی “پوزیسیون و اپوزیسیون” را مورد خطاب و گاه عتاب قرار میدهد که چرا مانند ایشان مسائل را ” فهم” نمیکنند. و به رهنمودهای ایشان گوش فرا نمیدهند. دکتر عبدالکریمی عین همین نصایح و رهنمود ها را در نوشتهی مورد اشارهی ما هم انجام میدهند.
ایشان البته استاد شجریان را تقصیرکار نمیشمرند، ولی در تحلیل شان همان “نقش عظیم و اثرگذار حکمت معنوی و شعر و ادب فارسی را که با موسیقی و آواز اصیل ایرانی پیوندی وثیق و نسبتی نازدودنی دارد” را بیان میکنند و از حکومت، یا بگفتهی ایشان “سیاست”، میخواهند که این نیرو را “در مقاومت در برابر نیهیلیسم و بی معنایی جهان غربزده کنونی” نادیده نگیرد. روی دیگر این سکه، این گفته، آنست که اگر حکومتِ خام و ناپخته؛ سر عقل آمد و به نصایح دکتر عبدالکریمی گوش داد و خواست از نیروی هنر و شعر و ادب، و به تبع اعلی از هنرمندان و ادیبان و …، در مبارزه با غرب و غربزدگی بهره جوید، فریضه بر این هنرمندان و ادیبان واجب است که در رکاب نظام بر علیه غرب سکولار و نهیلیست مبارزه کنند. بدین ترتیب در می یابیم که دکتر عبدالکریمی از راهی دیگر، همان برداشت و نگاهِ دکتر میری را به کارنامهی استاد شجریان دارد و در نهایت هم همان درخواستِ دکتر میری را از نخبگان و هنرمندان تکرار میکند. شاید جای تعجبی هم نباشد که از قضا نوشتهی دکتر میری در کانال تلگرامی عبدالکریمی هم باز نشر میشود.
و اما پرسش این است که آیا دکتر عبدالکریمی به زندگی محمد رضا شجریان پرداخته است؟ آیا ایشان شجریان و هنر زندگانی او را آنطور شناخت که آن مرد والا بود؟ یا اینکه همانطور که خود نوشتهاند، ایشان “به بهانه درگذشت استاد شجریان” مطلبی نوشتهاند تا در آن دیدگاههای همیشگی خود را در لباس میانه داری به هر دو طرف “پوزیسیون و اپوزیسیون”، گوشزد کنند؟
دکتر عبدالکریمی هم در آینهی حضور پر معنای شجریان، تنها خود را دید و حکایت همیشگی خود را باز تکرار کرد. افسوس!
پنجم – نعمتالله فاضلی
دکتر نعمت الله فاضلی پنجمین و آخرین نمونه از استادان علوم انسانی و اجتماعی هستند که واکنش شان به درگذشت استاد شجریان مورد توجه این نوشته قرار میگیرد. دکتر ن. فاضلی انسان شناس و استاد پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی میباشد. ایشان هم همچون چهار استاد و محقق پبشین صاحب کتابها و کارهای تحقیقی زیادی هستند و نیز در فضای مجازی حضوری جدی دارند.
عنوان نوشتهی دکتر ن. فاضلی دربارهی استاد شجریان، “شجریان و مسئله موتسارت” است.
نوشتهی ن. فاضلی چند ویژگی دارد. فاضلی کوتاه ولی گویا به سراسر زندگی هر دو شخصیت، موتسارت و شجریان میپردازد؛ ما را با فراز و فرودهایی در زندگی آن دو آشنا میکند. فاضلی به ما میگوید ‘مساله’ هر کدامشان چه بود و نشان میدهد هر یک از آن دو شخصیت چگونه ساخته شدهاند؛ چه میخواستند و چه بدست آوردند.
نگاهِ تطبیقی بین زندگی، کارِ هنری و هدفهای شجریان با موتسارت، بیشتر یک کار تحقیقی به حساب میآید و حاوی اطلاعات و درسهای با ارزشی است. از خواندن نوشتهی او به شناخت بیشتر و بهتری از هر دو هنرمند میرسیم.
