بازی‌گردانی دولت پنهان در تهاتر ترسناک معیشت و مشارکت، گیتی خزاعی

دولت حامی گفتمان انقلابی، این بار به جای کابینه، خود مردم را تهاتر کرد. با زیاده‌خواهی‌اش، با چوبی که لای چرخ زندگی مردم گذاشته، با پنجه‌هایی که حلقوم مردم را می‌فشارد، مردم را واداشت تا با میل خود، «معیشت» خود را با «حق مشارکت‌»شان تهاتر کنند.

 

گیتی خزاعی

پرده‌ی آخر – انتخابات ۱۴۰۰

انتخابات به پایان رسیده و به روال همیشگی، همه‌ی کنشگرانش خود را پیروز این جدال می‌دانند. حامیان رئیس‌جمهور منتخب از این که رای‌شان به پاستور راه یافته خشنودند و حتی با رای سی‌درصدی، خود را پیروز می‌دانند، تحریم‌کننده‌ها خود را پیروز می‌دانند که توانستند صدای سکوت و خانه‌نشینی‌شان را به نموداری معنی‌دار تبدیل کنند و رای‌دهنده‌ها به کاندیدای مقابل هم خود را به واسطه‌ی صدای مخالفتی که کوشیدند در تاریخ ثبت کنند، پیروز می‌دانند.

البته در این جدال هم، مثل دیگر جدال‌های انتخاباتی، حاکمیت تنها پیروز این میدان است. او که نه حقی برای مشارکت مردم قائل است و نه ارزشی برای مردمی که سال‌هاست فریاد می‌زنند نظارت استصوابی را نمی‌خواهند، این بار هم خود را تنها پیروز این جدال نمایانده است؛ آن هم به وقیحانه‌ترین شکل ممکن که رای سفید، باطله و تحریم را هم به حساب محبوبیت گفتمان خود جا زده است.

انتخابات ریاست جمهوری در ایران سال‌هاست از معنای ایجابی آن، به این معنا که منتخب انتخابات به عنوان نماینده‌ی «جمهور» معرفی شود و مردم امکان انتخاب نماینده‌ی خود را داشته باشند، تهی شده است.

سال‌هاست رئیس جمهور به جای آنکه «جمهور» را نمایندگی کند، به مصداق «الغریق یتشبث بکل حشیش»، به نماد استیصال مردمی تبدیل شده که ناگزیر بوده‌اند از بین میان‌مایه‌ترین مردمان سیاست، یکی را انتخاب کنند تا در شرایطی که قادر به معنابخشی به اصل انتخابات نیستند، حداقل از معنای صندوق رای و مشارکت جمهور در انتخاباتی حداقلی دفاع کنند و با برهم زدن بازی حاکمیت، حداقلی‌ترین نقش خود را در سیاست حفظ کنند.

پرده‌ی نخست – دولت روحانی (۱۳۹۲ و ۱۳۹۶)

وقتی روحانی در سال ۱۳۹۲، کابینه‌ای بسیار پایین‌تر از انتظارات مردم معرفی کرد، بسیاری گمانه‌زنی کردند که او با «دستگاه نظارت»ی که در همه‌ی تصمیمات مداخله می‌کند معامله‌ی ترسناکی کرده است. می‌گفتند همه کابینه را داده تا بتواند کابینه‌های نفت، اقتصاد و امور خارجه را حفظ کند و گزینه‌های موردنظر خود را در این سه کابینه‌ی کلیدی بنشاند. نمی‌دانم این شایعه درست بود یا غلط، اما مبتنی بر این حقیقت پر و بال گرفت که ذات تعامل در جمهوری اسلامی بر پایه‌ی تهاتر استوار شده است. باید هزینه‌های زیادی را بپردازی تا بتوانی حداقل‌ترین خواسته‌های خود را دریافت کنی؛ حتی اگر دولتی باشی که با رای اکثریت انتخاب شده‌ای.

تصمیم دولت هرچه که بود، در کوتاه‌مدت امیدبخش بود. هم دولت به اهداف میان‌مدتش رسید و هم مردم بهبود در معیشت، تجارت، سرمایه‌گذاری‌های نفتی، حفظ نسبی ارزش پول ملی و بهبود روابط خارجی را احساس کردند و همه #مچکر بودند.

