‏پوتین چگونه شکست می‌خورد؟ Kamil Galeev، مترجم: سودابه قیصری

بسیاری از مردم اهمیت اقدامات قهرآمیز علیه روسیه و ضرورت یافتن راهی برای خلاصی را به رسمیت می‌شناسند. با این حال، برخی گمان می‌کنند باید راهی پیش پای پوتین گذاشت تا مجبور به مذاکره شود. این ایده‌ای فاجعه‌بار ‏است. اکنون هیچ راهی برای او وجود ندارد که عقب‌نشینی کند. گفت‌وگو بین روسیه و اُکراین را در نظر بگیرید. آن‌ها به هیچ توافقی دست نیافتند و نمی‌توانستد دست یابند، چرا؟

ببینید پوتین چه کسی را به عنوان ارشد هیئت نمایندگی فرستاده – مدینسکی. مدینسکی پروفسور دانشگاه دولتی روابط ‏بین‌الملل است که کتابی در باب عظمت روسیه نگاشته و به سمت وزیر فرهنگ گماشته شد. اگر هدف پوتین مذاکره و گفت‌وگو بود، می‌بایست کسی از سازمان اطلاعات/امنیت را می‌فرستاد. اما در عوض مدینسکی را فرستاده، پروپاگاندیستی بی‌مقدار که هیچ قدرت و نفوذی ندارد و در کرملین هم ارج و قربی ندارد.

‏هدف پوتین مذاکره یا صلح برای اُکراین نیست. این قابل درک است. پوتین کوشید عملیات ویژه‌ای را آغاز کند، اما جنگ پیروزمندانه‌ی کوچکی به راه انداخت. و برای هر رژیم روس، هیچ چیز خطرناک‌تر از شکست در چنین جنگی نیست. از نظر تاریخی، رژیم‌های روس معمولاً پس از شکست در جنگ‌های ‏پیرزومندانه‌ کوچک سقوط کرده‌اند. هیچ چیز برای اسطوره‌ی شوروی مرگ‌بارتر از شکست در افغانستان نبود. به شکلی قابل توجه، شکست‌های شوروی آن‌قدر عظیم نبودند و خود روسیه به خطر نیفتاد اما شرم شکست، رژیم را از مشروعیت انداخت.

در ۱۹۸۹ نیروهای شوروی افغانستان را ترک کردند و در ۱۹۹۱ اتحاد ‏اتحاد جماهیر شوروی سقوط کرد. شکست در جنگ روسیه-ژاپن امپراتوری روسیه را نابود کرد. باز هم، روسیه با دشمنی کوچک‌تر و ضعیف‌تر می‌جنگید و می‌توانست تا نابودی آخرین فرد ژاپنی ادامه دهد. اما شکست‌ از دشمن کوچک و احتمالاً ضعیف‌تر و نازل‌تر آن‌قدر شرم‌آور بود که اسطوره‌ی امپراتوری ‏نابود شد و امپراتوری سقوط کرد.
مسکووی نیز در نتیجه‌ی یک جنگ پیروزمندانه‌ی کوچک از بین رفت. در اواخر قرن هفدهم، روسیه توسط نایب‌السلطنه سوفیا با معشوقش گلیتسین اداره می‌شد.

هر دو تحصیل‌کرده‌ی غرب بودند، لاتین را به خوبی حرف می‌زدند ولی اساساً تحت تاثیر فرهنگ کاتولیک بودند. ‏در این دوران، روسیه عمیقاً تحت تاثیر لهستان بود.سوفیا نایب‌السلطنه‌ی دو برادر جوان‌ترش بود که هم‌زمان تزار بودند: ایوان و پطر. دوست پسر سوفیا، گلیتسین، برای افزایش قدرتش بر مسکووی تصمیم گرفت خان‌نشین کریمه را به تصرف درآورد و ارتشی عظیم از افرادی با تعلیمات غربی برای کشورگشایی ‏جدید خود گردآورد. برای اولین بار با ارتشی عظیم به سوی جنوب، کریمه، به راه افتاد. اما تاتارها استپ را به آتش کشیدند و خطوط تدارکات را مورد حمله قرار دادند. گلیتسین دچار شکستی عظیم نشد ولی مجبور شد عقب‌نشینی کند.

