این سطور خلاصهای است از نظرات من در جمعی از دوستان آلمانیام.
سیاست خارجی خلافت اسلامی در ایران اساساً با جغرافیای سیاسی شیعه نشینان در خاورمیانه گره خورده است. همین باعث شد که عملاً ارتش که برای جنگهای کلاسیک یا منظم تربیت میشود، در خلافت اسلامی عملاً منفعل گردد. از آنجا که خلافت اسلامی استراتژی خود را با شیعهنشینهای خاورمیانه تنظیم کرده است، سرانجام این «عمق استراتژیک» به اینجا منجر شد که سازماندهی نیروهای مسلح ایران [اساساً سپاه پاسداران] با جنگهای غیرقرینهای (Asymmetrisch) شکل بگیرد. زیرا خلافت اسلامی میداند که در جنگ کلاسیک توان و مایه آن را ندارد. ساختن انواع و اقسام پهپادها، بویژه پهپادهای انتحاری، و همچنین ساختن انبوه انواع گوناگون موشکهای کوتاه، میان و دراز بُرد در همین کانسپ میگنجند.
ولی خلافت اسلامی دارای یک «پاشنه آشیل» آسیبپذیر است که اساساً از ستیزهای درونی خود آن نشأت میگیرد: گروههای نیابتی ایران در کشورهای دیگر بدون استثناء یکدست نیستند بلکه هر گروه در ارتباط با یک نهاد در ایران هستند. برای نمونه در عراق بیش از 65 گروه وجود دارد که هر کدام به یکی از نهادهای ایران وابسته است: به حفاظت سپاه (سپاه قدس)، وزارت اطلاعات، خاتم الانبیا، آستان قدس، بنیاد مستضعفان، ستاد فرمان اجرایی امام و …. حذف قاسم سلیمانی باعث شد که وابستگی این گروههای رنگارنگ به نهادهای گوناگون ایرانی هر چه آشکارتر شود و امروزه ما اختلافات درونی آنها را که بازتاب اختلافات درونی (بهتر بگوییم اختلاف منافع اقتصادی) نهادهای داخل ایران است میبینیم. همین وضعیت را ما در یمن و لبنان داریم.
در حال حاضر ساختارهای نظامی-امنیتی در خلافت اسلامی آنچنان با «عمق استراتژیک» گره خورده است که با قاطعیت میتوان گفت که شکست در این حوزه به معنی از بین رفتن خلافت اسلامی است. از این رو، خلافت اسلامی میخواهد در آینده با سیاستهای تهاجمی به دنیا نشان بدهد که به هر قیمتی این سیاست را دنبال خواهد کرد. به عبارتی ما در آینده شاهد آن خواهیم بود که خلافت اسلامی جهان را به یک چالش بزرگ فرا خواهد خواند. نتیجهی منطقی این سیاست استراتژیک (عمق استراتژیک) یک توافق همهجانبه جامعه جهانی علیه خلافت اسلامی خواهد بود. شکست در سیاست خارجی، یعنی فروپاشی خلافت اسلامی.
برگرفته از فیسبوک نویسنده