دکتر ن. فاضلی ضمن ابراز غمگینی برای خزان شدن استاد شجریان، توجه اصلی خود را به پیدا کردن ‘مساله’ شجریان معطوف میدارد. او از خود میپرسد مساله شجریان چه بود؟ شجریانِ جوان به دنبال چه بود؟
ن. فاضلی در کندوکاوهای خویش پاسخِ پرسشهای خود را یافته و ‘مساله’ شجریان را تبیین کرد. برای شرح و توصیف مسالهی شجریان از ‘مساله’ی موتسارت یاری میگیرد.
دکتر فاضلی با بهرهگیری از منبع مورد نظرش مینویسد که “موتسارت در موقعیت تاریخی قرار داشت که هنوز در آلمان یا کلا اروپا هنر موسیقی فاقد استقلال و ارزش قائم به ذات خودش بود. موسیقی در این دوره صرفا در خدمت کلیسا و دربار قرار داشت و کیشش ها برای هدف ها و سلطه مذهبی، و درباریان هم برای سرگرمی و لذت های شان، موسیقیدانان را به خدمت می گرفتند. موسیقیدان و نوازنده از نظر کشیشان و درباریان چیزی شبیه «شیرینی پز یا پیشخدمت مخصوص و آشپز بود» که در ازای دریافت مبلغی پول باید متناسب با خواست و ذائقه مخاطبان هنرنمایی کنند”. فاضلی میافزاید: در اینجا «هنرمند آزاد» و «استقلال هنر» هیچ معنایی و مفهومی نداشت. (برجستگیها از صاحب این قلم است). ‘مسئله’ موتسارت دقیقا همین بود، او خود را درگیر مبارزه ای سخت برای کسب آزادی و استقلال موسیقی و هنر کرد”.
دکتر فاضلی به شرحِ جزئیات بیشتری از مبارزهی سخت موتسارت برای کسب آزادی و استقلال موسیقی و هنر میپردازد و یادآور میشود که اگرچه موتسارت به دلیل مرگ زودرس نتوانست نتایج کاری را که خود شروع کرده بود، ببیند ولی جامعه اروپایی از دستاورد مبارزهی موتسارت بهرهمند گردید: در قرن نوزدهم موسیقی کلاسیک غرب دیگر وابسته به دربار و کلیسا نماند و راه تازه ای را یافت که همچنان ادامه دارد.
دکتر ن. فاضلی در شرح زندگی استاد شجریان و فراز و فرودهای آن می نویسد: داستان شجریان هم شباهت ها و قرابت های تاریخی با موتسارت دارد. شجریان …[هم با مساله] موتسارت درگیر و همراه شده بود.
“شجریان در اوان جوانی اش همچون موتسارت تعلیمات پدر را پذیرفت و قاری قرآن شد و در دوازده سالگی در رادیو مشهد به خواندن قرآن پرداخت. پدرش همواره به او سفارش می کرد که «قرآن بخواند» و «با آواز خواندن پسرش موافق نبود». شجریان اگرچه مدتی به خواندن قرآن پرداخت و یکی از بزرگ ترین آثارش دعای ربنا شد، اما این مسیر پاسخگوی نیاز درونی او به خودتحقق بخشی و فردبودگی یا یکتایی و اصالت او را نمی داد”.
شجریان در یک گفتگو تعریف درست و دقیقی از “سنت” بدست میدهد. او میگوید “سنت” یعنی تکرار بیکموکاست گذشته. ولی من میخواهم در موسیقی آزاد باشم. من در موسیقی کلاسیک ایرانی کار میکنم ولی آزادانه آنرا با نیازهای زمانهی خود همراه میکنم. او این کار را در آواز و ساز انجام داد. و با این کارِ سترگاَش راه را برای نسلهای پس از خود هموار کرد.
