لوئیس اقتصاددان سَنت لویسیایی و برنده جایزه نوبل معتقد است که شکاف عمیق و مرزبندی مضحک بین فقیر و غنی و نیز سکونتگاه، اشتغال، رفاه، تغذیه و سایر ارکان دیگرشان را باید از منظر «اقتصاد دوگانه» جست. وی حین مطالعهی شیوهی زندگی بومیان آفریقای جنوبی و اروپاییان بریتانیایی دریافت که نظام آپارتایدی که طبقه سفیدپوست از آن بهره میبرد، صرفاَ در جهت بهرهکشی از بومیان سیاهپوست است و برای مسکوت نگاه داشتن بومیان نیز اعمال شریرانهی خود را قانونی جلوه میدهند. با تمسک به چنین قانون ناعادلانهای سواحل شرقی رودخانه کئی را ویلاهای اعیانی مسحورکننده، جادههای زیبا، بانوان موبور هالیودی و مزارع زیبای نیشکر پوشانده بود. آنسوتر هم در ساحل غربی بومیان آفریقایی سکنی داشتند که سقف منزلشان آسمان بود و از همه جا رانده و درمانده بودند. لوئیس بر این باور است که در چنین جوامعی طبقهای که منطق جبر و ستم را علیه عوام به دست میگیرد، منابع را به سود خود ضبط میکند و از آنجا که قلم قانون نیز در اختارش است، «دیگری» خود را مستحق هیچ حقی نمیداند.
حال با این مقدمه کوتاه سراغ نظام آموزشی خودمان (گرچه این آموزش هیچگاه به ما تعلق نداشته است) میآییم. در مناطق جنوبشرقی ایران فرزندانمان در آلونکهال محقر و آغل گوسفند مشغول تعلمیند و آنسو عدهای مدارس ایران را در حد فرزندانشان نمییابند و صبح آجر خالی میکنند و تا شبنشده یک مدرسه اعیانی برای عزیز دردانهشان بنا میکنند، مبادا که استعداد و قریحهاش به فنا رود.
بانی و مقصر چنین معضلی را چه از منظر جغرافیایی (مطرح شده از سوی منتسکیو)، چه از منظر فرهنگی و چه از نظر غفلت صاحب منصبان بنگریم، هیچ کدام موجه وضع موجود نیست.
آپارتایدگرایی گویی از دل تاریخ آفریقا سر برآورده است و بر سر آموزش و جامعهمان ویران شده است و آنقدر مهیب بر پیکره نحیفمان میکوبد که با اندک ضربهاش هر روز نقطه و مکانی به تل خاک مبدل میشود. البته اشتباه نکنید. مقصودم از مکان تنها مفهوم عینی و سوژهای آن نیست. تراژدی آنجا است که دیگر بنای مفاهیمی انتزاعی همچون «آموزش رایگان، برابری در کسب فرصتهای شغلی، عدالت آموزشی، تعلیم آزاد» و امثالهم را همه زود از یاد خواهیم برد و آیندگان حتی نمیدانند مفاهیم فوق چه بودهاند. به گمانم چند سال دیگر فرزندتان حتی به مخیلهاش نمیرود که بتواند با رتبه خوب وارد دانشگاه شود. اصلاَ نمیپذیرد که او هم مانند فرادستان حق دارد وکیل شود، خلبان شود، جراح شود، دیپلمات شود. عمراً بپذیرد که حق اعتراض دارد. اینها را میگویند به فنا رفتن !!!
اکنون همگی در گوشهی رینگی گیر افتادهایم که یک سویش فرزندانمان و آن سویش فرادستان قد اعلم کردهاند و آن سوتر قوانینی به حکم نشستهاند که فرادستان زحمت نگاشتن آن را کشیدهاند. حال خودتان قضاوت کنید. چه کسی در راند اول میبازد و به اجبار باید زمینبازی را ترک کند؟؟؟
پاسخش با شما و فرزندتان!!!