هم وطن عزیز بهائی، مادر بزرگ، چه بنویسم “که دلتنگیت از میان بر خیزد؟” ابوالفضل محققی

حساب جمهوری اسلامی جدا از هر حکومتی است

نمی توانی شب آسوده سر بر بالین بگذاری بی آن که به فکر هم وطن بهائی خود نباشی که هر شب را در هراس از توطئه حکومتی که دشمنی و کینه دیرینه با وی دارد دیده بر هم نمی نهد! نمی توانی به فکر کودکانی نباشی که با صدای هر کوبشی بر در دلهره ریختن مشتی اجامر و اوباش ،ضرب و شتم پدر و مادر و بردن آنها قلب های کوچکشان را لبریز از ترس می سازد!

 کودکانی که از لحظه گشودن چشم فضای سنگین ساخته شده توسط حکومت و بخشی از متعصبین مذهبی هاله ای از ترس بر فراز سر آن ها می کشد. فضایی ترسناک که دنیای کودکانه شان را با دلهره ای دائم توام می کند. از دلهره رفتن به مدرسه و ترس از آشکار شدن هویت بهائی بودنشان. ترس از هم بازیان خردسالی که ندانسته فضای مسموم جامعه ای بس خشن وبی رحم را در برخورد با آن ها منعکس می کنند. ترس از دیدن نوشته های توهین آمیز، تهدید کننده بر سر در و دیوار خانه! که امنیت چهاردیواری خانه را از خانواده می گیرد و آن ها را عریان در برابر تیرهای رها شده مشتی مزدور حکومتی و مشتی خشک مغر متعصب دینی که نمی دانند ریشه این دشمنی کجاست ؟ چگونه بوجود آمده ؟ قرار می دهد.

براستی چگونه می توانیم لبخند رضایت و شادی بر لب بنشانیم؟ زمانی که فرزندمان، نوه امان به شادمانی پای در مدرسه و دانشگاه می گذارد اما همزمان کودک بهائی همسایه مان ، هم شهری و هموطنمان در هراس رفتن به مدرسه است و وجود کوچکش ناگزیر از کتمان هویت خویش! احساس درد نکنیم و نبینم درد دنیای کودکانه ای که ناگزیر از فروخوردن شادی های کودکی اش در جمع هم سالان است. کودکانی در حسرت نوازش دست معلم بر سر خویش.

 آیا می توانیم رنج و دلهره این کودکان را در محیط خشن و نامهربانی که حکومت دینی و تعصب بی ریشه مذهبی در جامعه بوجود آورده برای لحظه ای در مقایسه با کودکان خود درک کنیم ؟ طی این چهل سال حکومت نکبت جمهوری اسلامی رنج عظیمی بر مردم تحمیل کرده است. اما رنج جامعه بهائی ایران رنجی نه مضاعف بل چندین و چند برابر بوده است.

همیشه فکر می کنم این کودکان بهائی، این مردان وزنان بهائی چگونه این همه فشار و بی‌عدالتی حکومتیان و متاسفانه بخشی از جامعه را تحمل می کنند؟ هم وطنانی با هوش ،سختکوش که نقش سازنده آن ها در حیات اقتصادی ،اجتماعی و فرهنگی ایران کم نبوده است.از معماری تا پزشکی تا استادان برجسته دانشگاهی از کار آفرینان بزرگ واحد های صنعتی تا هنرمندان.

هر کجا که نشانی از خلاقیت و پیشرفت می بینی جای پای این هموطنان بهائی را نیز مشاهده می کنی .پس چرا این همه جفا؟ چگونه است با وجود نفرت دامن گستر مردم از حکومت هنوز افکار عمومی قادر به دفاعی روشن و فراگیر در مقابل این همه ظلم و فشار حکومت نسبت به جامعه خوشنام ،سختکوش، صلح خواه و سلیم نفس بهائی نمی باشد؟ ما نمی توانیم از آزادی ،دموکراسی و عدالت سخن بگوییم مگر آن که با تمام توان خود از حقوق هموطنان بهائی خود دفاع نماییم. سخن از سکولاریسم می گوییم اما سکولارترین بخش جامعه و ستم رفته بر آن ها را نمی بینیم!

شهروندی آزاده و باور مند به کرامت انسانی و حقوق دمکراتیک در جامعه شمرده نمی شویم زمانی که شب آرام وبی دغدغه از رنج و هراس آن پیرزن روستایی نود ساله بهائی که فریاد زنان عصا بر زمین می کوبد، از درون وجود آتش گرفته خود فریاد می زند. سر بر بالین بگذاریم!

