شروع جنگ سرد دوم، منوچهر مقصودنیا

نبرد بین دو بلوک لیبرال دمکراسی و اقتدارگرا

چگونه همزمان با رقابت اقتصادی و “دشمنی” با یکدیگر، می توان رابطه اقتصادی داشت و  “دوستی” کرد؟

مقدمه

در این مقاله ورود جهان به جنگ سرد دوم؛ رقابت دو اردوگاه لیبرال دمکراسی و اقتدار گرایی؛ کالبد شکافی نبرد اقتصادی بین دو رقیب اصلی دو بلوک، آمریکا و چین؛ و سمت گیر های احتمالی جهان آینده  مورد بررسی و رسیدگی قرار گرفته است.

آمریکا بزرگترین قدرت اقتصادی جهان، که از دهه ۱۸۷۰ به این مقام دست یافته است، اکنون خودرا با رقیبی سرسخت و مقتدر چین کمونیست روبرو می بیند. سیمای جهان آینده بیش از پیش به چگونگی سرانجام یافتن این نبرد و نتایج آن بستگی دارد. آنالیز این رقابت در این مقاله، بر روی چند محور تولید ناخالص داخلی؛ تجارت جهانی؛ ثروت های طبیعی؛ توان مالی و سرمایه گذاری ها و ثروت انسانی و توانایی ها هر یک در این زمینه پایه ریزی شده است.

اضافه کنم که پیش بینی سیر رویدادها در جهان پیچیده کنونی به فاکتورهایی بیش از رقابت بین این دو قدرت بزرگ اقتصادی جهان بستگی دارد. از جمله سر برآوردن قدرت های دیگر اقتصادی، مانند هند، برزیل، اندونزی و ….. و جای گیری این قدرت های نوظهور در دو جبهه لیبرال دمکراسی یا اقتدار گرایی.

طبیعی است که چنین آنالیز هایی با ارائه فاکت ها و آمار و ارقامی که نشان دهنده مسیر های طی شده گذشته تا اکنون و سمت گیری های آینده باشد، ممکن است. در این مقاله هم چاره ای جز بکارگیری  این فاکت ها نبود. ولی برای اینکه متن را بتوان بدون ورود به جزئیات فاکت ها؛ جداول؛ نمودار ها و اعداد و ارقام دنبال کرد، همه آنها در زیر مقاله جای داده شده است.

نبرد بین دو بلوک لیبرال دمکراسی و اقتدار گرا

جنگ سرد با فروپاشی بلوک شرق ( جهان کمونیستی) به نفع قطب سرمایه، کشورهایی با نظام دمکراتیک پارلمانی به پایان رسید. فوکویاما پایان این روند که  فروپاشی دیوار برلین نماد آن بود،  با عنوان « پایان تاریخ” نام گذاری کرد. او گفت « پیروزی نظام لیبرال دموکراسی به صورت یک جریان غالب و مسلط درآمده‌ است که همهٔ کشورها و جوامع باید در برابر آن تسلیم شوند.».

رویداد های بعدی اما نادرستی این ارزیابی را نشان داد. این حکم که رقابت بین قدرت های جهانی به پایان رسید؛ پدیده سقوط و ظهور قدرتهای بزرگ جهانی را در طول تاریخ ندیده می گیرد. پذیرش این ارزیابی نادرست از نتایج فروپاشی بلوک شرق و دیوار برلین، سیاستمداران جهان لیبرال را به این نتیجه رساند که لیبرال دمکراسی تنها گزینه و آمریکا تنها قطب باقی مانده از دل جنگ سرد بوده، و این دو دیگر رقیبی ندارند. نتیجه گیری ای که چشم را بر قدرت گیری کشورهای اقتدار گرا در جهان و رشد اقتدار گرا یی  را  در درون خود بست. به عبارت دیگر خطر اقتدار گرایی به موقع  دیده نشده و تدابیر لازم را برای مقابله با آن اتخاذ نشده است.