قدرت او متزلزل شد، شروع به تهدید افراد به مرگ کرد و به انجام ترور ‏دستور داد. دومین اردو‌کشی نیز با شکست مواجه شد. آن‌ها به دیوار کریمه رسیدند اما نتوانستند آن را تسخیر کنند و برگشتند. از نظر تکنیکی، این شکست نبود و برخی امتیازات رسمی از خان گرفته شد. سوفیا و گلیتسین آن را پیروزی انگاشتند. آن‌ها پاداش‌های سخاوتمندانه‌ای به ارتش و بیوه‌های ‏سربازان کشته‌شده دادند. همان سال، برادر سوفیا، تزار پطر کودتا کرد. گرچه ارتش پاداش فراوانی از سوفیا گرفته بود، در وضعیت بحرانی و حیاتی، کسی در مقام دفاع از او برنیامد.

مسکووی از بین رفت و امپراتوری روسیه سربرآورد که بیش از رژیم پیشین، پروتستان و به اروپای شمالی نزدیک بود. ‏رژیم روس می‌تواند از فقر، خمودی و سرکوب‌های سیاسی جان به در برد اما به سختی می‌تواند از شکست در یک جنگ پیروزمندانه‌ی کوچک نجات یابد.

یک تزار می‌تواند در حالی که مورد تنفر است (مانند پطر اول) به طور کامل حکومت کند، اما بدون احترام دیدن نمی‌تواند به حکومتش ادامه دهد. و یک شکست ‏شرم‌آور هر نوع احترامی را از بین می‌برد. در این نقطه پوتین به دام افتاده است. فرضیات اولیه‌ی او هنگام حمله به اُکراین غلط بودند. دپارتمان خارجی FSB (N5) به او دروغ گفتند، چیزی به او گفتند که می‌خواست بشنود. او فکر می‌کرد اُکراین به سرعت در هم می‌شکند اما این طور نشد.

‏و با این حال، پوتین نمی‌تواند عقب‌نشینی کند. اگر چنین کاری کند، کارش تمام است. این ضعف اتفاقی نیست، عاملی روشمند است. رژیم روس از زیردستانی رنج می‌برد که فقط اخبار خوب و خوشایند را به رهبران گزارش می‌دهند. وقتی ساخت نیروگاه هسته‌ای «آق قویو»‌در ترکیه با مشکلات تکنیکی مواجه شد، ‏ده‌ها نفر از بلندپایگان کشور این را به خوبی می‌دانستند اما هیچ کس این را به پوتین نگفت.

«خودشیرینی نتیجه‌ی مثبت به بار می‌آورد.» هر متملقی می‌خواهد با موضوعات خوب و خوشایند مرتبط باشد. هیچ‌کس نمی‌خواهد برای ارائه‌ی پیام‌های بد تنبیه شود (که مرتباً اتفاق می‌افتد)

‏پس ملازمان همدیگر را جلو می‌انداختند اما هیچ کس گامی پیش ننهاد و گزارش نداد. همه می‌دانستند به جز شخص پوتین. برای همین رئیس سازمان اطلاعات و امنیت بر خود می‌لرزید و تته پته می‌کرد. او می‌دانست فقط نمی‌توانست بگوید. پوتین از قبل تصمیمش را گرفته بود و چه کسی می‌توانست ‏با او مخالفت کند. شما حتی نمی‌توانی اطلاعاتی را که داری ارائه دهی زیرا می‌تواند برای رهبر بزرگ ناخوشایند باشد و به تبع نمی‌خواهی او را از خود نومید کنی. پوتین تصمیم (اشتباهی) برای حمله به اکراین گرفت، زیرا از FSB که می‌خواست او را خشنود سازد، اطلاعات غلطی دریافت کرد.

