مهمترین موضوع مورد مناقشه و قابل نقد که در بیشترِ مقالهها وجود داشت و من به سببِ همین همگانی بودن در آنها دست نبردم بهکارگیریِ واژهی «امپراتوری» برای توصیفِ شیوهی حکمرانیِ هخامنشیان است.
همانگونه که میدانیم واژهی امپراتور لقبی است که در آغاز به سرداران برجستهی رومی داده میشد؛ یعنی، برای جایگاه فرماندهی ارتش. واژهاش نیز لاتینی و به معنای «فرمان دادن» است. در روم چون همان فرماندهان ارتش حکومت و فرمانروایی را در دست میگرفتند این واژه به شیوهی حکمرانیِ آنان نیز گسترش و بسط یافت. اما آن شیوهی فرمانروایی چند ویژگیِ بارز داشت که با نمونهی ایران همخوانی ندارد. نخست آنکه از حیث قلمرو و جمعیت در بر گیرندهی مردمانی با فرهنگهایی متفاوت بود و دوم آنکه پایهی اصلیاش چیرگی فرهنگی و سیاسی قومیتی خاص (در این مورد رُم و فرهنگ رومی) بر دیگر مردمان حوزهی امپراتوری بود. این رابطهی غالب و مغلوبی چنان آشکار بود که همهی مردمانِ زیر سلطهی امپراتور شهروندِ آن امپراتوری بهشمار نمیرفتند بلکه میبایست فرهنگِ رومی را یاد بگیرند و مبادیِ آداب مرکز شوند تا سپس به جرگهی شهروندانِ روم درآیند و در سلسلهمراتب جایگاهی یابند. در چنین زمینهای است که غارتگریِ منابع سرزمینها (به نفعِ مرکز) ــ حتا در سرزمینهای تحتِ سلطه و نه الزاماً سرزمینهای دشمنان! ــ و بردهداری پذیرفته میشوند و از این روست که وحدت امپراتوری بیشتر از طریق اعمال زور حاصل میشود نه از راه رضایتِ خاطر اقوام گوناگون. برای همین در تاریخ روم شاهد قیامهای بسیار سرزمینهای زیرِ سلطهی امپراتوری و کشتارهای مردمان هستیم.
آنچه آمد تقریباً الگوی قابل پیشبینی و منطقیِ سیر پیشرفتِ انسانهاست و دقیقاً بازتولیدِ همان شیوهای است که پیش از این در دولتشهرها، برای نمونه آشور، میبینیم که آنهم دنبالهی خوی وحشیگری دستههای انسانی در طی بیش از صد هزار سال زیستِ پیش از یکجانشینی است. یعنی فقط مقیاسِ آن شیوه بسیار بزرگتر شده است، وگرنه درونمایه همان شیوهی نظامی و استعمار (در معنای منفیِ متداولِ واژه) است. تاریخنویسانِ غربی نیز اگر خوشبینانه بنگریم شاید از همین رو، که این شیوه را بدیهی میدانستند و امکان رشدِ فکری مردمانی را، بهویژه در زمانی پیش از خود و در جایی به جز اروپا، متصور نبودند کوشیدند همین قالب را برای تاریخ ایران نیز به کار ببرند. امّا آیا آنچه آورده شد با الگوی فرمانرواییِ هخامنشیان همخوانی دارد تا این واژه را واژهای همگانی بدانیم و آن را به سدهها پیش از خود، یعنی به ایرانِ هخامنشی که خود واژهای برای نامیدنِ شیوهی فرمانرواییاش داشت، تعمیم و گسترش دهیم؟
نخست آن که ساختار شاهنشاهی همانگونه که از نامش برمیآید بیشتر نشاندهندهی هماهنگی میانِ شاهیهایی است و از این واژه، «فرمان دادن» و دخالت در سرزمینهای بههمپیوسته برنمیآید. همچنان که از همان آغاز با ساتراپبندی استقلالِ درونیِ شاهیهای قدیمی حفظ شد (آن تمرکزی هم که در دورهی ساسانی بهوجود آمد به نظر میرسد برآمدهی طبیعیِ چند صد سال نزدیکیِ ناشی از تبادل فرهنگی و بازرگانی میان مردمانی باشد که بُنداد و قانون اساسیشان یکی بوده است؛ حتا اگر نزدیکیِ فرهنگیِ مردمانِ منطقه در هزارههای پیش از آن را مدّ نظر نداشته باشیم، و فراموش نکنیم حتّا همان تمرکز دورهی ساسانی هم به حذف استقلالِ فرهنگی و اقتصادی ساتراپها نینجامید و همچنان امور سیاسیِ خُرد نیز بهدست شاهنشینها اداره میشد، و امور کلان در مرکز نیز بهدستِ نهادی اداره میشد که برجستگانِ و آگاهانِ قومی و محلیِ و نیز برگزیدگانِ پیشهای و صنفی در آن نهاد حضور و جایگاه داشتند).

