آری امید جان…با وجود همه سیلی‌های ناحقی که خوردیم…آبان ادامه دارد، احمدرضا حائری

 سخت ارتباط می‌گرفت، از بین صد جوان زندانی آبان، بعد از دو هفته اعتماد بسیاری را جلب کرده‌، و توانستم راضی‌شان کنم برای گرفتن حقوق‌شان، فردی و جمعی اقدام کنند. عموم‌شان بعد از مدت‌ها بازداشت توام با تحقیر و ضرب و جرح، بدون وکیل و در دادگاه‌های سه دقیقه‌ای محکوم شده بودند، سیدامید موسوی ۲۴ ساله هم همین‌طور؛ قاضی افشاری به جرم اقدام علیه امنیت ملی! ۵سال حبس به او داده بود.

 سیدامید هم بالاخره بعد از یک ماه اعتماد کرد، با مصطفی نیلی وکیل خوشنام و دوست عزیزم که نامش را در بند زندانیان آبان، “وکیل‌الرعایا” گذاشته بودیم، هماهنگ کردم که کمکش کند( واسفا برای دستگاه عدلیه‌ای که در آن جوان ۲۴ ساله را بدون وکیل به سالها زندان محکوم کرده بودند.) پس از چندی بالاخره قصه بازداشتش را برایم تعریف کرد، ظاهرا چند ماهی پیش از آن روزهای خونین و پس از چند سال دربه‌دری کاری پیدا کرده بود، با حقوقی بخور و نمیر، که (به تعبیر خودش) خرج زنده ماندنشان را به زور می‌داد!

می‌گفت:” با پس انداز حقوق خودم یه کاپشن خریدم که خیلی دوستش داشتم، غروب روز ۲۵ آبان که داشتم از سرکار برمی‌گشتم خیابون شلوغ بود، یه سمت مردم و یه سمت یگان ویژه از این آدم آهنی‌ها! به مادرم فکر کردم و شاغل بودنم که بعد چند سال دربدری مایه اندکی دلخوشی برای او فراهم آورده بود، سرم را انداختم پائین که بروم سمت خونه که با گلوله رنگی زدنم، نه یکی، بلکه دو سه تا، اونم صاف وسط کاپشنم!(گلوله‌های رنگی را می‌زدند که ساعتی بعد از خلوت شدت تجمع، از روی آن نشانه‌های رنگی، افراد هدف قرار داده شده را بازداشت ‌کنند.)

دیگه نفهمیدم چی شد، رفتم قاطی مردم که البته جز شعار دادن سلاح دیگه‌ای نداشتن، ما شعار دادیم و اونا زدن، ما شعار دادیم و اونا گرفتن، ما شعار دادیم و اونا کشتن، و آخر سر هم به قول خودشون “جمعمون کردن!” سهم من هم شد بدنی زخمی( در جریان سرکوب مردم معترض گلوله خورده بود) بازداشتگاه، کتک، توهین و تحقیر و آخر هم حکم پنج سال زندان!”

یک روز قبل از آزادی من، گفت:”آقا حائری کارت دارم” رفتیم داخل هواخوری، دست داد و یه کتی بغلم کرد( نوعی بغل کردن مختص لوتی مسلکان که هم‌زمان با فشردن دستان هم، شانه راست هم را بهم می‌زنند!) گفت:”آقا حائری حلالم کن!” گفتم:” چی را حلال کنم سیدامید!؟” گفت:” آقا حائری من با این سن کمم این‌قدر که بدی دیدم و دیدم آدمها برای منافع حقیرانه‌شان دست به چه ‌کارها که نمی‌زنند، رو این حساب روزهای اولی که دیدم دور‌ ور بچه ها بودی و با خود من هم بارها صحبت کردی، امید می‌دادی، گفتی بیا وکیل برات بگیریم و…باورت نکردم، گفتم این حتما ریگی به کفشش هست، مگه میشه آدم همینجوری بیاد پاپی کسی بشه که :”بیا کمکت کنم!”؛ گفت:” آقا حائری ما اینقده بدی دیدیم، از حکومت بگیر تا…، که دیگه خوبی یادمون رفته بود! حلالمون کن خلاصه!”. به شوخی و جدی بهش گفتم:” چیزی برای حلال کردن نیست سیدامید، وقتی من اومدم داخل بند یه ته‌ریشی داشتم و با اون بلائی که دوران بازداشت سر شما آوردن، طبیعی بود به آدم‌ “ته‌ریش‌دار” جماعت اعتماد نکنی!” امروز که رفتم صفحه اینستاگرامش را نگاه می‌کردم، دیدم زیر یکی از پست‌هاش نوشته:” ما شقایق‌های باران خورده‌ایم…..سیلی ناحق فراوان خورده ایم.”…آره سیلی ناحق فراوان خورده بود سید، چه از با ريشش و چه بی‌ریش! اما چون مثل خود من علقه مذهبی داشت، سوزش سیلی که از دسته نخست خورده بود را نمی‌توانست فراموش کنه

