تجربه من به عنوان یک ترنس؛ آنچه شبیه به شنیده‌هایم نبود

‍Yves Rees

ترجمه توسط کانال تلگرام علی نیک‌جو

برای مدتی بسیار طولانی خودم را متقاعد کرده بودم که من واقعا یک فرد تراجنسی نیستم. می‌دانستم که زندگی به عنوان یک زن دائما من را با این میل درگیر می‌کند که از زیر پوستم خارج شوم، اما در عین حال می‌دیدم که داستان من شباهت کمی به همه داستان‌هایی دارد که درباره افراد ترنس شنیده‌ بودم؛ اینکه “تجربه افراد ترنس این است که در بدن اشتباهی متولد شده‌اند، این ناهمخوانی را از کودکی نشان میدهند و تمام نشانه‌های جنسیت زیست‌شناختی و نسبت داده شده به خود را پس می‌زنند.” یا اینکه “با بالاتر رفتن سن، تلاش افراد ترنس برای زندگی کردن خودِ حقیقی‌شان بیشتر می‌شود و خواستار تغییر جنسیت خود با هورمون‌ها و عمل جراحی می‌شوند و این مداخلات را با هدف زندگی به عنوان یک مرد یا زن ‘واقعی’ پیگیری می‌کنند.”

بسیاری از این جمله‌ها در مورد من دقیقا درست نبود. در کودکی‌ام به عنوان کسی که جنسیت دختر به او نسبت داده شده بود، هیچ‌گاه ادعای پسر بودن نمی‌کردم. درست است که برادر بزرگ‌ترم را می‌پرستیدم و در یک تیم کریکت پسرها بازی می‌کردم، اما همینطور کلکسیونی از عروسک‌های باربی، بال‌های فرشته و تی‌شرت‌های صورتی، و‌ همینطور موهای بلند قهوه‌ای داشتم. بعدتر در دوران بلوغ رابطه‌ای آشفته با بدنم پیدا کردم، گرفتار اختلال خوردن و ورزش اجبارگونه شدم، چیزی که میدانم در میان جوانان ترنس شایع است، اما در آن زمان اجتنابم را از خوردن شبیه به تلاشهای ناامیدانه‌ی بسیاری از دختران نوجوان برای داشتن یک بدن استخوانی می‌دانستم. چیزی که هرگز به آن فکر نمی‌کردم این بود که شاید مشکل من، زن بودنی است که فقط به من نسبت داده شده است. به من گفته شده بود که یک دخترم و حقیقتا این اتفاق هرگز در آن زمان برای من نیفتاد که این دختر بودن را زیر سوال ببرم.

در واقع تا سن سی سالگی طول کشید که من شروع به فکر کردن به این موضوع کردم که شاید کلمه‌ی تراجنسی ارتباطی با وضعیتم داشته باشد. اما در آن زمان هم علیرغم رسیدن به این درک که من یک زن نیستم، حس میکردم که مرد هم نیستم، اشتیاق زیادی به دریافت تستوسترون نشان نمی‌دادم تا جایی که فکر میکنم حتی باعث دلخوری درمانگری شدم که درمان هورمونی را به عنوان بهترین گزینه‌ برای حل مشکلات من پیشنهاد میکرد. با این اوصاف دائما در مورد ترنس بودن خود دچار تردید میشدم. اگر واقعا ترنس بودم آیا نباید زودتر متوجه می‌شدم؟ آیا نباید با تردیدهای کمتر ‌و یقین بیشتری درباره جنسیت مطلوبم حرف میزدم؟

فکر میکنم که شاید باریکی دامنه تعاریفی که برای ترنس بودن ارائه شده است، باعث نادیده گرفته شدن پیچیدگی و تنوع تجربه های مرتبط با آن میشود. این یک واقعیت است که تمام افراد ترنس در کودکی نشانه‌های آن را بروز نمی‌دهند و در بزرگسالی نارضایتی خود را درک و ابراز می‌کنند. برخی تمایلی به مداخله پزشکی ندارند و عده‌ای علاوه بر جنسیت نسبت‌داده شده به آنها، زندگی در قالب جنسیت مقابل را هم نمی‌پذیرند. اما در میان تمام تنوعات موجود، ویژگی مشترک در میان تمام افراد ترنس، تجربه ناهمخوانی بین جنسیت نسبت داده شده و هویت جنسی حقیقی‌شان است. احساسی کاملا درونی که هیچ کس به اندازه خود فرد قادر به تشخیص آن نیست و اتکا به نشانه‌های بیرونی مثل طرز پوشش و سبک علائق، معیار قابل‌اتکایی برای قضاوت در مورد آن نیست.

در نظر گرفتن چنین تنوعی می‌تواند باعث میزانی از آشفتگی و محو شدن مرزهای دقیق بین افراد ترنس با سایر افراد و همینطور اقلیت‌های جنسی دیگر شود. اگر بخواهیم برای ترنس بودن فرم‌های مختلفی را در نظر بگیریم، و آن را از وضعیتی که به آسانی قابل تشخیص و تقسیم‌بندی است خارج کنیم این میتواند برای دیدگاه دوقطبی به جنسیت، تهدیدکننده، و برای حامیان آن حساسیت‌برانگیز باشد. اما به هرحال برای افرادی مانند من که به آزادی و حقوق انسانی افراد ترنس می‌اندیشیم مهم است که داستانهای خود را با تمام تردیدها و سردرگمی‌هایی که در تجربه خود از ترنس بودن پشت سر گذاشته ایم، به اشتراک بگذاریم. تردیدهایی که نه تنها تناقضی با اصالت هویت جنسی ما به عنوان یک فرد ترنس ندارند، بلکه شایع و حتی یک بخش جدایی‌ناپذیر از مسیر رسیدن به خود حقیقی‌مان هستند.