پرده‌ی دوم – سرباز کردن دمل چرکین کینه 

اما در ادامه همه چیز به خوبی پیش نرفت.

بازندگان، کینه‌ی باختی تلخ و سخنانی گزنده را از طرف کاندیدای دولت دوازدهم، که در برابر نگاه میلیون‌ها ایرانی کاندیدای انقلابی‌شان را سرکوبگر و مردم‌ستیز خوانده و او را تحقیر کرده بود،‌ به دل گرفته بودند.

شیخ ممنوع‌التصویر اصلاحات توانسته بود تنها با یک ویدئوی چند دقیقه‌ای و در حالی که رهبران جنبش خونین سبز در حصر بودند و بسیاری هنوز نیمه‌ی حبس خود را می‌گذراندند، مردمی را که قسم خورده‌ بودند دیگر هرگز در هیچ صف رایی نخواهند ایستاد، کرور کرور پای صندوق‌ها بیاورد و با حداقلی‌ترین گزینه‌ی خود، بازی حاکمیت را بر هم بزند و «گفتمان انقلابی» را خانه‌نشین کند.

دولت امریکا تغییر کرده بود و موقعیت برجام ‌شکننده شده بود.

اینبار کفن پوشان همیشگی به آتش‌زنندگان برجام بدل شده بودند.

دیگر همه چیز خوب پیش نمی‌رفت.

بازگشت تحریم‌ها به گرده‌ی مردم فشار می‌آورد، قیمت دلار اوج می‌گرفت، خزانه دولت و انبارهای ذخیره مواد غذایی روز به روز خالی‌تر می‌شد و دولت ناگزیر و درمانده از جیب مردم بر می‌داشت تا هزینه‌های خود آنها را تامین کند.

نارضایتی، بی‌اعتمادی، خشم و آزردگی مدام اوج می‌گرفت.

مردم دیگر #مچکر نبودند.

حالا دیگر همه چیز از هم پاشیده بود.

حالا مردم خشگمین می‌دیدند که اصلاح‌طلبان و شیخ اصلاحات، مرد‌م را به تماشای بازی یک تیم حداقلی فراخوانده بودند.

مردم می‌دیدند تیمی که قرار بود شادی، پیروزی و معیشت را برای «جمهور» به همراه بیاورد، دستاوردش سرگردانی و ناتوانی است.

تیم دولت وسط میدان سرگردان بود و نتوانسته بود حتی یک گل بزند. «جمهور» تحقیر شده بود.

با ادامه‌ی حضور سرگردان دولت در میدان و نارضایتی و خشم جمهور، او بازی خطرناک‌تری کرد. مردمی را که برای مطالبه و گفتگو به میدان آمده بودند وسط میدان بر زمین انداخت، لگدمال کرد و به جان تماشاچیانی افتاد که برای طلب یک گل فریاد می‌زدند. باز هم تحقیرشان کرد.

وقتی که خون‌ها وسط میدان ریخته شد، اصلاح‌طلبان اولین متهم دادگاهی بودند که قضاتش در قامت «جمهور» سراسیمه به دنبالش می‌گشتند که او را در جایگاه متهم بنشانند. اصلاح‌طلبان قربانی همان بازی شدند که خودشان به راه انداخته بودند و به مصداق همان «یتشث بکل حشیش» کاپیتان تیمی شده بودند که نه حق انتخاب بازیکنانش را داشتند و نه حق هدایت بازی را. آنها فقط کاپیتانی بودند که به جای آنکه در وسط میدان بازی تیمش را هدایت کند، از روی نیمکت ذخیره بازی را تماشا می‌کرد. آنها کاپیتانی بودند که «جمهور» را به نقش‌آفرینی در تماشای بازی‌ای فراخوانده بودند که نقشی نه در انتخاب تیمش و نه در هدایتش نداشتند.

اما جمهور به امید کاپیتان به آوردگاهی حداقلی آمده بود.