دکتر فاضلی بدرستی بر این نکته انگشت میگذارد و مینویسد: مسئله شجریان دست یافتن به «هویت هنری مستقل» مبتنی بر ارزش های فردی اش بود. … او نمی خواست وارث پدرش و ارزش هایی باشد که به او تحمیل می شود، حتی اگر این ارزش ها از نظر او پسندیده و محترم باشند.
“در سال ۱۳۵۷ با شکل گیری انقلاب اسلامی، شجریان در ابتدا خود را همسوی با ارزش های فرهنگی و هنری انقلاب دید و در این فضا درگیر شد اما به زودی از آن فاصله گرفت، همان فاصله ای که او با ارزش های سنتی پدری اش گرفته بود. شجریان نمی توانست خودبودگی اش را فراموش کند و همچون خدمتگزار حکومت درآید. از این رو، تنش او با سیاست فرهنگی حاکم شکل گرفت و بتدریج شدت یافت. این تنش با تلاش حکومت انقلابی و دینی برای تصاحب و تملک همه چیز از جمله هنر و موسیقی، هر سال بیش تر و بیش تر شد تا آنجا که شجریان نتوانست میان موسیقی اصیل سنتی که او راوی اش بود با حکومت دینی نسبتی برقرار سازد”.
” قصه زمانی اوج گرفت که شجریان شخصیت اجتماعی قدرتمند و مستقلی شد و تقلاهای وجودی او برای فردبودگی و یکتایی اش به ثمر نشسته بود و اکنون او می خواست نه تنها خودش، بلکه هنر و موسیقی را شأن و منزلتی مستقل از ارزش های سیاسی حاکم ببخشد. شجریان هنر و موسیقی را انسانی و اخلاقی می دانست، اما نه در خدمت آرمان های ایدئولوژیک گروه حاکم و همچنین ایدئولوژی بازار و سرمایه داری. شجریان در دو دهه پایانی عمرش به جایگاهی اجتماعی رسید که دیگر فراتر از مرزهای موسیقی قرار داشت و کاریزمای شخصیت او این مجال را به او می داد که موضعی مستقل داشته باشد و از این موضع از تمامیت فرهنگ و هنر استقلال آن سخن بگوید”.
دکتر فاضلی بدرستی دریافته است که “او درصدد نبود تا شخصیت سیاسی شود، بلکه سیاست را مُخل فرهنگ و هنر یافته بود”. وقتی استادِ بزرگ و دلسوزی از استقلال هنر و موسیقی میگوید و در مقابل، حکومت نه تنها چنین استقلالی را بر نمیتابد بلکه تا انجا که در توانش باشد آن موسیقی را از محتوا تهی میکند، خواسته و نا خواسته او در برابر قدرتِ سلطه گر و واپسگرا میایستد. تصورش را بکنیم که اگر شجریان و شجریانها چنین مقاومت جانانه، مدنی و سازندهای انجام نمیدادند، آنگاه امروز ما در کجا ایستاده بودیم و چه داشتیم؟ فراموش نکنیم حتی با وجود اینهمه مقاومت و از جان گذشتگیِ اهالی هنر و نیز عامه مردم چه اجحافهایی که نمیشود. موسیقی هنوز هم، پس از ۴۲ سال، از نیمی از وجودش یعنی از صدای زن محروم است؛ سالهای طولانی مُهر حرامی بر پیشانی موسیقی داغ کرده بودند و …. استاد شجریان در گفتگویی اشاره کردند که سه بار مجبور شدند همهی نوارهای موسیقی را شبانه از خانه خارج کنند تا از شبیخون صاحبان قدرت در امان بمانند.
تنها راه، در برابر اینهمه ظلم و بیداد و حقارت، ایستادگیِ مدنی است. راهی که شجریان رفت.
این، بگفتهی دکتر فاضلی، “تنش”ها ادامه یافت تا جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ از راه رسید. شکاف بین حکومت و عامه مردم بیشتر و بیشتر شد.
