سیمون دوبووار میگوید: «قانونگذاران، کشیشان، فیلسوفان، نویسندگان و دانشمندان نهایت کوششان را کردهاند که نشان دهند جایگاه فرودست زنان در آسمانها تعیین شده اما در زمین امتیازی محسوب میشود.»
این روزها که زنان با شعار زن_زندگی_آزادی، از پیله های خویش بیش از پیش بیرون جسته اند، شاهد نوع جدیدی از فرمول بندی انقیاد زنان در لوای حقیقت بینی علمی و غیب گویی فلسفی هستیم تا ثابت کنند زنان پای در مسیری اشتباه گذاشته اند و به بیراهه می روند و گوهر اصیل زنانگی در معرض خطر نابودی است.
بیژن عبدالکریمی که نام فیلسوف را با خودش یدک میکشد برای نجات مردانگی در معرض انقراض دست به دامن تحریف داده های تاریخی می شود تا بتواند ثابت کند که شعار زن_زندگی_آزادی بی تناسب با سنت تاریخی ما و بی ریشه است.
او صریحا حضور اجتماعی زنان را یک «مسئله» جهانی می خواند. دقت کنید وقتی عنوان مسئله می آید یعنی معضلی که نیازمند حل شدن است. او نمیتواند درک کند که مسئله نه حضور اجتماعی زن، بلکه دقیقا مردان امثال خود او و تفکرات و نگرش مردسالارانه آنهاست. سوالی که پیش می آید اینست که چرا همواره مسئله زنان، مسئله ای مردانه بوده است؟ این چه امتیازی است که مردان هربار با ظهور تلنگری در جامعه زنان موقعیت آن را در خطر می بینند و نسبت به آن انذار و هشدار میدهند؟ آنان فقط و فقط به نقشه های خود، ترس های خود و نیازهای خود نظر دارند و نفع زنان را صرفاً در تحقق سعادت خود می یابند. زن کسی نیست جز آنکه مرد او را توصیف می کند.
اما چیزی که با بحران مواجه شده، نه زنان بلکه مردان اند؛ مردانی که خود را صرفاً به خاطر مرد بودن مرکز جهان می دانند و در پی خط کشی زنان برآمده اند و گمان می کنند این دنیا صرفاً برای آنان و محل برآورده سازی نیاز آنان است و زنان یک مشت سفیهانی هستند که نیازمند هدایت آنان اند. ملاک های عمود مطلقی که مایل (زن) نسبت به آنان تعریف می شود.
او حتی خودبرتربینی مردانه را همینجا خاتمه نمیدهد و با همرده سازی فروغ فرخزاد با انبان مشحون از احساسات جنسی، به مقایسه زن بودن دو شاعر می پردازد و میگوید «من پروین اعتصامی را زن تر از فروغ فرخزاد می دانم» و زن بودن را صفتی میداند که معیار آن در مشت خود اوست و نه در اراده آزاد زنان.
عبدالکریمی با تأسف خوردن در سوگ از دست دادن زن ایرانی با مهر، فداکاری، عشق و ایثار، زن کنونی را که شعار زن زندگی آزادی سر میدهد به «زن هالیوودی» تعبیر می کند و گویی زن ایرانی را جنس از دست رفته می داند و می گوید «ازخودگذشتگی، رنجکشیدن برای دیگری، ایثار و ارزشهای متعالی انسانی را در آن نمیبینیم». او نگران مردانی ست که دیگر شانه ای برای بالارفتن از آن نخواهند یافت و کسی نخواهد بود که بسوزد تا دیگری اوج بگیرد. دیگر کسی نخواهد بود که از آرزوها و هویتش صرف نظر کند تا دیگری به رویاهایش برسد و حقوقش را تصاحب کند. دیگر مرد ایرانی نردبانی بنام زن ایرانی برای پیشرفت نخواهد داشت!
اوهام بازپسگیری زن سنتیِ از خودگذشته چنان او را مدهوش ساخته که ایجابی ترین شعار ممکن «زن زندگی آزادی» را سلب مطلق می خواند و نمیخواهد بپذیرد که این شعار زاییده یک تطور فرهنگی و تاریخی سرنوشت زن ایرانی پس از یک عمر نه گفتن به مردسالاری_ مرگ(کشتن)_ اسارت است و اکنون با ایجابی ترین زبان ممکن امکانات و ظرفیت های بدلیل مترقی را پیش می کشد. البته که برای اذهان بسته ای که گشوده به سایر وجوه و امکاناتِ بودن نیست و هر غیری را پس میزند و دیگری سازی میکند، طور دیگری خواستن،دیدن،متصور شدن و زیستن در بدترین حالت «ناممکن» و در بهترین حالت یک «وضعیت انحرافی» است.
ظاهراً پس از قیام ژینا و در دنباله شعار زن_زندگی_آزادی می بایست در نقطه مقابل تفکرات امثال عبدالکریمی که معضل را زنان میداند، به فکر معضل مرد بودن باشیم همان چیزی که کانل از آن با عنوان «بحران مردانگی» و سوزان فالودی از آن یا عنوان «بحران معنا» (در فریب خورده: خیانت به مردان مدرن) یاد می کند که در اثر دگرگونی الگوهای مردانگی به تبعیت از تغییر الگوهای زنانگی، موقعیت مردان متزلزل می شود و آنان نامطمئن از خویش و نقش خویش در جامعه رها می شوند و عمیقاً در بحران شک به ارزشمندی و مفید بودن خویشتن فرورفته اند.
آگاه شدن و پوست اندازی زن نصف راه است و نصف دیگر رویارویی مردان با این حقیقت و آگاهی شان به این نکته است که آنچه تاکنون از زن همچون دارایی جنسی_ جسمی_ حقوقی در انحصار قدرت شما بوده، نه از تعلقات به حق و طبیعی شما، بلکه به ناحق و و با ضرب و زور ناعادلانه «در تصرف شما» بوده است. اکنون آنچه در شوآف عبدالکریمی میبینیم همانند اشک اربابان در خلع ید قدرت از تملک بر بردگان و حسرت بازگشت بر مسند قدرت از دست رفته است که این معضل را نگران کننده می سازد که ممکن است به خشونت های با صورت بندی جدید علیه زنان ختم شود.
اکنون زمان آن رسیده که در پی قیام ژینا، کوبنده تر و قاطع تر از قبل اعلام کنیم که اینطور فکر میکنیم برای اینکه درست است، نه اینکه چون زن هستیم چنین می اندیشیدیم و مرد بودن قرابت سابق خود را با اصل و حقیقت از دست داده است.
این بار می بایست با چرخش زاویه دید جامعه شناختی، و با سلب مرجعیت معیار جهان بینی و خرد مذکر، خلاف روال سابق، عنوان مسئله را از «زنان» به سمت «مردان» تغییر دهیم و موضع مردانه را مورد نقد و بررسی قرار دهیم .
این بار در خلال این انقلاب میدانیم زنان چه میخواهند آنان آزادی و رهایی میطلبند چیزی که احتمالاً به مذاق قاطبه مردان خوش نمی آید اما سوال اینجاست که مردان ولو روشنفکران شان، نه در لفافه و بدون پنهان شدن پشت جبهه های تصنعی و بی پایه علمی فلسفی، با صراحت بگویند چه میخواهند؟ حفظ اسارت زن و سیادت مردانه ؟ انقلاب منهای آزادی زن؟