جرج اورول در کتاب کمتر معروف خود، آس و پاس در پاریس و لندن، به شرح روزها و شبهایی میپردازد که فقر تمام هستی او و افرادی مانند او را تحت تأثیر قرار داده است. آنچه در این کتاب خواننده را گاه میخکوب کرده و گاه به خندهای تلخ وا میدارد زبان این روایت است؛ زبانی که القا میکند زندگی با بیش از ۱۸ تا ۲۰ ساعت کار در بدترین شرایط و با حداقل معیشت طبیعی است و اگر روزی به هر دلیل «شانس» کار کردن در این شرایط از فرد گرفته شود، فرد باید بپذیرد که برای لقمهای نان تمام روز خود را از نوانخانهای به نوانخانه دیگر برود تا شب را در جایی که مجاز است به روز برساند.
هرچند نویسنده در دو بخش کتاب از نگاه روایتی فاصله گرفته و نقد صریح خود را نسبت به این ساختار بیان میکند اما آنچه در متن اصلی کتاب ـ با شیوهای که راوی انتخاب کرده است ـ در ذهن باقی میماند همان نرمال بودن زندگی پوچ و غیرانسانی برای گروههای فقیری است که در بینشان از هنرمند تا روشنفکر، از قهرمان جنگ تا تحصیلکرده دانشگاه پیدا میشود. وضعیت نرمالی که هم جامعه و هم فرد آن را پذیرفتهاند و با آن کنار آمدهاند.
عادیسازی ناهنجاری را میتوان به محیطی تشبیه کرد که در برخی روزها صدای آژیری بلند و گوشخراش آسایش مردم را برای لحظاتی سلب میکند. عامل صدا یا مشخص نیست و یا اراده و امکانی برای توقف آن وجود ندارد. به تدریج دفعات تکرار این صدا آنقدر زیاد میشود که افراد شهر آن را به عنوان ویژگی محیطشان میپذیرند. برخی برای مقابله با آن انواع وسایل کنترل صدا را اختراع میکنند تا صدا آزار کمتری به مردم برساند و برخی پا را فراتر گذاشته و از بدیهی بودن وجود صدای گوشخراش در تمام محیطها صحبت میکنند. در چنین موقعیتی آنچه فراموش میشود اصل استثنا بودن وجود صدای نابهنجار است و اینکه میتوان و باید منبع آن را یافت و کنترل کرد.
عادیسازی آنچه استثنا است (یا دستکم باید استثنا باشد) روایتی توهمی و داستانی نیست بلکه در جنبههای گوناگون زندگی روزمره به چشم میخورد. کافی است کمی به اطراف خود نگاه کنیم. اگر سه دهه قبل نوشتن از کلیهفروشی سیاهنمایی گروههای معاند محسوب میشد، امروز این عمل نه یک پدیده شوم که انتخابی اختیاری و پسندیده است که فردی را به مال میرساند و دیگری را به جان (حسینعلی شهریاری، پزشک و رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس زمانی این پدیده را نمادی از انتخاب آزاد و حتی اقتصاد مقاومتی دانست). اگر زمانی خیابانخوابی افراد دچار اعتیاد یک معضل بود و گورخوابی پدیدهای غافلگیر کننده، این روزها اتوبوسخوابی افرادی که بعضا شاغلند اما درآمد آنها کفاف تأمین سرپناه حداقلی را برای آنها نمیدهد خبری است عادی که در واکنش به آن از تجهیز اتوبوسها برای خواب افراد صحبت میشود. اگر زمانی از مسکن بی کیفیت در اطراف تهران و شهرهای بزرگ سخت گفته میشد امروز با پدیده رو به رشد آلونک نشینی در پشتبامهای تهران روبهرو هستیم که هزینه اجاره آنها گاه به اندازه حقوق یک ماه یک نیروی کار ساده است. اگر زمانی از فقر و فحشا و روسپیگری زنان سرپرست خانوار برای تأمین معاش سخن گفته میشد امروز سخن از روسپیان ۱۱ ساله و ۱۳ سالهای است که برای گذران زندگی در اوج کودکی خود را به آغوش خیابان سپردهاند.
با این تحلیل سخنان رئیس انجمن مددکاری کشور که از ایجاد فرصتهای شغلی ایمن برای کودکان کار سخن میگوید را نیز باید تلاشی دیگر در جهت عادیسازی فجایع دید. نگاهی که بر اساس آن کار کودک معضل نیست بلکه امری عادی است که در خوشبینانهترین حالت تنها باید از برخی اشکال آن جلوگیری شود. بعید است فردی در چنین جایگاهی نداند که کار کودکان در کارگاهها، رستورانها، بازار و … نیز تا چه اندازه استثماری و جانکاه است و چه آسیبهای بلندمدتی به کودکان وارد میکند.
در چنین فضایی این وظیفه عموم جامعه و به طور خاص فعالان اجتماعی است که در برابر این عادیسازیها مقاومت کنند و هم به خود و هم به تصمیمگیران یاداوری کنند که تکرار و تعدد فجایع آنها را عادی نمیکند و باید برای حل ریشهای مشکلات اقدام کرد. صدای آژیرهای تلخ هر روز بیشتر و بیشتر میشود و راه حل نیز گرفتن گوشها نیست باید منبع صدا را قطع کرد.
ايران فردا