سیستان و بلوچستان و مردم بلوچ، ازیز دادیار

گزارشی در باره‌ی اوضاع تاریخی و سیاسی بلوچستان ایران در نشست اتنیک شورای مدیریت گذار

از آنجائیکه بیشتر مردم کشور و حتّا برخی از نیروهای سیاسی، آگاهی گسترده ای از جامعه، فرهنگ و ژرفای عقب ماندگیهای همه سویه‌ی این مردم ندارند، تلاش کرده ام به کوتاهی و بسیار فشرده از تاریخ سیاسی اجتماعی گذشته‌ی نزدیکِ پیش از دگرگونی بهمن، دوره‌ی بهمن و نیز اکنونی را تا آنجا که شدنی است بیان دارم.

می دانید که سیستان و بلوچستانی که از آن سخن می گوییم پس از استان خراسان، بزرگترین جغرافیای کشورمان می باشد.

این بخش از کشور و مردم بسانی که می دانید در درازای تاریخ، سرزمین و مردمی بوده اند که نخستین بار دراین بخش از آسیا، کوچ نشینی را به شهرنشینی بدل کرده سازندگان مدنیتی شهری در ۸۰۰۰ سال پیش بوده اند و “شهر سوخته” به گستردگی ۲۸۰ هکتار بین سیستان و زاهدان، یادگار آن آنچنان مدنیتی بوده که در آن حتّا چشم مصنوعی در مردگان نیز یافته اند. سخن از مدنیتی می رود که سی و هشتمین اجلاس یونسکو در تاریخ ۲۲ ژوئن ۲۰۱۴ آنرا ثبت نموده و جزو یکی از میراثهای جهانی یونسکو شمرده است.

در آن بخش بلوچستانِ نیز که انگلیس جهانخوار به بهانه ای مذهبی، هندوستان را دو پاره نمود و با برپا کردنِ پاکستانِ خود ساخته‌ی نظامیان، بگفته گاندی یکی از چشمهایش را کور نمود، همراه با آن اقدامِ شوم، بخشی بزرگ از بلوچستان را به پاکستان خود ساخته اش بخشید. می دانید که درآن بخشِ از بلوچ های هم‌میهن مان نیز تمدنی بزرگ کشف شده که دو آثار تاریخی جهانی بنامهای “مهر گرو و نوشهرو” از آن جمله اند. تمدنی از بلوچها که ۸۰۰ سال پیش از میلاد، ساختمان سازیهای آن با خشتِ پخته و آجری بوده اند و سیستم لوله کشی سفالی نیز داشته اند.

بلوچستان دارای سرچشمه‌ی بزرگی در بمپور است که از هلیل رود جیرفت سرچشمه گرفته، بیش از ۵۰ قریه را آبیاری کرده، تمامی غلّه‌ی مردم آن منطقه را تامین نموده است و زمان محمد رضاشاه، سد بزرگی بر آن بنیاد نهاده اند.

همچنین قلعه‌ی تاریخی بسیار بزرگی که پیش از اسکندر و به روایتی در زمانِ ساسانیان ساخته شده است و مرکز حکومت‌گری و حکمرانی اصلی مَکُّران زمین بوده است.

جلگه‌ی حاصلخیز دلگان و بزمان که پس از تامین گندم منطقه، جایگاه پرورش شتران مشهوری است که بسان اسبهای مصری شهرت جهانی دارند و نسلی از آنها به استرالیا نیز رسیده است.

در بلوچستان، اخیرا منابع گاز و طلا و معادن بسیاری یافت شده که پاسداران با برخی از زمین‌خوارن و جاسوسانِ محلّیِ حکومتی دارند در هر نقطه ای، به غارت آن می پردازند. در آن بخش بلوچستان مان نیز، چنانچه می دانید، گاز کشور پاکستان تامین می شود. شمار بلوچها را ۱۳ تا ۱۵ میلیون گفته اند که نزدیک به ۳ میلیونِ آن در ایران و حدود ۸ ملیون آن در کویته و سِند و بخشی دیگر در افغانستان، سلطنت عمان و کشورهای خلیج فارس زندگی می کنند.

زبانِ همه‌ی بلوچها زبان واحدی است و مذهب شان حنفی است و جالب اینکه همگی، نیّت نماز شان را نه به زبان بلوچی که به فارسی می خوانند و به نماز می ایستند. بلوچها در دوره‌ی پیش از نادرشاه، اکثرا “ذگری” مذهب بوده اند. مذهبی که مانند بهاییان باورمند به آمدن امام زمان می باشند، با این تفاوت که از نظر آنان امام ظهور کرده و قبله و کعبه‌ی شان، درمحلی بنام ” کوه مراد درشهر تُربت” بلوچستان پاکستان می باشد. نصیر خان نوری که پس از به قتل رسیدنِ نادرشاه، حاکم کلّ بلوچستان می گردد، آنها را با یک قتل عام بزرگ، به مذهب حنفی در می آورد. دومین کشتار ذگری ها در زمان محمد رضاشاه در سرباز به فتوای ملای با نفوذی بنام مولوی عبدالله سربازی که نخستین شاگردِ بلوچِ مدرسه‌ی دیوبند هندوستان و اولین مولوی تاریخ بلوچستان بوده صورت می گیرد و باقیمانده، از سرباز بسوی آن بخش دیگر بلوچستان پاکستان مهاجرت می نمایند. تاثیرگذاری آنان در آن بخش از بلوچستان تا آنجاست که غالبا نمایندگی پارلمانی بلوچها را بیشتر آنان به دست می آورند. نماز شان ذکر کردن است و زنان، آزادانه همراه با مردان به ذکر و پرستش می پردازند. کتاب دینی خود را به جای قرآن دارند. امّا محمد را پیامبرِ خویش می خوانند.

بلوچستان را چنانکه می دانید در دورانِ مادها پاریکانیان و در دوره کورش و داریوش مکّران و در دوره‌ی ساسانیان به سَکِستان یا همان مَکُّران، نامیده اند. این سرزمین در دوره‌ی کورش و داریوش، یکی از چند ساتراپهای کشور بوده است. نام بلوچستان را در دوره‌ی نادرشاه بر آن نهاده اند.

بلوچها، در این پُشته زمینِ پهناور قومی، جنگاور بوده اند که همواره در لشکر بیشتر شاهان تاریخی ایران، از داریوش تا نادرشاه، به دلیری و جنگجویی نامدار بوده و به گفته فردوسی بزرگ:

سپاهی ز گردان قوچ و بلـــوچ       سگالیده‌ی جنگ مانند قوچ

که کس در جهان پشت ایشان ندید       برهنه یک انگشت ایشان ندید

به هر روی، ما امروز در اتنیک شورا، از اقوامی سخن می گوییم که برپایه‌ی رویدادهایی تلخ و بسیاری از ناکامیهای داخلی و دست اندازیهای خارجی، پاره ای از نیروهای سیاسی و روشنفکریِ آنها ازجمله بلوچها، به تاریخ سازی هایی ملّی و جدایی طلبی دست می زنند.

در نگاه من، همه‌ی ما بویژه آن بخش از کسانیکه اندیشه و سیاست جدایی طلبی دارند چه خوب است که درزمان اندیشه‌ی حقوق بشری، این واقع بینی را درک کنیم که امروز مردمِ همه‌ی این اقوام در کشور از مرکزی های پارسی زبان گرفته تا آذریها که خود را تُرک می نامند، کرد، بلوچ، ترکمن و عرب، همه و همه، در زمانی زندگی می کنیم که مفهوم” دولت ملّت” جامه‌ و ردای کهن قومگرایی و درک قبیله ای عشیره ای را، به قبای زرّین حقوق بشری و دمکراسی و برابر حقوقی بدل کرده است.

