نگاهی گذرا به آنچه که اتفاق افتاد .
بخش دوم و سوم
از جنبش زن، زندگی، آزادی بعنوان یک انقلاب یاد میشود، در صورتیکه هنوز هیچ یک از نهادهای قدرت جابجا نشده، هیچ رهبری استعفا نداده و ارکان حکومت همچنان پابرجاست.
نام انقلاب نهادن بر سر این جنبش بیشتر بخاطر تغییر و تحولی ست که در ساختار و ساختمان اجتماعی شکل گرفته. یک تحول بزرگ اجتماعی که رخ داده بود اما فرصت و امکان بروز و ظهور نداشت. بنوعی در دل جامعه خفته بود اما نمیدانسته از چه طریق خود را نمایان کند. جنبش اخیر این امکان را فراهم کرد تا جامعه شکل واقعی و جدیدی را که به خود گرفته ارائه و معرفی کند. یعنی ما در آستانهی یک انقلاب بزرگ اجتماعی قرار گرفتهایم و این انقلاب با ظهور نسل جدید، باورهای جدید و فاصله گرفتن از زیست و اندیشهی سنتی، نوید جامعهای را میدهد که متفاوت است از گذشته.
ساختار سیاسی و اجتماعی ایران از سر کار آمدن جمهوری اسلامی تا بهحال چند گفتمان را تجربه کرده که خب اغلب آنها گفتمانهایی برخاسته از درون حکومت بوده و بیشتر از آنکه خواست مردم را برآورده کند، ابزاری در دست حاکمیت بوده برای هدایت جامعه در مسیری که میخواسته.
من به چند گفتمان حاکمیتی مختصر اشارهای میکنم:
گفتمان انقلابی (اسلامی) اولین گفتمان موجود در نظام جمهوری اسلامی بود که همان اوایل دست به تصفیه در آن زده شد و هرکس که همجهت با این گفتمان نبود از این دایره حذف شد، و خب ویژگیهای این گفتمان هم مشخص است و نیاز به توضیح نیست.
بعد گفتمان سازندگی به رهبری هاشمی رفسنجانی مطرح میشود که بیشتر جنبهی اقتصادی آن مورد توجه است زیرا کشور هنوز به چالشهای اجتماعی و سیاسی جدی برخورد نکرده و مردم همچنان در فاز انقلابی گری و گفتمان انقلاب اسلامی هستند، بعد از این مرحله بدنبال حساسیتها و تحولات اجتماعی، گفتمان اصلاحات با رهبری خاتمی بوجود میآید که با استقبال قشر تحصیل کرده و متوسط مواجه میشود و در نهایت بعد از جنگ و جدالهای درون و بیرون حکومتی گفتمان عدالت به سرکردگی احمدی نژاد ظهور میکند که گفتمانی پوپولیستی با محوریت قرار دادن قشر ضعیف و ناتوان جامعه بود که اصلا به هدف خنثی سازی اصلاحاتچیها به میدان آمد. البته در این بین میتوان جنبش سبز را هم نوعی گفتمان تلقی کرد که شاخهای از ایدهی اصلاحات است اما در کل ذیل همان پارادایم قرار میگیرد.
تا اینجا هر گفتمانی از درون حکومت بوجود آمده و گفتمانی خارج از چارچوب حاکمیت نمیبینیم، تا اینکه به اعتراضات سال ٩٧ بر میخوریم که به صورت غیر رسمی درون خود گفتمان براندازی را دارد و ادامهی آن در ٩٨ و آبان خونین است. تا اینجا هم براندازی یک گفتمان مجهول است و ما نمیدانیم رهبران و ایده هایشان چیست و چه قشر مشخصی از مردم خواهان براندازی هستند.
به شهریور ١۴٠١ میرسیم و بعد از قتل حکومتی مهسا امینی گفتمانی شکل میگیرد که نه تنها ایران بلکه کشورهای دیگر را تحت تاثیر قرار میدهد. زن، زندگی، آزادی؛ تنها گفتمان شفاف از بیرون حکومت است که مطرح میشود و رژیم هیچگونه تسلطی روی آن ندارد. برخلاف گفتمانهای گذشته که با رهبری و هدایت مستقیم رژیم انجام میگرفت و هیچ جریانی خارج از حاکمیت در آن دخیل نبود.