دکتر فاضلی بدرستی مینویسد “شجریان نمی توانست در این جنبش بی طرف بماند، زیرا …” و “حاکمیت هم نمی توانست در این مقطع تاریخ از برخورد و تنش با شجریان پرهیز کند و خویشتندارانه چشم خود را ببندد”.
چه خوب بود اگر دکتر فاضلی این پرسش را طرح میکردند که چرا حاکمیت هم نمیتوانست از برخورد و تنش با شجریان پرهیز کند؟
از نظر دکتر فاضلی “حاصل این تنش، علنی شدن کشمکش بزرگ تری بود که شجریان تمام دوره بعد از انقلاب درگیر آن بود: کشمکش بر سر استقلال موسیقی و بر ساختن و شکل دادن هویت خودش همچون «هنرمند آزاد»”. بر این نظرِ درستِ دکتر فاضلی باید دو تکمله افزود. نخست آنکه رخداد ۸۸ صرفا کشمکش بین حاکمیت و شجریان نبود. و دیگر آنکه شایسته نیست که وظیفهی حاکمیت را به پرهیز(نکردن) از تنش با شجریان خلاصه کرد.
با اینهمه باید پرسید که در آن مقطع چه میبایست کرد؟ پاسخ شجریان چنین بود: او هویت خودش را همچون “هنرمند آزاد” حفظ کرد. میپرسید چگونه؟ او به عنوان “هنرمند آزاد” میبایست از هویت اجتماعی و از کرامت انسانی صیانت میکرد. از همین روی او به دیکتاتور “نه” گفت و صدای ‘خس و خاشاک’ شد. و از اینها مهمتر با آواز ” تفنگت را زمین بگذار” ندای هنرمندانه سر داد تا از برادرکشی دست برداریم. کاری از این زیباتر، بجاتر و انسانیتر سراغ دارید؟ پاسخ چه بود؟ دریغ از گوش شنوایی!
دکتر فاضلی در ادامهی وارسی های خود در حیات اجتماعی شجریان به نکات سنجیدهای اشاره میکند، از آن جمله “شجریان زمانی از جهان ما پرواز کرد که قهرمان مبارزه ای بزرگ در «میدان هنر و موسیقی» ایران شد”. و نیز “… [این تحولات] قدرت اجتماعی شجریان را چنان افزود که هیچ راهی برای منزوی و طرد اجتماعی شجریان باقی نماند. … شجریان اکنون پیروزمندانه این میدان را ترک کرد و میراث واقعی او تنها آثار موسیقیایی اش نیست، بلکه استقلالی است که او توانست برای موسیقی اصیل ایرانی از گفتمان سیاسی مسلط ایجاد کند”.
بدین ترتیب دکتر فاضلی به پایان واکاوی خود میرسد و نتیجهگیری میکند که “شجریان و همه آنها که برای استقلال نهادی علم، هنر و فرهنگ مبارزه می کنند [را]، جامعه ایران پاس می دارد و نام و نشان آنها بر سینه همه ایرانیان حک می شود، زیرا این استقلال و آزادی فرهنگی است که امکان رشد تمدن و مدنیت و سعادت جمعی را مهیا می سازد. شجریان اکنون نه صرفا به خاطر صدای قدرتمند یا نوآوری های موسیقیایی اش، بلکه بیش از این بخاطر ایفای نقش قهرمانانه اش در میدان فرهنگ و هنر و مبارزه اش برای استقلال بخشیدن به این میدان جاودانه می شود.”
