راز بقا، مرتضی ملک

معمای طولانی شدن عمر حکومت اسلامی برای مردم

 طولانی شدن عمر حکومت اسلامی برای بسیاری از مردم ایران و شاید جهان، به یک معما تبدیل شده است. ظاهرا مردم، بخصوص نسل دوره انقلاب انتظار نداشتند که یک نظام آخوندی بی قواره به تن قرن بیستم، اینقدر دوام بیاورد. به همین علت این پرسش پیوسته مطرح شده که علل دوام این نظام برغم این همه بحران و آشوب و گرفتاریها چیست؟ پاسخ های دم دستی و از روی غیظ به این سوال یا روی عامل سرکوب سیاسی و غریزه خون ریز و خشونت‌ورز رژیم دست می‌گذارند، یا بی‌عرضگی و قصور اپوزسیون را عمده می‌کنند که بجای اتحاد و مبارزه متشکل سرگرم رقابتهای بیهوده اند. طرفداران تئوری توطئه هم طبق معمول یا در جستجوی یافتن دست حمایت امریکا از رژیم آخوندی هستند و یا دسیسه های روسیه و چین را پشت ماجرا می بینند . بی شک در هر نظریه ای میتوان عنصری از واقعیت پیدا کرد. ، اما این تحلیل‌ها چندان باور پذیر نیستند و عموما هم از سوی افراد و جریانهایی طرح می شوند که اعتقاد و اعتمادی به پایه های مادی و توده ای و فرهنگی انقلاب اسلامی بهمن ندارند . و غالبا از همین جریانها ست که می‌شنویم انقلاب بهمن نتیجه همدستی روشنفکران و چپگراها با اسلامیست ها بوده است. در همین سطح ، نظریه زدوبند محافل غرب و شیطنت‌های بی بی سی هم هواداران زیادی حتا در طیف‌هایی از چپ گرا ها دارد . بی شک این عوامل هم در سیر انقلاب بی تاثیر نبوده اند اما اینها هیچکدام نقش تعیین کننده ای نداشتند. در این خصوص تا کنون بسیار بحث شده و می‌شود و نظرگاههای مختلفی وجود دارد ، که بسیار بعید است با هم به توافق برسند. زیرا این اختلافات برغم گذشت چهل سال از انقلاب ، هنوز به تاریخ نپیوسته و مدعیان ان حی و حاضر در صحنه سیاسی حضور دارند و از این اختلافات و مقصر یابی ها ، برای هدف های گروهی و جناحی، بهره میبرند. شاید بشود گفت یکی از مهم‌ترین دلایلی که ضعف و نادرستی این ارزیابی ها را ثابت می کند خود دوام حکومت اسلامی است که همه عمرش را در سرکوب روشنفکران و چپها از یک طرف و جنگ و جدل با امریکا و غرب از سوی دیگر گذرانده. این واقعیت ، فکر جدی را برمی‌انگیزد که بنیه و بنیانهای انقلاب اسلامی را در لایه های عمیق تر تاریخی و فرهنگی جستجو کند.

قبل از هر چیز باید توجه داشت که عمر هیچ دولت برآمده از انقلاب کوتاه نیست و این دولتها دو روزه از پا در نمی آیند. تمام دولتهای منتج از انقلاب عمر طولانی دارند . کافی است به انقلابات بزرگ قرن بیستم نگاه کنیم .برای مثال دولت شوروی هفتاد سال دوام کرد و اگر اصلاحات نیکیتا خروشچف به سرانجام می رسید ، به احتمال زیاد ان نظام هنوز هم پا برجا بود . مانند دولت چین که امروز در صحت و سلامت کامل هفتاد سالگی خود را با چشم اندازی دور و دراز تر پشت سر می‌گذارد. و کوبا نیز برغم فقر و فرسودگی شدید و محروم شدن از کمک های اردوگاه شرق ، هنوز با ناباوری روی پای خود ایستاده است. چرا چنین است؟