با توجه به این مقدمه، می خواهم در باره‌ی مردم و سرزمینی سخن بگویم که خود را قومی بنام بلوچ می دانند و در سرزمینی بنام سیستان و بلوچستان زندگی می کنند. از بدِ روزگار و رویداهدایی ناگوار و دخالتهایی جهانی، این قوم با داشتنِ زبانی کاملا یگانه با رقص و موسیقی و تاریخ و فرهنگ سنّتی یگانه ای، در سه چهار کشور جداگانه، ایران، پاکستان، افغانستان، سلطنت عمّان و حاشیه‌ی خلیج فارس زندگی می کنند. بلوچها، زیر حاکمیت نظامیانِ پاکستان، به حکومتی محّلی و نوعی فدرالیسم فرمالیته ای دست یافته اند. روشنفکران، شاعران، نویسندگان و مردم عادی این هر سه جغرافیای جدا از هم، شناسایی فرهنگ قومی خود را در اشعار حماسی، عشقی و موزیک شفاهی خود به دست می آورند، که از فرهنگِ دوره‌ی شبانی و آغاز زمینداری سرچشمه گرفته است. در این دوره که اندکی پیش از دوران حاکمیت صفویه است دو سردار بزرگ بنام سردار چاکر رند و میر گهورام لاشاریهر کدام در منطقه ای حکومت می کنند. سردارانی که ضمن پسرعمو بودن، هم زمان با سلطان حسین بایقرا در سالهای ۱۴۶۷میلادی جنگهای قبیله ای سی ساله ای را بر علیه یکدیگر بر پا می دارند.

همه‌ی اشعار حماسی کهن و تاریخی بلوچهای هر سه چهار کشور امروزین، از همین دوره نشئت گرفته و اصولا آغاز شعر بلوچی و رشد زبانی این قوم، از اندوخته‌ی انبار همین اشعار در دوران حاکمیت این دو سردارند.

تراژدی فرهنگی و عشقی بلوچ، بنام “هانی و مرید” که بیش از هفتاد و هفت شعر بلند را در بر دارد و تا امروز موجب دلگرمی محافلِ عشّاق بلوچهای هر سه جغرافیاست، محصول همین دوره‌ی تاریخی است.

اگر کورش و داریوش، بابک و روزبهان، افتخارهمه‌ی پارسی زبانان شهرهای مرکزی ایران اند، چنین افتخاری برای بلوچها چاکر و گهورام و همّل جیند، می باشند. اگر بیژن و منیژه، شیرین و فرهاد، شکر و شیرینی عشقی مردم شهرهای مرکزی فارسی زبانان اند، قند و حلوای محفل آنان، داستانهای هانی و مرید یا لله و گراناز و شهداد و مهنازاند.

اگر در دوره‌ای بابک خرّمدین در برابر بیگانگان حجازی قد علم می کند ومایه‌ی افتخار بیشترمردم پارس زبان ایرانی است، چنین قهرمانی برای بلوچها همّل جیند است که در بندرچابهار پرتغالیها را از میهن می راند.

در این بخش، آن سان که من اشاره داشتم اگر دقت کنید، گویی تضادی دیده می شود.

چرا مردم یک ملت و یک کشور، دارای افتخارات حماسی، عشقی، رزمی و فرهنگی جداگانه ای می باشند؟

اینکه بلوچها، ازنامهایی چون کورش و داریوش، بیژن و منیژه و یا بابک و ستّارخانها چیزی نمی دانند و اصولا یادی هم نمی کنند، از کجا ناشی می شود؟

چه روی داده است که مردمی افزون بریگانگی کامل واژه های زبانی، در سرشت و طبیعت و زمین و آسمان، کوه و جنگل و دریا گرفته، تا نام همه‌ی اندام و اعضای بدن و سامانه های موسیقی و مواد خوراکی با پارسی زبانان یکسانند، امّا در بخش تاریخی افتخارات ملّی، خود را شریک ندانسته یک دل و همزبان نیستند؟

باری! نداشتن همین آگاهی ها از یکدیگر است، که گزَکی به دست برخی جدایی طلبان و افراطی گرایان بلوچ داده است که می گویند:

آری! داده های افتخارآمیز و قومی ما، از حماسه ها وداستانهای عشقی گرفته تا شعر و رقص و موزیک و دیگر سنّتهایمان، از شما فارسیان جداست. در حالیکه اگردرست دقت کنیم می بینیم که:

نام جهان پهلوان رُستم، نام بسیاری از مردم بلوچ دردور افتاده ترین مناطق دامداری و روستاهای بلوچ است که پای هیچ فارسی به آنجا نیفتاده است. نیز رادمانِ بزرگ، پسرِ ماهُک که زاده‌ی در پیرامون شهرستان خاش است و نخستین حاکمیت ایرانی را جایگزین خلافت حجازیان در کشور می نماید و زبان ملی را نیزجایگزین زبان حجازیان می سازد.

به راستی، چه شده است که مردم بلوچ، از شناسایی این بخش از افتخارات خود دور افتاده اند؟!

در حالیکه گل خان نصیر، بزرگترین شاعر بلوچهای بخش پاکستان که نیمای آنها در شعر نوین بلوچی است جایگاه تاریخی بلوچها را کوهپایه‌ی البرز نامیده و سرود ملّی و پرچم ازدادیخواهی مبارزان بلوچ در بخش پاکستان را در دامنه‌ی البرز می داند.

سید هاشمی نیز که بزرگترین ادیب و تدوین کننده‌ی نخستین دیکشنری زبان بلوچی است و جایگاه دهخدای ما را برای آنها دارد، در شعری بلند با افتخاراعلام می دارد که:

ما از تبار کورش و داریوش بوده و بهترین و سرافرازترین زیست خود را زیر پرچم اکامنشیان داشته ایم.

یادآوری این سخنان برای آن است که بگویم پس چه افتاده است و آن رویدها کدامین اند که ما را این چنین از یکدیگر دور کرده است؟

حکومتهای مرکزی ایران، در گذشته های دور و نزدیک چه کرده اند و چرا نتوانسته اند، یگانگی ملّی و همدلی را در مرزهای این کشور پهناور تامین نمایند؟

پرسشی است در خورِ تامل که چرا برخی از فرزندان بابک در تبریز و رادمان ماهُک در بلوچستان و فرزندان نادرشاه بزرگ درترکمن صحرا، دم از جدایی طلبی می زنند؟

در پاسخ به این پرسش باید به تاریخ روی آورد و کردارسرانِ دوره ای این حکومتهای استبدادی را در میان آن مردم جستجو کرد. امّا با کدامین نگاه؟ روشن است با نگاهی که می گوید:

“تحلیلِ مشخص از وضعیت و زمان مشخص”

آری! انوشیروان به بلوچستان یورش برده است تا آنجا که فردوسی می گوید حتّا صدای خروسان را نیز در آن سرزمین می برد.

لشکر نادری در قلعه ای در سروان، دست به آن چنان یورشی می برد که مردم از ترس اسارت و پرداخت جزیه و جریمه، دست بخود کشی دسته جمعی می زنند. تا جایی که خود سربازان آن لشکر، با دیدن چنان صحنه‌ی دردناکی، به گریه می افتند.

در زمان قاجاریان، سلطان حجاز اندیش در یورش به تاریخی ترین قلعه ی بمپور فرمان می دهد هر سرباز باید با ۳۰ سر بریده بلوچ بر سر نیزه، به دارالخلافه بیاید. سپس بسیاری از بلوچها را اسیر کرده و در بسیاری از شهرها و خلیج فارس، بفروش می رسانند.

در زمان پهلوی ها، تا سال ۱۳۴۵ در سرزمینی که پس از استان خراسان، بزرگترئین جغرافیای کشور است، تنها ۱۱ دانشجو و۹۰ دیپلمه داشته وجامعه حتّا از وجود دو مهندس و دو پزشک ویک زن دانشگاهی محروم است.

درحاکمیت دینی ملّایان، بیش از ۱۰۰ تن از ۲۰۰ تحصیلکرده‌ی دانشگاهی و نسل نخستین سیاسی آنها راعدام می کنند.

در مردمی با آن چنان سرنوشت تلخی از عملکردِ چنین حکومتگرانی، چه باید گفت؟ چگونه باید از ادعای برخی از جدایی طلبان رنجیده و آنها را ملامت کرده یا بگفتگو ننشست؟

آری! این دسته ازناراضیانِ قومی، در خشم از چنین عملکردهایی دهشتناک، شکیبایی را از دست داده و به آن نمی پردازند تا علت یابی کنند و بگونه ای رئالیستی، با خواندن سرگذشت مردمان دیگری در همین کشور، به واقعیت هایی دست یابند. در همین عدم پرداخت ژرف است که: نمی دانند در لشکر کشی انوشیروان به شمال ایران، کشتاری افزون بر بلوچها روا داشته شده است!

