دخترانی که آرزوهایشان را زنده به گور می‌کنند! ( در حکایت حذف تئاتر از هنرستان سوره )، سهیلا محمدی‌نیا

خدایا می‌بینی؟! تو ما را آزاد و رها آفریدی و حق اختیار و انتخاب به ما دادی…
تو در وجودمان خودی قرار دادی تا به خدایمان برسیم و یکتاپرست باشیم…
تو بارها و بارها به ما گوشزد کردی که حق کسی را از او نگیریم…
تو به واسطه پیروانت ما را به آزادگی و عدالت رهنمون شدی… خدایا می‌بینی؟! همواره حواسمان به عدالت علی و به شجاعت حسینمان بوده و هست… حواسمان به همه آنچه تو‌ بر ما امر فرمودی هست اما نمی دانیم چه حکایت غریبی ست که مردان حکومتی‌مان همه آنچه در سر و مغز و قلبشان می‌گذرد را در ناچیزها، خودخواهی ها، بی عدالتی ها و حتی حماقت ها خلاصه شده است…

آنها در این کوران حوادث و طوفان بلا در کنار مردم بودن را به مقابل آنان‌ تعبیر کرده اند و به جای اینکه آرامش را به جامعه بیاورند هر از گاهی شاید از سر بی رحمی خنجری به روح خسته و نیمه جان جامعه می زنند…
آنها زنان و دخترانی را که از سر ناچاری عفت خویش را به فروش می‌گذارند نمی‌بینند، کودکانی که تا مدتها از فرط گرسنگی‌ به شکمشان سنگ می‌بندند نمی‌شناسند، پدرانی که هر شب به‌جای تکه نانی شرمندگی ‌به‌ خانه‌ می‌برند‌ را نمی‌بینند…

اینان که در بسیاری مواقع خود عروسک‌گردان جامعه‌اند و هر‌طور که ‌بخواهند نقش ‌می‌نویسند و اجرا می‌کنند، این بار حق‌ تحصیل در رشته تئاتر را از دخترانمان می‌گیرند… دخترانی که چه بسا همه آرزوهایشان در‌حرکات نمایشی و انتقال حس روی سن خلاصه می‌شود، حالا باید بغضشان را در شاهراه گلویشان خفه کنند و فقط خدا می‌داند که این عقده را کجای این زندگی رونمایی خواهند کرد!

دخترانی که دلشان را به خواندن دیالوگ‌هایی که بوی عشق و محبت می‌دهد، خوش کرده‌اند. دخترانی که منتظر خنده های ظاهری در تمرینات تئاتر بودند و دخترانی که حالا هر لحظه تن‌شان می لرزد از دستانی که گلوی آرزوهایشان را می فشارد…

مبادا ما نیز به راهی گام می نهیم که راه ورود طالبان متحجر و عقب مانده را به سرزمینمان باز کنیم؟!
مبادا با ندانم‌کاری‌هایمان رویاهای رنگارنگ دختران امروزمان را بدزدیم و آنها را در سرزمین مادرانگی فردایشان سردان کنیم؟!
مبادا با گرفتن حق تحصیل در رشته مورد علاقه‌شان، و با تحمیل آنچه نمی‌خواهند، سرزمین رویاهایشان را سیاه کنیم و آینده سازان کشورمان را در برابر آینده ای مبهم قرار دهیم که این یعنی زنگ خطر برای همه آنها که خودشان را بخواب زده‌اند…! یادمان هست آن روزهایی که خواستیم بین دختران و پسران در دانشگاه دیوار بکشیم و بی‌آنکه راهنمایی‌شان کنیم، حبسشان کردیم چه شد و به کجا رسیدیم…!

خدایا تو فقط ببین که ما نه در مسند قدرتیم و نه در جایگاه صدور رای، فقط می‌خواهیم زندگی کنیم… زندگی کنیم در روزهایی که شاید بیشتر به زندمانی شبیه است تا زندگانی… می‌خواهیم نفس ‌بکشیم در روزگاری که نمی دانیم نفسمان در این آمد و شدها جایی می ماند یا نه… خدایا در آیین ما نیست که دخترانمان آرزوهایمان را زنده به گور کنند… ما را به بهترین راه هدایت فرما…!