دلنوشته دختر شاپور احسانی راد فعال کارگری محبوس در زندان تهران بزرگ، شیرین احسانی راد

برای پدرم

به نام پدرم

که این روزها بیشتر از هر زمانی دلم برایش تنگ شده، پس از گذشت ماه ها حتی نمی توانم تصورش را بکنم که چهره اش چگونه شده؟

شاید موهایش سپید تر، چروک های صورتش عمیق تر و حتی شانه هایش خمیده تر شده باشد ولی حتی با تمام این وجود هر بار که صدایش را می شنوم قوی تر و قدرتمندتر از قبل شده.

ولی من بیشتر از هر کسی می دانم که نور امید در دلش درخشان تر از قبل است.

ای کاش می توانستم فقط کمی ازین همه ظلم و رنجی که توی این مدت کشیده را متحمل شوم ،و ای کاش می توانستم کنارش باشم و زمانی که خسته ست آرامشش باشم و زمانی که نیاز به آغوش دارد محکم بغلش کنم ،ولی افسوس که فقط می توانم از راه دور گوشه ای از درد هایش را تسکین دهم.

اما براستی عدالت کجاست؟ و چرا او باید بیگناه همچین جای غیر انسانی را متحمل شود و با روح و روان زندگی اش بازی شود؟ این چه قانونیست؟در روزگاری که همه جا حرف از انسانیت و آزادیست آیا واقعا وقت آن نرسیده که این قوانین غیر انسانی را تغییر داد؟