آنها از خشم و کینه‌ی انباشته شده در سده ها، به این بخش تاریخ نمی رسند تا بدانند که:آغا محمدخان قاجار در کرمان، از مردم فارس زبان، جنایتی افزون برآنچه در قلعه‌ بمپور انجام داده روا داشته و آن شهر را به به شهر کوران تبیل نموده است!

باری! آنها با با چنین خشمی است که نمی خوانند تا بدانند:

سلطانهای صفوی، بخاطر علی حجازی و فرزندان حجازی اش، بیش از ۱۰۰ هزار تن در آذربایجان را می کشند و همه‌ی پیشوایان دینی مردم خراسان را چشم و گوش و دماغ بریده و خانواده‌ی آنها را به پرداخت ۳۰۰ تومان آنزمان مجبور نموده اند؟

باری! آنها هنگام خواندن آن جنایتها و محرومیت های تا به امروزِ جوامع شان، نمی رسند به اینکه تاریخ اقوام و این مرزبندیهای کنونی را از ریشه و بنیاد به برسی بنشینند.

تاریخی که می گوید: نه بلوچستان، که هرات بزرگ، افغانستان امروزین یکی از بخش های این کشور بوده است و نخستین پادشاهش پس ازمرگ نادرشاه بزرگ، احمد خان ابدالی است که یکی از سرداران لشکر دوم آن پادشاه بوده و پس از ترور ناجوانمردانه‌ی او به هرات رفته و پادشاهی افغانستان را بر پا می سازد.

نادرشاه بزرگ با درایت خویش، امر خود گردانی برای بلوچها قایل شده، امّا برای جلوگیری از آن دسته ازسران پرقدرت طایفه ای که از آنها احساس سرپیچی از پرداخت مالیات کرده و تمایلات جدایی طلبی داشته اند، فرزندان ارشدشان را با احترامی ویژه با خود به همراه برده است. در واقع، آنها را بگروگان گرفته تا پدران شان دست به تمرّد نزده و از پرداخت مالیات کشوری سر باز نزنند.

از جمله‌ی گروگانهای نادری، بزرگترین و پرقدرت ترین سردار حکومتگر بلوچ، سردار نصیرخان نوری است که در فرماندهی احمدخان ابدالی همراه با نادرشاه، به نحوی در بند خانگی بوده است.

نصیر خان نوری، که پرقدرت ترین سردار تاریخ بلوچها در دوره پس از نادرشاه است همراه با فرمانده افغانی نادرشاه هر کدام راهی زادگاه های خویش می شوند.ابدالی، آنگاه که جای خالی نادر را در هرات خالی می بیند که زیر دسیسه های ترکیه، حاکمان هند و انگلیسها، زیر پوشش اختلافات خانوادگی ترور می گردد، هرات را به دیگران نداده خود در آنجا که پسانتر افغانستان نامیده می شوَد، اعلام پادشاهی می کند و نصیرخان نوری، حاکم مطلق بلوچستان تا قصرقندِ امروزین بخش ایران می شود.

سپس ابدالی و نصیرخان نوری، دراتحادی با یکدیگ دهلی را نیزبرای مدتی فتح می کنند.

از بزرگترین و پر قدرت ترین حاکم بلوچستان یاد کردم تا بدانیم که حکومت های سرداری بلوچ درهیچ دوره ای با داشتن آنهمه قلعه های سرداری، حتّا در حکومت سرداری به قدر قدرتی نصیرخان نوری، که تقریبا تمامی بخش های بلوچستان را در دست داشته است، هرگزدارای سکّه‌ی حکومتی نبوده اند.

این درست که پس از نادرشاه، درفراز و نشیب های تاریخی، بوده اند حکام و سرداران بی قانونی که گاه در دوره هایی، از ناتوانی حکومتهای مرکزی سود جسته، ازدادن مالیات سرباز زده اند.

برای نمونه: می بینیم، بجزدر دوره‌ی نادری که حکومت مرکزی برهمه‌ی کشور مسلط بوده است، سران و سردارانِ قلعه های گوناگون، در همه‌ی دوره‌‌ی صفویه و برخی ایام از دولتهای ناتوان و کشور فروش قاجاریه، خود مستقلا بدور از تسلط حکومتهای مرکزی، حکومت کرده اند.

بزرگترین سرداران مطلق العنان و حاکم، در بخش بلوچستان ایران، سران سه طایفه‌ی بزرگِ: “مَلِک، نارویی و سردار زهی” بوده اند

هرکدام در دوره هایی، به دور از پرداخت مالیات، به حکومت مرکزی ایران، درشهر مرکزی بلوچستان یعنی بمپور که تامین کننده‌ی غلّه و گندم و نان آن دوره‌ی مردم مناطق گوناگون بوده است حکومت کرده اند. بزرگترین و نامدارترین سران این سه طایفه‌ی حاکم در همه‌ی این بخش از بلوچستان عبارتند از:

ملک شاه جهانِ ملِک، سردار مهراب خان و سردار سعید خان از شیرانی ها و آخرینِ آ نها سردار دوستمحمد خان سردار زهی است که هیچ کدام موفق به زدن سکّه و دارای قدرت سراسری بر بلوچستان نبوده اند.

بلوچستان، بخاطر دوری از مرکز در فاصله ۲۰۰۰ کیلومتری و با قدرقدرتی بیگانگانی چون بریتانیا و ناتوانی حکومتها در رساندن لشکرهای گران و تحمل هزینه های سنگین نظامی، در سرزمینی که بشدت در پراکندگی، گرم و صحرایی بوده از دسترسی دولتهای ناتوانی چون قاجاریه دور بوده است.

سه عامل بزرگ یعنی ناتوانی دولت های قاجار، دوری آن از مرکز، دخالتهای بی وقفه‌ی یک عامل خارجی قدرتمند، دست به دست هم داده، بخش بزرگی از بلوچستان را از مام میهن جدا می کنند.

در سالهایی که ناپلئون برای دسترسی به هندوستان، راه بلوچستان ایران را بر می گزیند، دولتِ غروب نکرده‌ی انگلیس، در لشکر کشی به هندوستان و همزمان با جنگهای ایران و روسیه و ناتوانی روز افزون حکومت ایران، نقشه‌ی جدا کردن مناطق استراتژیک را ریخته، خطه حایل بین ایران و هندوستان را در بلوچستان، پی ریزی می کند. درین زمان انگلیسها با دادن حقوق های ماهیانه‌ی گذاف، سران بسیاری از طوایف بلوچ را در آن بخش می خرند و سپس، مامورینی چون سروان چارلز کریستین و پاتینجر را به بلوچستان گسیل می دارند تا با سیاست هایی مزورانه به مقصد دلخواه خویش دست یافته بخش شرقی بلوچستان را ضمیمه‌ی حکومت خویش در آورند و آنرا آشکارا ” بلوچستان انگلیس” بنامند.

دربخش غربی نیز می دانیم که نخستین تقسیم ارضی سرزمین پهناور بلوچستان، در روزگارسیاهِ سران و پادشاهانی انجام می گیرد که یکی از آنان به په پدرزنش دستور می دهد برای تامین هزینه‌ی باز گشت ازخوشگذرانیهای اروپایی اش، جواهرات سلطـنتی را در سفارت انگلیس رهن بگذارد. انگلیسها که وضعیت افلاس شاهان و ناتوانی دولت قاجار را در اداره‌ی بلوچستان این چنین می بینند، در پی تقسیم آن به دو بخش ایرانی و انگلیسی بر می آیند. دراین کشاکش بین گرگ و میش، نهایتا ناصرالدین شاه مجبور می شود در سال ۱۲۷۸ ـ ۱۸۷۱ میلادی، برای تعیین دقیق خطوط مرزی با شرکت “نماینده‌ی ایران، خان کلات و گلد اسمیت انگلیسی”.نشستی سه جانبه را بپذیرد.

