نگاهی جامعه شناختی به امنیت و هراس زنان در روز جهانی زنان
در این مقاله «کارکرد اجتماعی ترور دختران» را در سایه موضوع «امنیت زنان» در جامعه دنبال کرده ام و سعی داشتم نشان دهم که چرا «ترور» و بطورکلی هراس افکنی در طول تاریخ، عمدتاً زنان را نشانه می گیرد و ادعاهایی چون «هیستریای جمعی» و کلیشه هایی چون «زن ترسو» به هم پیوند خورده اند و تا چه حد پیشینه ضدزن دارند و مطلوب مردسالاری اند. در این میان نقش «قدرت گرفتن» زنان در اعمال ترورها چیست؟ و در نهایت، دعوتی به تامل در بستری عادلانه است که «ترسوی حقیقی» کیست؟ زنان یا مردسالاری؟ چراکه بسیار اهمیت دارد که بدانیم در جریان سلب امنیت از زنان، هراس اصلی متوجه چه کسی است؟ سوال اصلی این است که «پشت پرده ارعاب زنان و سلب امنیت شان، چه کسی از زنان می ترسد؟»
کارکرد اجتماعی هراس
رعب و ترس بیشتر از منظر روانشناسی و زیستشناسی تعریف شدهاند و کمتر به ابعاد جامعهشناختی ترس پرداخته شده است. در اکثر مواقع، تعریفی که از ترس ارائه شده است مکانیسم بقا و واکنش هیجانی نسبت به عوامل تهدیدکننده خارجی بوده است؛ لذا یک ویژگی کاربردی سازنده توصیف میشود. اما بعد دیگر آن که «هراس» نامیده میشود، مخرب و بیمارگونه است که میتواند حاصل زیست اجتماعی هر فرد به فراخور تجربیات زیسته او باشد. لذا هراس، صرفاً بعدی بیولوژیکی ندارد. بعد اجتماعی آن مقولهای است که برساخت اجتماعی ست و میتواند اعضای یک گروه اجتماعی خاص نظیر اقلیتهای جنسی و جنسیتی و یا نژاد و اتنیک خاص را تحت تأثیر قرار داده و نوعی بهنجارسازی فوبیای جمعی را رقم زند؛ به گونهای که چنین هراسی را نه یک معضل نیازمند شناخت و درمان، بلکه یک هراس الزامی برای نظارت تضمینی برای تداوم آرایش ساختاری خود میداند.
در اکثر موارد، مجاری قدرت از سازوکار ارعابگری و هراس جمعی برای استمرار و بسط «سرکوب» سود میبرد. تا جایی که بواسطه استمرار تاریخی نظاممند سرکوب، درونیسازی و تبدیل شدن هراس به بخشی از الزامات زندگی اجتماعی رخ میدهد و واقعیتی وارونه ی تاریخی اجتماعی رقم میزند چنانکه گویا این هراس، نه منشأ خارجی و ناشی از سرکوب سیستماتیک، بلکه نشأت گرفته از ذات و ماهیت درونی قشری خاص است. بطور مثال منشأ هراس بردگان سیاه از اربابان سفید را نه در ستم ارباب علیه برده، بلکه در انقیاد ذاتی برده و نژاد سیاه و برتری و سروری ذاتی اربابان تفسیر میکرد که ترس زنان از مردان را نیز میتوان در امتداد همین مقوله تشریح کرد.
در طول تاریخ، «ترساندن و ارعاب» سلاح کاربردی مهمی برای اعمال قدرت بوده و هست. قدرت برای اینکه همه جا باشد، می بایست هیچ جا (به طرز عینی) نباشد و طریقی بکار گیرد که نیازی به حضور انضمامی سرکوبگر نباشد. بنابراین درونی سازی هراس فرمول «هر فرد یک زندانبان» را صورت بندی کرد؛ بدین صورت که برای تحقق سرکوب و مانور قدرت، لزوماً نیازی به گرفتن اسلحه به سمت کسی و یا استفاده از مجازات خشن و شکنجه نبود، بلکه در پروسه تولید «بدنهای رام»، هر فرد با درونی کردن هراس با تاثر از فوبیای جمعی، خود مسئول تنبیه و مجازات و خودنظارتی برای حفظ منافع اجتماعی میشد ولو اینکه آن منافع کاملا در خلاف جهت منافع فردیاش عمل میکرد.