قدرت گیری کشورهای اقتدار گرا، در راس آن چین با رشد ممتد و بالای اقتصادی اش؛ به زیر نفوذ در آوردن کشورهای توسعه نیافته و اقتدار گرا؛ و در نهایت ارایه مدل توسعه اقتدار گرایی در جهان و بخصوص تجاوز روسیه با اکراین، زنگ خطر را برای دنیای لیبرال دمکراسی به صدا در آورد. اکنون نبرد بین دو اردوگاه اقتدار گرا و لیبرال دمکراسی وارد فاز جدیدی شده است. صحبت از جنگ سرد دوم است.

این نبرد یا جنگ سرد دوم، بیش از همه بین دو قدرت اول و دوم اقتصادی دنیا، بین آمریکا و چین دیده می شود. رابطه آمریکا با چین، فراز و فرودهای زیادی داشته است. مائو آمریکا را ببر کاغذی نامید و آمریکا چین را متحد شوروی دشمن اصلی اش می دانست. این رابطه خصمانه  با شرکت مستقیم و همه جانبه در جنگ کره، تا مرز جنگ مستقیم پیش رفت. اما با بر ملا شدن اختلاف بین دو کشور کمونیستی چین و شوروی، آمریکا از این فرصت علیه دشمن اصلی خود روسیه، بهره برداری کرد. با فروپاشی بلوک شوروی این دشمن اصلی، آمریکا چین را قدرتی نمی دانست که خطری برایش داشته باشد.

چین اما در مقابل از نبرد دو بلوک ( جنگ سرد اول) و از فروپاشی اتحاد جماهیر سوسیالیستی، درس های زیادی آموخت. دنگ شیائو پینک معمار چین جدید، با راه کار کلان «اقتصاد سوسیالیستی بازار محور» بجای سیاست شکست خورده «اقتصاد سوسیالیستی برنامه محور و ضد بازارآزاد» شوروی سوسیالیستی، بابهره برداری از فرصت پدیده جهانی شدن، چین را به قدرتی بین المللی تبدیل کرد. چین برای شکار موش، که سیاه یا سفیدش فرقی برایش نداشت، تله گذاری را شروع کرد.

با پایان یافتن جنگ سرد به نفع آمریکا، و « باقی ماندن » تنها قطب باقی مانده از خاکستر این جنگ، آمریکا استراتژی تعامل با چین  را برگزید. (۱) سیاست تعامل که در دوره کلینتون تا مرز همکاری پیش رفت، بر این ارزیابی استوار بود که اولا؛ چین در مقایسه با شوروی قدرتی نیست که خطری از سوی آن جهان غرب را تهدید کند؛ و دوما این استراتژی کمک می کند تا چین به یک کشور لیبرال دموکراسی یا یک مشارکت‌کننده مسئول تبدیل شود. استراتژی ای که نتیجه ای معکوس ببار آورد. رهبران چین ارزش‌های لیبرال را تهدیدی برای ثبات کشورشان [ در اصل برای خود و حزب کمونیست]می‌دانند. سرکوب جنبش دمکراسی خواهی در میدان تیان مین و  در ادامه سرکوب آن در هنگ کنگ، نشان داد که حکومت گران چین کمونیست با دمکراسی میانه خوبی ندارند. آنها مدل توسعه اقتدارگرایانه خود را موفق تر از مدل رقیب دانسته وآنرا برای فروش در بازار جهانی در ویترین سیاسی خود گذاشته اند.