اردیبهشت امسال بود که سید امید هم بعد از ۱۷ ماه تحمل حبس در تبعیدگاه زندان تهران بزرگ با عفو رهبری!! آزاد شد، سعید قطان کاشانی که از بازداشتی‌های اعتراضات دی‌ماه ۹۶ بود، بچه محل سیدامید بود، می‌گفت خانه‌شان میدان فرشته دروازه دولاب بود، سیدامید با مادرش زندگی می‌کرد و رفقاش می‌دانستند تنها بهانه‌اش برای تحمل زندگی و ادامه دادن “مادرش” بود، سعید تعریف می‌کرد یه روز حین مکالمه با مادرش تلفن‌های بند قطع شد و تا سه روز وصل نشد، روز سوم که افسار نگهبان برای گرفتن آمار وارد بند شد، سیدامید سر افسر بی‌چاره فریاد زد:” وسط صحبت با مادرم تلفن قطع شده و الانه سه روزه مادر بی‌چاره‌ام فکرش هزار جا رفته که چه بلایی سر پسرم آمده، دِ وصل کنید اون تلفن صاب‌مرده را!” و ده دقیقه نکشید که تلفن‌ها وصل شدند!

فشارهای بازداشت در بازداشتگاه‌های بی‌نام و نشان و تحمل آن رفتارهای غیرانسانی، روح زخم خورده از شکنجه سلول انفرادی و ۱۷ ماه زندان در بدترین زندان کشور آن‌هم در سنین مابین ۲۳ تا ۲۵ سالگی و مهم‌تر از همه شرایط سخت اقتصادی خانواده‌ها که روز به روز نیز سخت‌تر می‌شود، و مشاهده تبعیض آشکار در جای جای شهر برای این بچه‌ها که به این‌ تبعیض و ظلم اعتراض کرده و با ماه‌ها زندان، کتک، تحقیر و….تاوان آن را پس داده‌اند اما باز هم شاهد جولان دادن مظاهر آن تبعیض هستند، همه اینها موجب بوده و هست که همیشه نگران حال این بچه‌ها باشم؛ نگران از اینکه یک وقت تصمیم اشتباهی نگیرند، اما از سید امید خیالم راحت بود، چون می‌دانستم سیدامید حتی اگر ایران کره شمالی هم بشود، باز به خاطر مادرش هم که شده تحمل می‌کند و ادامه می‌دهد.

اما زهی خیال باطل که من داشتم!، شب گذشته، متاثر از ترکتازی نهادهای امنیتی بودم که با وجود نامه‌نگاری اخیر به آقایان رئیسی و اژه‌ای و تقابل غیرانسانی در پیش گرفته و تصمیم به تبعید عکاس و روزنامه‌نگار زندانی عالیه مطالب‌زاده به (دور از جان عالیه خانم و زندانیان مظلوم آنجا) طویله-زندان قرچک ورامین گرفته بودند، که با دیدن عکس سیدامید در اینستاگرام بچه‌های آبان شوکه شدم.

 رضا رمضان‌زاده که در بند زندانیان سیاسی زندان تهران بزرگ، در قسمت زیر هشت مسول پیج(بلندگوی) بند بود و خبر آزادی یا مرخصی بچه‌های زندانی را می‌خواند، در اینستگرامش خبر داد که “آقای سیدامید موسوی شما برای همیشه از این زندان آزادید؛ آزاد آزاد آزاد!”؛ بله سیدامید موسوی قصه ما لوتی‌وار سر حرفش ایستاد و به خاطر دل مادرش خودکشی نکرد، اما لجن فقر، فساد و تبعیض فراگرفته بر در و دیوار این شهر به قدری روح او را آزرده بود که موجب شد، شش ماه پس از پایان اسارت ۱۷ ماهه‌اش، نیمه‌ی شب در خواب ناز قلبش از کار بایستد و مادرش را برای همیشه داغدار کند.

سید امید در دو پست آخر صفحه اینستاگرامش، با وجود خطرات امنیتی برای چون اویی، هم یادی از دومین سالگرد آبان خونین ۹۸ کرده بود، و اشاره به اینکه ” آبان ادامه دارد” و هم یاد ۱۷۶ جانباخته هواپیمای اوکراینی ساقط شده را گرامی داشته بود، بله سید امید نشان داده بود با همه بی‌اعتمادی‌اش به دنیا و اهل دنیا، امیدش را برای رسیدن به عدالت و آزادی در این ملک از دست نداده است.

درگذشت نابهنگام این جوان زندانی سیاسی پیشین را به خانواده او، به‌خصوص به مادر جگرسوخته‌اش و همه زندانیان اعترضات آبان ۹۸، چه آنها که هنوز اسیر زندانند و چه دیگرانی که آزاد شده‌اند، و به همه خانواده‌های آسیب‌دیده اعتراضات خونین آبان ۹۸ از جمله خانواده جانباختگان این اعتراضات تسلیت می‌گویم. یاد همه جانباختگان اعترضات آبان ۹۸ گرامی باد.