مَرثیه خونبارِ واحدِ چهارِ سیاسی بندِ سَبزِ بُزرگسالان؛ زندان مرکزی شیراز، محمد علی زحمتکش

و نه حتی جسدِ مُقَدَّسش زنده بپایِ دار کشید. وحید هم در طولِ شکنجه هایِ قُرونِ وُسطایی که بَر سَرش آورده بودند، آنقدر مقاومت کرد، تا نَفَسِ طاقَتَش طاق شدُ، تا دوبار هم دست به خودکشی زد.

 

محمد علی زحمتکش فعالِ صنفی معلمان فارس

من سعادتِ دیدارِ جهان پهلوانِ شهیدِ شیراز، نوید افکاری را نداشتم، وحید هم همینطور. اما حبیب را چرا. حدودا سه چهار ماه را هم اُتاق و همسُفره بودیم. یادم هست تا توی اتاق خودش را معرفی کرد. آدرس دبستان و معلم کلاس اولش را پرسیدم. یک دانش آموزِ هم نام او را در دهه هفتاد تا هشتاد درس داده بودم، گفتم شاید خودش باشد. حبیب خیلی مودبُ محجوب بود. میگفت گچکارم. منهم معمار بودمُ چیزهایی پرسیدمُ او از ماله کویتی تا تهیه هرگونه کِشویی ابزارِ گچبُری و ساخت انواع گچ را برای گچکاری توضیح داد. حتی تعریف کرد که یک زمین در سنگر خریده ام و دلم میخواهد یک خانه در بالایِ آن زمین برایِ خودم بسازم.

یکی دو تا کاغذ هم بر می داشتیم و ساعتها می نشستیم نقشه می کشیدیم. دیوارها را جابجا میکردیم، پذیرایی و دو تا اتاق را کوچکُ بُزرگ میکردیم. تا اخرش آن چیزی که باب طبعش بود را ترسیم کردیم. بعد هم گفت همین نقشه را میدهم بیرون تا سعید کار را شروع کند. چه آرزوهای قشنگُ ساده ای داشت این پسر. حرف که میزد. بیشتر در حدُ اندازه هایِ یک استادکارِ ماهرُ حاذق سخن میگفت. پُرُ پیمان، سنگینُ رنگین. و البته همیشه سرش پایین بودُ یک لبخندِ ملیحُ قشنگی هم رویِ لبهایش نقش می بست، که ته چهره غمگینَش را قشنگتر میکرد. همانوقت تقریبا اَیاق شدیم. دو سه هفته بعد در اتاق کتابخانه داشتم کتاب میخواندم.

دو نفر از همبندها داشتند راجع به پرونده برادران افکاری بحث میکردند. اولهای بحثشان خیلی لطیفُ نرم بود. یکی از بچه ها میگفت بعد از دو ماه که حبیب امده بوده توی بند. برایش مقداری لباس از بیرون فرستاده بودند، رسیده بود دستش. میگفت تا وارد اتاق شدم. حبیب تنها نشسته بود و سبد وسائلش جلو پایش بود. یک تی شِرتی توی دستانش بود و گذاشته بود رویِ چشمهایش و کُرور کُرور اشک میریخت. رفتم نشستم کنارش و شروع کردم به دلداریش، اما هیچ افاقه نمی کرد. سیل از چشمهایش راه افتاده بود و برای انکه صدایش بلند نشود، خَفه خَفه گریه میکرد. آن تی شرت مال نوید بوده. حبیب همه اَش میگفت بدلم بَرات شده که نوید را میکُشند. میگفت نوید روی تُشکِ کُشتی بزرگ شده، تا حالا در هیچ کُجا سر خَم نکرده.

محال است به گناه نکرده اعتراف کند، میدانم نوید سَرَش هم برود، در مقابلِ اینها کوتاه نخواهد آمد. حبیب اینقدر آن تی شرت را دوست داشت که حدُّ اندازه نداشت. بعد که من از بچه ها جزییات بیشتری از ماجرا را خواستم، واگویه هایی کردند که تمام تَنم لرزید. بخدا باور کردنی نبود. حبیب خیلی محجوب بود و چیزی به ما نمی گفت. اما اینها داشتند از بلاهایی میگفتند، که خداوند بر اقوامِ عادُ ثمودُ لوط هم نازل نکرده بود. در تمام دو سه ساعت بحث داشتم تجسم میکردم که وقتی دست هایت و چشم هایت را بسته اند. بعد یک نفر یک کیسه پلاستیک دسته دار را میگذارد روی سرت، تا پایین گردنت هم آن را پایین می کشند. بعد دور گردنت سِفتَش می کنند تا هیچ هوایی به ریه هایت نرسد، چه حالی پیدا می کنی. دیگر صدایِ همبندها را نمی شنیدم. همه اش نَفَسم را حبس میکردمُ ثانیه ها را با انگشت دستهایم شمارش میکردم که مثلا چقدر میتوانم نَفَسَم را حبس کنم. خدایِ من، من تویِ ثانیه هایِ سی یا چهلُم که برسد، به قتلِ علی ابن ابیطالب(ع) هم که خواسته باشند اعتراف خواهم کرد.