ما از حداقل مشروطه به بعد یکسری آرمانهای سردرگم و بلاتکلیف داشتهایم که دستیابی به آنها مدام به تعویق افتاده و انگار در طول این مدت زور حاکمان از زور جامعه و مردم بیشتر بوده است. به همین دلیل اجرای طرحهای مختلف و متعدد برای ایجاد یک جامعهی مردم سالار با ناکامی مواجه شده است و بزرگترین قربانی این دوره و یا دورهها روشنفکران و افرادِ مسئول و متعهدی بودند که زندگی خود را رها کرده و در پی آرمانهای خود با حکومتها یقه به یقه شدهاند و در نهایت هم شکست خوردهاند. اگرچه در این جنگ نابرابر همیشه این حاکمیت بوده که پیروز میدان شده، اما این پرچم یعنی بیرق آزادی و دموکراسی دست به دست گردیده و به نسلهای بعد از خود رسیده، هرچند تلاشهای گستردهای در راستای حذف و قطع این پیوند صورت گرفته است.
با همهی بی مِهریها و سنگ اندازیهایی که در مسیر آزادی و دموکراسی انجام شده، اما این مولفهها آنقدر سترگ و بزرگ بوده که آزادی خواهان را به ورطهی قمار با جان خود میکشانده است، انسانهایی که به قُربانگاه رفته و مرگ را به سخره گرفتند و همچنان میگیرند، برای نِیل به آن سرزمین موعود، آن گمگشتهشان در تاریخ و آن چه که از یاد مردمانشان رفته، برای یادآوری و دوباره زنده کردن آن، حتی اگر این رسیدن و یافتن به قیمت از دست رفتن جانهای شیفتهشان باشد.
بعد از آنهمه خزان که پیاپی پشت سر هم آمدند، زن، زندگی، آزادی فصلی شد برای جوانه زدن شکوفههای امید و گسیل ِ مردمانِ در بند برای شکستن و رَستن از این قفسهای زنگ زده، که زندگی را در میان میلههایش حبس کرده است. برای درآمدن از تیرگی و رو به سوی روشنی نهادن، همقدم و همقسم شدن و فریاد برآوردن که “قسم به خون یاران، ایستادهایم تا پایان”
هرچند که در ابتدای یک مسیر طولانی هستیم و راه بسی دشوار و همراهان خسته و قهرمانان در بند و آزادگان به زنجیر، سلحشوران سر بهدار و مادران عزادار و پدران بیقرار و عاشقان چشم انتظار… ولیک؛ عشق به آزادی امید میآفریند و هر امید چراغیست در قلب انسانهای بیدار برای عبور از تاریکی و ساختن جهانی روشن در کنار یکدیگر.
اهریمن محکوم به مرگ است، هرآنچه که موافق زندگی نباشد و برای نیستی بکوشد محکوم به مرگ است. آنان که از زندگی مرگ میسازند و با شادی بیگانه و ما را در عزای مدام میخواهند، همانها که با زیبایی دشمن و دوستدار زشتی اند، هر آبادی را ویران میسازند و هر آزادی را به زنجیر میکشند، دستهایشان آلوده است، به خونِ پاکِ جوانان و به قول شاملو: “عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند”. آری زندگی بر اینان حرام و مرگ مبارکشان است، که جامهی زندگی بر تن بی قوارهشان گشاد مینماید و کوچکترتر و کوتاهتر از آن هستند که در این ردا بگنجند.
زن، زندگی، آزادی؛ نقطهی عطف تاریخ سیاسی، اجتماعی و مبارزاتی ایران است و این سرفصلی بسیار مهم در ادوار مختلف ایران میباشد. شاید به لحاظ اهمیت آن را نتوان با هیچیک از رویدادهای معاصر مقایسه کرد. این جنبش همچنان در ابتدای راه خود میباشد و پتانسیل بالایی برای ابراز وجود و نمایان ساختن ابعاد مختلف خود دارد.
آینده غیر قابل پیشبینی است اما آنچه که معلوم است عبور جامعه از آن چیزی است که دیگر به آن تعلق ندارد و خود را در یک مفهوم و معنای دیگر جستجو میکند، چیزی که حتی پیش از این هم نمیخواسته ولی به اجبار به آن تن داده است.
کانال نویسنده