پیرمرد بیل را از دستش کنار گذاشت و نگاهم کرد. قبل از اینکه درددلش را بگوید، از دو پرتقالی که همراهش بود یکی را به من داد و گفت بخورم. تشکر کردم و گفتم نمیخواهم!
اصرار کرد و پرتقال دیگری که همراهش بود را پوست کند و گفت آن قسمت تو بوده، بخور. من هم وسط زمینی که بیشترش را با دستهایش شخم زده بود کنارش نشستم، به پوست کندن همان پرتقالی که داده بود. چقدر هم خوشمزه بود.
زمین کشتزارش خیلی بزرگ نبود، باید آمادهاش میکرد برای بهار که نزدیک میشد. میگفت کودی که پارسال میخریده دویست هزار تومان امسال شده یک میلیون تومان.
انتظار داشت درکش کنم! گفتم میدانم، همه چیز خیلی گران شده. از گوشت که پرسید، تنها سرم را تکان دادم. پرسید درست است دلار امروز شده ۵۰ هزار تومان؟ با تعجب گفتم من هم شنیدهام. نمیدانستم آن وسط زمینِ خارج از روستا، اخبار روز را چطور بهتر از من میدانست! گفت شنیدهای دارند مدرسه میفروشند برای درآمد دولت، برخی مدرسههای اهدایی را! گفتم نشنیدهام. ولی پیرمرد مطمئن بود.
بعد از جدا شدن از او فهمیدم او از من بهروزتر است. زارعی که شاید دیپلم هم نداشت. چیزهایی گفت که من میترسم بنویسمشان! خلاصهاش اینکه “یعنی باز منتظر بمانیم انتخاباتی شود و باز گولمان بزنند؟” میگفت یعنی هنوز نفهمیدهاید مشکل از کجاست!؟ با شرمندگی گفتم میدانم! و پرسش آخرش؛ پس شما در تهران چه میکنید!؟
شاید فکر میکرد ما در پایتخت صدایمان به حاکمان بیشتر میرسد. شاید فکر میکرد ما میتوانیم فریاد بزنیم که کمر مردم دارد میشکند… با پوزخند گفته بود پول کشور از این هم بیارزشتر میخواهد بشود؟ من نمیدانستم چه باید بگویم! بهانهای آوردم و از روستایی خوش قلب و دانا خداحافظی کردم. دوست داشتم از خودم خداحافظی میکردم. از تلخیهایی که تمام نمیشوند. نمیدانستم چرا تحملم تمام نمیشود. چه بیماریای مبتلا شدهام که دردها را حس نمیکنم.
در راه بازگشت چشمم به کوچههای روستا افتاد؛
کوچه شهید رسولی
کوچه شهید براری
خدای من! از این روستا اینهمه شهید هم دادهاند. فردا جواب این شهیدان را چه میخواهم بدهم. بگویم هیچ از دستم برنمیآمد!؟ چقدر مسخرهام میکنند آن بچهها، اگر ببینمشان.
داشتم دیوانه میشدم. شبا هنگام نشستهام کنار آتش کمجانی…
برادرم! حق با توست. ما هیچ کاری نکردیم. ما از شما خجالتزدهایم. نه که این رو بگویم تا خودم را تبرئه کنم. میفهمم گوشت چهارصد هزار تومانی یعنی چه. میفهمم داروهای میلیونی یعنی چه. میفهمم بیکاری فرزندانت یعنی چه. میفهمم همه سرمایهات نرسد به هزینههایت. میفهمم، اما نمیدانم چه باید کرد… چون دردهای تو را نفهمیدهام! چون آن بچههای شهید را فراموش کردهام. فراموش کردهام اصلا چرا شهید دادیم! فراموش کردم برای عدالت جان ارزشی ندارد. یادم رفته چه باری بر دوشم است، سنگین!
برادرم!
شما روستائیان چیزهایی را با گوشت و پوستتان حس میکنید که من در پایتخت آنها را اخباری میدانم کم ارزش… گرانی هست. تورم هست. بیارزش شدن پول ملی هست، اما اینها که بقول حاکمان مهم نیستند!! مهم آنست که حکومتی است وارث انبیاء! باید کاخ سفید را هدایت کند. باید اسرائیل را نابود کند… و مردمش برایش هیچند!
امشب نگاه آن زارع تنها در بیابان، دست از سرم برنمیدارد. نگاه زنان سرپرست خانوار، نگاه کودکان زبالهگرد، بیماران محتاج پول، و انتظارشان از ما ناتوانها… امشب عکس آن شهیدانی که در روستا کوچههایی به نامشان بود آرامم نمیگذارد.
باید کاری کرد! دل سوختن کافی نیست. عذرخواهی و شرمندگی کافی نیست. نوشتن، دردی را درمان نمیکند! باید بایستم و بلند فریاد بزنم؛ این دیگر زندگی نیست، که برای ما ساختید! ما بهدنیا نیامدهایم تنها اخبار بد بشنویم! و سقوط ارزش پولمان، سقوط اخلاق، و سقوط خودمان را تماشا کنیم.
باید کاری کرد! در برابر آنها که زندگی ما را به تمسخر گرفتهاند. باید کاری کرد… تا دیرتر نشده نمیشود ایستاد و خراب شدن سقف را بر سرمان ببینیم.
وقتی آنها که انتظار داریم کاری کنند
هیچ نمیکنند!
باید کاری کرد…