برای تغییر سیاسی، داشتنِ تئوری و برنامه‌ی مبارزه کافی نیست، مجید توکلی

برنامه‌ی پیروزی و تسخیر قدرت نیز لازم است

برای تغییر سیاسی، داشتنِ تئوری و برنامه‌ی مبارزه کافی نیست و علاوه‌ بر آن باید تئوری و برنامه‌ی پیروزی و تسخیر قدرت (تسخیر خیابان) وجود داشته باشد. برای‌همین در نبودِ نظریه‌ای برای پیروزی، راهکارهای کهنه و ناسازگار با شرایط ایران تکرار می‌شود و همه‌چیز به شانس و امید سپرده می‌شود.

تغییرِ سیاسی نیاز به تئوریِ پیروزی در خیابان (یا هر نظریه‌ی تسخیرِ قدرت) دارد. تغییرِ سیاسی در ایران به نظریه‌ها و برنامه‌های “مبارزه” محدود شده است. در فقدان برنامه‌ای برای تسخیر قدرت، نیروهای سیاسی درپیِ ایجاد سازمانِ تغییرند و هر شکلی از سازمان را معادل پیروزی می‌دانند.

نبودِ یک سازمان قدرتمند برای رهبریِ اعتراض‌های سیاسی در ایران موجب گرایش به ایده‌ی همبستگی شده و در نهایت همبستگی معادل سازمان دانسته شده است. بنابراین تمرکز بخشی از نیروهای سیاسی در این‌سال‌ها بر همبستگی بوده و معتقد بوده‌اند که ایجاد همبستگی معادل پیروزی است.

موانعِ جدی در مسیر همبستگیِ حداکثری موجب شده است که گروهی درپیِ همبستگیِ حداقلی بروند. البته برخی هم معتقد بوده‌اند که باید گروه‌های دیگر از میدانِ تغییر سیاسی بیرون بروند تا یک گروهِ پیشرو با تمرکز بر مبارزه؛ اعتبار و اعتماد عمومی را به‌ دست آورد و سریع به سوی پیروزی برود.

البته مشکل جدی‌تر است. سازماندهی باید از جنبش بیرون بیاید و همبستگی باید بین مبارزان سیاسی باشد. یعنی یک سازمان و همبستگیِ تغییر دربردارنده‌ی کسانی است که معتقدند اکنون زمانِ تغییر است و خوشان هم می‌توانند بازیگر اصلی این تغییر باشند.

صدای بلندتر از سوی مردم همچنان درخواستِ ایجاد یک سازمان یا حداقل درخواستِ کوشش چهره‌های برجسته‌ی سیاسی برای رهبری یا جریان‌دهیِ اعتراضات سراسری به سوی تغییر سیاسی است. یعنی مردم همچنان معتقدند که هیچ نهادی برای تغییر وجود ندارد و کسی برای “پیروزی” کاری نمی‌کند.

تقلیلِ تغییر سیاسی به مبارزه‌ی سیاسی و تقلیلِ تسخیر قدرت به ایجادِ سازمان (شبه‌سازمان) از بحران‌های تئوریک تغییر سیاسی در ایران است که درعمل مانع از تغییرِ سیاسی شده است. اما مشکل کجاست و راهکارها چیست؟ شاید باید از چند نکته و تحلیل آغاز کرد.

در فضای کنونی برخی گروه‌ها و چهره‌ها در وضعیت بهتری قرار دارند. رضا پهلوی اکنون در صدر اپوزیسیون نشسته و توجه‌ها به او بیشتر است. مسیح علینژاد کنشگری پیشرو و موفق است،.شورای مدیریت گذار یک ساختار خوب ایجاد کرده است. همبستگی‌ها و جمع‌های داخل و خارج هم کم نیستند.

اقبال به رضا پهلوی به‌نظر می‌رسد که بیش از هرچه ریشه در پیش از ۵۷ دارد. انقلاب۵۷ آغاز یک ویرانی است که هرچه ادامه یابد، به اعتبار و عزتِ ضد۵۷ می‌افزاید. ج.ا هیچ‌گاه نتوانست سازمان و سامانی در کشور ایجاد کند. باوجوداین با تکیه بر نابودیِ هر سازمان و سامان به بقای خود ادامه داد.

نبودِ سازمان‌های غیرخودی یک اصلِ راهبردی برای کنترل در دوران ج.ا بوده است. تجربه محدودِ تشکل‌یابیِ نهادهای غیرخودی در محدوده مخالفتِ مُجاز هم بسیار کنترل‌شده و آزمایشگاهی بود و با توجه به قواعدِ حوزه‌ی مخالفتِ مُجاز، زود با کنترل، هدایت و برنامه‌ریزی، بی‌اثر شد و به‌کناری رفت.

