شما نگاه کنید غربیها در این کارها خوب واردند، خوب بلدند؛ ببینید مثلاً فرض کنید فلان متفکّر، حالا مثلاً هِگل مگر چند کتاب نوشته؟ افکارش را از داخل این کتابها استخراج میکنند و درمیآورند، تخلیص میکنند، خلاصه میکنند، آن فکر را با بیانهای مختلف، با زبانهای مختلف، با شیوههای مختلف پخش میکنند، منتشر میکنند. این کار [در مورد مصباح یزدی] باید انجام بگیرد.
آیت الله خامنهای، رهبر جا
نخست، در قیاسِ هگل و مصباح در کلامِ رهبرِ انقلابْ تکبّر و تفرعنِ فکری و عقیدتیِ روحانیّت نشسته است. همین تکبّر و تفرعن این صنف را گرفتار توهّم همهچیزدانی و پندارِ استغنا کرده است. هگل هرچه باشد، کسی است برای خودش در عالم فلسفه. فارغ از خوشآیند و پسند ما، هگل از پرچمداران اصلیِ فلسفهی آلمانی است. قیاس هگل و مصباح، از جنس همان قیاس طوطی و درویش است که «از قیاسش خنده آمد خلق را»! مصباح حتّی در فلسفهی بهاصطلاح اسلامی، از سرآمدان نبود، شهرتی اگر داشت به لطف قدرت سیاسی بود نه قوّت فکری. هگل چیزی برای عرضه داشت، امّا مصباح چه؟
دوّم، در فرمان به رسوخ و نفوذِ تفکّر مصباح در افکار، خیالِ باطلِ معرفتِ دستوری و فرمانی نهفته است. در نظر این خودکامگان، با یک دستور و فرمان میتوان معرفت و اندیشه ساخت. کافیست دستور دهیم تا تفکّری ساخته شود. خب فکر میکنند با دستور و فرمانی از بالا، اندیشههای مصباح در افکار رسوخ میکند. این خیال باطل، همان چیزی است که پایهی توهّم علوم انسانیِ اسلامی و تمدّن نوین اسلامی است.
سوّم، در نگاه به غرب، ناآگاهی و بیخبری از سنّت انتقادی در غرب آشکار است. فلسفه و تمدّن غربی از اساس خودانتقاد است، از بنیان انتقادی و نقدی است نه تعبّدی و تقلیدی. و این سنّت انتقادی وامدار «آزادیِ بیان و اندیشه» در غرب است؛ آزادیِ بیان و اندیشه از آزادیِ نقد و انتقادِ همهکس و همهچیز تماماً دفاع میکند. هگل نیز از فیلسوفانی بود که در مرکز نقد و انتقاد در سُنّت غربی قرار گرفت. آنچه رهبری نمیداند، همین است که غربیها فقط شارح هگل نبودند، ناقد هگل هم بودند؛ تنها به شرح افکار او بسنده نکردند، دست به نقد هم بردند. چه نقدهای ترمیمگرا و چه نقدهای ابطالگر. در سُنّت چپ از فویرباخ تا کا مارکس، در سُنّت تحلیلی از راسل تا ویتگنشتاین، و در سُنّت لیبرالیسم از برلین تا پوپر. جهل به سُنّت انتقادی در غرب، همین لاطائلات را میبافد.
اندیشهی انتقادی در ایران، از جانب روحانیّت و سُنّت دینی-اسلامی هیچگاه تحمّل نشده است؛ قدرتِ دینی هیچوقت نقد و انتقاد را برنتافت. سرّ این امر در نبودِ آزادیِ بیان و اندیشه چونان یک حقِّ محترم و مقبول است. حال آنکه سرکوبِ آزادی بیان و اندیشه چونان یک تکلیف، مقدّس و مطبوع بوده است. اگر بنابر شرح مصباح است، نقدِ مصباح هم باید آزاد باشد. امّا عاقبتِ ناقدان مصباح، تلخ و سیاه بود: حجاریّان ترور شد، گنجی راهی زندان شد، و سروش هم تبعید شد. درک رهبری از معرفت همین است که یک طرف-طرف خود- بگوید و طرف دیگر، تسلیم شود.