خلق فوبیا و تسری بخشی آن میان افراد یک قشر، یکی از مهمترین استراتژیهای درونفکنی سرکوب و ابزار قدرت نمایی بوده است که ابتدا از طریق آپارتایدسازی و سپس از طریق اعمال تبعیض بر گروهی، آنان را نشانه میرود تا از طریق رعب آفرینی و تهدید ناامنی، با توسل به خودکنترل گری فردی، مهار و کنترل جمعی را به دست گیرد. بنابراین درک چنین هراس اجتماعی جز با زیستن در میان تجارب آن قشر نمیتواند محقق شود.
در این میان استعمال ترور، به مثابهی ابزار اشاعه ترس و وحشت استفاده میشود. این روش به این دلیل بسیار کاربردی ست که بوسیله هراس جمعی ایجاد شده، مشقات نظارت همه جایی را نالازم میکند تا مردم بیچونوچرا به نظم دلخواهاش گردن نهند. این هراس آفرینی روانی بس خطرناکتر و دهشتناکتر از خود ترور است و هسته کاربردی ترور را تشکیل میدهد؛ چراکه نه یک فرد، بلکه یک قشر را هدف میگیرد و ثانیاً تأثیرات ماندگار دارد و ردپای خود را در حافظه جمعی به شکل تاریخی حفظ میکند به گونهای که این هراس همانجا و در همان لحظه نمیماند و نسل به نسل به اعضای گروههای بعدی مشابه منتقل میشود؛ حتی در دورانی که هیچ تروری در کار نیست و به ظاهر امنیت برقرار است و آثار جراحت هراس آن، حتی سالیان سال پس از آن واقعه در روان نسل بعدی همچنان زنده میماند. چنانکه زنان امروز و فردا بعنوان قربانیان غایب، حاملان رنج مادرانشان در تمامی مبارزات شان هستند حتی در قبال حقوق بی مناقشه زنان نظیر حق تحصیل. زخمهایی که کهنه میشوند اما فراموش نه.
به اعتقاد هانا آرنت، هدف از ایجاد ارعاب و وحشت، ساختن نوع جدید بشر است؛ بشری مطابق باور جنبش یا مطابق اعتقاد و سلیقه رهبر حاکم. برای ساختن بشر جدید، الزاماً بشر مخالف آن بیرحمانه از میان برداشته میشود و «اجزا» به خاطر «کل» نابود میشوند. به نظر آرنت، منزوی کردن نیروهای فعال اجتماعی و فرد، مرحله اول ایجاد ارعاب و وحشت است. «انزوا آغاز ارعاب است». هانا آرنت وضعیت جامعهای را ترسیم میکند که افراد نه تنها از قدرت های حاکم بلکه از همدیگر نیز میترسند و وحشت هم عمودی و هم افقی است و این سرآغاز انزوا و مهار اتحاد جنبش هاست.
هراس و ارعاب متأثر از چنین وضعیتی دو تاثیر عمده دارند: نخست اینکه فضای رابطه میان انسانها را نابود میکند و دوم با استفاده از ایدئولوژی و بسیج ارادههای فردی، برای تحمیل ایدئولوژی بر خرد توده، رابطه انسان با واقعیت را ویران میسازد.