گلد اسمیت که مدیر کل تلگراف هند و اروپا و یکی از افسران وررزیده در امورهردو بلوچستان بوده این کار را سرپرستی نموده، خطوط مرزی، در واقع جدایی بخش بلوچستان را میسر می سازد.

دولتهای قاجاریه، چندین بار، اقدام به سرکوبی و مهار کردن سرداران بلوچ بر آمده اند امّا پس از پیروزی، بخاطر دوری از مرکز و عدم توانایی در کنترل آنها، زمام امور و حکومتی همه‌ی بلوچستان را به سرداران و سالاران کرمانی بویژه بمی ها سپرده اند.

درگیریهای پی در پی و سرکوبیهای وحشتناک استبدادی، بدون هیچ خدمات دولتی و سازندگی از سویی، تحقیرِ سیاسی و عدم اطمینان بر مردم بلوچ از سوی دیگر، بر سرانی چون مهراب خان و سپس نوه‌ی او سردارحسین خان شیرانی گران آمده با دولتهای قاجار، وارد جنگهای درازی می شوند. سران و سرداران نارویی که خود را ایرانی دانسته و حتّا بر ادبیات شاهنامه ای مسلط بوده اند و در مجالس شبانه‌ی درباری خویش، شاهنامه خوانی می کرده همواره خواستار آن بوده اند که دولت مرکزی باید حکومت سرداران بمی را از گردنِ آنان بردارند. امّا پادشاهانِ قاجار پس از آن جنگها و درگیریهای خونین، هرگز به آنان اعتماد نکرده، به این خواست برحق آنان پاسخ درستی نداده اند.این عدم اطمینان، آتش مبارزاتی سرداران بلوچ بویژه سرداری چون حسین خان شیرانی را تیزتر می کند. نهایتا دولت مرکزی یورش سهمگینانه ای برده و در یک زمان، بسیاری ازسرداران از جمله سردارحسین خان شیرانی را دستگیر کرده ۵ سال درکرمان زندانی می کند. امّا با دخالت و درخواست سرداران شیعه مذهب رودبار و جیرفت، که از خویشاوندان وی بوده اند بگفته‌ی بلوچها نظربند کرده، زیرنظرِدولت، آزاد می گردد.

این زمان، آن هنگامی است که انگلیسها در مرز بلوچستان شرقی در حال توطئه بوده اند تا بنحوی سیم تلگرفی خود را به بندر چابهار گسترش داده آنرا نیز ضمیمه‌ی بلوچستان انگلیس گردانند. هنگامیکه انگلیس چنین می کند، سردارحسین خان شیرانی، برج و باروی و سیمها های تلگرافی انگلیس را بر چیده، آنها را از چابهار بیرون می راند.

پس از چنین اقدامی، قاجاریان متوجه می شوند که بدون همیاری خود مردم بلوچ نمی توانند از پس انگلیس ها برآیند واز بیم اینکه نکند انگلیس سرداران این بخش را نیز مانند سرداران آن خطه از بلوچستان، با حقوقهای کلان ماهیانه خریدار کند، درجیرفت با سردارحسین خان دیدارکرده، تصمیم می گیرند امور داخلی بلوچستان را از سرداران بمی گرفته و بخود آنها واگذار نمایند.

او نیز می پذیرد و فرزند ارشد خود سردار سعیدخان را می فرستد تا در مکانی بنام اسپند با نمایندگان قاجار دیدار کرده و پئیمان نامه ای بنویسند. این پیمان نامه در واقع، اولین سندِ “نایب الحکومتی یا سیستم خود گردانی ” مردم بلوچ در تاریخ ایران پس از مشروطیت است. در باره‌ی این پیمان و

اثبات ایرانی بودن هر دو بخش بلوچستان، کتاب رمان گونه‌ی دیگری از من البته بزبان بلوچی زیر چاپ است.

در اینجا برای تنگی وقت از پرداخت کلی رویدادها و جزئیات آن می پرهیزم و سخن را اکنون پس از تقسیم این بخش از خاک کشور به دست انگلیسها و ناکارآمدی حکومتهای وقت و دست آورد نایب الحکومتی و رویدادهای پس از آن می پردازم. برپایه‌ی چنین قراردادی:

سردار سعیدخان از سوی پدرش تضمین می کند درصورت واگذاری اداره‌ی داخلی امور،به دست خودِ بلوچها و اعزام نکردن نظامیان ازمناطق دیگر در بلوچستان، مگر هنگام یورش بیگانگان درین خطه، همیشه از دولت مرکزی پیروی کرده، در برابردشمنان کشور ایستاده و مالیات سالانه را می پردازد.

این نایب الحکومتی، تا شورش خاندان بارکزهی ها و به حکومت رسیدن سردار دوستمحمدخان بارکزهی در آغاز پادشاهی رضاشاه، ادامه می یابد.

هنگامیکه سردارسعید خان شیرانی، به سن پیری می رسد و” قلعه‌ی گِه یا نیکشهر” امروزین را به جای بمپور بر می گزیند یکی از سرداران بارکزهی بنام بهرام خان که خودِ سردارسعیدخان او را به حکومتِ “بخشِ سرباز” نشانده است بر وی شوریده قلعه‌ی بمپوررا که نماد قدرت سیاسی بلوچ بوده تصرف می کند و حکومت مطلق العنانِ طایفه‌ی بارکزهی ها را اعلام می دارد.

دولت مرکزی، برای سرکوبی او، به فرماندهی یکی از شاهزدگان لشکر کشی کرده جنگی سخت در می گیرد، درین جنگ اگر نیروی کمکی سردارسعید خان به دادِ حکومت مرکزی نمی رسید، شاهزاده دستگیرمی گردید و قضایا بگونه ای دیگر پیش می رفت.

با مرگ سردار سعید خان و شکست نایب الحکومتی او به دست سردار بهرام خان، او سه چار سالی به حکومتِ مستقلِ خود ادامه می دهد و پس از وی سردار دوستمحمدخان به حکومت می رسد.

دوستمحمدخان، بی خبر از تحولّات نوین مرکز و برچیدن دم و دستگاه ناتوان قاجاریان و ایجاد دولت نوینی که زیر تاثیر مشروطیت ایجاد شده بود چنین می اندیشد که از هرج و مرج فعلی و این تغیرات بهره گرفته حکومت فراگیر و مستقلی از مرکزیت ایران ایجاد نماید و ازپرداخت مالیات سالانه رهایی یابد. با چنین اندیشه ای، لشکر کشی کرده با گرفتن قلعه‌ی “بمپور، نیکشهر، آهُرّان، اِسپَکّه و سرمیچ،” منهای زاهدان، حاکم بلوچستان ایران می شود و از پرداختِ مالیات نیز سر باز می زند.

امّا از آنجاییکه روزگار مُهره‌ی دیگری برصفحه‌ی شطرنج سیاست نهاده است و دوره‌ی شاهان عیاش قاجاری به سر آمده و ایران دارای دولتی ملّی و پارلمانی نسبتا دمکراتیک و مردمی است و پادشاهش از نظامیانی بنام می باشد و با رضایت خود انگلیسها به حاکمیت رسیده است مجالی برای نگهداشتن حکومتی مستقل نمی یابد. لذا در نخستین یورش قوای دولت نوین، شکست خورده تسلیم می شود. دولت ایران با توجه به حساس بودن مرزهای استراتژیکی بلوچستان، با وی مدارا کرده، در تهران تحت نظر قرار می گیرد. به وی ماشین و راننده ای نیز می دهند که اگر بخواهد برای تفریح و شکار برود و ازچنین امکاناتی برخوردار گردد. دوستمحمدخان، ازتسلیم شدن خود چنین انتظاردارد که دولت نوین، مانند دولت قاجار که به سردار سعید خان شیرانی، نایب الحکومتی داده است، او را به مقام نایب الحکومتی بلوچستان بگمارد. امّا پس از مدتی میفهمد که دولت نوین چنین قصدی ندارد. لذا با سه چهارتن ازهمراهان بلوچ خود نقشه‌ی فرار از تهران را در سر می پروراند.