‏آن افراد همین الان در حبس خانگی هستند. اما آن تصمیم را نمی‌توان برگرداند. به علاوه، برخی تصمیمات ارتش روسیه نشان می‌دهد که پوتین هنوز در حلقه‌ی بازخورد مثبت قرار دارد. اما اکنون پوتین نمی‌تواند به گذشته برگردد، زیادی دیر شده است. برخی خیالبافی می‌کنند که می‌توان امتیازاتی ‏به او داد تا بتواند آن‌ها را به عنوان پیروزی به مردم‌اش غالب کند. این تصوری باطل است.

اولاً، مردم آن قدر احمق نیستند. گلیتسین هم کوشید از چنین حقه‌ای بهره ببرد، اما بیهوده بود و قدرت را از دست داد. دوماً، پروپاگاندای میهن‌پرست افراطی بسیار موفق عمل می‌کند. پیام Z از حمایت ‏توده‌ای وسیعی برخوردار است و تا زمانی که سقوط فاجعه‌بار کیفیت زندگی در سراسر روسیه آشکار نشود، افزایش خواهد یافت. این حلقه‌ی بازخوردی دیگری است، پوتین Z را آغاز کرد و اکنون تحت فشار قرار دارد که آن را پیش ببرد. سوماً و مهم‌تر از همه، حمله به اکراین یک اتفاق نیست، ‏آرمان ایدئولوژی پوتینیست است که در روسیه «جنون پیروزی» نامیده می‌شود، یعنی پیروزی در جنگ جهانی دوم. به «حکومت ابدی» که کشیش‌ها درباره‌اش موعظه می‌کنند بیندیشید.

کشته شدند، رژه می‌روند. حرکتی معصومانه و خوشایند به نظر می‌رسد اما پیامی قدرتمند و مرده‌پرستانه ارسال و به طرزی اعجاب‌آور آن را به وجدان عموم القا می‌کند. اولین پیام این است که روسیه دنیا را از ماشین نظامی نازی‌ها نجات داد(چیزی که سال‌ها ترویج داده است، اما چه کسی اهمیت می‌دهد)

جنون پیروزی هر سال به شکل رژه برگزار می‌شود. مردم با پرچم، سمبل‌های حکومتی و پرتره‌ی عزیزانشان که در جنگ جهانی دوم ‏و از این رو همه تا ابد به روسیه بدهکارند. دومین این است که روسیه از همه قوی‌تر است و قطعاً می‌تواند موفقیت جنگ جهانی دوم را تکرار کند.

ایدئولوژی پوتینیسم دوگانه است. قوای تاریک نازیسم علیه قوای نور و روشنایی، روسیه، می‌جنگد. از این رو، هر کس حالا با روسیه مخالفت کند، ‏نازی است: فنلاندی‌ها، لهستانی‌ها و البته اوکراینی‌ها. داشتن هویت اوکراینی به خودی خود گواهی است بر نازی بودنتان. این پیچش پارادوکسیکالِ ایدئولوژی پوتینیسم است که در خارج به خوبی درک نمی‌شود.

هر فرهنگ اقلیتی که برای هژمونی روس تهدید باشد، این‌گونه تلقی می‌شود:
۱) جعلی
۲) خائنانه
‏۳) نازی
روسیه قوای نور است پس کسانی که از آن تمرد می‌کنند نازی‌اند.
در ۲۰۲۰ پوتین اصلاحات جدیدی را در اصل ۶۸ قانون اساسی اعمال کرد که زبان روسی را «زبان رسمی-قومی کشور» اعلام می‌کرد. بسیاری از اقلیت‌ها علیه این حرکت که روسیه را فقط به قومیت روس محدود می‌کرد، اعتراض کردند.