ترس، نوعی کارکرد اجتماعی دارد. ترس، فرصت ها و انتخاب های زنان را محدود میکند .کارکرد اجتماعی ترس، «کنترل» زنان است تا آنان را به شکل منطقی و خودمختار به این نتیجه برساند که در جهانی بشدت بیرحمانه و سهمگین، استقلال زن مضحک است و میبایست وابستگی به یک مرد و خانه و خانواده امنیت او را توجیه کند. فوبیای زنان در سایه ارعاب ساختاری، معضلی اجتماعیست که به سبب تداوم این سرکوب نظاممند، امری ذاتی زنانه و نه اکتسابی شناخته میشود.
کارکرد نهفته در کلیشه زن ترسو
اینکه زنان بیش از مردان میهراسند، نه به سبب ترس ذاتی منطقی از محرک خارجی و یا وابسته به خصایل خاص درونی، بلکه به سبب ترس اجتماعی زنان از ارعابگری و سلطه و خشونت نظاممند علیه آنان است. اینکه زنی از مردی بهراسد، نگاه جزئی و تقلیل به ابعاد فردی ماجراست؛ اما در اشلی فراتر و کلیتر، اینکه همه زنان از همه مردان حتی از نزدیکان خود نیز بهراسند و حتی خانه ناامنترین جای جهان برای آنان باشد( طبق تحقیقات)، موضوعی ست که برگرفته از پیشینه ای تاریخی/ اجتماعی/روانی در ذهنیت زنان است که بازتاب مجموعه رفتار اجتماعی نظاممند بر علیه آنان است. این در حالی است که تلاش میشود با توسل به زبان جنسیتزده هراس زنان در حد «زنان ترسو» تقلیل داده شود تا نیازی به بررسی عمیق عوامل ساختاری این ترس نباشد و اینگونه جای «ساختار معیوب مردمحور» را با «زنان ترسو» در معادله عوض میکند و مقصر را بجای سیستم زن ستیز، به سوی خود زنان فرافکنی میکند.
«ویتزمن» معتقد است افرادی که حس ترس زنان را عجیب میخوانند، در واقع حقایق اساسی و بدیهی را نادیده میگیرند. «لزلی کرن» معتقد است پارادوکس «ترس زنان» تنها زمانی یک تناقض است که نیروی جنسیتی، نادیده گرفته شود. از دیدگاه حقوق زنان که بر واقعیتهای زندگی زنان تمرکز دارد، پارادوکسی وجود ندارد و حس ترس زنان نیز نه تنها غیرمنطقی نیست بلکه کاملا طبیعی است.
همین بی توجهی و پیش پاافتاده انگاری «ترس زنان» سبب می شود راهکارها در حد اقدامات فردی خود زنان در سطح پیشگیری و بازدارندگی به خود زنان محول شود و نه بازنگریهای کلان در آرایش ساختار اجتماعی مردمحور. که همین تدابیر فردی احتیاطگرایانه برای دور زدن نقشههای ناامنی مردسالاری که هر زن به تنهایی متقبل میشود، بمنزله هدررفت زمان و انرژی مضاعف و همچنین بار سنگین اقتصادی روانی است که به مثابه «هزینه های ناامنی» بر دوش زنان سنگینی میکند که هیچگاه پرداخت نمیشوند. این هزینهها به اشکال مختلف، گاه به شکل روانی انکار درک خود و ازخودبیگانگی و گاه به شکل هزینه های مالی بیهوده و اضافیِ پیدا کردن مکان/مسیر/افراد/وسیله حمل و نقل امن ولو با پرداخت هزینه بیشتر آشکار میشود.
زنان، چه در فضای بسته چه در فضای باز، چه در مکان های شلوغ، چه خلوت، چه در حال پیادهروی، چه در وسایل حمل و نقل عمومی، چه در روز و چه شب، دچار احساس ترس و ناامنی میشوند. استرسهای روزمره با عواقب طولانی مدت در وجود زنان به دلایل کاملا منطقی، عمیقاً ریشه دوانده است.