از آنجایی که وی از تباربلوچهای بارکزای افغانی است وافغانها و بلوچها در بسیاری از جنگها متحدین تاریخی یکدیگر بوده اند، به قصد حمایت ازسوی دولت افغانستان، به بهانه‌ی شکارراه افتاده از راه سمنان و دامغان می خواهد خود را به افغانستان برساند، در آنجا اگر بتواند تجدید قوا کرده در نبردی جدی تر خود را دو باره به حکومت مستقلی در بلوچستان برساند.

امّا با پایان یافتن بنزین و کشتن راننده، در یکی از دهات دستگیر گردیده سپس اعدام می گردد.

با اعدام دوستمحمد خان، دولت نوین به ایجاد پایگاهی قوی و مجهز در دُزّاپ سَرحد زمین یعنی زاهدان امروزین، می پردازد و بدینگونه، حکومتِ مداری قلعه‌ی بمپوررا برای همیشه در بلوچستان بر می چیند.

پس از دوستمحمدخان، سه تن از سرداران بلوچ در دوره رضاشاهی، از تسلیم شدن سرباز زده و جنگ و گزیرهای ناکامِ پراکنده ای راه می اندازند.

نخستین آنها میر برام خان بارکزهی، از نزدیکان سردار دوستمحمدخان بوده است که در قلعه‌ی “دزّکِ سراوان” به جنگ با دولت پرداخته و کشته می شوَد. دو تن از جوانان همسنگر ابرام خان بپاس خونخواهی سردار خود، سرلشکرِکلِّ قوای دولتی “سرهنگ داور پناه” را به بهانه‌‌ی تسلیم کردن شکایت نامه ای، ترور می نمایند.

دومین سردار از منطقه‌ی سوق الجیشی بلوچستان یعنی منطقه‌ی آهرّان سردار رستم خان است که جلا وطنی را از تسلیم شدن ترجیح داده به بندرِگوادردرخاک بلوچستان امروزی پاکستان رفته در همانجا از جهان می رود.

پس از وی، برادرزاده‌ی جوان او سردارعیسا خان بپا خواسته بمدت ۱۴ سال بغارت اردوهای جنگی دولتی می پردازد. امّا پس ازمدتی با راهنمایی دایی خود سردارهوتی خان، در زمان محمد رضا شاه که سردار تسلیمی منطقه‌ی لاشار بوده و به مقام نخستین بخشداری دولتی درین منطقه رسیده، تسلیم می گردد.

وی نخست به بخشداری سرباز، سپس به فرمانداری ایرانشهر و در پایان، به نمایندگی مجلس شورای ملی و سنای شاه می رسد.

سومین و آخرین سنگر مقاومت نظام سرداری بلوچستان که حتّا تا سال ۱۳۳۷نیز برجای می ماند، سردارعلی خان شیرانی است که به یاری وهمکاری نیروی ضربتی خود بلوچها به رهبری سردار عیسا خان مبارکی ازمیان برداشته می شود. با دستگیری سردارعلیخان و شکستن آخرین سنگر حاکمیت نظام سرداری دربنت، که آقای برقعی کتاب حکومت بنت را بیرون داده است، شورش دیگری که رنگ سیاسی داشته باشد، دیده نمی شود.

البته پایداری سردار جیند خان یارمحمد زهی را در خاش و سرحد زمین نباید فراموش کرد که قاجاریان و انگلیسها هر گز نتوانستند وی را تسلیمِ خواستهای خویش گردانند و در آخر پس از یک توطعئه‌ی ناجوانمردانه ای دستگیر گشته و در زندان کرمان جان می دهد و فرزندش فقیر محمد در آن زندان کور می گردد.از آن پس دیگر، سرداران صاحب قلعه ها، توان اعلام مبارزه در داخل بلوچستان را بکلی از دست می دهند.با توجه به بیسوادی مطلق مردم، و عدم تسلط دولت و نفوذ باقیمانده ‌ی سران و سرداران بلوچ، سیاست چند ساله‌ی رضاشاه، مدارا کردن با سردارانِ حاکمِ این قلعه هاست. به همین دلیل نیزهمه‌ی بخشداران و وکلای مجلس مناطق گوناگون، در دوره‌ی پهلوی تا خیزش بهمن ۵۷ در بلوچستان، به اراده‌ی مطلق اسدالله علم وزیر دربارشاه که رگه و رشته ای زابلی و سیستانی دارد و بلوچستان را جهیزیه‌ی مادری به حساب می آورد، از سران سه طایفه‌ی مبارکی ـ لاشاری و بارکزهیان برگزیده می شوند. وکلایی که به جز یک تن از آنان، آنهم در آخرین مجلس شاه، بقیه هیچکدام مدرسه نرفته بودند. در مرکز استان، درجات نظامی مانند :

“سرگرد و سرهنگی افتخاری” را نیز به سرداران طایفه‌ی ریگی در مرکز استان می بخشند که در بیشتر موارد فرصت طلبانه هم با انگلیسها وهم با رژیم پهلوی.همکاری مستقیم داشته اند، می بخشند.

دوره‌ ‌ی پهلوی در واقع، پس از دوره‌ی نادری، نخستین مرکزیتِ خونینی است که بر نظام سرداری و کلاتی بلوچستان فائق می گردد.

در دوره‌ی پادشاهی محمد رضاشاه، دو خیزش فردی ضد دولتی در بلوچستان ایران، بنام جنبش ملی مردم بلوچستان، راه می افتد که کاملن، با مقاصدفرصت طبانه و بر پایه‌ی خواستهایی شخصی بر اساس رقابت های طایفه ای برعلیه دولت بر پا می شوند.

درین دوره، رویدادی غیرمترقبه و ناگهانی از یک بلوچ دامدار بنام دادشاه از سفید کوه فنوچ برعلیه آخرین قلعه و پایگاه سرداری یعنی علی خان شیرانی صورت می پذیرد که بعدها تصادفا و بسیار ملخو وار رنگ دولتی گرفته وغیرمستقیم، به تثبیت نظامی حکومت در روستاهای حتّا دور دست منجر می شود.

پیکان تیز و سوزان این درگیریِ چریکیِ ضد سرداری، بطور تصادفی و ناخواسته، در سینه‌‌ی خانم کارل آمریکایی و ۳، ۴ تن ازهمراهانش می نشیند که برای اجرای اصل چهار ترومن به بلوچستان می آید. دست آوردِ این رزم ۱۴ ساله‌ی دادشاه و دو برادرانش، “تسلط نظامی هر چه بیشتردولت” در دور افتاده ترین روستاهای بلوچستان است. بطوریکه باکشتن این مسئول آمریکایی، پادشاه ایران زیر فشار شدید دولت آمریکا قرار می گیرد و پادشاه برای پیدا کردن قاتلان آن مجبور به زندانی کردن بسیاری از سرداران بلوچ می شود. در این ماجرا که با کوشش و تلاش اجباری و ناخواسته‌ی سرداران پایان می یابد آنها نفوذ خود را در میان توده‌ی مردم از دست می دهند و دیگرنمی توانند