با خوانشِ تاریخ ایران میتوان دید که با گذشتِ زمان یکدستیِ بیشتری میان فرهنگ مردمانِ میانهی قلمروی هخامنشی ــ که در دورههای درازمدتِ اشکانی و ساسانی نیز دنبال و تثبیت میشود ــ آنهم بدونِ دخالتِ نهادِ قدرت، ایجاد میشود. یعنی برداشته شدنِ مرزهای قدیم و گسترشِ راهها و امنیت، آنهم بهویژه به دستِ فرمانروایانی که تعصب دینی یا فرهنگیِ خاصی ندارند و با وجودِ گرایشِ شخصیشان به باورهایی احترام همهی باورها را ــ تا حدی که آسیبی به کسی وارد نشود (همچنان که در موردی در زمان خشایارشا میبینیم نسبت به برانداختنِ سنتی در بابل که در آن کودکانی قربانی میشدند شدّت عمل به خرج داده شد) ــ نگاه میدارند و در حال ساختنِ فرهنگی فراتر از اقوام هستند که سنتها و ویژگیهای دلپذیرِ قومها در آن برکشیده میشود ــ و این فرهنگ، که بعدها فرهنگِ ملّی ما ایرانیان را شکل میدهد (نمونهی بینظیرِ آن همین «نوروز» و خردهسنتهای وابسته به آن است)، هیچگاه در برابرِ فرهنگهای قومی نبوده است ــ طبیعتاً به گسترشِ بازرگانی و تبادل فرهنگها و در نتیجه گفتوگو بر روی باورها میانجامد و در نهایت آنکه سببِ نزدیکی و تا حدودی یکدستی فرهنگی در میان مردمان قلمروی هخامنشی میشود. این یکدستی در میانهی سرزمینهای قلمروی هخامنشی، که از آن با نامِ ایرانشهر یاد میشود، خودجوش و خودخواسته و با مشارکتِ مردمانِ گوناگون است چون از زاویهی برخورداری از امکانها و حقوق تفاوتی میان مردمانِ این قلمرو وجود ندارد. البته سرزمینهای مرزی که گه گاه از دایرهی نفوذ شاهنشاهی خارج میشدند نیز این پیوندهای فرهنگی را با دلِ ایرانشهر داشتهاند همچون سرزمینهای آسورستان یا ارمنستان که در تاریخ میخوانیم هر گاه سپاه ایران وارد آن جاها میشد بیکارزار و غارت بود اما سپاهیان روم همواره با جنگ و خونریزی بر آنها چیره میشدند. این تفاوتی برجسته است که از زاویهی فرهنگی میان شاهنشاهی با امپراتوری وجود دارد.
