سگ‌ها و آدم‌ها، آرمان امیری

سگ اول به ویرانه‌ای رفت و بوکشید. قهرمان ملی شد و نشان شجاعت دریافت کرد. سگ دیگر به ویرانه‌ای رفت و بوکشید. مورد غضب قرار گرفت و نزدیک بود جان‌اش را از دست بدهد. اولی سگی در اوکراین بود و مین‌های جنگی را پیدا می‌کرد و دومی سگی در آبادان بود و به یافتن پیکرهای زیر آوار کمک می‌کرد. چه کسی می‌داند که اصلا خودشان فهمیده‌اند چه کرده‌اند؟ شاید فقط بو کشیده‌اند! دست‌کم، بسیاری از دانشمندان چنین می‌گویند. علم چندان شوخی سرش نمی‌شود. ژن‌ها را می‌شناسد و کروموزوم‌ها و مولکول‌ها و عصب‌ها را. برای حیوانات عادت‌های تکرارشونده را و برای انسان‌ها حسی از تفسیرگری. دانشمندان، زیادی عصاقورت‌داده هستند و به «روح جهان بی‌روح» التفاتی ندارند.

در روایت دانشمندان، داستان سگ‌‌ها و آدم‌ها، بیشتر محصول یکسره شدن یک جنگ تاریخی بر سر بقا بوده است. از زمان‌های دور که ما کمی میمون‌سان بوده‌ایم و آن‌ها بیشتر گرگ‌سان. حتما دشمن بوده‌ایم و خشن‌تر؛ هزاران سال جنگ و کشمکش اما به پیروزی تاریخی ما و اجدادمان بر آن‌ها و اجدادشان منجر شد و این غلبه چنان در جسم و جان گرگ‌ها رخنه کرد که گرگ بودن یادشان رفت و رفته‌رفته بسیاری‌شان سگ شدند؛ سرسپرده، وابسته، ترس‌خورده؛ مثل تصویری که اخوان ثالث در «آواز سگ‌ها و گرگ‌ها» ازشان ارائه داد؛ و حتی بدتر. همان‌قدر هم نمی‌فهمند. یعنی اصلا نمی‌فهمند. فقط بو می‌کشند در جستجوی آنچه نمی‌دانند چیست. در جهانی از بوهای مختلف، گاهی تشویق می‌شوند و گاه تنبیه تا بالاخره یاد بگیرند که ارباب چه می‌خواهد. روایت دانشمندان، حکایت «قفس آهنین مدرنیته» است؛ سرد، خشن و بی‌روح؛ روایت ارباب فاتح و برده‌ی مغلوب.

داستان سگ‌ها و آدم‌ها اما، روایت دیگری هم دارد. روایتی از دل ادبیات؛ از اسطوره‌ها و افسانه‌ها؛ آنجا که: سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و آدم شد.

این روایت قدمت بیشتری دارد و حکایت یک جنگ دائمی نیست. حکایت یک همزیستی تاریخی است، پر از کشمکش، پر از فراز و نشیب، پر از تلخی و شیرینی. این روایت مثل بازار مکاره است و در آن از هر جنسی نسخه‌ای پیدا می‌شود. مثلا «باک»، در رمان «آوای وحش» که «جک لندن» نوشت. سرنوشت موجودی که ابتدا خشونت دید و خشن شد، سپس محبت دید و اعتماد کرد و فداکار شد. چقدر شبیه خودمان!

در روایت جهان ادبیات، داستان سگ‌ها هم به اندازه‌ی داستان آدم‌ها متنوع و عبرت آموز است. سگ‌هایش هم، درست مثل آدم‌ها می‌توانند خودخواه، خشن، بی‌رحم، ترس‌خورده، حقیر و سرسپرده باشند؛ مثل «روسلان وفادار»؛ سگ نگهبانی که برای به بند کشیدن انسان‌ها تربیت شده بود؛ اما وفاداری و خوش‌خدمتی به ارباب سرکوب‌گرش، فرجام و عاقبتی جز آوارگی و فلاکت برایش به همراه نیاورد. یا اصلا چرا راه دور برویم؟ مثل همین «سگ ولگرد» خودمان؛ که انگار او هم مثل «عنتر» داستان چوبک، «لوتی‌اش مرده بود» و بعد از یک عمر وابستگی دیگر نه می‌توانست روی پای خودش بایستد، نه می‌دانست باید به انسان‌ها اعتماد کند یا نه؟!

در این روایت، سگ‌ها هم به مانند آدم‌ها می‌توانند طغیان کنند؛ عشق بورزند و دوست داشته باشند و وفاداری‌شان از سر خلوص باشد. مثل آرگوس، در آن اسطوره‌ی کهن که حتی وقتی انسان‌ها اولیس (اودیسئوس) را فراموش کردند او نکرد. یا حتی مثل «سپید دندان» که بندهای بندگی خودش را به جهان انسان‌ها درید، اما پس از کسب آزادی محبت و دوستی‌اش را زیر پا نگذاشت.

من این روایت را بیشتر دوست دارم. دوست ندارم مثل دانشمندان فکر کنم که سگ‌ها روبات‌هایی هستند در بند و مقهور شرایط محیط. اینکه فقط کاری را انجام می‌دهند که به آن‌ها یاد داده باشند. من این اسارت و این مسخ بودگی را دوست ندارم؛ و مگر همین را برای انسان هم نمی‌گفتند؟ که محصول طبقات است و شرایط زیستی و ابزار تولید و تعلیمات سیستم آموزشی و دستگاه فکری نظام‌های فکری/ایدئولوژیک؟ اما چقدر دیدیم که طغیان کردند انسان‌ها علیه تمامی این ساختارها و این پیش‌بینی‌ها؟

مساله اصلا دوست داشتن نیست؛ من بارها دیده‌ام و حالا دیگر باور دارم به روایت انسان طاغی؛ و دیگر از سگ‌ها هم بعید نمی‌دانم که طغیان کنند و در آن لحظه‌ای که انسانِ جان‌به‌لب رسیده فریاد می‌کشد «تیر نزن»، سگ‌ها هم بهانه‌ی «مأمور و معذور» را کنار بگذارند و به جای آنکه مثل توله‌سگ‌های «مزرعه‌ی حیوانات» فقط به اراده‌ی خوک‌ها آماده‌ی دریدن باشند آواز سر دهند که:

در این سرما برهنه، زخم خورده
دَویم آسیمه‌سر بر برف چون باد
و لیکن عزّت آزادگی را
نگهبانیم،
آزادیم، آزاد!

 

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»