نارضایتی خودرا به توده‌ی مردم گره بزنند. به همین دلیل همه سرداران بلوچ، درخدمت گذاری به دولت و پادشاه، به رقابتی تا سرحد مرگ در کارگذاری دستگاه ژاندارمری، بویژه ساواک قرار می گیرند.امّا از آنجاییکه توده‌ی بیکار و بیسوادِ مردم، ازدولت بهره‌ چندانی نبرده اند و هیچ پیوندی با مناطق مرکزی کشور ندارند، هنوز گاه گاه مورد سوء استفاده‌ی سرداران ناراضی قرار می گیرند. چرا که همه‌ی مردم بلوچ، نیازمندیهای روزمرّه‌ی خود را بیرون از مرزهای کشور تامین می کردند.بیمارهایشان رابرای بهبودی، بجای تهران در پاکستان می بردند و جوانان شان برای کار بجای مراکز شهری ایران، راهی شیخ نشین های خلیج بودند. ازهمین رو، اینجا و آنجا دردام خواسته‌ی این سرداران ناراضی آفتاده تفنگ بدوشان اراده‌ی آنان می شدند.این سردارانِ فرصت طلب، هرگاه برسر به دست آوردن نمایندگی مردم در پارلمان مورد بی مهری شاه و یا علم قرار می گرفتند و از سردارِ رقیبِ خود شکست می خوردند، سر بزنگاه مناسب، از ناخشنودی مردم و کینه‌ی دیرینه‌ی ضد قجری آنها سود جسته چنـد تنی از بلــوچهای دامــدار را مسلّح نمـوده به کوه می زدند تا از دولت و دستگاهای امنیتی و ژاندار مری، امتیازات و نمایندگی وکالت پارلمانی و یا حد اقل با گرفتنِ وامی بانکی، که هرگز پرداختی ندارد پولی هنگفت به چنگ اورند. آنها چون در داخل نمی توانستند اقدامی بعمل آورند، ابراز نارضایتی خود از دولت مرکزی را فرصت طلبانه، به خارج از کشور منتقل کرده به عراق رفته و در رادیو بغداد اعلام موجودیت می کردند. امّا از آنجاییکه هنوز دولت مرکزی قادربه کنترل همه‌ی بخش های آن نبود و بلوچستان هنوز در شرایط سده‌ی شانزده بسر می برد برای نمونه: ضمن اینکه بردگی در سال ۱۳۰۷از سوی مجلس ملی با فرمانی دو فوریتی لغو شده بود، خوانین بلوچ حتّا تا سال ۱۳۴۵ نیز درزیر قلعه و کلاتها و خاندان های خود، برده داری می کردند.

به هر روی، ادامه‌ی مبارزات جدایی طلبانه‌ و کلات‌جنگی های سردارانی که فاقد دیدگاه های ایدئولوژیکی و حزبیت سیاسی بودند، در دوره‌ی پهلوی تقریبا پایان یاقته بود. زیرا ایران پا در جاده‌ی دولت ملت شدن داشت، لذا دنباله‌ی مبارزات این سرداران درین دوره، از نوع همان فرصت طلبی های موقتی بود که گفته شد.

از سال ۱۳۳۰ تا پیش از بهمن ۵۷، تنها دو تن از سرداران بلوچ با مواضع کاملا فرصت طلبانه و باج گیرانه، از مناطق چابهار و دشتیاری، پهره‌ ــ ایرانشهر و آهُرّان، برای نخستین بار با ظاهری سیاسی و سازمانی آنهم در عراق، اعلام موجودیت کرده بودند که درمیان هردوی آنان، حتّا یک روشنفکرسیاسی تحصلیکرده وجود نداشت. اعتراض و خواست هر دوی آنان در رقابت خان خانی بر سر به دست آوردن وکالت و گرفتن امتیاز از حکومت شاهی بود که خود نیز،” مشروطه‌ی” مشروطه را شکسته بود و انتخابات دمکراتیکی پس از دوره‌ مصدق وجود نداشت.

این دو سردار عبارت بودند از: سردارعبدی خان سردارزهی از دشتیاری و چابهار و سردارموسا خان مبارکی از پهره و آهُرّان. که هر دو با همراه کردن چند تنی از بلوچهای مدرسه نرفته، دامدار و کوهستانی، به عراق رفته و جبهه ای بنام جبهه‌ی ازادی بخش بلوچستان ایجاد کرده بودند.

امّا ساواکِ شاه، با بوکالت رساندن یکی از خویشان سردارعبدی خان، بنام هاج کریم بخش سعیدی، موفق می شودعبدی خان را از عراق به ایران آورده. تسلیم نماید. سردار موسا خان نیز که موردِ بی مهری و رشوه خواری فرماندهان ژاندار مری قرار گرفته بود، در سال ۵۲ شماری از بلوچهای دامدار مناطق کوهستانی خلیج رفته را با خود برداشته به عراق می رود. وی در سال ۵۳ چند تنی ازچریکاهای خود را به بلوچستان اعزام می نماید که طی یک درگیری مسلحانه‌ی چریکی، گروهبانی کشته می شود . از آنجاییکه بلوچستان یک منطقه‌ی سوق الجیشی به حساب آمده، ساواک و مجموعا دستگاهای دولتی، سخت بوحشت می افتند.

شاه شخصا دخالت کرده و بزرگترین سردار متنفذ خود سردارعیسی خان را با فرمانی ویژه و تمام اختیار، از تهران روانه‌ی منطقه‌ی آهُّران می نماید. عیسی خان برای دستگیری چریکهای اعزامی خواهرزاده‌‌ی خود سردار مو ساخان، گروهی ویژه بنام “دلاوران” بلوچ تشکیل داده و قائله را پایان می بخشد. درین باره در همان زمان جهت تشویق مبارزات ضد شاهی و و تحریک این چریکها شعری از من نیز بیادگار مانده است.

به جز این دو شورش سرداری در دوره‌ی پهلوی، تا خیزش بهمن، هرگز جریان دیگری از سوی نظام سرداری و یا روشنفکری بر نمی خیزد.آخرین شورش سرداری، در سال ۶۰ پس از بهمن، به دست محمد خان میر لاشاری آخرین نماینده‌ی مجلس شاه و بردار آن سرداری از لاشار که قائله‌ی دادشاه را پایان بخشیده بود می باشد..وی با خلع سلاح سه پاسگاه از حکومت ملّایان در آن منطقه، به کوه زده، پس ازیک سال مقاومت، شکست خورده در پاکستان سازمان وحدت بلوچ و سپس مبارزین بلوچ را با گرفتن مبلغ ماهیانه‌ی هفتاد هزار دلار از عراق و سپس با کمکهای دکتر بختیاربه پیش می برد.

دراینجا یاد آوری این نکته بسیار مهم است تا نیروهای سیاسی کشور ازعقب ماندگی سیاسی هممیهنان خود درین خطه باخیر شوند.

درتمامی روند انقلاب بزرگ دوره‌ی مشروطـیت و نیزقیام دوره نفت ومصدق، مردم بلوچستان کوچکترین مشارکتی نداشته، یک زندانی و کشته سیاسی نداده بودند.

در دوره‌ی بهمن است که نخستین جرقه های سیاسی و روشنفکری بلوچ پدیدار می گردد.

بلوچستان برای نخستین بار، از سال ۱۳۵۳در مرکز استان زاهدان، دارای اولین دانشگاه می گردد و پای اساتید و الیت سیاسی جامعه به آن دیار باز می شوَد.

جامعه‌ی بلوچستان تا سال ۱۳۴۷بجز من که با دوتن دیگر از سیاسوین مذهبی اصفهان از گروه مهندس بازرگان در شهرستان خاش دستگیر شدیم و دو ماه در ساواک زاهدان زندانی بودیم، زندانی سیاسی روشنفکری دیگری نداشته است.

نخستین دانشجویان سیاسی بلوچ، برای اولین بار در سال ۱۳۵۳از دانشگاه اصفهان اخراج شده بودند. پای نسل جوان بلوچ، به دانشگاه، در سال تاسیس ذوب آهن اصفهان بر اثر یک نامه‌ی گله آمیز دانشجویی بلوچ،بنام جناب دکتر حبیب ملک در نخست وزیری هویدا باز می شود. تا پیش از این اقدام مهم، تا سال ۱۳۴۴ شماردانشجویان بلوچ بیش از ۹ تن نبوده است.هویدا پس ازخواندن نامه‌ی گله آمیز این دانشجو و شرمناکی ازتوجه نکردنِ به این مردم با هیئتی مرکب از ۶۰ تن از مدیران کل دولتی به استان رفته فرمان می دهد هر ساله شماری از دیپلمه های بلوچ بدون کنکور وارد دانشگاه های کشور شوند. پس از این اقدام هویدا، تاخیزش بهمن شمار دانشجویان و تحصیلکردگان بلوچ به بیش از ۲۰۰ تن می رسد که حکوت ملّایان از ۵۷ تا سال ۶۰ بیش از یکصد تن از آنان را تیر باران کرده بقیه را مجبور به مهاجرت می نماید.