کوتاه بیفزایم که آن یکدستیِ فرهنگی در نهایت سبب شد که همچون اقوام و طایفهها، که به سببِ یکدستیشان و به جهت سرعت و انسجام بخشیدن به تصمیمگیری مدیریتی متمرکز دارند، کلّ این قلمرو نیز بهآرامی همچون تن و بدنی منسجم گردد یا همانندِ یک قوم شود و در نتیجه مغزی واحد بر آن فرمان براند و تمرکز بیشتر شود، چرا که اصولاً اگر وجودِ نظامِ فرمانروایی را به جهتِ مدیریتِ اموری ملی منطقی بدانیم (اموری که رعایتشان میبایست در همهی قلمروی زیرِ فرمان یکسان باشد تا آنگونه که امروزه مینامیم «حقوق شهروندی» برای همه یکسان باشد)، یکسانیِ فرهنگی سبب فربهتر شدنِ امور ملی میشود هر چند همیشه اموری محلی و بومی نیز وجود داشتند که در سامان شاهنشاهی نیروهای محلی و بومی خود آنها را مدیریت میکردند و این هم تفاوتی بود که میان امپراتوری و شاهنشاهی وجود داشت؛ در اوّلی همهچیز مدیریت میشد و غیر از آن تحمل نمیشد و در دومی امور ملی مدیریت میشد و دخالتی در رسمها و سنتها و زبانها و شیوههای بومی مدیریتِ زیستبوم و… انجام نمیگرفت. پس، اولی ناگزیر از کاربردِ خشونت بود و دومی از همکاریها استقبال هم میکرد و فضایی را برای گوناگونی و نوآوری میگشود تا اگر در نهایت امری محلی پتانسیلِ ملی شدن را داشته باشد آن را بربکشد.
دیگر آن که شاهنشاهِ ایران بیشتر برآمده از ساختاری سیاسی (همانکه در فرهنگِ دیرپای ما با نامِ «کشوری» در برابر «لشگری» بازمانده است) بود، نه نظامی و فرماندهیِ ارتش. [1]
و در نهایت و مهمتر از همه آنکه، هیچگونه تبعیضِ قومیتی نهادینهشدهای را در تاریخِ دورهی باستانمان نمیبینیم و هیچ تلاشی را برای سرکوب فرهنگی. از کورش بزرگ که خود به دینهای سرزمینهای دیگر احترام میگذارد تا هنگامهی ساسانیان که ایران برای دورهای طولانی پناهگاه مسیحیان بود و در عین حال بزرگترین کشور بودایی و به ندرت (جز در دورهی کوتاه قدرتگیری موبدی بزرگ به نام کرتیر) محدودیتی را برای مردمانِ باورمند به دینهای گوناگون میبینیم؛ و از هنر به کار رفته در تختجمشید که نمونهی شاهکاری از تلاش برای در هم آمیختنِ فرهنگهای آنروزِ شاهنشاهی یا جهانِ ایرانی و ساختِ بزرگترین سازهی حکومتی و فرهنگی وقت بر پایهی فرهنگ همهی قومهای شاهنشاهی و بهویژه به مشارکت گرفتن و بهکارگیریِ توان کاری و هنریِ آن مردمان است تماماً شاهد به رسمیت شناخته شدنِ فرهنگ مردمان و نگذاشتنِ تبعیض میانِ آنان هستیم.
آشکار است که از چنین نگاه و فرهنگی است که غارتگری و بردهداری و جنگ گلادیاتورها و انداختنِ اسیران و بردگان به پای جانوران وحشی برنمیآید چرا که همه «خودی» هستند و اگر هم در حوزههایی، چون بابل، بردهداری از گذشته وجود داشته با تحکیم قدرتِ هخامنشیان به آرامی در ساختار حقوقیای که چنین عملی را برنمیتابیده از میان رفته است. [2] در ساختار سیاسیِ هخامنشیان نیز آشکارا تبعیضی را نمیبینیم و از آنچه سند در دست داریم جز بر دست گرفتنِ قدرت بر پایهی شایستگی برنمیآید. و اینگونه است که شاهد حضور مردمانی با تبارهای گوناگون در مقامهای مدیریتی این پهنهی گسترده هستیم که شاید بتوان ریشهی دینیِ آن را در سرودههای زرتشت جستوجو کرد که بر نیکان هفت کشور ــ و نه فقط کشور خودش ــ درود و آفرین میفرستاد و پلیدانِ هفت کشور را ــ حتا در کشورِ خودش ــ نفرین میکرد. در اوستا میخوانیم بندوه، که همقومِ زرتشت است، دیویَسن است و در مقابل، اَشَوَنانِ (پیروان اشه، که میتوان آن را برابر با تقواپیشگانِ دورهی اسلامی دانست) تورانی ستوده شدهاند.
