انقلاب زن-زندگى-آزادى، در بستر يك رنسانس فرهنگى ايرانى
محسن شكارى ، مجید رضا رهنورد، محمد مهدى كرمى و سيد محمد حسينى، چهار جوان ايرانى هستند كه بخاطر شركت در انقلاب زن زندگى آزادى سر به دار شدند.
ايران داغديده ما كم اعدامى نديده است. در گوشه و كنار اين سرزمين كهن و پهناور آزادگان زيادى با نام و گمنام در آرامستان ها آرميده اند ولى داغ اين چهار اعدامى بر دل ايرانيان چيز ديگرى است!
آنها چريك فدايی نبودند، مجاهد نبودند، ماركسيست نبودند، در خانه تيمى دستگير نشدند، هيچ ايدئولوژى و يا وابستگى حزبى خاصى نداشتند، آنان جوانانى آگاه و معترض به وضع موجود بودند و خواهان رهايي ايران از استبداد دينى، آنان خواهان يك زندگى عادى در كشورى بودند كه دوستش داشتند و بخاطرش اعدام شدند.
اعدام شدن با كشته شدن فرق مى كند. اعدامى با پاى خود باستقبال مرگ ميرود، با ان روبرو ميشود، هستى و نيستى، بودن و نبودن را در يك “آن”با هم تاخت ميزند تا از حقيقتى دفاع كند. همان كارى كه سقراط كرد و جام شوكران را بخاطر دفاع از حقيقت نوشيد.
شهادت يعنى پذيرش مرگ براى دفاع از حقيقت و نه در راه خدا، آنطور كه شهاديون مسيحى بعدا آنرا تحريف كردند. منصور حلاج در مكتب عرفان ايرانى هم چنين جلوه اى از زندگى در برابر مرگ را به نمايش گذاشت.
از ميان اين چهار “سر به دار” ايرانى روايت زندگى و مرگ سيد محمد حسينى از همه سوزناكتر است. او نه پدر داشت و نه مادر. او فقط ايران را داشت و جانش را برايش داد.
بعد از مرگ او ، ميليونها دختر ايرانى خواهرش شدند و هزاران مادر او را فرزند خويش ناميدند و برايش و بيادش مراسم گرفتند. رفتار پدر مهدى كرمى با او اماچنان حكايت شورانگيزى را در ايران امروز ما تصوير مى كند كه بيشتر به حماسه شبيه است. او را روزى با تاج گل بر سر آرامگاه محمد حسينى مى بينيم كه بوسه بر سنگ مزارش ميزند و اخيرا هم كه مزارش را با سنگ قبرى شايسته و بايسته آراسته است!
ماشالله كرمى، همان كارى را در حق محمد حسينى مى كند كه هر پدرى با جان و دل انجام ميدهد . محمد حسينى هر روز در ياد ميليونها شهروند ايرانى عزيز و گرامى داشته ميشود، همانطور كه ياد مجيد رضا رهنورد و محسن شكارى و مهدى كرمى. آنان فرزندان ايران هستند و فراموش نخواهند شد.
ارامگاه مجيد رضا رهنورد با ان شجاعت بى مثالش در رويارويي با مرگ ،هر روز در شهر مشهد گل باران ميشود و منزل مادرش ميعادگاه همراهى و همدلى آزاديخواهان شده است.
انقلاب زن- زندگى- آزادى، از بستر يك رنسانس فرهنگى ايرانى سر بر آورده است و در عميق ترين لايه هاى جامعه جريان دارد و قابل سركوب نيست. راز جاودانگى ، راز اين همبستگى شكوهند و حماسى در بين مردم ، رفتار و كردار نيك آنها را بايستى محصول يك بازنگرى عميق درونى دانست و امرى است فراتر از فقط تغييرات سياسى.
راز شكست ناپذيرى اين انقلاب در گذر از ديروز، از جهالت دينى به اينده و عقلانيت است و علت شكست جمهورى اسلامى ماندن در پيله ظلمت و تاريكى و باورهاى غير عقلانى.
زنان و جوانان و ديگر گروه هاى اجتماعى برج و باروى حكومت جهل و كشتار را فرو خواهند ريخت. ما با پاروهاى اميد از اين جهنم اسلامى گذر خواهيم كرد و ايران را دوباره از خشت جان خواهيم ساخت.