بله، باتوم درد دارد و شوکر هم دارد. برای من و امثال من که درد چشیده ایم می دانیم که هر دردی مانند اثر انگشت طعم منحصر به فردی دارد. طعم دردها را باید با حواس پنجگانه چشید. هر دردی طعم خاصی دارد اما همه تلخ هستند بعضی تلخ بعضی تلخ تر و بعضی تلخ تر از تلخ تر و الخ. درد باتوم مقدس تلخ تر است ولی درد شوکر تلخ تری وِیژه ای دارد حتی اگر ایدئولوژیک نباشد.
از درد بتدریج فقط یک مزه تلخ می مانند و بس ولی می ماند و غم می شود. شبیه قهوه و چای روزی چند وعده. گفتم که دردها چشیده ام اما تعظیم نکرده ام درد کشیده ام بیشتر از جنس های عطار درد مرگ و درد دوری و درد تحقیر و درد توهین و درد عشق و بدتر از همه درد عضو روزگار ….
از درد خیلی می دانم بیشتر از عمرم بیشتر از رنگ کبود باتوم بیشتر از تعداد سرعت نور بر ثانیه. آنقدر از درد می دانم، می دانم که ۳ من دارد می دانم که ۳ من در یک من جمع شده اند. شاید مولانا اگر گفته «نیست جای دو من در یک سرا» فقط در شرایط خاص منظورش بوده، چون همیشه و همه جا واقعیت ندارد سرای درد من و دو من دیگر هست که می شود سه من، من که همیشه هستم من واقعی درد و منِ داستانگوی درد.
پیام عصبی با همان شدت به مغز مخابره می شود این که درد کم می شود این نیست که پیام های مخابره شده کم شوند بلکه این من داستانگو است شروع به داستان سرایی می کند و مغز کمتر پیام دریافت می کند و گرنه شدت ارسال پیام کم نمی شود تا جایی که مغز هیچ پیامی دریافت نمی کند. منِ داستانگو می گوید باید برای درد بیشتر آماده شوی و می گوید تو نمی دانی دیگری چه دردی دارد اگر جای او بودی چکار می کردی؟ همین که مغز درک کند که درد بیشتری وجود دارد و دیگری بیشتر درد می کشد دیگر درد را هضم می کند و درد فعلی را کمتر و کمتر بازتاب می دهد در واقع به آن درد هم عادت می کند مثلا اولین باتوم مقدس خیلی درد دارد یا شوکر ایدئولوژیک که خیلی بیشتر اما اینکه می بینی یکی همیشه با توم و شوکر می خورد دردی نمی ماند کافیه یک بار و چند درد رو بچشی دیگر عادت می کنی و واقعا دیگه رنگ رخسار از سر درونت خبر نمی دهد.
من داستان گو می گوید ممکن بود جای این باتوم گلوله بود بیشتر فکر کن یک کولبر چگونه باید درد گلوله را تحمل کند یک بچه باید درد بی پدری یا بی مادری را تحمل کند کودکی زباله گرد آنگاه تا کمر برای یافتن یک تکه کارتن یا پلاستیک داخل سطل زباله خم میشود و غیرارادی با سر بر ته سطل میافتد، چه دردی می کشد. درد فوت عزیز از گلوله کمتر نیست ولی تلخ تر که هست. مراتب این داستان مغز را متقاعد می کند که درد باتوم و شوکر اصلا درد نیست فقط تلخ است اینگونه است که تو عادت می کنی به درد اینگونه است که تو می شوی «سنگ تیپا خورده ی روزگار و لولی وش مغموم».
روز ۱۱ اردیبهشت در روز کارگر یا روز معلم و هر مناسبتی باتوم و شوکر هم اگر بخوری تحفه ای است. بله باتوم و شوکر خوردم اما درد ندارم و جالب تر از باتوم و شوکر و گلوله نمی ترسم ترسم ریخت چون هر کسی درد عضو روزگار به دردش آورده باشد می داند که من داستانگو موقعیت را درک کرده و من واقعی واقعیتی تخیلی است و که خیلی راحت اغوا می کند. زمانی از درد عضو روزگار می ترسیدم و به درد می آمدم اما الان بیشتر به درد می آیم و از هیچ دردی نمی ترسم چون عادت کرده ام هیچ وقتی عضو روزگار بی درد نیست. حالا مانده ام از چه می خواهند مرا بترسانند؟
از گلوله از باتوم از شوکر از بازداشت خوب عزیزانم نمی ترسم، طعم ترس تلخ است شبیه پرتقال وحشی شبیه بادام کوهی. طعم درد طعم ترس و همه طعم ها قابل تحمل هستند اما طعم تحقیر نه، طعم تحقیر از بس که تلخ است کشنده است انگار واقعیت من و تبعیض در حقم تحقیر است.
با گلوله مرا بکشید اما با تحقیر نه. جناب فرماندار از گلوله نمی ترسم ، فقط در فرمانت قید کن به وسط پیشانیم بزنند. ببخشید یادم رفت می دانید قید کردن یعنی چه؟ اشکال ندارد قید کردن یعنی در فرمانت «بنویس». به قلبم شلیک نکنید دل خود حدیث دیگر است. در دلم لای قلبم دوستانم هستند رویاهایم هستند دلم جای رویای روییدن کودکان آزاده است دلم جای دوست داشتن و عشق ورزیدن است. عشق به میهن به آزادی. رویای آزادی جای دوستانی مانند شعبان و محمد و رسول و مسعود و جعفر و سوران …..
دلم را برای خودم نمی خواهم دل من رویای معلم کلاس اولم است رویایش را پرپر نکنید ایشان باقامتی سرووار و با سری سپید و زبانی سبز همیشه در حق طلبی کنارم بوده و هستند. فقط او حق دارد انشایم را قضاوت کند تا بداند رویایش روییده و امروز پر رویا است.
من که کفن پوش می آیم اما بعد از مرگم تحقیر نکنید پول گلوله را از پسرم طلب نکنید چون با مالیاتی که داده ام حداقل یک گلوله برای کشتنم بخرید.