حالا دیگر خشم وخون به هم آمیخته بود و مردم دیگر نمی‌توانستند دولتی را ببخشند که به روی آنها گلوله گشوده بود، به سرهایشان شلیک کرده بود و در همان خیابانی که برایش تراکت‌های تبلیغاتی پخش کرده بودند، خون‌شان را ریخته بود.

مردم نمی‌توانستند بی‌تفاوتی کاپیتانی که آنها را به این بازی خونین فراخوانده بود و حالا گوشه‌ای ایستاده بود و در مقابل خونی که بر زمین می‌ریخت بی‌تفاوت بود، تحمل کنند.

جمهور متهم اصلی همه ‌اینها را اصلاح‌طلبانی می‌دانست که مردم را به امیدبستن به این تیم ناتوان فراخوانده بودند و وقتی آنها در خیابان تحقیر شدند، آنقدری که شکستگی‌شان را ترمیم کند و راضی‌شان کند، کنارشان نایستاده بود، تیمارشان نکرده بود و ‌به آنها حق نداده بود.

حالا دیگر تندروها احساس پیروزی می‌کردند.

تندروها برنده‌ی این بازی خونین شدند. گلوله‌هایی که بر سر مردم نشسته بود، خونی که کف خیابان ریخته بود، تکه‌های سوخته‌ی تن مردمی که توی آسمان متلاشی شده بودند، آنها را برنده‌ی این بازی کرده بود.

مردم دیگر آرام نمی‌گرفتند. تمام وجودشان پر از زخم و بغض و خشم شده بود.

اما تندروها کینه‌شان فرونشسته بود. انتقام‌شان را گرفته بودند. مردمی را می‌دیدند که از دولتی که «دولت آنها نبود»،‌ از شیخی که بازی ممنوع‌التصویری آنها را بر هم زده بود، روی گردانده بودند و از آن ناامید و خشمگین شده بودند.

کاپیتان در این بازی بی‌بازیکن باخته بود و متهم اصلی ناکامی و ناکارامدی دولتی شده بود که کاپیتان را هم به روی نیمکت ذخیره رانده بود.

فاین کات نمایش

حکومت رسما اعلام کرد مشارکت مشروعیت نمی‌آورد و به صراحت نشان داد اهمیتی نمی‌دهد که در انتخاباتی که با گزینه‌ای حداقلی بر پا می‌کند حداقلِ «جمهور» حاضر باشند. حکومت بر اساس اطلاعات «کف خیابان» به خوبی از مشارکت حداقلی مردم خبر داشت، ‌اما در عین حال می‌دانست اگر گزینه‌ای با ظرفیت بالای اقناعی روی صحنه حاضر شود می‌تواند بازی را بر هم بزند. لذا تمام تمرکز خود را بر کاهش مشارکت قرار داد و صحنه را طوری چید که کمترین بارقه‌های حضور مردم و بر هم خوردن بازی خاموش شود.

این بار علاوه بر «توان رای‌آوری کاندیدا»، «توان سخنوری و قدرت اقناع» کاندیداها برای جلب رای مردم، به شاخص حذف کاندیداها به تیغ استصواب تبدیل شد.

دولت پنهان تمام گرینه‌های محتمل پیروزی و جلب رای را حذف کرد تا کوچک‌ترین تهدیدی تشکیل دولت انقلابی را تهدید نکند. دولت پنهان تجربه‌ی برهم خوردن بازی در «وقت اضافه» را داشت و مصمم بود که این بار به هر قیمتی بازی را واگذار نکند.

کاپیتان این بار، هم از بازی بیرون بود و هم حق راه‌اندازی بازی از او سلب شده بود. اگرچه تماشاگران هم دیگر شوقی به تماشای بازی نداشتند.

این همان چیزی بود که دولت پنهان می‌خواست: بازی باید بدون حضور کاپیتان و تماشاچی برگزار می‌شد تا تنها بازیکن بی‌هیچ مانعی گل را به دروازه بنشاند. این بار، هم کاپیتان از بازی کنار گذاشته شد و هم «جمهور» از حضور منع شدند تا گل بی‌هیچ مزاحمتی به دروازه بنشیند.

