اثرات وارونه از روایت‌های شاخ‌دار، آرمان امیری

تخیل‌پردازی‌ به وهن تاریخ‌نگاری و تمسخر واقعیت می‌انجامد

«… ساواک آزادی عمل مساجد را هم محدود کرده. پلیس بسیاری از روحانیونی را که علیه سوءاستفاده از قدرت حرف می‌زنند دستگیر و شکنجه می‌کند. آیت‌الله سعیدی زیر شکنجه می‌میرد. روی ماهی‌تابه. اندکی بعد آیت‌الله آذرشهری هم جان می‌سپارد. مأموران ساواک او را توی دیگ روغن جوشان می‌اندازند. در زندان چنان رفتاری با آیت‌الله طالقانی می‌کنند که پس از آزادی دیگر وقت چندانی برای زندگی ندارد. پلک‌هایش را در زندان از دست داده است. مأموران زندان جلوی چشم طالقانی به دخترش تجاوز کردند و وقتی آیت‌الله چشم‌هایش را بست، با سیگار چشم‌هایش را سوزاندند تا مجبورش کنند، جنایت آن‌ها را ببیند.» (شاهنشاه / کاپوشچینسکی / بهرنگ رجبی)

این سطرها، بخشی از یک داستان علمی تخیلی یا یک کاریکاتور اغراق شده برای تمسخر ادعای شکنجه در ساواک نیستند. از کتابی است که ناشر با توصیف گزارش جذاب از یک روزنامه‌نگار کارکشته منتشر کرده است. شاید عجیب باشد که کسی سعی کند صحت این ادعاها را بررسی کند؛ اما نه در مملکتی که ناشر شناخته شده‌اش تصمیم گرفته چنین مطالبی را به شکل کتاب تاریخ منتشر کند! به هر حال چون فعلاً اوضاع چنین باشد یکی دو اشاره‌ی کوتاه می‌کنم:

در مورد پلک‌های مرحوم طالقانی که واقعاً صحبت نکنم بهتر است. آیت‌الله سعیدی هم در زندان فوت کرده. گزارش ساواک علت مرگ را سکته اعلام کرده است. (گزارش پزشکی قانونی هم وجود دارد) یک روایتی در حوزه (اینجا) وجود دارد که می‌گوید یک شب توی زندان برق می‌رود و چند نفر می‌ریزند توی سلول جناب سعیدی و سر و صدا می‌شود. برق که می‌آید می‌روند می‌بینند عمامه مرحوم دور گلوی‌ش پیچیده شده. یعنی ادعای این روایت آن است که احتمالا ایشان در زندان خفه شده؛ خلاصه بحثی بر سر ماهی‌تابه تا کنون مطرح نبوده است.

آیت‌اللهی هم به اسم آذرشهری نداریم. گویا منظور آیت‌الله حسین غفاری است که زادگاهش آذرشهر بوده. ایشان هم در زندان فوت کرده است. بحث روغن داغ را من پیدا نکردم. یک سخنرانی از آیت‌الله خمینی وجود دارد که می‌گوید: «…زجر این است که پای بعضی از علماء را اره کردند؛ آقا! توی روغن سوزاندند. زجر ما این است که ۱۰ سال، ۱۵ سال، ۸ سال، ۷سال علمای ما در حبس هستند».

خبرگزاری تسنیم (اینجا) نوشته این جملات را آقای خمینی در اشاره به آیت‌الله غفاری به کار برده است اما در این مورد هم چند نکته وجود دارد: نخست اینکه تمام منابع گزارش کرده‌اند که ایشان ۵ آبان‌ماه ۱۳۵۳ بازداشت شده و کلا هم به هشت ماه زندان محکوم شده و در تاریخ ۶ دی‌ماه هم ۱۳۵۳ فوت کرده است. تاکیدهای فراوان در برخی منابع بر زندان‌های چندین ساله منبع مشخصی ندارد. نکته دوم خاطرات هم‌سلولی ایشان از نحوه مرگ است. این بخش را عینا از خبرگزاری ایرنا (اینجا) نقل می‌کنم:

«محمود بازرگانی هم بند وی درباره استقامت شهید غفاری می‌گوید: ساواک هر کاری می‌‌کرد، نمی‌توانست ایشان را به اعتراف مجبور کند، هر شکنجه‌ای هم که می‌توانست انجام داد اما بی‌فایده بود. تا اینکه تصمیم گرفتند، محاسن ایشان را با تیغ آن هم با پوست خشک بتراشند. این موضوع بسیار بسیار برای ایشان گران تمام شد. این تراشیدن محاسن، یک ضربه مهلکی بود بر پیکره شخصیتی ایشان. وقتی محاسن آیت ‌الله غفاری را تراشیدند، او را به داخل بند آوردند. از آن لحظه‌‌ای که ایشان به داخل بند آمد، دیگر نه حرفی زد و نه چیزی خورد. بعد از مدتی هم حالشان چنان بد شد که نگو. به همین دلیل دیگر زندانیان شروع کردند به سرو صدا و همین امر باعث شد که مرحوم غفاری را به بیمارستان بردند. بعد از اینکه ایشان را بردند، ما دیدیم شب گذشت و خبری نشد. هر چه می پرسیدیم، جواب سربالا می دادند تا اینکه فردایش متوجه شدیم ایشان از دنیا رفته‌اند و به شهادت رسیده‌‌اند».

شاید در سال‌های ۶۰-۶۱ (کتاب اصلی چاپ ۱۹۸۲ است) خورشیدی عجیب نبوده که یک خبرنگار لهستانی چنین روایت‌هایی به جهان ارسال کند؛ اما اگر ناشر یا مترجمی گمان کرده‌اند با انتشار چنین متن‌هایی در سال ۱۴۰۰، قدمی در راستای توقف موج پهلوی‌گرایی برخواهند داشت، به نظر من که فقط نتیجه‌ی وارونه خواهند گرفت. دستگاه ساواک به اندازه کافی سوابق شکنجه‌ی مستند دارد؛ اینجور تخیّل‌پردازی‌ها، بجز وهن تاریخ‌نگاری، فقط به تخفیف و تمسخر اصل موضوع می‌انجامد.

 

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»