با توجه به محرومیت های گسترده و همه جانبه‌ی جامعه بلوچ و کینه های حاصل شده از حملات دوره‌ی قاجاریان و عدم رسیدگی دولتهای تا به امروز، مردم بلوچ عموما تا همین دم که من دارم سخن می گویم به هر ایرانی فارس زبان واژه‌ی نفرت انگیز “گجر” را که بمراتب از جاش کردها و ولایتی های ترکمن ها نیز زشت تر است بر زبان می رانند و خواسته یا ناخواسته، هنوز آنرا بدون استثنا بکار می برند. امّا در بهمن، با توجه به شعار “خودمختاری خلقها” از سوی سازمان چریکهای فدایی و چپ ایران، ۹۰ درصد تمامی نیروی تحصیلکرده و عمدتا دانشجویان و نیروهای بروکرات بلوچ، هوادار سازمان فداییان خلق شدند.

نخستین کتابرسانی دولتی از سوی کانون پرورش فکری کودکان با کتابداری من بود که در بیش از ۳۰ مدرسه در سال ۱۳۵۳ در مدارس ابتدایی انجام گرفت و نخستین کتابروشی در شهرستان ایرانشهرنیز توسط همین دانشجویان ایجاد گردید که ملّایان به سرپرستی مولوی قمرالدین انرا در سال ۵۸ آتش زدند.

حکومت ملّایان، درسال ۵۸ یورش خود را به نخستین نسل سیاسی بلوچ آغاز کرده، ۱۲ تن از جمله خود مرا دستگیر کرده به اوین بردند.

نخستین سازمان سیاسی روشنفکری، که نسل اول سیاسی بلوچ از خود بیرون داد، سازمانی بود بنام “سازمانِ سرمچاران بلوچ” که توسط هواداران بلوچ سازمان درستاد چریکهای فداییان خلق درخیابان میکده به حمایت از جنبش مردم کردستان صادر گردید.

دومین سازمان سیاسی، “سازمان دمکراتیک مردم بلوچستان ایران” نام داشت که بزرگترین و جدی ترین سازمان همه‌ی نیروهای سایسی بلوچ بود و مضمونی جبهه ای داشت. زیرا بیشترین نیروهای سیاسی از چریکهای فدایی، پیکاری، توده ای گرفته تا بورکراتهای بلوچ و حتّا یکی دوتن از ملّایان مردمی، در آن مشترکا کار می کردند.

ریاست آنرا یکی از بلوچ های تحصیلکرده‌ی آمریکایی بنام دکتررهمت حسین برّ بعهده داشت که رییس نخستین کارخانه‌ی پارچه بافی، بنام “بافتِ بلوچ” بود که در شهرستان ایرانشهرتاسیس شده بود. امّا پاسداران دینی ملّایان، تاب نیاورده این رهبر سیاسی بلوچ را نیز ترور کردند. سپس اکثر قریب به اتفاق نسل بر آمده‌ی نخستین دانشگاهی را به زندان انداخته تیر باران نمودند.

سومین سازمان سیاسی بلوچ، ” بامئے استار” نام داشت که ازسوی هوادران بلوچ سازمان چریکهای فدایی موجودیت یافت.

چهارمین آن،” جنبش ملی بلوچستان ایران راج زرمبش” بود که از هوداران بریده‌ی چریکها در کراچی شکل گرفت. این سازمان در آغاز که مواضعی فدرالیستی داشت مورد حمایت چپ ایران و دولت دمکراتیک افغانستان قرار گرفت.امّا از سال ۲۰۰۰در لندن، اعلام استقلال طلبی کرده است.

پنجمین سازمان سیاسی بلوچستان ایران، سازمانی بود که برای نخستین باردر اتحادی تاریخی از همه‌ی سرداران بلوچستان ایران بنام “وحدت بلوچ “در شهر کراچی ایجاد گردید که زیر حمایت مالی و تسلیحاتی عراق و بعدها دکتربختیار قرار گرفت. این سازمان چنانچه گفته شد بعدها برهبری یکی از سرداران، بنام میرلاشاری که آخرین وکیل مجلس پادشاهی بود در عراق تغییر نام داده آنرا سازمان مجاهدین بلوچ و سپس مبارزین بلوچ نامید و اکنون فعال نیست.

در باره‌ی سیاسی بودن ملّاهای بلوچ باید گفت:مردمِ بلوچستان ایران پیش از انقلاب، با وجود قرار گرفتن در دایره‌ی ۱۴۰۰ ساله‌ی اسلامی، از نگاه دینگرایی بسیار کمرنگ بود، چند تن محدود ملّاها و مولوی هایی که در این اواخر ازسال ۱۳۴۰ به بعد، ازدارالعلوم کراچی آمده بودند”گدایان ده یک بگیرانی بر سر خرمنهای” مردم بودند و کوچکترین نفوذی نداشتند. مردم بلوچ اصولا با دین و مفاهیم اجرایی و شریعتی آگاهی زیادی نداشتند. با آمدن نخستین مولوی از سرباز در مرکز استان، مردم بلوچ گویی تازه مسلمان شده بودند. بطوریکه تا پیش از۵۷ درست رو بروی مسجد جامع زاهدان، که نخستین مسجد بزرگِ دینی بود، بیش از بیست تا سی مشروب فروشی سیکهای هندی دایر بود. سیکهای کافر در زاهدان و بهاییان تبعیدی در مرکز ایرانشهر، بدون کوچکترین اعتراض و نا خنشودی، می زیستند و بهترین کاسبکاران آن جامعه‌ی نیمه سکولار بودند.

این چند تن مولوی فارغ التحصیل از کراچی بازگشته نیز از سواد اجتماعی و مسائل جهان نو، بکلی بی بهره بودند. از همین رو نتوانستند چون ملّایان شیعه که سه انقلاب و خیزش بزرگ را از سر گذرانده بودند بهره برداری سیاسی بکنند. یکی دوتن از آنان تلاش کردند در رقابت دینی ملّایان شیعه که اکنون حاکم سیاسی بودند، نسخه برداری کرده دفتر و دستکئی سیاسی علم کنند.

لذا در رقابتی دینی با ملّایان شیعه، که به حکومت رسیده بودند سازمانی بنام اتفاق المسلمین و سپس اتحادالمسلمین بنیاد نهادند که نتوانستند آنرا ادامه دهند و اثری از آنان باقی نماند.

دینگرایی در مردم بلوچ آنچنان بی اثر بود که پیش از بهمن درمناطق کوهستانی و دامداری، بکلّی از مسجد و ملّا خبری نبود و حتّا دربخش ها نیز، بیش از یک مسجد کاه گلی بیشتر دیده نمی شد.

مردم سرحد زمین یعنی مرکز زاهدان و شهرستان خاش، تا جایی از دینگرایی به دور بودند که یک مولوی بنام عبدالعزیز از بخش دور افتاده‌ی “سرباز”آمد و گرداننده و مبلغ دینی استان شد.

جان گرفتن ملّایان درین جامعه و افتادن مهار سیاسی مردم در استان، زمانی به دست ملّایان قرار گرفت که مولوی شه بخش بیسواد، مولوی اسماعیلزهی شد. یعنی آنگاه که بیش از یکسد تن از نیروهای نسلِ نخستینِ سیاسی و دانشگاهی بلوچ، اعدام گشتند و باقیمانده به مهاجرت سیاسی کشانده شدند.

مردم بلوچ، امروز در واقع از نوع آن “تازه دینانی” هستند که به روایتی از دینداران کهن یک جامعه بمراتب خطرناکترند.

وضعیت بسیاراسفبار استان و مردم آن، با دو خطر مواجه است نخستین سنّی بودن و نزدیکی فرهنگی و سنتهای یکسان عقب مانده، وجود قاچاق و بیکاری مفرط مردم و یکسانی فرهنگ دینی آنان با حاکمیت طالبان افغانی است. دومین خطر بسیار بزرگ، رابطه‌ی دو سویه‌ی معامله گرانه و رقابت آمیزِ دو حاکمیت رقیب افراطی ملّایان شیعه و وهابی های طالبانی در میان این مردم است که خود نیازمند پرداختی ژرف و همه جانبه از سوی احزاب و نیروهای سیاسی جدّی کشوربویژه نیروهای سیاسی خود مردم بلوچ، که باید ازهم اکنون آنرا به یک برسی جدی و کارشناسانه‌ی سیاسی در این منطقه‌ی حسّاس قرار دهند.