‏آن‌ها بی‌درنگ به نازیسم متهم شدند. این بلاگ‌نوشته چنین منطقی را منعکس می‌کند. فعالان تاتار علیه ایده‌ای که قوم روس را تنها قوم تشکیل دهنده‌ی کشور می‌خواند و آن را در قانون گنجانده بودند، موضع گرفتند. نوشته‌ی بلاگ ثابت می‌کند این فعالان اقلیت نازی‌اند.

‏سراسر این کشورِ تک قومیتی از فعالیت ضد نازیسم استقبال می‌کنند زیرا نازیسم آن را به چالش می‌کشد و از آن تمرد می‌کند. جنون پیروزی، کیش جنگ جهانی دوم اکنون وسیله‌ایست که ناسیونالیسم قومیتی روسیه را مشروعیت می‌بخشد. روسیه باید کشور قوم روس باشد که حق دارد بدون محدودیت خود ‏را گسترش دهد. روسیه ذاتاً قوای ضدنازی است، بنابراین آنان که در مقابلش مقاومت می‌کنند یا اقلیت‌هایی که هویت خود را حفظ می‌کنند، همه نازی‌اند. در جهان‌بینی پوتینیست، جنگ سراسر سرگرمی و بازی است. ما نازیسم را شکست می‌دهیم، بنابراین می‌توانیم هر کسی را شکست بدهیم، ما سرور و برتریم.

سطح جنون جنگ‌طلبی در روسیه‌ی مدرن باورنکردنی است. خاطره‌ی عزیز جنگ جهانی دوم را نمایندگی می‌کند و در حقیقت آمادگی برای جنگی جدید است.

سویه‌ی تاریک‌تر این کمپین درگیر کردن شدید و گسترده کودکان در آن است. اگر واژه‌ی جنون پیروزی (победобесие) را گوگل کنید، تصاویر هزاران کودک را ‏خواهید دید که از آن‌ها در این پروپاگاندای جنگ‌طلبانه استفاده شده است. غربی‌ها این دستور کار نظامی و عمیقاً مرده‌پرستانه‌ی پوتینیسم را کامل درک نمی‌کنند.

در گفتمان روسیه مدرن، روسیه قوای ضد نازی است و هر اقلیت قومی که به طور کامل با آن همگون و در آن حل نشود، یا آشکارا نازی یا ‏بالقوه نازی است که هنوز رنگ خود را نمایان نکرده. اگر نازی نبودی از ریشه‌های نازی‌ات دست می‌کشیدی و نازی‌زدایی می‌کردی = روسی می‌شدی. نازی‌زدایی مساوی روسی‌کردن است زیرا اقلیت بودن، مانند اوکراینی‌بودن یعنی شما نازی هستید. اگر اوکراینی حرف بزنی، نازی بودنت را ثابت می‌کند.

اگر سیاست‌های مسکو را نقد کنی، صد درصد نازی هستی. اگر در برابر گسترش قلمرو مقاومت کنی، گواه دیگری ضروری نیست – بدون تردید نازی هستی.
این زمینه‌ی حمله پوتین به اوکراین است که تحلیلگران خارجی به کل نادیده می‌گیرند. به مدت دو دهه است جنگ‌طلبی‌اش را شدت بخشیده و ‏از جنگ جهانی دوم برای توجیه ناسیونالیسم قومیتی افراطی روس و گسترش امپراتوری استفاده می‌کند.

کمپین Z یک جنون یا انحراف نیست بلکه جوهر پوتینیسم است. من این تحلیل‌گران را زیاد مقصر نمی‌دانم. چرخش‌های زیاد ایدئولوژی پوتینیست، مانند پیامی تلویحی مبنی بر این که هر اقلیتی نازی ‏(فاسد، بزهکار) است اما می‌توانند خودشان را با نازی‌زدایی (=روس شدن) رستگار کنند، برای ذهن غربی زیادی دور از عقل سلیم است.