چون انقلابات بزرگ معمولا انقلاباتی اجتماعی اند ، یعنی جابجایی قدرت نه در محدوده طبقه سیاسی بلکه در سطح طبقات رخ می دهد و جابجایی نیروها در تمام پیکره جامعه و کل ساختار دولت اتفاق می‌افتد. در انقلاب بهمن قدرت سیاسی از طبقه حاکم سلب شد و در دست بلوک اجتماعی وسیعی متشکل از دستگاه روحانیت، بورژوازی بازار، خرده بورژوازی، اقشار میانه سنتی در شهر و روستاها قرار گرفت که با رشته های محکم فرهنگی ، مذهبی و اقتصادی با لایه های عمیقتری از توده ها پیوند می خوردند . انقلاب ، این طبقات را با خود بالا کشید و به آنها منزلتی داد که هیچگاه نداشتند. برخلاف نظام پهلوی که از بالا شکل گرفته بود و فاقد پایگاه اجتماعی وسیع بود و کادرهای خود را عمدتا از حوزه محدود تحصیل کرده گان دانشگاه تامین میکرد، نظام جدید اسلامی دارای پایگاهای اجتماعی گسترده و متنوع بود و فعالانه با عضو گیری از این منابع مختلف پیوسته خود را باز سازی کرده است. افزون بر این انقلاب اسلامی یک بعد فرا ملی و منطقه‌ای داشت (و هنوز دارد) که ان را تا حدی به انقلاب اکتبر روسیه شبیه میکند.

انقلاب اکتبر روسیه نیروی خود را فقط از تضادهای انباشت شده درون جامعه فرتوت تزاری نمی گرفت. ریشه های دیگر ان به تضادهای جهانی پیوند میخورد که سرمایه داری حهانی را در چنگ گرفته بود و امپراتوری روسیه نیز در باتلاق ان گرفتار بود . و همین زمینه گسترده و مشترک به انقلاب بلشویکی ابعادی جهانی میداد و برایش حامیان و نیروی ذخیره عظیمی در اقسام نقاط جهان فراهم میکرد. انقلاب اسلامی نیز از طریق پیوند های تاریخی و مذهبی با توده ها و جنبش های اسلامی منطقه وضعیتی کم یا بیش مشابه پیدا کرد . اگر چه خود رویداد انقلاب فصل تازه ای به روی جنبش اسلامی منطقه گشود و روح تازه ای در انها دمید ، اما شکل گیری خودش به تاریخ طولانی در بطن همان جنبش اسلامی پیوند می خورد.

انقلاب بهمن در پایانه یک دوران بحران و بن بست سیاسی و اقتصادی رخ می داد که مدلهای توسعه اقتدار گرای منطقه خاورمیانه در ان گرفتار بودند. با وام گیری از تعبیر داوود فیرحی، بعد از فروپاشی امپراتوری اسلامی عثمانی دو مدل توسعه اقتدار گرای کمالیسم و ناصریسم تاریخ دولت – ملت های منطقه ما را رقم زده اند. در یک طرف ایران و اردن و مراکش و تونس که بیشتر از روی مدل کمالیسم ترکیه پیروی میکردند و طرف دیگر ، الجزایر و عراق و لیبی و سوریه و سودان و مصر مدلی داشتند که میتوان انرا تسامحا ناصریسم نامید . برغم بعضی تفاوتها این مدلها همه توسعه گرا ، سکولار ، ضد لیبرالیسم ، اقتدار طلب و کم و بیش دارای پیشینه نظامی‌گری بودند منتها در بلوک بندی جهانی صندلی کمالیستها در کمپ غرب و جایگاه ناصریستها در اردوگاه شرق قرار داشت . به همین علت دسته کمالیستها ( به شمول پهلویها ) با تقلید از مظاهر فرهنگ و تمدن غرب تظاهر. و تعمد به مدرنیسم و تجدد خواهی داشتند ، اما گروه دوم به نوعی سوسیالیستم ملی (عربی)و ارزشهای عدالت خواهانه تظاهر می کردند.

