فکر نمیکردم روزی نگرانیام بهخاطر چشمهایت با خشمی همراه بشود علیه این وضعیتی که دارد گلوهایمان را میفشارد: مردم را در زمین و آسمان میکشند، معترضان را به بند میکشند، زندانیانسیاسی را از همهی حقوق اولیه محروم میکنند، سروها را شلاق میزنند، بهنامها را میکشند و یار عزیزم را که بیماری نادر چشمی دارد در پشت دیوارهای زندانی _که آخر دنیاست_ محبوس میکنند تا حال چشمهایش را بدتر کنند و حال ما را!…
یادداشتی برای سمیه کارگر
وقتی غروب میشد و در خیابان بودیم، تمام وجودم از نگرانی پر میشد که تا خانه چهطور خواهی رفت؟ میترسیدم که مبادا ماشینی با سرعت بیاید و تو نبینیاش و نکند زیرت بگیرد، نگران بودم که نکند جوی آب را نبینی و پایت خیس بشود، نکند چالهای، گودالی سر راهت باشد و تو نتوانی تشخیصش بدهی…
با این حال نمیخواستم یک لحظه هم احساس کنی که به خاطر ضعف چشمهایت است که احساس میکنم خطر تهدیدت میکند. تو قویتر از من بودی و بیماریات را هم بهتر از من پذیرفته بودی و با هر سختی و دشواریای میخواستی همهی کارهایت را بکنی.
اواخر نسبت به قبل بیناییات کمتر شده بود و من میفهمیدم. نور که میرفت، میپرسیدم میگذاری در مسیر همراهیات کنم؟ و وقتی تو درخواستم را رد میکردی، نگرانی وجودم را لبریز میکرد، اما نمیخواستم که بفهمی… از هم خداحافظی میکردیم و من میایستادم گوشهای تا رفتنت را از دور ببینم. بغضم را میخوردم و میرفتم چشم به راه زنگت میشدم که خیالم راحت بگیرد که راحت به مقصدت رسیدهای. ببخش که الان اینها را مینویسم، چون واقعا نمیتوانم تحمل کنم که در زندان قرچک ورامین باشی و من دور از تو باشم.
وقتی دستم را میگرفتی تا از پلهها بالا برویم یا پایین بیاییم، فکر نمیکردم روزی نگرانیام بهخاطر چشمهایت با خشمی همراه بشود علیه این وضعیتی که دارد گلوهایمان را میفشارد: مردم را در زمین و آسمان میکشند، معترضان را به بند میکشند، زندانیان سیاسی را از همهی حقوق اولیه محروم میکنند، سروها را شلاق میزنند، بهنامها را میکشند و یار عزیزم را که بیماری نادر چشمی دارد در پشت دیوارهای زندانی _که آخر دنیاست_ محبوس میکنند تا حال چشمهایش را بدتر کنند و حال ما را!