تلاش‌های گروهی اندک و امیدوار برای برهم زدن بازی به کمک یک نیروی ذخیره‌ی درمانده‌ هم راه به جایی نبرد.

در روزهای اخر، اطلاعات محرمانه یکی پس از دیگری از پستوها بیرون آمد تا خشم مردم را بیشتر برانگیزد برای در خانه ماندن. وزیر احمدی‌نژاد مصاحبه‌ای افشاگرانه کرد که بر فرضیه مردم صحه بگذارد که همه چیز در اتاق‌های فکر تعیین می‌شود، تا مردم در دورترین نقطه‌ی ممکن از صحنه قرار بگیرند، تا حداقلی‌ترین احتمال برای شکست برنامه‌ی اتاق فکر کودتا نیز خنثی شود.

همزمان سال‌ها بود که این گفتمان تقویت شده بود که معیشت مردم منوط به خواست دولت پنهان است.

دولت پنهان مدام القا می‌کرد که «تا من نباشم آش همین است و کاسه همین». مردم باور کرده بودند که تمامی ارکان نظام باید در اختیار دولت پنهان باشد تا چرخ زندگی‌شان بچرخد. و درست هم بود.

این بار برای چرخیدن زندگی مردم، فقط توقف سانتریفوژها کافی نبود. این صندوق‌های رای بودند که باید خالی می‌ماندند تا چرخ زندگی مردم بچرخد.

این بار دولت پنهان همه‌ی نهادها را دربست می‌خواست تا چوب را از لای چرخ زندگی و معیشت مردم بردارد.

و مردم در خانه ماندند تا دولت پنهان با در اختیارگرفتن همه‌ی نهادها اجازه دهد نان به سفره‌های مردم برگردد. مردمی که حتی اگر هم می‌خواستند گزینه‌ای را نداشتند که به شوق تماشای بازی او از خانه بیرون بیایند، اما اگاهانه در خانه نشستند تا علاوه بر دهن‌کجی به تمامیت‌خواهی نظام، اجازه دهند دولت پنهان به هدفش برسد تا سفره‌های خالی‌شان رنگ و بویی بگیرد.

آنها اتحادی بزرگ در خانه تشکیل دادند تا دولت پنهان بتواند بازی میدان را بدون تماشاچی، بدون معترض، و بدون رای مخالف، پیش ببرد و در عوض نان را به سفره‌های‌شان برگرداند.

این بار حکومت، معیشت مردم را با حق مشارکت آنها معامله‌ ‌کرد. ابتدا با تیغ استصواب، حق انتخاب را از آنها گرفت و سپس به آنها قبولاند که به نفع خودشان است که از حق مشارکت‌شان درگذرند.

پایان بازی

بازی دیگر تمام شده و دولت پنهان به هدفش رسیده است.

مردم ایران، حالا گروگان حکومتی شده‌اند که می‌گوید اگر نان می‌خواهی، اگر دارو‌ میخواهی، اگر ارتباط با جهان را می‌خواهی، باید دهانت را ببندی، به گفتمان انقلابی که من می‌خواهم در کشور حاکم باشد تن دهی، بنشینی کنج خانه‌ات، از حق مشارکتت بگذری تا من معیشتت را برایت تامین کنم، تا نان را به سر سفره‌ات بیاورم.

من پای تمام قراردادهای جهان را امضا می‌کنم، به شرطی که تو در خانه بمانی.

این بازی البته مدتی طولانی دوام نخواهد داشت. مردم ایران هرگز تن به این خواری نخواهند داد. اما فعلا در بر این پاشنه چرخیده که مردم در خانه بمانند.

دولت حامی گفتمان انقلابی، این بار به جای کابینه، خود مردم را تهاتر کرد. با زیاده‌خواهی‌اش، با چوبی که لای چرخ زندگی مردم گذاشته، با پنجه‌هایی که حلقوم مردم را می‌فشارد، مردم را واداشت تا با میل خود، «معیشت» خود را با «حق مشارکت‌»شان تهاتر کنند.

https://t.me/EnvironmentalSociology

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»