سیر توسعه اقتصادی سیاسی این کشورها در میانه دهه هفتاد میلادی وارد مرحله بحرانی شد. از این مقطع ، این کشورها با درجات مختلف و با فاصله های متفاوت در بی ثباتی و آشوب سیاسی فرو رفتند. جنگهای خیابانی و کودتا در ترکیه و شکست اعراب در جنگ شش روزه اعتبار و مشروعیت این دولتهای ملی و اقتدار گرا را بشدت زایل کرده بود . و اینها همه در حالی بود که جنبش اسلام سیاسی که بعد از فروپاشی عثمانی توسط همین دولتها به حاشیه راندن شده بودند ، سالها در انتظار فرا رسیدن چنین بحران‌هایی روز شماری میکردند . حالا با این بحرانها کتاب تاریخ به سود اسلام سیاسی ورق می خورد و دولتهای ناسیونالیست محتضر باید تکلیف خود را با این خطر روشن میکردند.‌ سال هشتاد کودتا گران کمالیست ترکیه از راه ائتلاف و همدلی با اسلام وارد شدند اما ناصریسم خیلی پیش از ان در دهه هفتاد خط نابودی اخوان المسلمین را تعقیب می کرد . نتیجه این سیاست اما ، گسترش وسیع اخوان المسلمین و سپس اسلام وهابی در بقیه کشورهای عربی بخصوص عربستان شد. در واقع بدلیل بحران و بی ثباتی موجود ، هر دو سیاست مواجهه با اسلام سیاسی به جای کنترل و مهار انها باعث رشد انها شد. اما حضور انها هنوز چندان قدرتمند نبود یا به اشتباه چنین تصور میشد ، که در بازی های کلان منطقه و جهان جدی گرفته شوند.‌ دوران طولانی درخشش کمالیسم و ناصریسم، پهلویسم و گفتمان سوسیالیستی ان عصر جای مهمی برای جدی گرفتن خطر اسلام گرایی بعنوان یک بدیل قدرت و مدل رقیب باقی نمی گذاشت . فضاها ی فکری و سیاسی در ان دهه ها با تفاوتهای معین در هر کشور ، عموما زیر سیطره گفتمان های توسعه گرای ناسیونالیستی و سوسیالیستی با رنگ های متنوع بود .

و در ایران عرض اندام اسلام سیاسی به صورت جدید و مشابه منطقه عربی در پانزده خرداد چهل و دو بروز کرد. منتها بسرعت سرکوب شد و سپس در زیر انبوه تبلیغات و تغییرات ناشی از انقلاب سفید از منظر علنی جامعه محو شد و مثل اخوان المسلمین مصر با هدف باز سازی و مهیا کردن خود به اعماق جامعه رفت و در انتظار فرا رسیدن بحران نشست .‌ با فرو کش کردن این جریان و پنهان شدنش از منظر عمومی ، سیاست کنترل داخلی رژیم اساسا متوجه چپها و روشنفکران ناراضی شد. برخلاف مصر که خطر عمده را تا اخر متوجه اسلامیست ها میدید، رژیم شاه کمونیست‌ها را خطر عمده میدانست. همین تقابل که بر متن و در فضای جهانی جنگ سرد هم جریان داشت، خطر اسلامیست ها بویژه شاخه سنتی انها که تحت رهبری خمینی و روحانیت بودند را در ذهنیت و ارزیابی های کمونیستها ناچیز و بی اهمیت می کرد. این ذهنیت عمومی در حالی بود که در اعماق ، سونامی اسلامی خاموش در کمین بود . آگاهی امروز ما آگاهی پس از حادثه است. ما قدرت و قطر این سونامی را فقط وقتی که به ساحل هجوم اورد می توانستیم اندازه بگیریم . انقلاب اسلامی غرش رعد در اسمان بی ابر نبود. اما زاویه نگاه سیاسی مسلط ان زمان چه در حاکمیت و چه در پایین در طیف چپ بگونه ای بود که ان ابرها را نمی دید. با انقلاب بهمن است که این اتشفشان اسلامی با تمام قدرت خود منفجر شد و تاریخ جدید سیاسی منطقه را تغییر داد.

