بلای تفکر گروهیِ ایدئولوژیک بر سر اندیشه آزاد
شیوه تفکر بسته وایدئولوژیک مختص خامنه ای نیست. نگاهی است که اکثریت بند شدگان در چهار چوب بسته و سکت شده گروهی به آن گرفتارند. بسته به میزان باز بودن یا محدود بودن بدنه گروه و ارتباطشان با مسائل مردم .
گاه تلاش می کنند از پوسته خود خارج شوند و جهان اطراف را همان طور که هست ببینند! سعادتی که کمتر نصیب رهبران بخصوص به قول ما آذری ها “قالن بین ها “ذهن هائی با پوسته ضخیم “می گردد.
متاسفانه یکی از ویژگی هائی که باعث چنین در جا زدنی میشود. تصور نادرست این رهبران از برجسته بودن توانائی های خویش است! توهمی که سال ها احترام و حرف شنوی افراد تشکیلات بسته و اجبارا جمع شده در خارج “بخصوص شوروی سابق” در آن ها بوجود آورده است.
گفته و نوشته های با تاریخ مصرف بسیار محدود آن ها را اعضا در مقطعی توتیای چشم ساخته و بپای همان تحلیل های چپ اندر قیچی جان باخته اند. من هر گز تبختر رهبرانی را که با غرور از بردن ترسناک نوشته هایشان توسط اعضا از مرز افغانستان به ایران که گوئی قند پارسی است که به بنگاله می رود سخن می گفتند فراموش نمی کنم!
چرک نویس های حاصل هیچ تفکر عمیق! که به بهای جان اعضای ساده و صدیق سازمان از مرز افغانستان به ایران حمل می شد.
اعضای شناخته شده ای که دستگیریشان معادل اعدام بود!درد می کشم وقتی فکر می کنم کدام نیروئی برتر از تعهد به جان یک انسان! به جان یک پدر خانواده چند نفری! پرده بر چشم یک رهبر سازمانی و ما کادر ها و اعضای سازمان می کشید که نوشته آن هارا مهم تر از جان یک انسان بدانیم؟
رنج می برم.من امروز این شیوه را مصداق به قربانگاه فرستادن اعضای یک سازمان می دانم که که رهبرانشان نظرات خود را مهم تر از جان اعضای سازمان خود می دانستند.
نظری که اشاعه افکار خود را ارجح تر از جان آدم ها ارزیابی می کرد! نتیجه ارزیابی خود را بسیار فراتر و تاثیر گذار تر از قربانی شدن چند نفر می دانست. از ویژگی های رهبران توتالیتر بی پاسخ گو. تفکر و عملکردی است که می تواند بی هیچگونه درد در جان و چالش وجدان انسان ها را به پای نظریات بشدت خام خود قربانی نماید.
لااقل امروز وقتی افعال گذشته و حال سازمانی که به آن تعلق داشتم را بررسی می کنم بخود می لرزم و شرمنده می شوم که چرا آن روز ندیدم؟!
به نقد می نشینم باز می رسم به همان درد منجمد شدن در سکت ایدئولوژی و گروهی خود که مانع از دیدن بسیار واقعیت ها ی روش می گردید. هزار لعنت بخود می فرستم که چگونه پرده ضخیم باور ایدئولوژیک مانع از دیدن این گونه عمل کرد های نادرست می شد!
“امروز به جرات می نویسم “چرت پرت” سرهم بندی شده پیرامون تغیر و تحولات شوروی و مسائل نظیر این” جان یک انسان را در خطر صد در صد قرار میداد تا تشکیلات داخل در جریان تحول فکری رهبران خارج قرار گیرند .کشمکش درون گروهی یار ویار کشی رهبران ، تحت نام مبارزه ایدئولوژیک که تمام وقت وانرژی بخشی از یک نسل را گرفت و خاکستر کرد.
نوشتم که بگویم هنوز این کشمکش به صورتی دیگر با محتوی بکسان جریان دارد.
هنوز جدال بخاطر مفاهیم انتزاعی از تن “بزرگترین سازمان چپ دیروز ایران فدائیان” خارج نگردیده و خود را در برخورد از بالای رهبران باقی مانده از این گروه نشان می دهد. رهبرانی که بی مهابا تیغ می کشند!اتهام می زنند، متهم میکنند! هر حرکت و اتحادی را منوط به تحلیل های تاریخی و بر داشت های ذهنی خود می نمایند.
