تماشای جهان از چشم زنان، علی اصغر سیدآبادی

شاید ژن‌های ما به خاطر قرن‌ها زندگی مردسالارانه، حامل خلق و خویی هستند که گاهی خودمان متوجه زشتی‌اش نیستیم.

 

علی اصغر سیدآبادی

شرم برایم همیشه با تصویرهایی همراه است. یکی از این تصویرها در ذهنم خیلی پررنگ است. نوجوان بودم. لم داده بودم روی تشکچه. مادرم ایستاده بود، میانه‌ی خانه. گفتم: یک لیوان آب بده لطفا!

مادرم آب آورد و خوردم و مثل هر ماجرای عادی دیگر تمام شد. سال‌ها بعد این تصویر در ذهنم جان گرفت، اما این بار نه مثل تصویری از یک ماجرای عادی، بلکه تصویری که هر بار بهش فکر می‌کنم شرمنده می‌شوم. چگونه پسری نوجوان مادرش را در جایگاه کارگر خانه می‌دید و به خودش حق می‌داد که لم بدهد و از مادرش بخواهد برایش آب بیاورد؟ و چرا این تصویر در آن روز آن‌قدر برای من و مادرم عادی بود؟

تصویرهای شرم‌آورتر دیگری هم دارم که در زمان و مکان وقوعشان برایم عادی بودند، اما بعدها هر بار بهشان فکر کرده‌ام، احساس شرم کرده‌ام.

من شش خواهر دارم و یکی از شرمندگی‌های بزرگم در کودکی و نوجوانی احساس برتری و حق‌به‌جانبی نسبت به خواهران نزدیک به سن‌ و سال خودم بوده است. چند سال پیش یکی از خواهرزاده‌هایم به شوخی از برادرش پیش من شکایت کرد. خواهرم نگاهم کرد و خندید. در خنده‌اش خواندم که ببین به کی از چی شکایت می‌کند. خجالت کشیدم. هنوز که فکر می‌کنم خجالت می‌کشم. همین را گفتم. گفتم که ما – حتی اگر آدم‌های خوبی باشیم و اهل آزار مستقیم نباشیم- همیشه‌ شرمنده‌ی مادرهایمان، خواهرهایمان، همسرهایمان و دوستان و همکارانمان هستیم. خواهرم خاطره‌ی بدی از من در ذهن نداشت یا نگه‌نداشته بود. مادرم هم ماجرای آب آوردن یادش نبود که در برابر همه‌ی زندگی‌اش که فدای ما شده، هیچ است.

یکی از خوش‌شانسی‌های زندگی من علاوه بر مادرم، خواهرانم هستند. وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم اگر خواهر نداشتم، احتمالا آدم‌ غیرقابل تحمل‌تری از آب در می‌آمدم. فکر می‌کنم، وجود خواهرانم زندگی و نگاه من و حتی پدرم را رفته‌رفته تغییر داد. پدرم هم مثل هر مرد دیگری می‌توانست حق‌به‌جانب باشد، اما او به خاطر دخترهایش و من به خاطر خواهرهایم آرام آرام و با امکانی که حضور آنان برای تماشای جهان از چشم زنان برایمان فراهم کرده بود، یاد گرفتیم که زنان هم حقوقی دارند. روستای ما مدرسه راهنمایی و دبیرستان نداشت و بعد هم که مدرسه‌ی راهنمایی آمد، به خاطر تعداد کم دانش‌آموزان مختلط بود. دخترها -اگر مدرسه می‌رفتند- بعد از پنجم ابتدایی باید ترک تحصیل می‌کردند. دو خواهر اولم که کوچک‌تر از من بودند، ترک تحصیل کردند، اما کم‌کم تحصیل دختران برای پدر من جدی شد. تا مدرسه راهنمایی به روستا نیامده بود، پدرم دخترهایش را راهی مدرسه کرد. خودش به سختی آن‌ها را به شهر می‌برد و می‌آورد.

شاید ژن‌های ما به خاطر قرن‌ها زندگی مردسالارانه، حامل خلق و خویی هستند که گاهی خودمان متوجه زشتی‌اش نیستیم. همین امروز صبح ناخواسته کاری کردم که شاید کم‌اهمیت باشد و گیسو متوجهش نشده باشد و اگر متوجه شد فراموشش کند، اما از همین خلق و خو ناشی می‌شد.

ما به عنوان مرد – اگر هیچ کار بدی هم نکنیم- از مزایای تبعیض علیه زنان برخورداریم. خیلی جاها جای زنان شایسته‌تر از خودمان نشسته‌ایم. خیلی جاها قانون طرف ما را گرفته است، در حالی که حقمان نیست. مرد بودن -چه بخواهی چه نخواهی – نوعی زندگی رانتی است.

روز آخر همکاری با یکی از رویدادهای بزرگ فرهنگی کشور، عکسی دسته‌جمعی به یادگار گرفتیم. عکس را روی شاسی چاپ کردند و تقدیممان کردند. گذاشتم پشت ماشین و به طرف خانه راندم. بین راه چیزی یادم افتاد. ایستادم. عکس را برداشتم و نگاه کردم. هیچ زنی در عکس نبود. من یکی از مردانی بودم که جای زنان زیادی را در آن قاب تنگ کرده بودم. آن قاب نباید به خانه ما می‌آمد. جلوتر سطل زباله‌ای دیدم. بدون لحظه‌ای درنگ آن عکس را که تصویر یکی دیگر از شرمندگی‌هایم بود، آن‌جا انداختم و به خانه رفتم.
اگر جهان از چشم خواهرانم تماشا نکرده بودم، آن عکس شرمنده‌ام نمی‌کرد و دیشب دخترم را به ایستادن در برابر یک بی‌عدالتی کوچک در کارش تشویق نمی‌کردم و چه بسا دعوتش می‌کردم به سکوت و تحمل.

شرمندگی مفهومی است که همیشه در ذهنم با تصویرهایی همراه است، تصویرهایی که رفته‌رفته یاد گرفتم، باید از آن‌ها شرمنده شوم. این یاد گرفتن‌ها با گوش دادن به سخنان زنان رخ داده است، با تماشای جهان از چشم زنان. اعتراف می‌کنم، گاهی این تماشا سخت است. گاهی لحن دعوت به این تماشا پرخاشگرانه و آزارنده است و حتی آغشته به چیزهایی که نمی‌پسندم و قابل نقدند، اما این دعوت را با هر لحن و زبانی باید قبول کرد. باید جهان را دوباره ببینیم و این بار از چشم زنان. شاید راهی به جهانی منصفانه‌تر و عادلانه‌تر باز کنیم.