نقش زندانی و زندانبان، مهدیه گلرو

بعد از انتشار ویدئو دوربین‌های مداربسته زندان اوین پرسش‌های زیادی برای افکار عمومی ایجاد شد. یکی از پرسش‌های پُر تکرار درباره سربازها و افراد بخش‌های اداری بود که به اندازه کادر زندان و مامورین خشونت اعمال می‌کنند.این پرسش‌ها یک بار دیگر مرا به یاد آزمایش استنفورد انداخت که اینجا به طور خلاصه توضیح می‌دهم.

 

مهدیه گلرو

یکی از معروف‌ترین و خطرناک‌ترین آزمایش‌های روانشناسی که تاکنون انجام شده‌است، آزمایش زندان استنفورد است. در این آزمایش که به سرپرستی دکتر فیلیپ زیمباردو در دانشگاه استنفورد در سال ۱۹۷۳ انجام شد، چند دانشجوی سالم از نظر روانی به صورت آزمایشی نقش‌های زندانی و زندانبان را پذیرفتند. زیمباردو و همکارانش می‌خواستند بدانند که آیا بی‌رحمی‌های گزارش‌شده از زندانبان‌ها به ویژگی‌های سادیسمی زندانبان‌ها مربوط است یا بیشتر به‌دلیل محیط خود زندان‌هاست.

زیمباردو برای بررسی نقش زندانی‌ها و زندانبان‌ها در محیط‌های زندان، زیرزمین ساختمان روانشناسی دانشگاه استنفورد را شبیه زندان کرد و از داوطلبان خواست که در آزمایش مربوط به بررسی اثرات روانشناختی زندگی در زندان شرکت کنند.

داوطلبان به طور تصادفی برای بازی در نقش زندانی یا زندانبان در محیط شبیه‌سازی شدهٔ زندان، انتخاب شدند. در نهایت ۱۰ زندانی و ۱۱ زندانبان انتخاب شدند.

با زندانی‌ها درست مانند مجرمان واقعی رفتار شد. آنها بدون اینکه از قبل اطلاع داشته باشند، در خانه‌های خود دستگیر و به ایستگاه پلیس محلی انتقال داده شدند.

وقتی زندانی‌ها وارد زندان شدند، آنها را کاملا برهنه و شپش‌زدایی کردند. سپس به آنها لباس زندان و مکانی برای خواب دادند. در ضمن تمام وسایل شخصی‌شان را هم از آنها گرفتند. به آنها یونیفورم دادند و قرار شد که فقط با عددی که به آنها اختصاص داده می‌شود، شناخته شوند. در مدت زمان کوتاهی نگهبان‌ها و زندانی‌ها با نقش‌های جدید خود سازگار شدند.

زندان‌بان‌ها با صدای بلند و دادن دستورهای پوچ سعی می‌کردند قدرت خود را نشان دهند و از همین طریق زندانیان را تحقیر کنند. روز اول گذشت اما روز دوم زندانیان اعتراض را شروع کردند. زندانیان شورش کردند و زندان‌بان‌ها با کپسول‌های آتش‌نشانی و فشار دی اکسید کربن خُنک زندانیان را عقب راندند. سپس نگهبان‌ها به زور وارد سلول‌ها شدند، زندانی‌ها را برهنه کردند، تخت‌ها را بیرون بردند و سردسته زندانی‌های شورشی را به سلول انفرادی فرستادند. نگهبان‌ها با این کار توانستند باقی زندانی‌ها را بترسانند و آنها را کنترل کنند.

سپس یکی از سه سلول زندان به نام «سلول ویژه» معرفی شد. به سه زندانی که در شورش کمترین دخالت را داشتند امتیاز‌های ویژه‌ای داده شد. نگهبان‌ها، لباس‌ها و تخت‌های آن زندانی‌ها را به آنها بازگرداندند و به آنها اجازه دادند تا موهایشان را بشویند و دندان‌هایشان را مسواک بزنند.این زندانی‌ها همچنین توانستند در حضور زندانی‌های دیگر که به طور موقت امتیاز غذا خوردن را از دست داده بودند، غذای مخصوص بخورند. این روش، اتحاد بین زندانی‌ها را از بین برد.

کم‌کم روابط بین نگهبان‌ها و زندانی‌ها تغییر کرد. تغییر در رفتار نگهبان‌ها منجر به تغییر در رفتار زندانی‌ها می‌شد. نگهبان‌ها کاملا تحت کنترل محققان بودند و زندانی‌ها هم کاملا به نگهبان‌ها وابسته بودند.