امروز ولی صحبت از شکست این استراتژی است. « هیچ کس نمی تواند بگوید که به [استراتژی] تعامل فرصت کافی برای کار داده نشده است، و همچنین کسی نمی تواند استدلال کند که چین به عنوان یک تهدید ظاهر شد زیرا  ایالات متحده به اندازه کافی سازگار نبود. با گذشت سالها، مشخص شد که  [استراتژی] تعامل شکست خورده است. چین رشد اقتصادی بی‌سابقه‌ای را تجربه کرد، اما این کشور به یک لیبرال دموکراسی یا یک مشارکت‌کننده مسئول تبدیل نشد. برعکس، رهبران چین ارزش‌های لیبرال را تهدیدی برای ثبات کشورشان می‌دانند و همانطور که حاکمان قدرت‌های در حال ظهور معمولاً چنین می‌کنند، آنها سیاست خارجی تهاجمی فزاینده‌ای را دنبال کرده اند. هیچ راهی برای دور زدن آن وجود ندارد: تعامل یک اشتباه استراتژیک بزرگ بود. همانطور که کرت کمبل و الی رتنر – دو مقام سابق دولت اوباما که تشخیص داده بودند تعامل شکست خورده است و اکنون در دولت بایدن خدمت می کنند – در سال ۲۰۱۸ نوشتند، “واشنگتن اکنون با پویاترین و قدرتمندترین رقیب خود در تاریخ مدرن روبرو است.”» (۱)

اکنون بجای سیاست تعامل، از سیاست مهار چین صحبت به میان آمده است. سیاستی که بر مبنای ارزیابی جدید ژئوپلیتیکی از جهان ناشی می شود. «در ماه ژوئن ، قانون نوآوری و رقابت ایالات متحده با حمایت دو حزبی از مسیر سنا عبور کرد. در این لایحه چین “بزرگترین چالش ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیکی برای سیاست خارجی ایالات متحده” نامیده می شود  و به طور بحث انگیزی خواستار برخورد با تایوان به عنوان یک کشور مستقل با اهمیت استراتژیک “حیاتی” شده است. ….. رقابت جدید ایالات متحده و چین به این زودی ها پایان نمی یابد. در واقع، بدون توجه به اینکه چه کسی در کاخ سفید است، احتمالاً تشدید خواهد شد.» .(۱)

برای اجرای سیاست مهار چین، آمریکا به یارگیری نیاز دارد. یارگیری از دوستان تاریخی و استراتژیک خود، اروپای غربی، یارگیری از دوست قدرتمند خود ژاپن و استرالیا در اقیانوسیه و بدست آوردن همنوایی یا حد اقل بی طرفی هند، کشوری که پیش بینی می شود تا سال ۲۰۵۰ دومین قدرت جهانی بعد از چین شود. در عین حال این بلوک تلاش خواهد کرد تا جلوی نفوذ چین در بین کشورهای توسعه نیافته و یا کمتر توسعه یافته را سد نماید. یعنی به تمام معنی «جنگی» در بعد جهانی و بین دو قطب یا دو بلوک. در این یارگیری جهانی چین تماشا گر نخواهد بود. روسیه یار اصلی چین است. روسیه ای که رویای تبدیل شدن به قطب جهانی مانند دولت شوروی را در سر می پراند. اکنون این دو کشور بزرگ اقتدارگرا، علیرغم تفاوت ها و اختلاف منافع شان،  و حتی علیرغم اختلافات ارضی بین شان بلوک اقتدارگرایی را در جهان رهبری می کنند. بلوکی که سعی دارد تا تمام کشورهای اقتدار گرا و مخالف دمکراسی لیبرال را در خود جای دهد. ایران جمهوری اسلامی یکی از این کشورهاست. جهان وارد جنگ سرد دوم شده است.

تفاوت های جنگ سرد اول و دوم

۱- در جنگ سرد اول دو بلوک، به معنی کامل  و تا نابودی یکدیگر، در مقابل هم قرار گرفته بودند. دو بلوک در همه جبهه ها ی؛ مدل اقتصادی، سیاسی و نظامی؛ علیه همدیگر صف بندی کرده بودند. در مجموع دو بلوک اگر چه به جنگ گرم با یکدیگر نپرداختند، ولی استراتژی شان نابودی طرف مقابل بود. و سرانجام هم بلوک شوروی شکست خورده و نابود شد.