این پسر چه طاقتُ توانی داشته، که تویِ این دریایِ بلاُ مُصیبَت اعتراف نکرده است. دیگر طاقت شنیدن حرفهایِ بیشتری را نداشتم. رفتم توی راهرو حمامهاُ یکی دو تا نخ سیگار را پشتِ سَرِ هم کشیدمُ رفتم تویِ اتاقِ شماره دو. حبیب سی چهل تایی کاغذ مکاتبه زندانیان را پهن کرده بود جلوش و داشت دادنامه می نوشت. گاهی بلند میشد و میرفت طرفِ تلفن ها و می ایستاد تویِ صف و نوبتش که میشد شماره ای می گرفتُ ده دقیقه ای شورُ مشورت میکردُ دوباره می امد می نشست پایِ کاغذها. کارِ هر روزش بود. برای هر جلسه دادگاهی که داشتند، گاهی تا پنجاهُ شصت تا برگه هم می نوشت، اما صبح که حاضرُ آماده میشد برای دادگاه، اجازه بردنِ دادنامه هایش را به او نمی دادند. نه به او و نه به برادرانش. دو سه ساعتی طول کشید تا فرصت کردم دو سه جمله ای با او صحبت کنم. گفتم حبیب به خدایِ اَحَدُّ واحد، این ستم ها بر هیچکس از صبح تا شب عاشورا، روا نشده است. پسر خوب چرا این همه بیداد را فریاد نمی کنید.؟ یا خودت غَمت را فریاد کن، یا بگو تا ما فریادش کنیم. بالاتر گفتم، حبیب خیلی خیلی محجوب بود، فقط سرش را کرد بالاُ گفت : آقا معلمِ عزیز، اول تمامِ راههایِ قانونی را می رویم، بعد هم تَوَکُل میکنیم بر خدا، خدایمان هم خیلی کریم است. سوگند به خدای عَدلُ داد، که دادِ جهان پهلوانِ شیراز نوید افکاری، تا کره ماه هم رفت، اما نه صدایش بگویش عدالتِ اسلامی رسید.

و نه حتی جسدِ مُقَدَّسش زنده بپایِ دار کشید. وحید هم در طولِ شکنجه هایِ قُرونِ وُسطایی که بَر سَرش آورده بودند، آنقدر مقاومت کرد، تا نَفَسِ طاقَتَش طاق شدُ، تا دوبار هم دست به خودکشی زد. حبیبُ وحید هم، با احتساب همین اُردیبهشت ماهِ سیاهُ نحس، بیش از دویستُ پنجاه روز است که در انفرادی هستند و حالُ روزُ روزگارشان بر هیچ آشنایی معلوم نیست. حالم از شنیدن شکنجه هایی که بر این سه برادر رفته بود، دچار آشوبی تلخ شده بود. برگشتم که از اتاق بیرون بروم به حبیب گفتم : حبیب جانم، توقعِ اجرایِ عدالتِ انسانی و داشتنِ یک زندگیِ شرافتمندانه، در یک حکومتِ ایدئولوژیک، تَجَسُّمِ باغِ گیلاس است، در کویرِ شهداد. دوباره خنده ملیحی کردُ، سَرش رفت روی کاغذها. چقدر این پِسَر قشنگ می خندید. شروع به پیاده روی در راهرو واحد که کردم. همه اَش توی دلم بخودم می‌گفتم، حتما تا آزاد شدم، بروم خانه شان و دستِ پدر و مادر شان را ببوسم، پدر و مادری که چنین جوانانِ غیرتمندُ شرافتمداری را تربیت کرده اند. غَیور مردانی که سهمناکترین شکنجه ها را تحمل می‌کنند، اما تَن به بیدادِ اتهامُ افترا نمی دهند. رفتم ولی صد افسوس، خیلی دیر رفتم، چون نوید دیگر نبود.

🆔 @kasenfi

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»