تشریح آنچه در جاده‌ی انتحاریون فّردای بلوچ های افراطی سنّیِ زیر نفوذ طالبانی ها بوقوع خواهد پیوست، در اینجا نمی گنجد.

هم اکنون نیروهای سیاسی بلوچ، دارای سه تشکیلات سیاسی روشنفکری در خارج از کشورند که به ترتیب اعلام موجودیت عبارتند از:

جنبش ملی بلوچستان راج زرمبش با مواضع استقلال طلبانه، جبهه‌ی متحد بلوچستان ایران و حزب مردم بلوچستان با مواضعی فدرالیستی.

تاریخچه‌ی مختصر جنبش ادبی، زبانی و روشنفکری مردم بلوچ

این جنبش، از سال ۱۹۴۷ زیر تاثیر نهضت آزادی هندوستان، و داشتن حاکمیت دو ساله‌ی بلوچها بنام “خان کلات” آغاز گشته، امروز دارای یک شیوه‌ی نگارش ویژه‌ی بخود می باشد.

زبان بلوچی، با همّت و تلاش پیگیرانه‌ی یکی از پروفسورهای زبان شناسی از کشور سوئد بنام سرکارخانم کارینا جهانی، بعنوان زبانی مستقل اجبارا مورد تایید دولتهای ایران و پاکستان قرار گرفته است. اکنون در دانشگاه زاهدان بصورتی کاملا فرمالیته، دو واحد تدریسی پذیرفته شده است.

پروفسور کارینا که مسئول زبانهای ایرانی در دانشگاه ابسالای سوئد می باشد، شعبه ای جداگانه نیز برای زبان بلوچی دارد که من یکی از همکاران ۱۵ ساله‌ی ایشان درین بخش می باشم.

دانشگاه اوبسالا درسال ۲۰۱۴ برای یک دست کردن شیوه‌ی نگارش زبان بلوچی، کنفرانسی جهانی از نویسندگان، شاعران، آکادمی کویته پاکستان، دانشگاه زاهدان، لندن، ایتالیا، اسکاندیناوی و بلوچهای خلیج فارس دعوت کرده، شیوه نگارش یگانه ای را بتصویب رسانده با چاپ نمودن پنج اثر شعری، رُمانی و داستانی، آنرا به جامعه‌ی بلوچهای جهانی، ارائه کرد. از جمله دیوان شعر بلوچی و یک کتاب داستانی کودکان بهمکاری پروفسور کارینا و من.

دوسال بعد نیز کنفرانس جهانی دیگری در همان دانشگاه برقرار نمود و نخستین کتاب گراماتیک بلۆچی را به نویسندگی خود به امضا متخصین وکارشناسان زبان بلوچی رساند.

رمانی نیز بزبان بلوچی از من هم اکنون در سوئد از سوی دانشگاه ابسالا زیر چاپ قرار دارد.

از کارهای مهم تکمیلی دیگری در بخش بلوچی دانشگاه اوبسالا، به همت پروفسور کاریناهم اکنون، به چاپ رساندن دیکشنری است که با تلاشی چند ساله به زبانهای بلوچی، فارسی، اردو و انگلیسی در ۸۰۰۰ لغت، به جامعه جهانی بلوچ ارائه می گردد.

آنچه به نظر من در باره‌ی زبان های اتنیکِ ایرانی دراین دمان و در میدان سیاست امروزی، از سوی نیروهای سیاسی بویژه نیروهای مرکزی ایران اشتباها پیش برده می شود، این است که: بیشترآنها زبانهای اقوام ایرانی را تنها ویژه‌ و منحصر به آنان می دانند. در حالیکه به باورمن، زبانهای این اقوام، مانند نفت خوزستان، گاز و طلاهای امروز کردستان ومعادن بسیار غنی فردای بلوچستان و دیگر سرمایه های مادی کشور، یکی از سرمایه های مینوی این مردم و کشورند که باید کشف شده، با تلاشی پیگیرانه به جبران مافات پرداخته، به گفته‌ی مهندس شریعتمداری در پاسخ به یکی ازشرکت کنندگان در سخنرانی اش که گفت: اگر شده نوشتجات اقوام را حتّا با آب طلا بارور و پرورده گردانیم.

در حالیکه، متاسفانه هنوزهم بسیاری از احزاب و سازمانهای مرکزی کشور، دارند فال گیری میکنند که این زبانها را در میان آن مردم، زنده بدارند یا ممنوع گردانند؟ یعئی این که ما هنوز حتّا از نگاه دوره قاجاریان نیز درین باره عقب ترمانده ایم.

ما در هیچ دوره ای، زبانهای سایر اقوام ایرانی را جدی نگرفته و آنها را جزیی ازهستی مینوَی فرهنگی این پشته زمینِ مشترک به حساب نیاوردیم و با همین منطق غلط، نه تنها خودآنها را نیاموختیم و نیاموزاندیم، بلکه خودِ آنها را نیزازاین سرمایه‌ی معنوی محروم کرده ایم. به امید آنچه امروز برای نخستین بارمنشور شورا و کنگره‌ی پنجم حزب داریوش همایون پیشنهاد کرده است، زبانهای این اقوام درحکومت دمکرات سکولار فردای کشور تقویت گشته، دارای آدکامی زبانی خویش گردند و درگردانندگی امورجامعه‌ی خویش، عقب مانده تر از دوران کورشی و نایب حکومتی قاجاریان نمانند. در پایان باید اشاره‌ی کوتاهی در شرایط امروزی بلوچستان زمان طالبان بگویم.

همانگونه که گفته شد، پس از کشتار بیرحمانه و همگانی نیروهای سیاسی و محدود جامعه‌ی عقب مانده ی بلوچ، مهارسیاسی و بلندگوی آگاه گری و اجتماعی این مردم، به دست ملّاهای کاملن وهابی سعودی و پاکستانی افتاده است. ملّاهایی که تا مقطع ۵۶ـ ۵۵ در پای خرمن روستاییان، دو من گله و گندم و ده یک گدایی می کردند، ناگهان دارای آنچنان مساجد ومدرسه و مکتب های دینی و منبر و محرابهایی شده اند که حتّا در مناطق کوهستانی مسجد ندیده، نه تنها مساجد منقّش، بلکه حوزه های دینی تاسیس کرده و مولوی عبدالحمیدِ بیسواد حامی طالبان، برای عمامه بستن طالبان دینی این مدارس، درهمراهی فناتیکهای ساخته‌ی این دوره‌ی ملّاییت، با ۱۵۰ ماشین راه می افتد و بگونه‌ی سفرهای ناصرالدین شاهی وارد حیاط آن مدارس دینی شده و با قربانی کردنِ سدها برّه و گوسفندان اهدایی مردم فقیر روستاها، به کباب خوری می پردازند.

مردم بلوچی که تا پیش از بهمن، تنها در مراکز شهری، دانش دینی شان تازه به شناخت نماز و روزه رسیده بود، اکنون حتّا در مناطق کوهستانی آنچنان دین زده شده اند که مردم اصفهان و قم در زمان بهمن. با آمدن طالبانهای سنّی و هم فرهنگ بلوچ، با آن خوش آمد گویی ملّا شه بخش دیروزی و اسماعیلزهی امروزین و نیز، با وجود حرفه‌‌ی پیشین و رواج یافته‌ی تریاک و قاچاق در آن جامعه، روشن است وضعیت فردا آنچنان خواهد بود که باید بلوچستان را از دست رفته نگریست. مگر آنکه رهبری شورا و دیگر نیروهای میهن دوست، چاره ای جدّی برآن بیابند و از آن رویدادِ تلخِ نیامده و “ظهورانتحاریون دینی تحریک شده‌ی فردای بلوچ، از سوی طالبانِ افغانی” که حکومتی هم دردست گرفته اند، پیشگیری نمایند.

ازیز دادیار

۷ اکتوبر ۲۰۲۱