در اکثر موارد، اینکه زنان میهراسند، موضوعی عادی و کاملاً جاافتاده تلقی می شود؛ اما اینکه زنان چرا و مشخصا از چه کسی میهراسند، پرسشی بدون پاسخ شفاف است. زنان معمولاً برای این پرسش اخیر یک پاسخ دارند: مردان! علیرغم اینکه همه مردان لزوما آزارگر نیستند، اما عموماً، زنان از «همه مردان» میهراسند، مگر اینکه خلافش ثابت شود و این موضوع، حل مشکل هراس زنان را دوچندان میکند؛ چراکه زنان، نه با یک فرد مشخص، بلکه با یک ساختار رعبآور و تاکتیکهای تروریستی سیستماتیک مواجهند که از هر طرف آنان را احاطه کرده است.
فوکو «جنسیت» را منبع اصلی اعمال قدرت و تولید سوژگی میداند و میافزاید: «فرد را نباید نوعی هسته مرکزی اولیه قلمداد کرد که قدرت به آن می چسبد و حول آن شکل میگیرد. در واقع پیشاپیش یکی از نخستین پیامدهای قدرت این است که بدن های خاص، حالتهای خاص، امیالی خاص، هویت افراد را برمی سازد و آنها را بعنوان «فرد» شکل میدهد. بنابراین شکل گیری «زن مرعوب» با احساس ناامنی، دست پرورده شبکههای درهمتنیده سلطه است که کنترل اجتماعی آنان را در قبضه قدرت خود گرفته است و نه ناشی از دیدگاه ساده انگارانه زن ضعیف از نظر جسمی و بیولوژیکی و یا روح لطیف و حساس!
«امنیت» از لحاظ پیوند با مسئله کانونی قدرت موضوعی بسیار مهم است. در ساختار سلسله مراتبی، همواره «دیگری» در مقام «ابژه» سرکوب میشود تا امنیت «سوژه» تامین شود. بنابراین تلاش مضاعف برای سلب امنیت «دیگری»، نشانگر تهدیدشدگی جایگاه سوژه و تزلزل قدرت و احساس خطر آن است؛ قدرتی که از قدرت گرفتن بی قدرتان میهراسد و چنین هراس افکنی، بازتاب و فرافکنی هراس و اضطراب اصحاب قدرت نسبت به از دست دادن جایگاه برتر خود است.
لذا میزان احساس امنیت و یا هراس زنان، میتواند سنجه مناسبی برای ارزیابی میزان هراس یک جامعه از قدرت گرفتن زنان باشد.
«احساس» امنیت زنان
ادعای «امنیت زنان» سوای موضوع «احساس امنیت زنان» است. این دو علیرغم تشابه معنایی که باهم دارند، لزوما مفهوم یکسان ندارند. ادعای «امنیت زنان»، معمولا تمرکز را از «احساس زنان» برداشته و به برداشت «دیگری» از امنیت زنان و معمولا برداشت ساختار مردسالاری از امنیت زنان در مقام ابژه متمرکز است. اما «احساس امنیت»، نگرش قائم بر سوژگی خود زنان است متکی بر مرجعیت زنانه، که احساس امنیت خودِ زن را ملاک و معیار امنیت زنان میداند و نه نشانههای نمادین ناامنی اجتماعی با تعاریف قالبی و پیشفرضهای معمول. به طور مثال اگر در یک مسیر خانه تا محل کار، زن به راحتی تردد کند و دچار تعدی و دستدرازی و متلکپرانی و مزاحمت نشود، با خوانشی از «امنیت زنان» میتوان گفت زنان در جامعه از امنیت برخوردارند، اما در ملاک دوم (احساس امنیت زنان)، ممکن است زنان در همان مسیری که به نظر تعاریف از بالا به پایین و بدون بازگشت به مرجعیت زنانه آن را ایمن میداند، زنان احساس امنیت نداشته اند. مواردی مثل Male gaze (نگاه خیره مردانه: نگاه به دنیا از درون لنزی مردانه به زنان از موضع مسلط آمیخته با روابط قدرت سرکوبگر) یا حس ناامنی به هنگام گذر از پشت تبلیغات در روگذرها و پل های عابر پیاده و…قابلیت ثبت شدن در رویکرد نخست نداشته باشند. بنابراین«احساس» زنان بسیار مهم است چراکه هیچ کسی جز خود زنان، قابلیت تشخیص برخورداری یا عدم برخورداری از امنیت را ندارد و این احساس تنها معیار اصیل در سنجش میزان ناامنی جهان برای زنان است.