روایتهای پنج استاد، پنج تن از فرهیختگان دانشگاهی و کنشگران اجتماعی را از نظر گذراندیم. با مروری بر این واکنشها چند نکته روشن میشود:
۱-شجریان وَرایِ وادی موسیقی هم، حضور جدی و معناداری دارد (سوای حضور ۶۰ میلیونی علاقمندان در فضای سوگواری مجازی و …)؛
۲-کنشگرانِ علوم انسانی و اجتماعی از منظرهای بسیار متفاوت به شجریان و جایگاه او مینگرند؛
۳-پارهای از این کنشگران اهمیت زندگی و رهآوردهای شجریان را به مناقشهی سیاسی حکومت با مخالفان تنزل میدهند؛ یکی ایراد میگیرد که نظام در ستیز با شجریان زیادهروی کرده است؛ دیگری میگوید شجریان زبان صحبت با حاکمیت را فهم نکرده است و نتوانست پل ارتباطی بین “نظام” و “جامعه” شود و لذا ما به نخبگانی از جنس دیگر نیاز داریم که نقشِ “پل-بودگی” (بخوانیم چانهزنی؟ محللگری؟ سوپاپ اطمینان؟ و یا در بهترین وجه ان: هاون در آب کوبی؟) را آموخته باشد؛
۴-دیدگاهی هم زندگی شجریان را واکاوی و نشان داد که جایگاه و اهمیت پدیدهی شجریان برای حیات اجتماعی ایران بسی فراتر از پهنهی موسیقی و یا حتی نزاع سیاسی است. در ادامه به همین ویژگی از زندگی استاد شجریان میپردازیم.
دکتر فاضلی با نگاهی دقیق و ژرف به زندگی شجریان و فراز و فرودهایش به نتیجهگیرهای روشن و بسیار با اهمیتی رسید. او نشان میدهد که شجریان در کورهی زندگی ساخته و پرداخته شده است؛ از روی عشقاش به هنر هدف والای موسیقی و آواز را برای خویش برگزید و در راه آن چه سختی ها کشید؛ او با ویژگی برجستهی آزاداندیشی خویش موانع را، از درون خانه، یک به یک، از میان برداشت؛ ولی درس دیگر را، شعلهی عشقاَش به مردم را فروزان نگهداشت؛ به علم موسیقی پرداخت و بر دانش خود افزود؛ از آن لذت برد؛ شادیهای موسیقی را برای مردم میخواست؛ و به وقت ضرورت هنر و موسیقیاَش را همراه و همگام با نیازمندیهای جامعه بکار بست. و همهی اینها از شجریان هنرمندی مردمی ساخت. بخشی از نتیجهگیریهای فاضلی موید همین واقعیت انکارناپذیر است، آنجا که مینویسد: “شجریان زمانی از جهان ما پرواز کرد که قهرمان مبارزه ای بزرگ در «میدان هنر و موسیقی» ایران شد. … قدرت اجتماعی شجریان چنان [بود] که هیچ راهی برای منزوی و طرد اجتماعی شجریان باقی نماند. … شجریان اکنون پیروزمندانه این میدان را ترک کرد”.
ولی این، همهی ماجرا نیست. درس و رهآورد اصلی شجریان از جنسی دیگر است. او دریافت که عشقاَش، هنر موسیقی، با خطری سهمناک مواجه شدهاست؛ خطری که میخواهد موسیقی را از بین ببرد و اگر نتوانست چنان کند، از درون تهیاَش سازد: موسیقی را نازا و مطیع و در خدمت خود درآورد. از همین روی شجریان عزمش را جزم کرد تا آرشوار و همچون “فردوسی که زبان ما را نجات داد، من [شجریان] هم موسیقی را نجات دهم”. و با غرور و سربلندی افزود: “موفق هم بودم و بعد از این هم به اینکار ادامه میدهم”. او به استقلالِ می اندیشید و در راه دستیابی آن، آزاد اندیشی پیشه کرد. شاید بشود گفت که باور به آزادی و استقلال دو کلیدواژهی زندگی شجریان بودند. شجریان نه فقط بدانها باور داشت بلکه به آن عمل کرد و به ثمر نشاند.
نگاه دکتر فاضلی مبنی بر اینکه “میراث واقعی او [شجریان] تنها آثار موسیقیایی اش نیست، بلکه استقلالی است که او توانست برای موسیقی اصیل ایرانی از گفتمان سیاسی مسلط ایجاد کند”، ناظرِ بر واقعیتهای بالاست.