و بر این فهرستِ تفاوتها میتوان افزود که در شاهنشاهی شهری به سودِ مرکز غارت نمیشود و همهی شهرهای شاهنشاهی مورد احترام هستند و به آبادیِ بیشترشان کوشیده میشود و از همین روست که همیشه این که کدام شهر در زمان کدام شاهنشاه مرکزِ بیمنازع بوده موضوعی بوده است که پژوهشگران بر روی آن توافقِ نظر نداشتهاند و ناگزیر نظریههایی مبنی بر تابستاننشینی و زمستانگذریِ برخی شهرها ارائه دادهاند. نیز تقریباً قیامی از مردمان مناطق شاهنشاهی را در تاریخِ آن نمیبینیم که به قصد جداسری و استقلال بوده باشد [3] چرا که رضایت، یا «شادی برای مردمان»، با تلاش برای دادگری تضمین میشده است و شاهنشاهان میکوشیدند به پشتوانهی بازرسانی که به نقاط مختلف میفرستادند و سرکشیهایی که خود داشتند مراقبت کنند تا دستگاه فرمانروایی از این چهارچوب خارج نشود.
پس، آنچه آشکارا میتوان دید تفاوتِ ماهیتی بزرگی است که میان شاهنشاهی با امپراتوری وجود دارد بهگونهای که نمیتوان امپراتوری را گونهای عام دانست و شاهنشاهی را گونهای خاص در زیرمجموعهی آن، چرا که شاهنشاهی نه تنها قدمتی بیشتر دارد و در کلّ دورهی باستانی کشورمان، که بیش از یک هزاره را در بر میگیرد، آن هم در قلمرویی بسیار گسترده که از نمونههای رومی و چینیاش پهناورتر بوده وجود داشته است، بلکه سبک و روشِ فرمانروایی در آن نیز بهگونهای ریشهای با آن متفاوت است.
مهمترین ویژگیِ این سیاست، که در نوشتههای چندی (اندرزنامهها و شاهنامهها) صورتبندی شده و شماری از پژوهشگران معاصر [4] به آن عنوانِ «سیاست ایرانشهری» را دادهاند، همانگونه که اشاره شد «رضایت مردم»، که در دورهی هخامنشی با کلیدواژهی «شادی برای مردم» ثبت شده، است که میتوان پشتوانه و ضمانتِ عینیِ آن را در «داد» یا «عدالت» دید که در فرهنگِ ایرانی، که مذهب به باورِ من زیرشاخهای از آن است، مهمترین ویژگی شاهنشاه دانسته شده است. همانگونه که میدانیم این شیوه در دورهی میانی تاریخ ایران نیز، هر چند نه به شدّت دوران باستانی، بر دستِ شاهانی پیاده میشده است. از این رو، تعبیر و نامیدنِ شیوهی فرمانرواییِ شاهنشاهان هخامنشی به امپراتوری خطا است و میبایست آن را همان شاهنشاهی نامید. [5]
پینوشتها:
[1] در اینباره بنگرید به: بخش چهارم (دستگاه سیاسی) از کتاب تاریخ نهاد در عصر ساسانی (شروین وکیلی، شورآفرین ـ 1397)، که در آن دکتر وکیلی با ارائهی فهرستی تاریخی به مقایسهی شیوهی بر تخت فرمانروایی نشستنِ امپراتوران رومی با شاهنشاهانِ ایرانی پرداخته است.