در این وضعیتِ بی‌سازمانی و درحالی‌که عمومِ مردم پیروزی در خیابان (و تسخیر قدرت) را در گروی وجودِ یک سازمان می‌دیدند؛ بازگشت به پهلوی تنها گزینه می‌شد. چون به‌مثابه‌ی یک سازمانِ تغییر بود که توانِ اداره‌ی کشور را دارد (و مردم هم تجربه‌ی خوشایندی از آن داشته‌اند).

همچنین باورِ عمومی معمولاً در شرایط بحرانی به سوی این اعتقاد حرکت می‌کند که یک رهبر توانمند می‌تواند سازمانش را ایجاد کند. برای‌ همین در این‌ سال‌ها جستجوی یک رهبر برای تغییر حتی نمودِ بیشتری از جستجوی یک سازمان برای تغییر داشته است. پهلوی در درون خود توانِ تسخیر قدرت را دارد.

البته مسئله‌ی اصلی درباره‌ی پهلوی متفاوت با مسئله‌ی دیگران است. درحالی‌که همه مبارزه می‌کنند تا توانمندتر از بقیه برای تسخیر قدرت به‌نظر برسند؛ پهلوی کوششی برای مبارزه نمی‌کند. مسئله‌ی پهلوی مبارزه‌ی سیاسی است. چیزی که جامعه از او می‌خواهد و او هنوز به آن پاسخ نداده است.

او آموخته است که یک شاه خوب باشد و نمادی از همبستگی ملی، پذیرش تفاوت‌ها و دعوت به تغییر در کشور باشد. اما جامعه انتظار دارد که او رهبر مبارزان سیاسی و رهبر یک انقلاب باشد. او برای پس از تغییر ساخته شده است. زبانش زبان انقلابی‌ها و مبارزه نیست. شاید بتواند رهبر همبستگی باشد.

در نقطه‌ی مقابل کنشگرانِ پیشرو در جامعه‌ی ایران سراسر مبارزه‌اند. مبارزه جای همه‌چیز را گرفته است. مبارزه به‌ جای اندیشیدن، مبارزه به‌ جای برنامه‌دادن، مبارزه به‌جای همبستگی، مبارزه به‌ جای شبکه‌سازی و جریان‌سازی، مبارزه به‌جای زندگی؛ بر کنشگریِ ایرانی حاکم شده است.

گروه‌ها و چهره‌های سیاسی کم‌کم یاد گرفته‌اند که همیشه باید مبارزه کرد. مسیح علینژاد یکی از موفق‌ترین و برجسته‌ترین این چهره‌ها در بیرون از کشور است. زبانش، حضورش و موضوع‌هایی که برمی‌گزیند؛ همگی برای مبارزه است. او با مبارزه به پیش می‌رود (گرچه نظریه‌ای برای پیروزی ندارد).

درون کشور نیز افرادی چون محمد نوریزاد، نرگس محمدی و فاطمه سپهری همین تصویر را ایجاد کرده بودند. کسانی که سراسر مبارزه‌اند و گروه‌های مختلفی را نمایندگی می‌کردند. چهره‌های تأثیرگذاری هم در ماه‌های قبل برجسته‌تر شدند. محمد رسول‌اف و حسین رونقی از شاخص‌ترین‌ها هستند.

از نسل قبل هنوز عده‌ای در میدان مبارزه مانده‌اند. برخی حضور نمادین‌تری دارند (پناهی و ستوده) و برخی سرسختانه حضور دارند و گروه‌های مختلف را نمایندگی می‌کنند. معلمان، کارگران، اقشار و اصناف هم براساس همین الگو حضور و چهره‌هایی دارند. به‌ هر حال کنشگری ایرانی با مبارزه پیش می‌رود.

درواقع کنشگریِ ایرانی یا آنچه کوشش سرسختانه و گاه ناچارانه برای تغییر سیاسی است، در شرایطِ بحرانِ پیروزی به‌ سراغ مبارزه‌ی مداوم رفته است. اما آنچه به آن نیاز دارد، ارائه‌ی تصویر روشنی از تسخیر خیابان (تسخیر قدرت) و توانایی اداره‌ی کشور است. آن‌ها باید پیروزی‌شان را تصویر کنند.