۲- بخصوص از منظر اقتصادی صف بندی در جنگ سرد،  با جهان جهانی شده تفاوت کیفی دارد. در جنگ سرد اول، مبادلات تجارت بین المللی اساسا درون بلوکی بود. و علاوه بر این در بلوک شوروی، مبادلات اساسا پایاپای انجام می شد. دیوار برلین، تنها برلین را بدو بخش تقسیم نکرده بود، بلکه دیواری بود که دو بلوک جهانی  را از همدیگر جدا می کرد. دو جهان جدا از هم پشت دیوار

۳- بیشتر کشورهایی خارج از دو بلوک، هر یک به اشکال مختلف خود را با یکی از دو بلوک نزدیک دانسته و سیاست های شان را با بلوک نزدیک به خود تنظیم می کردند. به عبارت دیگر اکثر کشورهای دنیا به نوعی به یکی از دو بلوک «وابسته» بودند. نزدیکی به یک بلوک هم زمان خارج شدن از بلوک دیگر و یا دشمنی با بلوک دیگر معنی داشت. اکنون اما برای کشورهای خارج از دو بلوک امکان مانور و بازی بین دو بلوک وجود دارد. کشورهای زیادی هستند که با هر دو بلوک رابطه داشته ولی تلاش دارند تا با توجه به رقابت ها بین دو بلوک، در جهت منافع کشورشان بیشترین سود را کسب کنند. برای مثال، هند با چین اختلافات مرزی داشته و در دو سوی مرز، نیروهای نظامی صف آرایی کرده اند. اما هر دو کشور عضو شورای همکاری بریکس هستند. اکنون می توان مخالف یک بلوک بود، بدون اینکه دشمن آن شد.   و می توان با کشوری تا مرز درگیری های مرزی پیش رفت  ( مانند چین و هند و یا چین و روسیه) ولی در یک بلوک اقتصادی مشترک عضو بود

۴- جهان بیش از ۴ دهه است که وارد دوران جهانی شدن شده است. دیگر دو بلوک مانند جنگ سرد اول هم زندگی اقتصادی درونی، مجزا و  موازی با یکدیگر ندارند. بلکه زندگی اقتصادی شان در هم تنیده شده و روند تنیدگی روز به روز درهم بیشتر می شود. شکست یا فروپاشی هر یک از دو بلوک صف بندی شده در جنگ سرد دوم، مانند فروپاشی بلوک شرق، اگر به فروپاشی بلوک دیگر منجر نگردد، مشکلات عدیده ای برای بلوک دیگر بوجود می آورد

۵- استراتژی سیاسی جهانی روسیه شوری ( کشور رهبر بلوک شرق و قدرت دوم بعد از آمریکا) بر سرکار آوردن احزاب برادر کمونیستی در بقیه جهان و محو سرمایه داری بوده است. در مقابل استراتژی آمریکا مبارزه و نابودی کمونیست ها در همه جهان. در این دو استراتژی راه کار میانه و راهی برای توافق و یا تحمل یکدیگر وجود نداشت. از نظر شوروی کشور دوست، کشوری بود که حزب کمونیست طرفدار شوروی بر آن حاکم باشد. برای آمریکا کشوری دوست شمرده می شد که دشمنی با کمونیست های داخلی اولویت اول برنامه سیاسی اش باشد. در حالیکه جنگ سرد دوم، در اصل جنگی است برای بیشتر سهم بردن در بازار جهانی کالا و منابع زیر زمینی؛ جنگ ارزی؛ جنگ جذب بازار کشورهای توسعه نیافته و یا کمتر توسعه یافته؛ و جنگی است برای حفظ موقعیت موجود و مهار دیگری و یا سبقت گرفتن از رقیب و نه نابودی آن. جنگی برای برتری یافتن تکنیکی و فن آوری در جهان.

۱- آغاز جنگ سرد دوم

https://ecoiran.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-2/6910-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85

ادامه دارد

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»