معضل ریشهای جریان اصلاحات «هویتپریشی» آن است .
امروز دوم خرداد است و همۀ آنچه میخواهم دربارۀ جریان سیاسی اصلاحات در رُبع قرن اخیر بگویم، در این نقاشی (اثر واسیلی شولژنکو، نقاش روس) به شکل نمادین پیداست. توضیحش را در ادامه خواهید خواند…
دوم خرداد یادآوری این واقعیت است که عمر دو سه نسل از جوانان ما پای جنبش اصلاحات گذشت ــ ترجیح میدهم نگویم «تلف شد». کسی هست که هنوز باور داشته باشد «جنبش اصلاحات» در ایران زنده است؟ تأکید میکنم «جنبش»، نه چند حزب و گروه که خود را اصلاحطلب بنامند. اصلاحات به عنوان جنبش، یعنی به عنوان همان جنبشی که ظهور و بروزش را در 25 سال اخیر دیدهایم، دیگر مرده است. دلایل ناکامی اصلاحات متعدد است و در این نوشتار فقط میخواهم یکی از مهمترین دلایل خشکیدن جنبش اصلاحات را شرح دهم ــ که شاید مهمترین عامل هم باشد.
پیش از هر چیز باید اذعان کرد که اگر اصلاحات به محاق رفت، طبعاً یک عامل مهم آن این بود که با حریف نیرومندی هم طرف بود. اما قرار نیست طبق معمول از کارشکنیها و اقدامات حریف صحبت کنم! اگر نیروی محافظهکار قدرتمندی وجود نداشت که اصلاً جنبش اصلاحی هم پدید نمیآمد! اصلاً «اصلاحات» میخواهد چه چیزی را «اصلاح» کند؟ پس عجیب نیست اگر قدرت محافظهکار با تمام توان و ابزارها جلوی جنبش اصلاحی را بگیرد. ضمن اینکه خود اصلاحطلبان پیش از آنکه اصلاحطلب شوند، در ایجاد این ابزارهای حکومتی که امروز دست حریفشان است، نقش داشتند و اصلاً خود بخش بزرگ و نیرومندی از سازندگان این نظام بودند و پیش از آنکه اصلاحطلبی پیشه کنند، خودشان از این ابزارها علیه رقبایشان استفاده میکردند. در واقع، هر چیزی که اصلاحطلبان اینک میخواستند اصلاح کنند، پیشتر از سوی خود آنها یا به یاری آنها پدید آمده بود. پس متأسفانه باید گفت: «چیزی که عوض داره، گله نداره». بنابراین در این نوشته به جای اشاره به حریف، میخواهم به «نقایص ماهویِ خود اصلاحات» اشاره کنم.
اگر پیروزی خاتمی در انتخابات ۱۳۷۶ را مبدأ جریان سیاسی موسوم به «اصلاحات» در ایران بگیریم، یکچهارم قرن از تولد آن میگذرد. و اگر ادعای «افول اصلاحات» را بپذیریم، گام بعد «علتیابی» است. از منظرهای متعدد میتوان به این مسئله پرداخت و انبوهی از دلایل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را از دو منظر سلبی و ایجابی برشمرد. اما ترجیح میدهم به جای «علتیابی» «ریشهیابی» کنم؛ یعنی «علت ریشهای» این معضل را بیابم. مشکل اینجاست که چون علتهای فراوانی برای افول اصلاحات وجود دارد، «سلسلهمراتبِ علل» گم میشود و دلایل کماهمیت یا سطحی به جای علتهای مهم و ریشهای جلوه داده میشود. نتیجۀ این علتیابیِ پریشان فهم نادرست و گمراهی دوچندان است.
به گمان من، معضل ریشهای جریان اصلاحات «هویتپریشی» آن است؛ یعنی اصلاحات هویت خویش را پیدا نکرد و نفهمید و در نتیجه دچار اختلال در خودشناسی شد. این هویتپریشی جنبههای متعدد دارد که برخی ریشهایتر و برخی سطحیتر است. اما اساسیترین وجه هویتپریشی در این نهفته که اصلاحات سرانجام نفهمید «جنبش» است یا «حزب». اصلاحات هویتی دوپاره را میان «حزب» و «جنبش» سپری کرد که نتیجهای جز «کژکارکردی هویتپریشانه» نداشت: «ناکارآمدی به دلیل سردرگمیِ هویتی».