همین موضوعِ احساس امنیت را چنانچه در «ترور بیولوژیک دانش آموزان دختر» دخیل بدانیم، نیازی به توضیح نخواهد بود که مطمئناً دختران، حتی در مدارسی که تحت ترور بیولوژیک قرار نگرفتهاند، حس ناامنی را تجربه خواهند کرد و این هراس و واهمه به خارج از دیوارهای مدارس بین کلیت زنانه اشاعه پیدا خواهد کرد و ابعاد وسیعی از آسیبهای جمعی را رقم خواهد زد، بطوریکه به مشارکت در امورات اجتماعی، حتی زیست روزمره و روان هر فردی از اعضای گروه زنان ضربه خواهد زد.
حتی اگر فرض بر این باشد که دست های پشت پرده تفکر طالبانی نیز در میان نباشد که حق تحصیل دختران را نشانه بگیرد، و فرضیات دیگر نظیر آزمایش نحوهی تاثیر نوعی ماده شیمیایی روی همه افراد و نه فقط زنان و هزاران فرضیه دیگر در میان باشد، باز هم این زنان هستند که مستقیماً بیشترین آسیب را خواهند دید؛ چراکه پیشاپیش و بصورت ضمنی این زنان هستند که در جامعه نه امنیت دارند و نه احساس امنیت میکنند. حال چنانچه تهدیدی مضاف بر تهدیدات امنیتی پیشین بر افراد اعمال شود، این زنان و قشر تحت تبعیضات تاریخی اجتماعی هستند که نخستین قربانیان آن را تشکیل میدهند. افراد بی دفاع و فاقد حقوق انسانی همواره در طول جنایات بشری، بهترین گزینه برای انتقام گیری و هدف هراس افکنی بودهاند.
قشری که فرمانبرداریشان برای بازوی قدرت ضرورت دارد. به همین دلیل «جنسیت» زنانه تعبیری سیاسی مییابد چراکه محل تقاطع بدن و نظارت و قدرت است. برای تشدید نظارت و بازگشت نظم مطلوب، نیاز به انتقام از بدن های شورشی در قالب ناامن تر کردن فضا برایشان وجود دارد. کروکیهای مردسالاری که رفتهرفته گذرگاهها و فضاهای زنانه را تنگتر و صعبالعبورتر میکند تا مجال رقابت و تقابل با نظم جنسیتی کمتر و کمتر شود.
خشونت نهفته در ادعای هیستریای جمعی
زنان که حتی پیش از این جریانات، حضورشان در اجتماع، اشتغال و تحصیل و حتی پوشششان مصداقی از مبارزات مدید تاریخی بوده و هنوز هم بر علیه تفکر «جای زن در خانه است» مبارزه میکنند، کوچکترین تهدیدی میتواند جایگاه اجتماعی آنان را به خطر اندازد و تاییدی بر ادعای متحجرانهای باشد که با نکوهش قربانی، حضور زنان در اجتماع را مقصر آسیب دیدگی آنها میداند و با پیش کشیدن احتیاطهای به ظاهر خیرخواهانه و مصلحتاندیشانه، راهکارهای عقبنشینی به مواضع سنتی را پیش میکشد و عملا تبعیض و نابرابری جنسیتی و فرمول سنتی «قلم بر زن حرام است» را به شکلی امروزی ترور بیولوژیک با استفاده از علم روز دنیا پیش میکشد و حتی در تلاشی مذبوحانه مسمومیت دختران را به سخره میگیرد و آن را به «هیستریای جمعی» نسبت میدهد تا قدرت درک و تشخیص زنان را با استناد به ذهنیت سکسیستی، احساسات و توهمات و شیطنتهای بیپایه زنانه بنامد. زیر سوال بردن سلامت روان زنان به هنگام سخن گفتن از تجربیات خود و متهم کردنشان به دیوانگی و هیستریا سابقه دیرینه دارد.
