روسیه، جنگ اوکراین و تحولات پیش رو، قاسم محبعلی

شاید در گذشته امکان داشت مابین سیاست داخلی و سیاست خارجی یک حکومت تفکیک و تفاوت قائل شد اما به نظر می رسد دیگر چنین امری امکان پذیر به نظر نمی رسد. در واقع تعریف مفاهیمی مثل قدرت ، امنیت ملی ، منافع ملی و چگونگی مناسبات خارجی کشورها تا حد زیادی به موضوع حکمرانی و ساختار سیاسی هر کشور باز می گردد. تجربه نشان می دهد که جوامع باز و یا دموکراتیک و در جهت مقابل جوامع بسته و یا غیر دموکراتیک پاسخ ها و راه های متفاوتی در قبال مفاهیم فوق ارائه می دهند.

 با توجه به این تفاوت ها می توان ریشه ها وعلل وقوع جنگ اوکراین و تا حد قابل توجهی رفتار و عملکرد روسیه و دول مشابه آن را توضیح داد.

روسیه را نمی توان هنوز یک دولت ـ ملت کامل و نرمال دانست . یک جامعه سیاسی همگن و دموکراتیک هم نیست ، بلکه روسیه باقی مانده و میراث خوار  امپراطوری فروپاشیده تزاری و ادامه آن کمونیستی شوروی می باشد. یک امپراطوری درحال زوال که بخش های بسیار بزرگی از متصرفات خویش را از دست داده و نگران است که دامنه تحولات تداوم یافته و باقی مانده امپراطوری نیز را در بر بگیرد. فوبیای آینده و ترس از فروپاشی مجدد متعاقب فروپاشی شوروی و تشکیل جمهوری فدراتیو روسیه سیاست مداران وصاحبان قدرت را در روسیه جدید همچنان به خود مشغول داشته است. به عنوان نمونه رهبرحزب کمونیست در اوایل دهه میلادی در یک سخنرانی در دومای روسیه می گوید :

( قطاری که در پی فروریختن دیوار برلین به راه افتاده است به حرکت خود به سمت شرق و روسیه ادامه داده ، امروز یوگسلاوی فردا اروپای شرقی و خاورمیانه را طی خواهد کرد و به قفقاز و آسیای میانه رسیده و اگر ما نتوانیم دربرابر آن مقاومت و در نقطه ای آن را متوقف کنیم از مرز های روسیه نیز عبور خواهد کرد.)

این نگرانی از تغییرات دامنه دار پساجنگ  یا به عبارت دیگر روند جهانی شدن ، طی این سال ها نه تنها حکومت روسیه که بسیاری از کشور های مشابه آن و از جمله جمهوری اسلامی ایران نیز را به خود مشغول کرده است. آنچه مقاومت خوانده می شود در حقیقت همان مقاومت در برابر تغییرات است.

در همان حال امپراطوری ها و جریانات محافظه کار که امروزه مارکسیست ها و اسلام گرایان نیز در این مجموعه قرار می گیرند ، برای مقابله با تغییرات پیش رو به ایده احیای دوران طلایی و بازگشت به گذشته و یا نوستالژی دوران امپراطوری که می توان آن را نوعی ناسیونالیسم افراطی و تاریخ مصرف گذشته نامید روی آورده اند. حکومت های روسیه ، جمهوری اسلامی ایران ، کره شمالی ، سوریه و برخی دیگر مانند ونزوئلا ، کوبا و نیکاراگوئه ، تفاوت های جدی و ساختاری داشته و حتی بعضا دارای منافع و ایدئولوژی های متضادی نیز می باشند، بایستی اشاره نمود امپراطوری های در حال زوالی مانند روسیه نیز برخلاف دول توسعه یافته که قدرت های صنعتی و اقتصادی می باشند، قدرت هایی نظامی و سرزمینی و متکی به صادرات مواد اولیه بوده و همگی دارای احساس تهدیدات مشابه و علاوه بر آن آرزوی های مشابه هستند. از این رو می توان گفت آنچه که باعث شد جمهوری اسلامی ایران و روسیه متعاقب بهار عربی برای سرکوب مردم سوریه به مداخله نظامی در آن کشور درکنار هم قرار بگیرند، ترس از رسیدن دامنه تغییرات به قلمرو خود بوده است. تجاوز و تلاش روسیه برای اشغالی نظامی اوکراین را نیز باید در این چارچوب ارزیابی کرد.