شورای مدیریت گذار هم نمونه‌ی موفق‌تری از انبوه همبستگی‌ها و شوراهای تشکیل‌شده در سال‌های گذشته است. این سازماندهیِ همبستگی‌محور درپیِ ارائه‌ی تصویری از تواناییِ تسخیر قدرت را دارد و همچنین از ظرفیت مبارزان استفاده می‌کند. ولی بیش از اندازه محافظه‌کار و محاسبه‌گر بوده است.

اما اپوزیسیون خارج از کشور بحران عمیق‌تری دارد. آن‌ها فوریت‌ها و اضطرارهای تغییر سیاسی را نمی‌فهمند. آن‌ها غرق در جدال‌ها و رقابت‌های حزبیِ فردای تغییرِ سیاسی‌اند. آن‌ها هم مانند رسانه‌های در تبعید به یک شغل و موقعیت تبدیل شده‌اند.
*پیش‌تر مفصل نوشته‌ام:Image

نظریه‌ها و برنامه‌های نهادسازی در بیرون از کشور نتوانسته تصویر پیروزی را ایجاد کند. آن‌ها توانایی شبکه‌سازی و جریان‌سازی هم ندارند. در درون کشور هم عمر نهادها یا بسیار کوتاه است یا در محدوده‌ی مخالفتِ مُجاز ایجاد شده‌اند که از قواعد کنترل، هدایت و برنامه‌ریزی پیروی می‌کنند.

با وجود این‌ها، مشکل اصلی جای دیگری است. تریبون‌ها و سازمان‌ها دست کسانی است که یا معتقدند اکنون شرایط تغییر سیاسی برقرار نیست یا برای خودشان نقشی در این پیروزی نمی‌بینند و یا فوری‌بودن و اضطراری‌بودنِ تغییر را نمی‌فهمند. آن‌ها بزرگترین موانع تغییرند.

آن‌ها مانعِ اعتماد و اعتباردهی به افرادی‌اند که در میدان مبارزه و در صف اول ایستاده‌اند. در این‌سال‌ها چهره‌های جدید پس از شکست جنبش‌ها متولد شده‌اند. علت روشن است. چون تنگ‌نظری‌ها درکنارِ برنامه‌های امنیتی مانع از هر چهره‌سازی و اعتماد به کسانی بوده است که در مسیر پیروزی‌اند.

آن‌ها باید در زمان جنبش دیده شوند. باید شجاعتِ اعتماد کردن و اعتبار بخشیدن به افراد، گروه‌ها و رسانه‌های در میدان ایجاد شود. باید ساختارِ پیشین اعتبار، اعتماد و تریبون‌ بخشی دگرگون شود. آن‌ها که مبارزه را برای خودشان می‌خواهند، خطرناکند و باید کنارشان گذاشت.

جامعه با هر اراده‌ی جدی، امیدوار می‌شود؛ نیازی به برنامه‌های امید سازی نیست. مردم با هر دعوت و فراخوانی می‌آیند؛ نیازی به آماده‌سازی نیست. معترضان شیوه‌های مبارزه و مقاومت را می‌دانند؛ نیازی به توانمندسازی نیست. پیروزی به اعتبار سازی و اعتمادسازی نیاز دارد.

مسئله اصلی همین است؛ پیروزی به اعتبار سازی و اعتمادسازی نیاز دارد. همه اعتبار و اعتماد را به چهره‌های جدید بدهید. انواع جنبش اجتماعی و شیوه‌های مبارزه و تدریس تجربیات کشورهای دیگر را رها کنید. خودتان و اعتبارتان را فدای پیروزی کنید. دنبال بهانه نباشید. فرصت زیادی وجود ندارد.

اجازه تغییر بدهید. هر کسی را که می‌خواهد به‌ شکلی در کنار شما باشد و انگیزه و امید برای حرکت شما بسازد، بپذیرید. چهره‌های جدید اعتراضی بسازید و از برنامه‌های امنیتی و اطلاعاتی که مانع از چهره‌سازی می‌شود، جلوگیری کنید. چهره‌های جدیدِ به پیشرفت و پیروی جنبش کمک می‌کند.

پیروزی در خیابان فقط مبارزه نیست. مردم باید بپذیرند که معترضان توان مسلط‌ شدن بر کشور را دارند. توان اداره‌ی کشور را دارند. آن‌چیزی که تا امروز تردیدهای زیادی ایجاد کرد، همین است. برنامه‌ی پیروزی باید بر این مسئله تمرکز کند. برنامه‌ی پیروزی باید اراده‌ی جدی برای تغییر را ببیند.