راهی که گشوده شد
شجریان، همانگونه که در بالا آمد، راهی در برابر جامعه گشود و چراغِ راهی نشانِ مان داد که در راه کسب آزادی، استقلال، صیانت از کرامت انسانی و زندگی شرافتمندانه به کارِ ما آید.
جامعهی ایرانی نیازمند آن است که این راه را بشناسد. دکتر فاضلی در یادداشتِ خود، با نگاهی محققانه، بر این رهآورد استاد شجریان انگشت گذاشتهاند. دکتر فاضلی، با این نگاه تحلیلگرانه، توجه دیگرگونه به ‘پدیدهی شجریان’ را در دستور کار جامعه علوم انسانی و اجتماعی ایران قرار دادهاند. باید امیدوار بود که همهی فرهیختگان و اندیشمندان به این امر حیاتی بپردازند تا رهآوردهای محمدرضا شجریان، در گام نخست، بیشتر شناخته شوند و در گام بعدی به ابزاری همگانی در راه پیشرفت و سعادت میهن بدل شوند.
بیگمان تلاشگرانِ راهِ آزادی، استقلال و سعادتِ جامعه بسیارند، با نام و بی نشان. استاد شجریان یکی از برجستگان این راه بودند و به نماد ملی بدل شدند. به گمان نگارنده دکتر فاضلی خود نمونهای از این دست تلاشگران میباشد. بسیاری از آثار و سخنرانیهای متاخر ایشان میتواند دال بر آن باشد. دکتر فاضلی کتابی دارد بنام “زندگی سراسر فهم مساله است”. در شهریور ۹۹ پیرامون این کتاب با سمتگیری “آموزش و پرورش” سخنرانی ایراد کرد. سخنرانی دو محور داشت: یکی مساله شناسی فرهنگی و دیگری موقعیت و مسالهی معلمی در ایران امروز. دغدغه و تاکید ایشان بر “برای اینکه در قرن حاضر، در جامعه معاصر زندگی کنیم، ما محتاج علوم انسانی و اجتماعی هستیم”، و یا اینکه ” فقط و فقط یک زبان، آنهم زبان علوم انسانی و اجتماعی، به مسالهی انسان میتواند بپردازد. گزینهی دومی وجود ندارد! زبانهای دیگری وجود ندارند”، نشان از آن دارد که دکتر فاضلی تکلیف خود را با انواع جایگزینهایی که نظام حاکم، در ۴۲ سال گذشته، مطرح کرد، روشن کرده است. دکتر فاضلی در ادامه، پس از نقد مشکلات و بحرانهایی که نظام سیاسی در آموزش و پرورش آفریده است، میگوید “دیگه فکر نمیکنم به اینکه حکمرانی چیزی را حل کند؛ دیگه نگاهم به این نیست که سیستم حکمرانی را چگونه باید تغییر داد؛ نگاه من به این است که چگونه میشه سوژهگی [آزادانه اندیشیدن و مستقل عمل کردن] کرد”. دکتر فاضلی در بیان مرادش از ‘سوژهگی’ کردن نام معلمانی را می آورد که خودشان “برنامه درسی واقعی” را یافتند و پیش بردند. دکتر فاضلی از توران میرهادی، محمد [بهمن] بیگی، صمد بهرنگی، جلال آل احمد و سیمین بهبهانی نام میبرد. و به مخاطبان خود پیشنهاد میکند که منش آنان و روش کار آموزشی این بزرگان را پیشه کنند. انتخاب نام این بزرگان بخودی خود گویای آن است که دکتر فاضلی بدنبال پروردن چه معلمانی است: شخصیتهای مستقل، دلسوزِ جامعه، اندیشهورز، خردگرا، جستجوگر، کوشا و مقاوم.
دکتر فاضلی سخنرانی خود را اینگونه به پایان میبرد ” … اون مدیر مدرسه، [مدیر مدرسهای که سوژهگی میکند]، تئوری داره؛ درک مساله داره؛ تامل میکنه؛ اگر ما به یک فهم برسیم – همانی که من بهش میگم معلمِ فهیم – زبان گفتگو و زبان ارتباط پیدا میکنیم؛ دغدغه پیدا میکنیم؛ انگیزه پیدا میکنیم؛ ریسک میکنیم؛ جسارت بخرج میدیم و در برابر آن فضایی که میخواد معلم را کوچک کنه، باید خودمون خودمون را از درون رشد بدیم، بزرگ کنیم، بطوریکه فضا نتونه”.