درست است که ماشین تبلیغاتی و حتی اقتصادی و نظامی غرب و جهان توسعه یافته ، تقویت کننده و حتی حامی این تغییرات و تحولات و روند جهانی شدن و برپایی سیستم جهانی بوده و آز آن نفع می برد، اما عوامل و ریشه های این رفتار و سیاست ها را باید در ماهیت و ذات حکومت های فوق الذکر یافت. در واقع این حکومت ها برای حفظ حاکمیت و سرزمین تحت قلمرو خود ناچارند تنها به قدرت نظامی متکی بوده و به جنگ های پیش دستانه و نیابتی روی می آورند .

 در جهت مقابل نیز دول همجوار این دول عموما کشور های کوچکتر در معرض تهدید هستند که برای حفظ امنیت و استقلال خویش و ایجاد موازنه در برابر آنها ناچارا به سمت هم پیمانی با غرب و در راس آنها آمریکا روی می آورند .

همانطوری که در ابتدا اشاره شد مشکل بزرگ حکمرانی های فوق به تعریف قدرت باز می گردد. اینان قدرت را همچنان در قدرت نظامی ؛ قدرت سرزمینی ، منابع طبیعی و قدرت کثرت جمعیتی می دانند. در حالی در فرایند تحولات دهه های اخیرمفهوم قدرت نیز د چار تحولات شگرفی شده و امروزه قدرت اقتصادی نقش اصلی و زیر بنایی را در مناسبات بین المللی و موازنه قوا بازی می کند که قدرت های ارتباطاتی ، تکنولوژیکی ، نظم دموکراتیک، جامعه باز و متنوع و چند فرهنگی ان را تقویت کرده و ارتقا می بخشد. کارآمدی سایر مولفه های قدرت مانند قدرت نظامی ، قدرت سرزمینی و منابع طبیعی و قدرت جمعیتی مشخصا به وجود قدرت اقتصادی و تجاری متکی می باشد و همان گونه که در جریان فروپاشی شوروی جهان شاهد آن بود، قدرت هسته ای و نظامی و سرزمینی آن نتوانست شوروی سابق و متصرفات آن حفظ نماید. قدرت نظامی باقی ماند اما عمده متصرفات ۲۰۰ساله روس ها از دست رفت و سیستم سیاسی و اقتصادی آن نیز دستخوش تغییرات گردید. اکنون نیز بر فرض بعید حتی اگر روسیه بتواند اوکراین را تماما و یا بخشی هایی از شرق آن را اشغال و یا حتی به خود ضمیمه نماید، تغییری در وضعیت روسیه و آینده پیش روی آن رخ نخواهد داد و می توان گفت هزینه های آن را بالا برده و هرچه بیشتر فوبیای ترس از تغییرات و آینده را افزایش خواهد داد.

 در همین رابطه می توان معادله مزبور را در خصوص جمهوری اسلامی ایران و راهبرد های هسته ای و خاورمیانه ای آن تعریف کرد. به نظر می رسد توافق برجام کارآمدی خود را از دست داده و زمان هشت ساله آن نیز روبه پایان است ، لذا اگر حکومت جمهوری اسلامی ایران درمناقشه هسته ای به توافقی اطمینان بخش دست پیدا نکند و در سیاست خاورمیانه ای تجدید نظر نکرده و به راهبرد مبتنی بر صلح ، ثبات و تقویت حاکمیت های ملی موجود روی نیاورد ، نه تنها مرتبا هزینه های خود را افزایش خواهد داد بلکه هر بیشتر قدرت اقتصادی آن تضعیف خواهد شد و در پی آن قدرت های نظامی ، سرزمینی ، فرهنگی و انسانی آن نیز تضعیف خواهد گردید و برخلاف انتظار و سیاست های اعلامی آن، دامنه ناامنی ها و تغییرات به درون قلمرو ایران سرایت خواهد کرد .لبنان ، سوریه ، یمن و عراق تا آن هنگام روی آرامش را نخواهند دید و مردم آن ها  توسعه و رفاه تجربه نخواهند کرد. درنتیجه :

یک خاورمیانه امن با ثبات و به دور از جنگ و درگیری و روبه توسعه تامین کننده منافع و امنیت ملی ایران می باشد. تکیه به قدرت های رو به زوالی مانند روسیه و حتی چین شرط بندی روی اسب های بازنده محسوب می شود.

این سوال و معضلی است فراروی صاحبان قرار و قدرت ، نخبگان و جامعه سیاسی ایران و بایستی منتظر ماند که چه پاسخ و راه حلی برای ان خواهند داشت.

ایران فردا