کمپین Z انحراف یا جنون نیست، کاملاً منطقی است. پوتین کوشید با Z به سرعت و ناگهانی حمله کند اما موفق نشد زیرا جاسوسان و خبرگیران خودش که نمی‌خواستند ‏او را با اخبار بد ناراحت کنند، اطلاعات غلط به او دادند. هر گونه تلاش برای «کاهش فشارها» بر روسیه دیوانگی است. او دوباره تجدید قوا می‌کند، دوباره عملیات Z را شدت می‌بخشد، اما این بار بسیار قوی‌تر.

الان بهترین فرصت برای شکست دادن پوتین است. زیرا اکنون او عملیات Z را شتاب ‏بخشیده و دچار اشتباه محاسباتی شده است. این اشتباه نقطه شکستی خلق کرده است که باید به طور کامل از آن استفاده کرد. زیرا اگر این کار انجام نشود، پوتین به راحتی یارگیری کرده و با چین متحد می‌شود. جنگ بعدی بسیار بدتر از این یکی خواهد بود.

‏آیا چین می‌تواند جای غرب را به‌عنوان شریک تجاری روسیه بگیرد؟ بستگی دارد. در کوتاه مدت، نه. تغییر سازمان زمان می‌برد و اگر اقتصاد رسیه به طور کامل تحریم شود، پوتین وقت ندارد. اما اگر به پوتین فرصت تجدیدقوا و یارگیری داده شود و در قدرت بماند وقت کافی برای کامل‌کردن آن خواهد داشت.

در حال حاضر اقتصاد روسیه دچار شوک شده است. چرا؟ چون ابعاد جنگ غیرمنتظره بود. آن‌ها انتظار چنین گستردگی را نداشتند، بنابراین آماده نبودند. در نتیجه، اکنون روسیه در آستانه‌ی سقوط است. اما دفعه بعد، به شکلی بهتر آماده می‌شود و بسیار نیرومندتر خواهد بود.

هرگونه گفت‌وگوی واقعی و جدی درباره «کاهش فشارها» حاکی از تفکر به شدت کوتاه مدت است: توجه صرف به آن چه اینجا و اکنون روی می‌دهد و چگونگی کاستن از تهدیدات آنی. شوربختانه، چنین تفکری از پیامدهای درازمدت‌تر کاهش فشارها که پرگزند خواهد بود، غفلت می‌کند.

بهترین فرمولِ تحول بنیادی این است:

۱) آنان را بترسانند
۲) تحریم‌ها و فشارها را تمام نکنند
ا هرین فرمول شانس این که دچار تحول شوند را به اوج می‌رساند. در حال حاضر رژیم بسیار وحشت کرده است. برای همین مشتاقانه بر همبستگی با چین کار می‌کند و «کاهش فشارها» برای آن‌ وقت می‌خرد، ‏چیزی که به شدت به آن نیاز دارد.

(درگیری) جنگ با روسیه چندان مطلوب به نظر نمی‌رسد. اما اجتناب از درگیری‌های ضروری، اجتناب از جنگ نیست بلکه فقط آن را به تاخیر می‌اندازد. چرا این کار را می‌کنید؟ «در حال حاضر»، محاسباتِ غلط پوتین رژیم را بی‌نهایت شکننده کرده است. ‏یعنی این که بهترین زمان برای تشدید فشار است. دفعه بعد قوی‌تر خواهد بود.

این مساله بسیار مهم است زیرا «کاهش فشارها» و شکست دادن پوتین دو هدف متفاوتند که مستلزم دو استراتژی متفاوت است. کاهش فشار یعنی عدم تهدید او تحت هر شرایطی و کور از خدا چه می‌خواد، دو چشم بینا.