باید از الگوهای متفاوت حضور استفاده کرد. اگر لازم است چند هفته بعد بازگشت. با یک فراخوان یک تشکل دانشجویی هم می‌توان برنامه‌ی حضور داشت. اما مسئله‌ی مهمتر، ماندن در خیابان است. اینجا اراده‌ی جدی دیده می‌شود. اگر معترضان فقط یک بار شب را هم در خیابان بماند و به خانه برنگردند.

مبارزه‌ی شهروندی جدید درپیِ موازنه‌ی قدرت است. ترس و تسخیر و عقب‌راندن و شکست‌ها و پیروزی‌ها باید به موازنه برسد. اگر تسخیرکردن‌ها زیاد شود؛ اگر آنچه گرفته می‌شود، حفظ شود؛ اگر امید به اداره کشور ایجاد شود؛ اگر اراده‌ی جدی نمایش داده شود؛ شرایطِ پیروزی فراهم شده است.

نیروهای سیاسی‌ای که همدیگر را کامل می‌کنند، به سراغ برنامه‌های همبستگی کوتاه‌ مدت و محدود بروند. در کنار هم بایستند و به نیروهای در میدان اعتماد کنند. شیوه‌های مبارزه شهروندی را حمایت کنند. آنچه تردید ایجاد می‌کند را پاسخ دهند و پیروزی را هموار کنند.

ما در زمانه‌ی بحرانِ پیروزی قرار داریم و کنشگری به مبارزه تقلیل یافته است. اما با تصویری از پیروزی و ارائه‌ی یک برنامه‌ی پیروزی شرایط تغییر می‌کند. پیش‌تر درباره‌ی گذارِ برنامه‌ای و اندیشیده نوشتم.. . یک پیروزیِ اندیشیده هم می‌تواند برنامه‌ی پیروزی شود.

از اسطوره‌ی یک پیروزی برای تغییر که بگذریم؛ اهمیت پیروزی و شکست در فرآیند یک تغییر سیاسی بنیادین است. هر شکست، امتناع و ناتوانی‌ها را تعیین می‌کند و هر پیروزی، امکان‌ها و توانایی‌ها را تعیین می‌کند. یعنی منطقِ پیروزی، شرایط امکان و منطقِ شکست، شرایط امتناع را تعیین می‌کند.

شکست‌های پی‌درپی به کنشگران می‌گوید که آنچه انجام داده‌اند (با توجه به مجموعه‌ی همه شرایط، کنش‌ها و نیروها)، منجر به نتیجه نمی‌شود، پس با تکیه به آن‌ها نمی‌توانند پیروز شوند و درنتیجه تغییر سیاسی ممکن نیست (شرایطِ امتناع یعنی نمی‌شود، نمی‌توانیم و ممکن نیست).

پس باید درپی راه‌های دیگر یا تغییر در شرایط یا تغییر در توان‌ها و امکان‌های خود باشند. پیروزی‌ها هم به‌آن‌ها می‌گوید که در شرایط مشخص و با امکان‌ها و توان‌های مشخص، می‌شود، توانسته‌اند و ممکن است (شرایطِ امکان یعنی می‌شود، می‌توانیم و ممکن است).

در یک برنامه‌ی تغییرِ سیاسی، از منطقِ پیروزیِ جنبش‌ها و تغییرات کشورهای مختلف در شرایط مشابه استفاده می‌شود و در هر جز با توجه به شباهت، اصول راهنما استخراج می‌شود و در کلیت هم بیشترین شباهت، استراتژی اصلی را تعیین می‌کند. در مسیر کنشگری هم پیروزی‌ها، تمرکزها را تعیین می‌کند.

تکرار می‌کنم

جامعه با هر اراده‌ی جدی، امیدوار می‌شود؛ نیازی به برنامه‌های امیدسازی نیست. مردم با هر دعوت و فراخوانی می‌آیند؛ نیازی به آماده‌سازی نیست. معترضان شیوه‌های مبارزه و مقاومت را می‌دانند؛ نیازی به توانمندسازی نیست. پیروزی به اعتبارسازی و اعتمادسازی نیاز دارد.

مسئله اصلی همین است؛ پیروزی به اعتبارسازی و اعتمادسازی نیاز دارد. همه اعتبار و اعتماد را به چهره‌های جدید بدهید. انواع جنبش اجتماعی و شیوه‌های مبارزه و تدریس تجربیات کشورهای دیگر را رها کنید. خودتان و اعتبارتان را فدای پیروزی کنید. دنبال بهانه نباشید. فرصت زیادی وجود ندارد.