اصلاحات نیروی خود را از هویت «جنبشگونه»اش میگرفت، اما کردارش را «حزبگونه» تنظیم میکرد و این تناقض اساسی اصلاحات بود. اصلاحات باید بین «جنبش ماندن» یا «حزب شدن» تصمیمی سرنوشتساز میگرفت، اما همیشه از این تصمیم گریخت، زیرا میترسید اگر «جنبش» بماند عملاً دست خود را ببندد و نتواند درون حکومت کنش سیاسی مستقیم داشته باشد، و اگر «حزب» شود نیروی اجتماعیاش را ببازد. پس راهکاری بینابین انتخاب کرد که نتیجهاش «دوجانوری» یا «سانتوری شدن» اصلاحات بود. «سانتور» جانوری افسانهای است با بالاتنۀ انسان و پایینتنۀ اسب.
راهحلی که اصلاحات برای این معضل پیدا کرد این بود که کوشید ماهیت جنبشی خود را «فصلی» کند؛ مانند رودخانههای فصلی. در موسم انتخابات میکوشید چشمههای «جنبشی» خود را جوشان کند و با راه انداختن نیمتنۀ جنبشگونهاش کرسیهای اجرایی و تقنینی را تصاحب کند؛ اما فردای انتخابات که موسم کار اجرایی و همکاری ناگزیر با حکومت فرامیرسد، طبعاً باید با واقعیتها کنار میآمد! در نتیجه نیمتنۀ حزبگونهاش را به کار میانداخت و نیمتنۀ جنبشیاش را خاموش میکرد.
در اینجا باید به یک نکتۀ بسیار مهم و اساسی اشاره کنم: تمایز میان «رأی اصیل» و «رأی عاریتی». یکی از بزرگترین سوءتفاهمهای اصلاحطلبان در اینجا نهفته است! اصلاحطلبان رأی خود را «اصیل» میدانستند؛ یعنی فکر میکردند یک بخش از مردم هستند که اصالتاً اصلاحطلبند و هر چه پیش آید اصلاحطلبان را درک میکنند و رأیشان را دریغ نمیکنند.
اما در واقع بدنۀ اصیل و همیشگی اصلاحطلبان بسیار نازکتر از آن چیزی بود که آنها فکر میکردند. مردمی که به اصلاحطلبان رأی میدادند، بر حسب محاسبهای عقلانی و برای بهبود شرایط رأیشان را به اصلاحطلبان «وام» میدادند و وقتی اصلاحطلبان در بازپرداخت اقساط این وام ناموفق از کار درمیآمدند، رفتهرفته مردم نیز این «رأی عاریتی» را از آنها پس میگرفتند. چیزی که اصلاحطلبان نمیخواستند قبول کنند این بود که هم رأی بدنۀ مردمیشان را میخواستند و هم نمیخواستند به این بدنۀ مردمی پاسخگو باشند!
واقعیت این است که برخلاف توهم اصلاحطلبان، رأی اصیل اصولگرایان بیشتر از رأی اصیل اصلاحطلبان بود! فکر کردهاید چرا اصلاحطلبان همیشه میگفتند: «اگر مردم بیایند پای صندوق ما پیروزیم و اگر نیایند ما بازندهایم!» این جمله یعنی چه؟ یعنی ما یک «پشتوانۀ دائمی» داریم که تحت هر شرایطی به ما رأی میدهند، اما یک «پشتوانۀ عاریتی یا موقت» هم داریم که با شروطی رأیشان را به ما وام میدهند و اگر پای صندوق نیایند، ما بازندهایم! چرا؟ چون رأی اصیل اصولگرایان بیشتر بود. البته این واقعیت باعث نشد اصلاحطلبان از عافیتطلبی بترسند…
دکترین اصلاحطلبان برای از دست ندادن این آرای عاریتی این بود که «جنبشهای موسمی» ایجاد میکردند. و پس از پیروزی، فتیلۀ جنبش را پایین میکشیدند، مردم را دعوت میکردند شرایط را درک کنند و مطالباتی معقول داشته باشند و اجازه دهند اصلاحطلبان با کار حزبی بیشترین مطالبات ممکن را محقق کنند. در واقع، جنبش تعطیل تا انتخابات بعدی. این رفتار حس سوءاستفاده در بدنۀ مردمیاش ایجاد میکرد ــ که البته خیلی اوقات چیزی بیش از حس بود و واقعیتی انکارناشدنی بود! مانند بلایی که روحانی سر پسماندۀ جنبش اصلاحات درآورد. اصلاحطلبان چک سفیدِ حمایت به روحانی دادند و مردم را پای صندوق فراخواندند، اما روحانی وقتی چک را نقد کرد، دیگر دلیلی برای پاسخگویی نمیدید. همین بیبرنامگی و عدم پاسخگویی تیر خلاص به جنبش اصلاحات بود.