(چیزی که بهترین حالت برای پوتین خواهد بود.) شوربختانه چنین تفکری نتیجه مثبتی ندارد و خلاف آن، آرزویی عبث است.
هیتلر همین‌گونه در سال ۱۹۳۸ با چمبرلین مذاکره کرد. او سودتنلند را می‌خواست و همین اروپا را در آستانه جنگ قرار داد. به زبان بدن دقت کنید. هیتلر خواهان کاهش فشار است، ‏خود را برای آن کوچک می‌کند، زیرا در صورت تشدید فشارها، کاملاً نابود می‌شد و چون هنوز کاملاً آماده نبرد نبود. چمبرلین جنگ‌طلبی بی‌مسئولیت نبود.

او رهبری منطقی با اولویتی روشن برای نجات ملتش از دهشت‌های جنگی جدید بود. از این رو از فشارها کاست و امتیازاتی منصفانه! ‏به هیتلر داد و ادعا کرد که برای بریتانیا «صلح» به ارمغان آورده: “می‌توانید در آرامش بخوابید.”

چمبرلین صلح و کاهش فشارها را می‌خواست و طی دو سال و پس از بمباران‌های آلمان، لندن به این شکل درآمد. امتیازات اهدایی چمبرلین، اعتبار هیتلر در آلمان را افزایش داد. ‏کاهش فشارها به هیتلر برای تجدید قوا و سازماندهی ماشین جنگش وقت و فرصت داد. او بسیار قوی‌تر شد.

ممکن است بپرسید چرا از هیتلر یاد کردم؟ زیرا از جنبه‌ای حیاتی، استراتژی پوتین و هیتلر مشابهند:
۱) ایجاد بحران
۲) گرفتن امتیازات و عقب‌نشینی
‏۳) افزایش اعتبار شخصی در کشور و قوی‌تر شدن
۴) تجدید قوا و تکرار تحرکات قبلی
فقط این نیست.

به اندازه‌ی جمعیت کشورهایی که پوتین به آن‌ها حمله کرده، به ترتیب زمانی دقت کنید:
۱) چچن، ۱۹۹۹ – ۱ میلیون نفر
۲) گرجستان، ۲۰۰۹ – ۴ میلیون نفر
۳) سوریه، ۲۰۱۵ – ۱۷ میلیون نفر
‏۴) اوکراین، ۲۰۲۲ – ۴۴ میلیون نفر

او به سرعت تجدید قوا و دوباره حمله می‌کند. هر بار طعمه بزرگ‌تری را انتخاب می‌کند و تا به حال موفق بوده است.
بگذارید نوعی تئوری بازی را شرح دهم. با مخمصه‌ی زندانی آشنایید؟ دو مجرم دستگیر شده‌اند، اما به جز اعترافات بالقوه‌شان علیه یکدیگر، ‏شواهد کمی وجود دارد. اگر هر دو سکوت کنند، محکومیت کمی دریافت می‌کنند. اگر هر دو اعتراف کنند محکومیت طولانی‌تری می‌گیرند.
اما اگر یکی اعتراف کند و دیگری ساکت بماند، آن که خائن است آزاد می‌شود و دوست واقعی که چیزی نگفته در زندان می‌پوسد.

از این رو، بدترین سناریو این است که ‏شما همکاری می‌کنید و آن‌ها نمی‌کنند و بالعکس. خیانتِ آن کسی که همکاری می‌کند، بیش‌ترین عدم تعادل را در سود یا مجازات افراد به بار می‌آورد. این مثال، نابرابری و عدم تعادل در سود یا مجازات افراد، در باب همکاری انسان‌ها را نشان می‌دهد. آیا شما خیانت می‌کنید یا پای حقیقت ‏می‌ایستید، ستیزگرا خواهید بود یا صلح‌جو (عقاب یا کبوتر)؟ به طور کلی کدام گزینه بهترین است؟ به شکلی تناقض‌آمیز، استراتژی ستیزگرایانه در مقایسه با استراتژی آشتی‌گرایانه هرگز موفق‌تر نیست. وقتی که طرف دیگر همکاری کند، خیانت پرسودترین استراتژی است.