معضل ترور زنان و اشاعه فرهنگ رعب و هراس جمعی در میان زنان پدیده جدیدی نیست و پیش از این نیز شاهد انواع دیگری از ترور زنان اعم از ترور شخصیت زنان، ترور روانی و هویتی آنان بودهایم و امروزه ترور بیولوژیک زنان به یکباره سربرنیاورده بلکه امتداد همان سازوکارهای اتخاذی حذف و طرد زنان است که این بار شکلی ویژه، عینی و ملموس به خود گرفته است.
دوگانه هراس منفعلانه/قدرت فاعلانه
اوهام آرمانشهری بازگشت به گذشته نوستالژیک «زن خانه نشین»، به دنبال تزلزل مراتب قدرت مسلط در جنبش #زن_زندگی_آزادی، ساختار نابرابر را بر آن داشت تا با محدودیتزایی هرچه بیشتر و افزودن اختناق، با استعمال زور و ارعاب، چه از طریق تهدید به محرومیت از امکانات اجتماعی، چه از طریق افزودن محدودیتهای حجاب و پوشش و تهدید شغلی و پلمپ محل کار و چه از طریق ترور بیولوژیک و یادآوری تعمدانه حوادث اسیدپاشی، زنان را وادار به پذیرش انقیاد ذاتی کرده تا از تصور برابری و مبارزه برای آزادی دست بردارند.
حال آنکه تمامی این موارد چیزی جز استراتژی بقا در برابر ترس از قدرتگیری زنان نیست؛ جدالی سخت میان تحجر و بیداری، که چیزی جز تأکید بر قدرت زنان نیست؛ تضاد میان قدرت محدود اما مسلط در برابر قدرتی عظیم بیدار شده از سرکوب.
تلاش برای نابودی آگاهی، مرگ آگاهی نیست، چنانچه تلاش برای حذف قشری و خاموش کردن صدایی، ترس از توانایی آن قشر و صداست؛ چنین تقلایی، نمادی از «مقاومت» جانانه و ستودنی زنانه در برابر قدرتی سرکوبگر است که تا سر حد رقابت با «قدرت مسلط» برآمده و به مثابه قدرت تهدید آمیز بر علیه آن قد علم کرده است. فضاهای اشغال شده، از خیابان های اشغالی تا مشاغل اشغالی، آزادی های اشغالی و حتی زندگی های اشغالی ربوده شده از زنان را در برمیگیرد و حال، اراده زنان برای بازپسگیری این حیات و سهم چپاول شده شان، لرزه بر اندام اشغالگرانی می نشاند که سالهاست با تصرف سهمی از آنِ زنان و نصف بشریت، به جایگاه غصبی خود تکیه زدهاند.
این امر بسیار مهم است که در مسئله امنیت زنان، بجای تأکید بر انفعال زنان در قربانگاه ناامنی اجتماعی که برآنان مسلط شده، بر فاعلیت و مقاومت زنان در جایگاه تهدید برای امنیت جهانی مردسالارانه اشاره داشت و زنان را در مقام فاعل کنشگر بر علیه نظم جنسیتی نابرابر نشاند. روی دیگر سکهی ارعاب و هراسافکنی میان زنان و سلب امنیت آنان، «رعب از زنان» است که نشان از زخم کاری زن_زندگی_آزادی بر اندام ساختار زن ستیزانهای دارد که کابوسش آگاهی، بیداری و قدرت گرفتن زنان است.
کانال جامعه شناسی زن روز