امید که زنان را بخاطر بیاورید؛ مرا نه!
کیست که سپیده قلیان را نشناسد؟ دختری جوان که در سالهای اخیر بارها و بارها به زندانهای مختلف ایران رفته و آزارها و شکنجه ها دیده است. او که شاهد رنج زنانی از این سرزمین بلازده در گوشه های فراموش شده زندانهای گوناگون بوده است. و او که در روزهای اخیر نامه ای از زندان اوین نوشته و از ما خواسته: «نام این زنان را دهان به دهان بگردانید!»
سپیده بارهای قبل هم داستان رنجهای زنان زندانی را در زندانهای سپیدار اهواز و زندان مرکزی بوشهر روایت کرده بود. او تنها روایتگر رنجها وشکنجه هایی که به جان و جسم جوانش وارد شده نیست، بلکه رنج زنانی که نام و نشانی ندارند و هیچکس هم پیگیر وضعیت آنها نیست را روایت می کند.
سپیده که به گفته خودش: «شکنجه، راهروهای دادگاه، سلولهای انفرادی و مسیرهای طولانی تبعید از زندانی به زندانی دیگر، خلاصهای از زندگی» او در سالهای اخیر است، بدلیل شرایط بد جسمی اش بعد از اعتصاب غذا و شکنجه های فراوان و بعدا هم بخاطر کرونا در شرایط خطرناکی قرار دارد. اما حکومت حتی با مرخصی استعلاجی او مخالفت کرد. چون میداند صدای حق طلبی سپیده چه در داخل و چه در بیرون زندان بلند است و این صدا برای آنان زنگ خطر است.
او وقتی که در زندان سپیدار اهواز بود، درکتابش به نام «تیلاپیا خونِ هورالعظیم را هورت میکشد»، انواع شکنجه هایی را که به زنان زندانی اعمال شده بطور مفصل و دردناک شرح می دهد. او رنج هر یک از این زنان را با قلمش جاودانه و چهره آنان را به خواننده معرفی می کند.
سپیده پس از تبعید به زندان بوشهر گزارشی می نویسد با عنوان «بند زنان زندانی در زندان مرکزی بوشهر جایی است نزدیک به آخر دنیا» و این زندان را جهنمی فراموش شده می خواند.
در همین نامه اخیرش سپیده می نویسد که «من از سپیدار که بیرون زدم، زن تبعیدی شدم و تا همین لحظه در تبعید باقی ماندم.» او خودش را یک تبعیدی میداند که در داخل مرزهای کشور و از زندانی به زندان دیگر می رود و روایتگر رنج زنانی است که در پشت میله های زندانها از یاد رفته اند.
کاری که سپیده میکند عریان کردن رنج زنان از یادرفته و رسوا کردن حکومتی است که شکنجه های غیرانسانی و وحشیانه را بر تن و روان زنان اعمال میکند. زنانی که به جرم زن بودن و زندانی بودن تحت وحشیانه ترین شکنجه ها و در ضدانسانی ترین شرایط قرار می گیرند. نه فقط زنانی که به بهانه های واهی مانند مخالفت با حجاب اجباری و یا اتهامات سیاسی مانند جاسوسی و یا هواداری از این یا آن جریان دستگیر شده اند، بلکه زنانی که به اتهامات مالی و یا حتی جنایی در زندانها بسر می برند، قربانی این نظام زن ستیز و قوانین ظالمانه آن هستند. من بر این باورم که جای هیچ زنی در زندان نیست. چون اگر زنان از حقوق برابر با مردان و آزادی های مبنایی انسانی برخوردار بودند، قطعا میزان جرم و حتی جنایت در میان آنها پایین می آمد.
او نامه اخیرش را اینگونه به پایان می برد:
«امید که زنان را به خاطر بیاورید؛ مرا نه، زنان را. نامشان را دهانبهدهان بگردانید. امید که همراه با معشوقهایشان روزی در محلههایی که متعلق به خودشان است با زبان مادریشان عاشقانههایشان را مرور کنند. امید که شادی از آن ما شود. در چهار سوی ایران برقصیم و به پا خیزیم.»