در اینجا ما با یک دکتر فاضلی جامعه شناسی روبرو هستیم که هدفاَش و شیوهی رسیدن به آن را تبیین کردهاست. او تا حد ممکن روشن و آشکار سخن میگوید؛ در حال، بسیار با متانت است. دکتر فاضلی ‘تمریناتاش’ را انجام داده است. مجموعهی کتابها، مقالات و سخنرانیهایش از پشتوانهی تجربهی غنیاَش حکایت دارد. او امروز در ۵۶ سالگیاش با تمام توش و توان در جستجوی ‘تعالی نهاد آموزش و پرورش’ در ایران است.
دکتر فاضلی حتی اگر در راه رسیدن به اهدافش، در فهم مساله آموزش و پرورش و کسب استقلال آن، به هر دلیلی، به میزان شجریان توفیق نصیبش نشود، با خدمات علمیاَش تا به امروز و نیز با ارائه همین نوشتهی کوچک – دربارهی ‘مساله شجریان’ – نشان دادهاست که محمد رضا شجریان راهی را پیش پای مردم ایران، بویژه نخبگان آن، گشوده است که به استقلال واقعی، به آزادی واقعی و به حرمت و کرامت انسان ایرانی میانجامد.
استاد شجریان نماد عشق؛ نماد انساندوستی؛ نماد پایداری و نمادِ《نه》به واپسگرایی و نامردمیها بود. او ” انقلاب” را نمیپسندید، چرا که انقلاب را نشانهی ببار آوردن خرابیها میدانست. ولی به رستاخیز باور داشت. رستاخیز به معنای تعالی، سرزندگی و سازندگی؛ رستاخیز بمعنای تلاش برای بهبودی زندگی مردم ؛ تلاش در راه سعادت جامعه.
او جان شیرینش را بر سر این پیمان با خویشتن نهاد.
این نوشته را با تکرار سخنانِ سنجیده دکتر نعمتاِلله فاضلی، که بحق سخنی برآمده از سینهی همه ایرانیان میتواند باشد، به پایان میبریم “شجریان و همه آنها که برای استقلال نهادی علم، هنر و فرهنگ مبارزه می کنند [را]، جامعه ایران پاس می دارد و نام و نشان آنها بر سینه همه ایرانیان حک می شود، زیرا این استقلال و آزادی فرهنگی است که امکان رشد تمدن و مدنیت و سعادت جمعی را مهیا می کند.”
یاد استاد شجریان گرامی باد!
صدایش مانا
و راهش پر رهرو!
۲۲ مهر ۱۳۹۹
پینوشت:
آنان که صدای آواز شجریان را برنتافتند بی تردید در این اندیشه هستند که شجریان را به بوتهی فراموشی بسپارند. و در صورت امکان او را به خط قرمزی بدل کنند تا کسی سراغ او نرود یا نخواهد به دیدگاههای او بپردازد. و اگر کسی چنین کُنَد مجرم شناخته شود (همانگونه که برای جنبش سبز تحت نام “فتنه” کردهاند). یعنی مردم را باید از نام شجریان ترساند. یکی از هدفهای ضمنی این نوشته هشداری در این زمینه است. دکتر نعمتالله فاضلی با این نوشتهی خود از نام و میراث شجریان ترسزدایی نمودهاست.
دو دیگر آنکه مراد از این نوشته مقدس سازی و بَری آز نقد دانستن کسی نیست. انتخاب پنج فرهیخته دانشگاهی با پیشینهی دینی گواه این مدعا است که هدف پرداختن به و باز شناختنِ ارزشهای شجریان برای جامعه است و نه تعریف و تمجید صرف.