‏استراتژی پوتلر (پوتین و هیتلر) به طور کامل بر این فرضیه متکی است که طرف دیگر آشتی‌گرا و صلح‌جو خواهد بود. اگر «می‌دانم» که آن‌ها آشتی‌گرا هستند و همکاری خواهند کرد، به این معناست که من با بازی کردن نقش عقاب (ستیزگرایی) می‌توانم بیش‌ترین سود را از آنِ خود کنم. ‏جنگ به راه می‌اندازم، آن‌ها نقش کبوتر صلح را بازی می‌کنند، من حداکثر نفع را می‌برم. سپس پیش‌تر می‌روم و دوباره و دوباره به بازی ادامه می‌دهم.

به عبارت دیگر، استراتژی پوتلر از نقطه نظر تئوری بازی کاملاً منطقی است. استراتژی سود حداکثری بر این فرض پایه‌ریزی شده که شما ‏آقایان بزدل‌اید. اگر «بدانم» شما از در آشتی درمی‌آیید، مداوماً جنگ و درگیری به راه می‌اندازم و برای گرفتن امتیازات بیش‌تر لشکرکشی می‌کنم.

اگر با الگوریتمی که طرف دیگر استفاده می‌کند آشنا باشم، آن را هک می‌کنم. می‌توانم الگوریتم خودم را طراحی کنم تا منافعم را با ‏توجه به آن‌چه از الگوریتم آن‌ها می‌دانم به حداکثر برسانم. و اگر الگوریتم شما «تحت هر شرایطی در پی صلح و آشتی باشد»، پس هک «بازی کردن در نقش عقاب و ستیزگرایی تحت هر شرایطی» خواهد بود. این فقط یک تئوری بازی است.

به شکل عملی به چه معناست؟ قبل از هر چیز، ‏بدین معناست که نشان دادنِ الگوریتم‌تان اشتباهی مهلک است. اگر نشانش بدهید، آن‌ها روی هک کردنش کار می‌کنند. و با این حال، از کجا می‌فهمند چیزی که نشان می‌دهید واقعیست یا نه؟ چگونه اطمینان کسب می‌کنند؟ فقط در صورتی که همیشه قابل پیش‌بینی رفتار کنید.

‏اگر قابل پیش‌بینی رفتار کنید، طرف مقابل در مورد چگونگی الگوریتم شما کاملاً مطمئن می‌شود و می‌تواند به شکلی موثرتر آن را هک کند. به علاوه، سطح بالای اعتماد به الگوریتم شما (که نتیجه‌ی قابل پیش‌بینی‌بودن‌تان است) به آن‌ها اجازه می‌دهد استراتژی‌های خطرناک‌تری را دنبال کنند.

در این شرایط و بافتار، بسیاری از «صداهای خردگرا» در باب جنگِ جاری کاملاً ابلهانه به نظر می‌رسند. اگر این پیام را به زبان تئوری بازی ترجمه کنیم، این گونه خواهد بود:
«آن‌ها می‌خواهند در نقش عقاب (جنگ‌گرا) بازی کنند. این دیوانگی است. رفتار جنگ‌گرایانه خطرناک است، پس ما باید تحت ‏هر شرایطی نقش صلح‌گرا (کبوتر) را بازی کنیم.

رفتار پیش‌بینی‌پذیر فقط وقتی ایمن است که شما باور دارید طرف مقابل برای هک الگوریتم شما تلاش نمی‌کند. اما اگر این کار را بکند چه می‌شود؟ بنابراین وضعیت متفاوت می‌شود. اول، آن‌ها می‌توانند استراتژی شما را به شکلی موثرتر هک کنند، ‏اما اگر کم‌تر قابل پیش‌بینی باشید، هک کردنتان سخت‌تر خواهد بود. دوم، طرف دیگر نیز «انسانند». آن‌ها نیز وحشت‌زده، عصبی و نگرانند. دنبال کردنِ استراتژی‌های پر ریسک همیشه تا حدودی ترسناک است و معمولاً به اعتماد به نفس بالایی برای انجام دادن آن نیاز است.

