صدای نوه محمدعلی زم: «به من زنگ زد، یجوری حرف زد که انگار داره خداحافظی می‌کنه»

نوشته محمدعلی ‌زم
چهار‌شنبه‌ ۹۹.۹.۲۶، روز ۱۲۱۵‏
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏💟«قصۀ روح‌الله»
‎٦- آخرین تماس، حجت قيامت، ‎به جای رييس‌جمهور
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تقدیم سلام
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎به یاران جمهورِ جانی

‎«بابایی سلام، بابایی، الان بابام بهم زنگ زد ‎یعنی ساعت داره میشه ۴ صبح شما، به من زنگ زد، یجوری حرف زد که انگار داره خداحافظی می‌کنه، در مورد ‎روز قیامت» حرف زد. بابایی، میگم نکنه خدایی نکرده می‌خوان حکمشو اجرا کنن، تازه نزدیک اذانه.
‎بعد بهش گفتم چرا از روز قیامت حرف میزنی؟ گفت حالا دیگه! ‎بابایی، بهم گفت هر اتفاقی افتاد؛ گفت ممکنه خیلی اتفاق بیافته، گفت همیشه بِچسب به دَرسِت، یعنی یجوری باهام حرف زد که انگار دیگه هیچ وقت نمی‌تونه باهام حرف بزنه، بابایی! الان شاید بهم بگی توهم زدم، ولی حس کردم، حس کردم که داشت خدافظی می‌کرد».

‎«نیاز جان سلام ببخشید من دیر دیدم، ما دیروز که ملاقاتش بودیم، اینا به ما ‌گفتند که هیچی نباید بگید (ولی با شرايطی‌كه پيش آوردن)، به هر حال بهش گفتیم که همچین حکمی برايت اومده، ولی مرحله بعدی داره، مراحل بعدیش، قانوناً باید بررسی بشه، دوباره(لايحه) بنویسیم، بگیم، فلان کنیم، اینم توهم نیست، تصور شماست، ممکنه که یه همچین چیزی به ذهنت زده باشه ولی به‌هر‌حال ما همه چی رو به خدا سپردیم و از خدا می‌خوایم. تا خدامون زنده‌ست، امیدمونم زنده‌ست، تلاش می‌کنیم که همچین اتفاقی نیافته، امیدواریم که نیفته، زبانمون لال، ان‌شاءالله که نیفته، ولی دیگه این راه و مسیریست که همگی توش قرار گرفتیم، باباتم توش قرار داره و ان‌شاءالله که شیرین است، اگر(واقع شد) که تسلیم خدا هستیم و خدا حتماً بهتون، به ما، به همه، صبر میده، جبران می‌کنه، ولی ما امروز، فردا تازه داریم اعادهٔ دادرسی و اینجور چیزا می‌نویسیم براش.
‎قربونت برم، مواظب خودت، مامانت باش که خیلی سفارش شما رو می‌کرد و می‌گفتش که این خانواده نباید از هم بپاشه، این سه نفر با همدیگه باشن همیشه و منم در دوری و در اینجا، همیشه خوشم به اینکه اینا خوش هستند. قربونت برم خداحافظ، التماس دعا»

‏‎خداحافظ ای پدر، همسر، برادر، پسر
‏‎و ای پسرِ رفيق و رفیقِ پسر! كه در رفاقت، تا انتها رفتی!
**************
‏‎خواهشمندم كه صدای همراه نوشته را هم شنوا باشيد.