مدتی نه چندان دور از زمانی که آقای زید آبادی توبه کرده و دور کار سیاسی زیر عنوان “عارفی به رستگاری رسیده” خط کشیده و قصد مجاور شدن در نجف کردند ،نمی گذرد.
توبه ای آبکی که فاصله اعلام کردن و شکستن آن به اندازه فاصله منزل ایشان بود تا منزل دولت مردی بود بنام “محمد خاتمی” که لیاقت اعتماد میلیون ها قلب دردمندی را که نیروی عظیم ملت را تشکیل می دادند نداشت.
مردی که می توانست با تکیه به رای میلیونی یک ملت! نه در سیمای یک تدارکاتچی! بلکه یک قهرمان ملی ظاهر شود !در مقابل مستبد حاکم بیاستد و از آرمان ها و آرزوهای میلیون ها انسان رای دهنده که مصمم در پشت سر او ایستاده بودند دفاع کند.
او آنروز آن نکرد که وعده آن داده بود .چرا که اعتقادش به حفظ نظام بیشتر از اعتقادش به مردم و نیروی مردم بود .مردی که هنوز در کمال وقاحت حاضر نیست جنبش اعتراضی و عظیم یک نسل را باور کند.آنرا” امری نه لازم می داند!” توصیه به عقب نشستن یک نسل آرزومند و مبارز میدهد. جوانانی که آماده پرداخت هر هزینه حتی به بهای جانشان برای آزادی و رهائی از شر حکومت “بچه کش” آخرین صفت داده شده مردم به جمهوری اسلامی ویک زندگی ساده هستند.
بهر میزان که جنبش اعتراضی مردم گسترده تر می شود. رودررویی مردم با حکومت بیشتر! این تدارکاتچیان حکومتی آفتابه بدست ، چهره شان روشن تر و نقششان در دلسرد کردن مردم و پاشیدن تخم یاس و عدم اعتماد به توان ملت بیشتر .
عارف توبه کرده ما نیز که بسیار زود بدستور! توبه شکست و مجددا نقاب کنشگر سیاسی و روزنامه نگار متعهد بر چهره نهاد.با توپ پر به میدان آمد تا حدی که اجازه داشت به انتقاد از حکومت پرداخت و چهره خود موجهه ساخت تا در لابلای این موجهه بودن آدرس غلط به مردم بدهد .
او انتخاب آزاد و مبارز آگاهانه هزاران هزار جوان که سینه می گشایند و در برابر حکومت جنایت کار خامنه ای و دارودسته او می ایستند را به حد دستور بگیران از خارج تنزل میدهد.
استقلال رای نسل جوان، بخصوص دختران را بعنوان پیش قراولان این جنبش انقلابی که جهان در برابر رشادتشان سر تعظیم فرود می آورد هرگز به رسمیت نمی شناسد. زمانی که آنان سنگ در برابر گلوله به طرف سرکوبگران پرتاب میکنند. سپهر بوسه بر دستان آنها می نهد از زبان فردوسی”
“فلک گفت احسن ملک گفت زه”نثارشان می کند. ایشان نه تنها تحسینشان نمی کند ! نه تنها درد سال ها تحقیر آن ها را که منشا “دفاع مشروع” آن هاست احساس نمی نماید !بلکه رشادت فردی برآمده از دل دردمند و خشمگین آنها را زیر سوال برده ،مرگ با شکوه آنان چه در میدان! چه برسر دار را! حاصل فراخوان کسانی میدانید که کنار گود نشسته می گویند لنگش کن ! چه به شما بگویم که قلبم از درد نویسنده و روزنامه نگاری چون شما آرام گیرد؟
شمائی که خارج نشینان بیدرد را مسئول اعدام و کشته شدن آن ها میدانید. شمائی که در سیمای یک روزنامه نگار “متعهد ” حمایت وسیع میلیون ها ایرانی مهاجر دردمند! گریخته از چنگ خون ریز حکومت را در دفاع از جنبش بزرگ اعتراضی امروز! باعث دامن زدن به خشونت جلادان رژیم میدانید. بی آنکه کوچکترین اشاره ای به این بی همه چیز رهبر جنایتکار بکنید.چه می توانم بگویم؟