[2] چون وجود لوحهایی با درونمایهی بردهدارانه در اوایلِ دورانِ هخامنشیِ بابل دستمایهی خردهگیران به موضوعِ «برانداخته شدنِ بردهداری بر دستِ کورش بزرگ» است، اشاره میکنم به آنکه: نخست، بردهداری اصلاً مورد حمایت حکومت نبوده و خود که بیشترین توان و امکانات را داشته آن را به کار نمیبرده و این با معنای «برانداخته شدن» میخواند چرا که تا پیش از آن حاکمان بابل خود چنین میکردند و پشتیبانِ این رویه بودند؛ و دوم آن که، «از بابل، که مدارک باستانی آن به نسبت خوب خوانده شده، اسنادی در دست داریم که نشان میدهد هخامنشیان یک سیاست متمرکز و مؤثر کنترل بر بردهداری را به کار میبستهاند. فروش بردگان میبایست در ادارهی مالیات سلطنتی ثبت شود و خرید و فروش انسان مشمول مالیاتی چشمگیر بوده است. هخامنشیان در بابِل نهادی ویژه برای نظارت بر شرایط بردگان تأسيس کردند که «کارامّارّو» نام داشت و با عبارت «بیت میسکو شَه شَری» (خانهی بردگان زیر نظر شاه) توصیف شده است. این نهاد در دوران داریوش یکم تأسيس شد اما به احتمال زیاد سابقهاش به دوران کمبوجیه و کورش باز میگردد، چون در لوح کورش به آزاد کردن تبعیدیان و دادگری در مورد بردگان اشاره شده و احتمالاً منظور اشاره به سیاستی رهاییبخش در مورد ایشان بوده است» (داریوش دادگر، شروین وکیلی، شورآفرین، 1390، ص 479). البته این نکته را در نظر داشته باشیم که بردهداری خانگی هیچگاه به معنای بردهدار بودنِ جامعه نیست و اصولاً هنگامی میگوییم که نظام بردهداری در جامعهای وجود دارد که بردگان بهگونهای نهادینه در سامانِ تولید نقش داشته باشند.
مارکس در آنتيدورينگ با بياني دور از هرگونه ابهام نشان ميدهد كه در جامعههاي شرقي [که آنچه وی میگوید تنها با ایرانزمین میخواند] اثري از «بردگان» در مناسبات توليدي نيست. او بردگي را به دو نوع «بردگي خانگي» و «بردگي توليدي» تقسيم ميكند و نتيجه ميگيرد كه استفاده از بردگان در مناسبات توليدي، كه صفت مشخص نظام يونان و روم است، در مشرقزمين وجود نداشته و از «بردگان توليدي» جز به طور استثنايي و در قلمرو محدودِ معبدها و دربارها اثري ديده نشده است و نقش بردگان خانگي در توليد كالا بسيار ناچيز و غيرمستقيم بوده است. به عقيدهي وي، بردگي خانگي در شرق امري سواي بردهداري توليدي است: «در شرق، برده اساس توليد مستقيم نيست. بلكه تأثير او در توليد غيرمستقيم و به عنوان عضو خانواده (بردگي پدرسالاري) است…» و سرانجام با توجه به تمام مراتب فوق است كه ماركس در يكي از معروفترين و مهمترين آثار خود (Introduction General a la Critique de l e conomie politique – 1854)، چندين سال پس از آغاز پژوهشهاي شرقشناسانهاش، شيوههاي مختلف توليد را در دورانهاي تكامل تاريخي به چهار شيوهي: آسيايي [همان «شیوهی تولید آسیایی»]، باستاني (يونان و روم)، فئودالي و بورژوازي تقسيم كرده است. (شادروان دكتر محمدعلي خنجي، «تاريخنويسي به شيوهي استالينگرايان؛ تاريخ ماد و منشاء نظريهي دياكونف»، افراز، شمارهی ششم، بهار و تابستان 1383 خورشیدی) و جالب است با وجودی که خود مارکس چنین اذعانی را دارد دنبالهروان او، از دیاکونف تا چپها و چپزدگانی در همین امروز، میکوشند دورهای بردهداری را برای ما بتراشند. به این ترتیب، با برآمدنِ کورش در حوزهی خصوصی نیز این روال به سوی مضمحل شدن رفت، آنهم به آرامی، که به باورِ من نشانهی اوجِ بلوغ فکری رهبران شاهنشاهی هخامنشی است که با گسترشِ آگاهی در گذشتِ زمان و قانونگذاری و عدم مقابلهی خشن با سنتهای نادرستِ ریشهدار به جنگِ این زیادهخواهی پلیدِ انسانی رفتند (به یاد داشته باشیم که بزرگترین و خونینترین جنگ در تاریخ ایالات متحده که جنگهای شمال و جنوب نامیده میشود در پیِ دستورِ لینکلن به برانداخته شدنِ بردهداری، که در ایالتهای جنوبی آمریکا جاری بود، ایجاد شد)، و البته باید خستو بود که این سنت در آن منطقه آنقدر ریشه داشت که در دورهی اسلامی برای مدتی زنده شد و این تنها استثنا در تاریخ ایرانزمین است که در آن برای مدتی بردهداری شکل میگیرد. البته این غلامان سياهپوست معروف به زنگي (زنجي)، که براي تهيهي نمك طعام در اطراف بصره به كار واداشته بودند، به رهبري علي ورزنيني، از مردم ري، بر ضد مالكان عربشان كه عمدتاً از عوامل «المعتمد»، خليفهی عباسي وقت، بودند بهپا خواستند و بزرگترین و طولانیترین قیام بردگان در تاریخ جهان را شکل دادند بهگونهای که برای مدتی دولتی مستقل را برپا داشتند.