با توجه به فشارهایی که اصلاحات و اصلاحطلبان در پیش داشتند و حریف قدرتمندی که در مبارزه هیچ اهل شوخی و مماشات نبود، شاید این راهحل در نگاه نخست هوشمندانه و کارآمد به نظر میرسید، اما همین راهکار دیر یا زود ــ و تجربه نشان داد خیلی زود ــ به نوعی هویتپریشی انجامید که سرانجامی جز ناکارآمدی و زوال نداشت. البته دیگر جریانهای اصلاحطلب جهان هم چنین معضلی داشتهاند؛ بارزترین مثال سرنوشت احزاب سوسیالدموکرات در اروپای مرکزی است: سوسیالدموکراتها در نیمۀ نخست قرن بیستم درست چنین مشکلی داشتند و نتیجه این شد که سوسیالدموکراتهای آلمانی قافیه را به هیتلر باختند، سوسیالیستهای ایتالیایی بازی را به موسولینی واگذار کردند و سوسیالدموکراتهای اتریشی هم میدان را به جناح اقتدارگرا و کلیسایی وانهادند.
همۀ جریانهای اصلاحطلب وقتی میخواهند نیروی جنبشی جوشان خود را کانالکشی و به سوی سیاست روزمره جاری کنند چنین معضلی دارند. اما اصلاحطلبان ایرانی شلختهتر و نابسامانتر از همکاران اروپایی خود عمل کردهاند، زیرا به دلیل سازماندهی حزبی نابسامان خود همواره کوشیدهاند با (سوء)استفاده از وجه جنبشی خود معایب حزبیشان را برطرف کنند. از جهت نیروی انسانی نیز بخش بزرگی از اصلاحطلبان شباهت و اخوت زیادی با رقبایشان داشتند و با این میزان همرنگی نمیشد چندان اعتمادسازی کرد. ضمن اینکه حریفشان هم بسیار جدیتر، سازمانیافتهتر و قدرتمندتر از آن رقبای اروپایی عمل میکرد.
البته یافتن عیب ساده و ارائۀ راهکار کارآمد دشوار است! اگر اصلاحات چنین نمیکرد چارۀ دیگری داشت؟ از کجا معلوم این راهکار بهترین راهحل «ممکن» نبود و از کجا معلوم راهحلهای دیگر ناکارآمدتر از این از کار درنمیآمد؟ این نوع عیبجویی مصداق کسی نیست که کنار گود نشسته و میگوید لنگش کن؟ اما گمان نمیکنم این ایراد ناروا باشد و واقعاً اصلاحات در هویتپریشیاش مقصر است. اصلاحات دستکم میتوانست با ارادۀ راسخ و آگاهانه «حزب شود» و در عوض با «جنبشهای اجتماعی» پیوندی مطمئن و پایدار برقرار کند. اما عملاً (نه در شعار) با جنبشهای اجتماعی قطعرابطه کرد. بنابراین، راهکار جایگزین میتوانست چنین باشد: «حزب شدن و پیوند با جنبشهای اجتماعی».
هر چه بود، آن «موجود» دوگانهای که بالاتنهاش انسان و پایینتنهاش اسب بود، دیگر «ناموجود» است. چشمههای جوشانی که نیرو و نیمتنۀ پایینش را میساخت، خشکیده و جای آن همه شور و حرارت، نومیدی منجمدی دامن گسترانده است. خلاصۀ ربعقرن از تاریخ معاصر همین است و بس: «نومیدسازی ملی». اصلاحطلبان و محافظهکاران هر دو در پیدایش این نومیدی نقش داشتند. هر کس و هر جناحی که در این نومیدسازی نقش بیشتری داشته، ضرر بزرگتری هم خواهد کرد.
تلگرام تاریخاندیشی- مهدی تدینی