به کدام گناه باید از زمینی که نسل در نسل اجداد او، خود او ،فرزندان او بر روی آن زحمت کشیده با خون دل آن را سیراب کرده اند رانده شوند؟

او در این خاک در این چهار دیواری پای به حیات نهاده! کودکی کرده .همراه این درختان بر بالیده. گاه به شادی و گاه به غم زندگی کرده و اطفال خود بزرگ نموده است ! حال در این پیرانه سری که باید بخاطر این همه سال کار و زحمت قدر ببیند و بر صدر نشیند خانه اش را ویران می کنند! کجا برود؟ بر در چه کسی بنشیند ؟ این خانه او است! خانه ای که حکومت و قانون باید از آن دفاع کند! “حساب حکومت جمهوری اسلامی جدا از هر حکومتی است.”

در صورت عدم حمایت دولت و قانون از حقوق شهر وندی هر شهروند این مردم هستند این تشکل های مختلف سیاسی ،اجتماعی و فرهنگی هستند که باید از این پاره تن خود و از حقوق او و چهار دیواری خانه او دفاع کنند. خانه ای که هر آجر آن نشانی از تلاش یک انسان است.

پیرزنی غریبانه مردم را بداد خواهی از ستمی که بر او می رود فرامی‌خواند. من و من نوعی چگونه می توانیم از انسانیت و کرامت انسانی سخن گوییم و درد بر خاسته از جان این زن نود ساله را که تمام زندگیش یک خانه گلی روستایی با چند درخت میوه است که دزدان قانونی در حال مصادره آن هستند نبینیم ! دردی تلخ و مشترک را در وجود خود احساس نکنیم؟

براستی زمانی که جوان سختکوش بهائی با هزاران امید با ترس و دلهره نمره قبولی دانشگاه می گیرد اما از ورود به دانشگاه که از اصلی‌ترین حقوق اولیه شهروندی اوست محروم می شود چه حسی به ما که جوانمان به شادی وارد دانشگاه می شود دست می دهد؟

جلوتر نمی روم از زندان و اعدام بهائیان نمی گویم! از دردی که هنوز با گذشت چهل سال از اعدام دکتر سمندری متخصص گوش ،حلق و بینی در تبریز با من است. خاطره محبت او با فرشباف کوچک “مشهدی احمد”پسر صاحب خانه من که ده سال بیشتر نداشت و از ناراحتی گلو و بینی گرفته تا ناراحتی چشم رنج می برد. اورا بخش به بخش چرخانید تا کامل معالجه اش کند. از اعدام دکتر ربانی استاد روانشناسی کودکان عقب مانده نمی گویم که زخم کهنه نشسته بر دل دهان باز می کند.چهره سید حسین موسوی تبریزی اصلاح طلب امروزی که حکم بر اعدام بسیاری از رفیقانم در تبریز داد در مقابل چشمانم زنده می شود.

براستی چگونه می توانیم چشم بر این همه بی عدالتی ببندیم و دم از حقوق شهروندی بزنیم؟ تنها زمانی می توان از شهر وندی ،حقوق شهر وندی و شهروند آزاد سخن گفت! که به مسئولیت فردی خود در قبال دیگر شهروندان عمل نماییم. تلاش کنیم تا حد توان خود این دیوار تحجر و سخت جان کشیده شده توسط ارتجاع مذهبی راسست کنیم وبا شهامت بدون ترس از انگ خوردن از حقوق هم وطن بهائی خود دفاع نماییم.

باید از حقوق فردی و اجتماعی و قوانین ناظر بر دفاع از حقوق انسانی هر شهروند و اجرای به تساوی و بی تنزل قانون در قبال تک تک افراد جامعه دفاع کرد و عمل نمود. هیچ حزب و سازمان مترقی نمی تواند بدون دفاع از حقوق تک تک مردمی که باشندگان یک سرزمین را تشکیل می دهند از آزادی خواهی، عدالت‌جویی و مترقی بودن خود سخن گوید.

ملاک و سنجش منزلت هر فرد و سازمان ارتباط مستقیم با میزان پای بندی آنها به دفاع از حقوق هر فرد در جامعه دارد.وجدان فردی ،وجدان سازمانی و حزبی تنها زمانی معنی و مفهوم می یابد که با صراحت و روشنی به دفاع از حقوق شهروندی تمامی شهروندان کشور بپردازد.

هیچ امر انسانی نیست که مربوط به تک تک ما نباشد! هیچ عذری نمی تواند عدم دفاع از حق یک انسان را از جانب ما توجیه نماید ولو آن که هم عقیده با وی نباشیم. جز در مورد تفکری که به” راسیسم، خشونت و تروریسم” کشیده شود .

من که خود رانده شده از خانه ،شهر و سرزمین خود هستم درد و اندوه عمیق هر فرد بهائی رانده شده از خانه را حس می کنم. همدرد با پیرزن بهائی دردمند فریاد می کشم وجدان های انسانی را به داوری و دفاع از حق پایمال شده او فرا می خوانم. باشد که این نوشته کوتاه همدلی بر انگیزد و پژواک فریاد دردناک تو مادر بزرگ عزیز بهائی باشد.