[3] تنها موردی که پژوهشگرانی برای نقضِ این گفتار به آن استناد میکنند جنگهای سالِ نخستِ بر تخت نشستنِ داریوش بزرگ است که جای چونوچرای بسیار دارد چرا که حتا اگر تازهبنیاد بودنِ شاهنشاهی را در نظر نگیریم (از زمان گشایشِ بابل به دست کورش بزرگ در 539 پ.م. تا کشته شدن گئومات مغ در 522 تنها 17 سال گذشته است که با توجه به وسعتِ آن شاهنشاهی و جا افتادن و نهادینه شدنِ سامانی برای سیاست، زمانِ بسیار کوتاهی است) که در نتیجه تلاش برای بازگشت به وضعیت پیشین بر دستِ کسانی که منافعشان را از دست دادهاند طبیعی خواهد بود، معارضانِ اصلی داریوش در آن جنگها ادعای پادشاهی بر کل قلمرو شاهنشاهی را داشتهاند و نه جداسری، و در واقع رقیبِ او هستند چرا که اصلاً یکی از آنها مادی است و دیگری پارسی، و اتفاقاً آن شورشیانی که در بابل و ایلام میتوانند مدعی جداسری قلمداد شوند به سادگی شکست خورده و در جنگهایی کوچک حذف میشوند که نشان از نداشتنِ پشتیبانی مردمی دارد (در اینباره بنگرید به گفتار «شرحی بر بزرگترین جنگ تاریخ باستان» در: داریوش دادگر، همان). نیز برخی تلاشها و قیامها در مصر را هم اگر به پای آن نگذاریم که مصر دورترین قلمرو شاهنشاهیِ هخامنشی بوده است که در نتیجه پایش و نظارت بر آن را سخت میکرده و از سوی دیگر کسانی که منافعی داشتهاند که در شکل جدید به خوبی تأمین نمیشده به خاطر داشتنِ پیشینهی تمدنی و نهادینهی هزارانسالهی مصر دارای ریشه و توانی قویتر بودهاند (همچون معابد)، که این موردها در نهایت نیز پس از سقوط خاندان هخامنشی جدایی آن سرزمین از پیکرهی حوزهی فرهنگیِ ایران را سبب شدند، باز هم اگر آن قیامها دقیق تحلیل شوند عموماً قیامهای محلی و فاقد پشتیبانیِ عمومِ مردم بودهاند که به سرعت هم فرو میپاشیدهاند (در اینباره نیز بنگرید به: داریوش دادگر، همان. و نیز اثر دیگری از شروین وکیلی که در دستِ چاپ است: سیاست ایرانشهری). حال باید این شرایط و صلح دویست سالهی هخامنشی و بعدتر اشکانی و ساسانی را قیاس کرد با شورشهای پیاپی مردمی و بردهها در روم و حتا کودتاهای پیاپی فرماندهان نظامی که سبب میشدند تقریباً آرامش و در نتیجه آبادانیِ پایداری در آن امپراتوری شکل نگیرد.
[4] بهویژه استاد گرامی، دکتر جواد طباطبایی.
[5] در این باره نوشتهای هم سالها پیش در نامهی افراز به چاپ رساندم: «شاهنشاهی؛ نه امپراتوری»، افراز، شمارهی چهارم (بهار 1382).
کانال تلگرامیِ نگاه ملی
@IranianLook