همان‌طور که زندانی‌ها وابسته‌تر می‌شدند، نگهبان‌ها بیشتر از قبل با آنها توهین‌آمیز رفتار می‌کردند. آنها کاری می‌کردند تا زندانی‌ها احساس حقارت کنند. هرچه این نوع رفتار نگهبان‌ها بیشتر می‌شد، زندانی‌ها مطیع‌تر می‌شدند. به همان نسبت هرقدر زندانی‌ها مطیع‌تر می‌شدند، نگهبان‌ها جسورتر و تهاجمی‌تر می‌شدند و دوست داشتند زندانی‌ها اطاعت بیشتری از آنها داشته باشند. زندانی‌ها هم که بابت هر چیزی به نگهبان‌ها وابسته بودند، برای راضی نگهداشتن آنها، جاسوسی زندانی‌های دیگر را می‌کردند.

یکی از زندانی‌ها پس از گذشت کمتر از ۳۶ ساعت از آزمایش، دچار اضطراب شدید، آشفتگی ذهن، خشم و گریهٔ غیرقابل کنترل شد.نگهبان‌ها به او اجازه خروج از زندان را ندادند و حال زندانی بدتر و بدتر شد و درنهایت روانشناسان با دیدن وضعیت روحی نامناسب او به این نتیجه رسیدند که باید او را آزاد کنند. زیمباردو به او گفت: «گوش کن، تو زندانی ۸۱۹ نیستی.» سپس نام او را گفت و ادامه داد، «تو ( …) هستی و من هم زیمباردو هستم. من روانشناس هستم، نه زندانبان و اینجا یک زندان واقعی نیست. آنها هم مثل تو دانشجو هستند، نه زندانی. بیا از اینجا برویم.» زندانی، دست از گریه برداشت، نگاهی به بالا انداخت و طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است گفت: «بسیار خوب، برویم.»

تصمیم زیمباردو این بود که این آزمایش را به مدت دو هفته انجام دهد. اما به دلیل شرایط روحی زندانیان و زندان‌بانها روز ششم آن را متوقف کرد!

***

افراد خیلی زود با نقش‌های اجتماعی که از آنها انتظار می‌رود در آن بازی کنند، سازگار می‌شوند، به ویژه اگر نقش‌هایی مانند نقش نگهبان‌های آن زندان، بسیار کلیشه‌ای و قالبی باشند.

محیط «زندان» نقش مهمی در ایجاد رفتار ددمنشانه نگهبان‌ها دارد (هیچ کدام از افرادی که نقش نگهبان را داشتند، پیش از آزمایش، رفتارهای سادیسمی از خود بروز نداده بودند) بنابراین این آزمایش، می‌گوید رفتار نگهبان‌ها به‌خاطر موقعیتی است که در آن قرار داشتند نه ویژگی‌های شخصیتی آنها.

فردیت‌زدایی می‌تواند رفتار داوطلبان شرکت در آزمایش، به‌ویژه نگهبان‌ها را شرح دهد.

در این حالت فرد آنقدر با ویژگی‌های گروه عجین می‌شود که هویت و مسئولیت شخصی خود را فراموش می‌کند. رفتار نگهبان‌ها به این علت سادیسمی شده بود که آنها احساس نمی‌کردند این نوع رفتار از وجود خودشان نشات می‌گیرد، بلکه معتقد بودند، این استاندارد و ویژگی شخصیتی نگهبان‌هاست. همچنین ممکن است به دلیل یونیفورمی که به تن داشتند، هویت فردی خود را از دست داده باشند.

درماندگی آموخته‌شده هم می‌تواند علت اطاعت زندانی از نگهبان‌ها را شرح دهد. زندانی‌ها یاد گرفتند، هر کاری هم کنند، روی چیزی که برای آنها اتفاق می‌افتد، تأثیر بسیار کمی دارد. در این زندان مصنوعی، تصمیم‌های غیرمنتظره نگهبان‌ها باعث شد که زندانی‌ها دست از تلاش دست بردارند. درماندگی آموخته‌شده، در علم روانشناسی به شرایطی اشاره می‌کند که در آن افراد طبق تجربیات گذشته (مانند سرکوفت‌ها و ناکامی‌های مداوم) به این نتیجه می‌رسند که هر کاری انجام دهند به موفقیت دست پیدا نمی‌کنند.

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»