“فارغ از هر نوع نگاه سیاسی، خواندن و شنیدنِ تضرعِ جانسوز والدین زندانیانِ جوانی که فرزندان آنها را به اتهام “محاربه” به مرگ محکوم کردهاند، دل سنگ را میشکافد.در آن سوی آبها اما کسانی که جوانان بیگناه این سرزمین را به “دفاع مشروع از خود” فراخواندند، آیا نمیدانستند که در این کشور حتی پراندن سنگی را هم “محاربه” تعریف کردهاند و برایش حکم مرگ در نظر گرفتهاند؟ حالا آنها از این محکومان به اعدام و خانوادههای بیپناه آنان چگونه میخواهند حمایت کنند؟”نوشته احمد زید آبادی زیر عنوان “نفرین” چهارده دسامبر سایت گویا نیوز
به شروع استدلال ، نتیجه گیری و نهایت نفرین ایشان که بدقت نگاه می کنی. همان وظیفه خوابیده در پشت این جملات را می بینی .که در لباس غمخواری جوانان! هدفی جز تخریب این جنبش انقلابی .مخدوش کردن چهره مستقل جنبش داخل .توجیه عمل وحشیانه رژیم در اعدام جوانانی که تحت تاثیر آن سوی آب نشستگان به “دفاع مشروع از خود ” پرداخته اند و باعث نابودی خود و داغ دار شدن خانواده های خود گردیدند! ندارد! نفرینی که بیشتر متوجه ان طرف آبی هاست.
چه باید گفت به این ماندلای ایرانی توجیه گر اعمال رژیم زیر عنوان نقش مخرب خارج در این اعدام ها ؟
این توبه شکن یک روزه با چهره مظلوم نما که نفرت غریبی از اپوزیسیون خارج دارد. بهر بهانه شرافت قلمش را متوجه اتهام زنی به اپوزیسیون خارج می کند .از اتهام بازی در زمین کثیف ترامپ تا این اتهام تشویق جوانان به رودررویی با حکومت.
درست در زمانی که تحت تاثیر مبارزات مردم و در خواست جوانان رهبری کننده مبارزه در داخل از نیروهای سیاسی خارج از کشور برای یک وفاق ملی! فضای مناسبی برای نزدیکی نیروهای اپوزیسیون ایجاد شده .این موش دوانی واتهام زنی جناب زید آبادی که دایه مهربانتر از مادر برای جوانان مبارز در صحنه گردیده! و آدرس غلط به مردم می دهد چه معنا دارد؟
غمخواری که هرگز دست نوازشی بر سر جوانان پرشور در میدان نکشیده و دهان به یک حمایت ساده از آنان نگشوده است؟ کلامی سنگین تر از برگ گل نثار جنایت کار فرمان ده بر این کشتار ها نگفته است!
نوشته ای کوتاه اما نفرت بر انگیز بر علیه این طرف آبی ها که “دامن زننده خشونت اند” من را مجبور به جواب دادن می کند و ناگزیر از تکرار هزار باره این جمله برشت “آن کس که حقیقت را نمی داند بی شعور است و آنکس که می داند و انکار می کند جنایت کار .”
جناب زید آبادی کاش بر توبه خود می ایستادی و راه نجف پیش می گرفتی!اما اگر عزم بر شکستنش داشتی بجای راه خانه خاتمی راه خانه همان پدر و مادر عزا دار فرزند در پیش می گرفتی دلجوئیشان میکردی. با دادن آدرس درست خانه قاتل و عاملان قتل! که نه در این سوی آب ها بلکه جایی در قلب تهران بنام” بیت رهبری” است عظمت روحی و پایبندی خود به انسان دردمند و ستم دیده ایرانی رانشان میدادید!
تا ما با امید ایستاده گان در پشت دروازه های وطن که روز رهائی .روز سقوط جمهوری اسلامی و آرزوی انداختن دست بر گردن پدران و مادران زیباترین فرزندان کشته شده در راه وطن را به انتظار نشسته ایم! به غمخوار بودن مردم و حقیقت گوئی شما باور می کردیم .بی هیچ کدورتی و کینه ای! که در قاموس شعار “زن،زندگی ،آزادی” نمی گنجد. دستتان را می فشردیم! دریغ که نه شما و نه آن سید خندان چنین نکردید ! که می بایست!