چندی پیش متن یک سخنرانی را میخواندم از خانم پوراندخت سلطانی؛ استاد دانشگاه و از پیشگامان علوم کتابداری در کشور که چند سال پیش فوت کردند. بجز خدمات و زحماتی که خانم سلطانی در کسوت مترجم و استاد دانشگاه کشیدند، یاد و خاطره همسرشان (مرتضی کیوان) باعث میشود که احترام قلبی من برای ایشان دو چندان شود؛ با این حال موضوع سخنرانی یکی از رایجترین کلیشههایی بود که حتی میتوان ادعا کرد به آفتی در جهان فرهنگ و حتی روشنفکری ما بدل شده است.
عنوان سخنرانی چنین بود: «در ستایش کمخوانی»! (متن کامل آن را از این+ لینک میتوانید بخوانید) عصاره کلام خانم سلطانی را در این جملهشان میتوان جست که: «قدمای ما با کیفیت کار داشتند و عمقی میخواندند. ما با کمیت کار داریم و سطحی میخوانیم». مقصود نهایی سخنران البته همان امیدواری قابل درکی بوده که دانش و سواد بتواند به گسترش محبت و عشق انسانی کمک کند؛ اما ایشان وقتی احساس کردهاند که چنین هدفی محقق نشده نتیجه گرفتهاند که در وضعیت کنونی شهوت «کمّیت» مطالعه جای «کیفیت» آن را گرفته است و در نتیجه ما از رسیدن به اهداف دانش باز ماندهایم.
کلیشههای نوستالژیک که همواره برایشان «قدیم» مظهر تمام خوبیها بوده و «امروزه» قطعا نماد همه بدیهیهاست به اندازه کافی آشنا و گویا هستند. موضوع این نوشته چیز دیگری است و در بحث نوستالژی به همین تلنگر اکتفا میکنم که این سخنرانی گویا بیش از ۴۰ سال پیش (یعنی پیش از انقلاب) انجام شده است!
اما کلیشه مورد نظرم در این نوشته، تقابل آشنا و شاید تاریخی «کیفیت» در مقابل «کمّیت» است که در حوزههای مختلفی انواع نمودهای آن را میتوان رصد کرد. در این مورد خاص، این تقابل چنان از جانب سخنران (و احتمالا دیگرانی که بعد از این همه سال با آه و افسوس به بازنشر این بیانات تاریخی مشغولاند) بدیهی بوده که برای رهایی از وضعیت، نسخه «کاهش مطالعه» بپیچند. من دقیقا در همین مورد «مطالعه» میخواهم عرض کنم که اتفاقا نه تنها هیچ تضادی بین کیفیت مطالعه با کمّیت آن وجود ندارد، بلکه اساسا کیفیت، محصول بلافصل کمّیت مطالعه است.
اگر فردی برای اولین بار در عمرش به سراغ یک رمان برود و مثلا «صد سال تنهایی» جناب مارکز را به دست بگیرد، بدون تردید از درک بسیاری از پیچیدگیهای اثر و ظرافتهای هنری و تو در تویی لایههای آن عاجز خواهد ماند. هیچ هم ربطی ندارد که کتاب را صرفا در یک روز به پایان برساند و یا یک سال تمام مدام با آن ور برود. اگر میخواهید درک «عمیق»تری از رمان، یا هر اثر هنری دیگری به دست بیاورید، تنها و تنها راه آن است که زیاد رمان بخوانید. رمانهای متعدد بخوانید و البته حتیالمقدور از نقدهای ادبی و تفاسیر مختلف هم استفاده کنید و باز هم بخوانید.
تداوم همین کلیشه به شما میگوید «به جای آنکه چندین کتاب را به سرعت بخوانید، یک کتاب را عمیق و با دقت بخوانید». من اما عرض میکنم که کتاب چاه آب نیست که با زور بازو بیشتر بکنید و پایینتر بروید و در آن «عمیق»تر بشوید. با دانش شما در هر لحظه، درکی که از یک کتاب میتوانید داشته باشید محدود است. اگر خواستید درک عمیقتری از آن داشته باشید، لزوما باید دانش خود را و نگرش خود را و تواناییهای ادبی خود را تغییر دهید که باز میسر نخواهد بود مگر به مدد مطالعه بیشتر و بیشتر. (همینجا توصیه میکنم هرگز دوبار به سراغ یک کتاب نروید، مگر اینکه اطمینان داشته باشیم حد فاصل دو تجربه مطالعهتان، به اندازه کافی آموختههای جدیدی کسب کردهاید که امکان خوانش متفاوتی از اثر را به شما میدهد)
در نهایت، خیلی ساده باید بگویم: کشوری که سرانه انتشار کتابش سالانه ۱۰ جلد به ازای هر نفر باشد، بدون هیچ تردید، مردمانی فرهیختهتر، با دانشتر، عمیقتر و حتی دارای روحیات «انسانیتر» از کشوری است که سرانهاش به ۱ جلد هم نمیرسد؛ و اگر مردمان جامعه دوم خواستند مدعی شوند: «ما کم میخوانیم اما عمیق میخوانیم» پاسخشان بدون تردید نمیتواند جز یک لبخند از جنس «خاموشی» باشد که اتفاقا «قدما» به خوبی توصیفاش کردهاند.