پسر به جرم عملکرد و اشتباهات پدر محکوم می کنند. گفته های اورا تبلیغاتی ارزیابی میکنند که واقعی نیست و از دل او بر نمی خیزد .بلکه این برداشتی که ساخته ذهن ما می باشد واقعی است !ما بهتر از او میدانبم که او چه می گوید ودر پس ذهن او چیست !بی آن که خود کوچکترین نقص و اشتباهاتی که به بهای جان انسان ها تمام شد ه را مورد نقد قرار دهند و نتیجه گیری کنند.دست مایه ای بسیار حقیر به یادگار مانده از فرهنگی که روزی دکتر قاسملو را حقوق بگیر سیا می دانست .بختیار را نوکر بی اختیار می خواند ودر حذف مخالفان خود از هیچ گونه اتهام زنی ابائی نداشت !تا مانع از شکل گیری یک اتحاد ملی که دلخواه او و معیار های او در مبارزه با حکومت اسلامی نیست گردد.. نگاهی که هنوز بر افروختگیش نسبت به دوران شاه بیشتر از بر افرختگی او نسبت به این همه فجایع و جنایت های خمینی و بازماندگان اوست.
می نویسم تا نشان دهم تفکر گروهی ایدئولوژیک چه بلائی بر سر اندیشه آزاد انسان می آورد!
گاه فکر می کنم ایدئولوژی های سکت و بسته در دست رهبران ، با خود گونه ای از خود شیفتگی و نارسیسم را همراه دارد. چیزی شبیه “آئینه دوریان گری” و یا آئینه داستان “سفید برفی” که همیشه تصویری شاداب، زیبا و درست از آنها بدون آن که منعکس کننده تصویر واقعی آن ها باشد ارائه میدهد و مانع از دیدن تصویر پیر شده و در هم شکسته آنها می گردد.
هنوز خامنه ای گرفتار آئینه ترک خورده ای است که او را در سیمای انقلابی همه چیز دان با همان سیمای سال های جوانی نشان می دهد.
رهبران مجاهدین با آئینه ای که از زمان انقلاب ایدئولوژیک بدست مسعود و مریم رجوی داده شده هنوز خود را رهبران بلامنازع مردم می دانند و قادر به درک انعکاس منفی سیمای ایدئولوژیک مذهبی “شتر ،گاو، پلنگی ” خود در جامعه ایران نیستند.
جامعه ای جوان و عاصی از حکومت مذهبی که بیشترین چالش را با مذهب و نرخ دور شدن از مذهب را دارد.مبارزه با حجاب اجباری ،برداشتن روسری از سر “چهارشنبه های سفید” برسر چوب گرفتن روسری که به مبارزه و چالش عظیم زنان با حکومت بدل گردیده است.
مریم رجوی وزنانی که سال ها رفتن در جلد زنان سریاز از آن ها تصویری خش و در هم شکسته ساخته است هنوز فکر می کنند الگوی جوان ایرانی هستند .جریان سیاسی که رابطه زن ومرد را تابو کرده “سخت تر از حکومت اسلامی” زنان را در اوج جوانی از همسران جدا کرده است .قادر نیست ابعاد ازدواج سفید و میزان رابطه جنسی دختران و پسران ایرانی را حتی در سطح حکومت اسلامی درک کند.
چنین نگاهی به جامعه امروز ایران مسلما قادر به درک نسل جدید وجدید تر ایران نیست. نسل پرورش یافته با تلویزیون وماهواره های آنطرف آب تلویزیون “من تو” ومهم تر پرورش یافته گان دیجیتالی که روحشان هم از تاریخ فدائی و مجاهد بی خبر است.
نسلی که مطلقا آرمان خواه نیست و برایش تقدیس تاریخ مبارزه مسلحانه ،خود کشی با سیانور قابل درک نیست. نسلی واقع بین حداقل نسبت به جان خود که هرگز حاضر نیست یا اصلا درک نمی کند چرا باید با تصمیم غلط افرادی بنام رهبر به قتلگاهی بنام فروغ جاودان برود….. ادامه دارد