‏چرا آن‌ها چنین اعتماد به نفسی دارند؟ زیرا کاملاً مطمئن‌اند که شما دنبال صلح و آشتی هستید. اگر فکر می‌کردند که حتی ۲۰ درصد این خطر وجود دارد که شما به سرعت و با شدت بر آن‌ها فشار وارد کرده و بسیار عقاب‌وار عمل کنید، احتمال آن‌که به شکلی خطرناک رفتار کنند به شدت کاهش می‌یافت.

به عبارتی، غیر قابل پیش‌بینی بودن‌تان سپری است در برابر اراده‌ی بدسگالی که فعالانه می‌کوشد شما را هک کند. کاهش فشارها دیوانگی است زیرا نشان می‌دهد شما کبوتری به‌غایت قابل پیش‌بینی هستید. و حتی اگر او قبلا کمی درباره‌ی مقابله به مثل و جنگ گرایی شما نگران بود، ‏حالا خیالش راحت‌تر می‌شود و می‌فهمد که ایمن است. بنابر این، دفعه‌ی بعد بسیار تهاجمی‌تر عمل می‌کند- و این منطقی است. شما به او نشان داده‌اید که در امن و امان است.

جنگ جهانی دوم دقیقا این‌گونه شروع شد. متفقین از در آشتی و صلح درآمدند و به شدت از درگیری اجتناب کردند. ‏همان‌گونه که چمبرلین تاکید کرد که دخالت و درگیری در “دعوایی در کشوری دوردست، بین مردمی که چیزی درباره‌شان نمی‌دانیم (چکسلواکی)” احمقانه است. بنابراین او نقش کبوتر را بازی و صلح را انتخاب کرد.

در نتیجه‌ی کاهش فشارها، هیتلر مصمم شد:
۱) می‌دانم استراتژی آن‌ها چیست.
‏۲) استراتژی آنان همیشه آشتی و مسالمت است.
بنابراین، می‌توانم آن را هک کنم و بدون هیچ خطری امتیازات کلان بگیرم چون آن‌ها بزدلانی پیش‌بینی پذیرند. او گفت: ” دشمنانم را در مونیخ دیدم، آن‌ها کرم‌اند (قابل تحقیرند).”
متفقین فکر می‌کردند هوشیارانه و منطقی رفتار می‌کنند ‏او می‌تواند با خیال راحت کارش را بکند. پس با ایفای نقش عقاب و تجدید قوا سهم خود را افزایش داد. و وقتی در جایی متفقین دیگر عقب ننشستند، بسیار شگفت‌زده شد.

هیتلر کوشید سهم خود را به حداکثر برساند. او این کار را با ایفای نقش عقاب و جنگ‌گرایی انجام داد زیرا ۱۰۰ درصد مطمئن بود ‏طرف مقابل نقش کبوتر صلح را ایفا می‌کند. و از آن مطمئن بود زیرا در همه‌ سال‌های پیش از آن، به شدت در نقش کبوتر فرو رفته و او را متقاعد کرده بودند که تحت هر شرایطی از آن نقش بیرون نمی‌آیند.

متفقین باور داشتند علائم صلح‌جویانه‌‌ای که ارسال می‌کنند ایمن‌اند، اما به شدت مخرب بودند. ‏. هر چه بیشتر رفتار صلح‌گرایانه بروز می‌دادند، برای هیتلر منطقی‌تر بود که تئوری بازی هوشمندانه‌ی خود را عقاب‌وار به اوج برساند و امتیاز جمع کند. جنگ جهانی دوم این‌گونه شروع شد و جنگ جهانی سوم هم این‌گونه شروع خواهد شد.