ظهور انقلاب اسلامی توطئه غرب و شیطنت بی بی سی انگلیسی نبود، اینها فقط زیرک تر از دیگران بودند و جهت طوفان را زودتر تشخیص دادند و با سرعت با ان همراه شدند . با این خیال که خواهند توانست آنرا كنترل کنند و باخت خود را در شکل رژیم تازه ای در مقابل اردوگاه شوروی به برد تبدیل کنند ، اما آنها با همه زیرکی شان نتوانستند ان را کنترل کنند. همراهی و همسویی چپها با انقلاب از سر اسلام دوستی و اعتماد به رهبری آنها نبود، بلکه شیفتگی پوپولیستی و اعتماد شان به انقلاب بطور کلی و توده انقلابی بطور اخص بود. انها نیز در این خیال خام بودند که با داغ کردن شور انقلابی همین توده است که خواهند توانست از روی رهبری اسلامی عبور کنند و به انقلاب راستین خود دست یابند. این توهم در حالی بود که عقبه فکری و ایدئولوژی چپ که به اردوگاه شرق می رسید مانند سایر مدلهای تقلید توسعه ، به پایان کار خود رسیده بودند و خود بخشی از مساله بودند و نه راه حل. در واقع چپ کتاب تاریخ را وارونه در دست گرفته بود . آنها پایان تاریخ سوسیالیسم را با آستانه و آغاز ان اشتباه گرفته بودند. در حالیکه در رویای چپ، جهان در حال عبور از سرمایه داری به عالم سوسیالیسم بود ، در واقعیت ودر همان سال ۱۹۷۹ تولد نئولیبرالیسم عصر جدید جهانی شدن سرمایه داری را اعلام میکرد . و در جهان سوسیالیسم تنها چین تنگ سیائو پینگ در همان سال انقلاب بود که این حقیقت را در یافته بود و چرخش چین به سوی «غرب امپریالیست» را اعلام کرد . و در همین زمان بود که رهبران کرملین پنهانی بر دور تخت روسیه بیمار حلقه زده بودند و برای نجات ان دعا می کردند. ما چپهای ایران اما از نظر آگاهی و تجربه و آشنایی سیاسی در شرایط و اندازه ای نبودیم که بتوانیم تحولات منطقه و جهان را از چنین افق وسیعی ببینیم. در واقع درست در هنگامه ای که سرمایه داری با پرچم آزادی در حال بسط بساط جدید جهانی خود بود ، در سوی مقابل سوسیالیسم مشغول جمع کردن بساط خود بود. و اینها در حالی بود که در منطقه ما اسلام سیاسی در نوبت ایستاده بود که این خلاء تاریخی را پر کند. رویداد انقلاب اسلامی ایران تولد این قطب جدید را اعلام کرد. قطبی که ادعا داشت در شرایط ورشکستگی کمونیسم، در مقابل سلطه جهانی کفر، پرچم دار عدالت و آزادی است. و این البته فقط یک شعار نبود. بواقع تولد اسلام سیاسی در شکل دولت با شعار صدور انقلاب اعلام موجودیت قطب سیاسی جدیدی در جهان بود که تاریخ منطقه و بخشا سیاست جهان را تغییر داد. اکنون در حالیکه سوخت چراغ حکومت اسلامی ته کشیده و پت پت میکند، اما عقبه های ان در منطقه هنوز شعله ور هستند، و به دوام و بقای حکومت اسلامی سوخت می‌رسانند.

نوشته طولانی شد، و جا برای تحلیل علتهای مشخص دوام حکومت نماند ، می‌گذارم برای وقتی دیگر.

فیسبوک نویسنده

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»