تاریخِ اخیر ایران دو دورۀ گسستِ سیاسی دارد که آسیبهای جبرانناپذیر به ایرانیان و کشورشان زده است. گسست نخست در اوایل دهۀ سی و صرفاً بین دو فرد بود: مصدق و کاشانی. این گسست به وقوع و موفقیت کودتای ۲۸ مرداد کمک کرد و به یک دیکتاتوری سیساله و پسازآن یک حکومت مذهبسالارِ فقیهمحور انجامید.
هر چند همۀ گرفتاریهای ملیِ ما در هفتاد سال گذشته نتیجۀ آن گسست نیست اما تداوم آنچه روبنای اختلاف آن دوران بود، منجر به گسستی عظیمتر شده است: گسست بین ملیت و مذهب در ابعاد کامل ملی؛ یک گسست اجتماعی!
استدلال یکتایی و وحدت ملت ایران و در نتیجه محور هویت ملی آن در چند دهۀ گذشته آمیخته بودنِ گوهر ایرانیت ِ ایرانیان با چسب مذهب و زمان خورده بودن آن در بستری هزار ساله بوده است. میتوانست درست باشد اگر هنوز در عهد صفویان یا حتی پهلویها بودیم اما اکنون این خمیر وارفته است و گوهر و ملاط، همدیگر را رها کردهاند. جمعیتِ ایرانِ امروز را دیگر با برچسب ملتی با هویتِ برآمده از آمیختگیِ ملیت ایرانی و مذهب شیعه نمیتوان توصیف کرد. توضیح میدهیم.
آخرین دوره پیش از آنکه روحانیون زعامت مردم ایران را به عهده بگیرند، در ایران آن ترکیب جادویی سلطان و شیخ، پادشاه و کلیسا (که قوام جوامع مادون توسعه را فراهم میکرد) برقرار بود. مابهازای اجتماعی شاه و دستگاه روحانیون در ایران هم همان تعریف ساده از ایرانیان بود: ملتی برساخته از ایرانیت و مذهب شیعه؛ هویتی مرکب برای ملتی واحد و مردمانی یکدل ولومتشکل از اقوام مختلف! مرزهای جغرافیایی نیز بهتقریب همین را نشان میداد.
زعامت روحانیون و اشتهای آقای خمینی برای آنکه هویت ملیِ ترکیبی را به فراموشخانۀ تاریخ بفرستد و با زدودن ایرانیت از هویت ایرانیان یک امت واحدِ برساخته از صرفاً مذهب پدید آورد، عنصرِ زور را وارد تعادل ظریف ایرانیت ـ اسلامیت کرد و احتمالاً لازم نیست بقیۀ داستان را تعریف کنیم: حالا که فقیه شاه بود و اهل عدالت و انصاف هم نبود، کل مردم ایران بهعنوان امت اسلامی (نه یک کلمه بیش، و نه یک کلمه کم!) مصادره شد تا همچون گلّهای که باید تا آخرین رأس از نیلِ شکافخورده رد شود و به سرزمین موعود برسد، سرتاپا (به قول یکی از رجال پیشامشروطه) اسلامی شود. این روند باوجود تغییر زعامت و رئیسجمهور شدنِ طیفی از کارگزاران (از رجایی تحجرگرا گرفته تا خاتمی لیبرال) تغییری نکرد و ارابه زور در تکپایه کردن هویت ایرانیان لحظهای متوقف نشد. حوادث شش ماه اخیر گواه آن است که این فقره کماکان بنیادیترین پارامتر عامل در رابطۀ حکومت و جامعه است.
پیشران اصلی جنبش زن زندگی آزادی، برآمد و شورش زنان بود در برابر همان زور مداوم در صور مختلف.
اما برگردیم به موضوع گسست اجتماعی که موضوع این مطلب است و نتیجۀ غائی این شکل از رابطۀ حکومت و جامعه. یکی از نتایج تعادلیِ طبیعی که بین ایرانیت و اسلامیت تا ماههای پایانیِ حکومت محمدرضاشاه در جامعه وجود داشت، همزیستی بدون تزاحم و تسامح بدون اجبار بین شیوههای زیست، باور و رفتار اجتماعی بود. ایرانیانِ سنتی و امروزیشده با هم تفاوت داشتند اما تعارض نه! نه خودشان احساسات تنفرآمیز و ناسازگاری داشتند و نه حکومت تلاشی برای آتشافروزی بین آنان میکرد. طرفه آنکه یکی از عللی که آقای خمینی توانست یک سیلِ بنیانکن علیه حکومت پهلوی پدید آورد فقدان عناصر تنافر و ناسازگاری در سطح جامعه بود. این همان ویژگی بود که در سال ۵۹ توانست ایرانیان را در برابر حملۀ عراق در طول یک مرزِ ۸۰۰کیلومتری متحد و مقاوم نگه دارد.
اما در همان حال موشِ سیریناپذیر در کانون اصلی قدرت در حال جویدن اسناد هویتی ایرانیان و عمّال آن مشغول ویران کردن آن هویتِ دوپایه بودند. شاید اهمیتی نداشت اگر آن ویرانی را به سمت تقابل بین اجزا و بین مردم سوق نمیدادند و این مهم است که بدانیم نتایج آن، چه میتواند باشد.
مجموعۀ اقدامات حکومت در ابعاد فرهنگی و اجتماعی و در بستری از ناکارآمدیِ اقتصادی و فساد به کنار، برنامههای وسیع حکومت برای رویارو کردن مردم با هم بسیار وسیع است و مهمتر اینکه، عمدی است و (با نگاه به خطبهخوانی امثال علمالهدی) با هدف تفرقهاندازی برای حکومت کردن است. این تفرق و دوگانهسازی، آیندۀ ایران را ویرانتر و توان مقاومت مردم در برابر امواج خارجی را نازلتر میکند. گسست اجتماعیِ موردپسند حکومت، شکاف عظیمی در دیوار دفاعی ایران نیز هست که امکان دارد فاجعه از آنجا هجوم بیاورد.
آیا راهی برای برآمدن از پس این نیروی ویرانگر و ترمیم گسست اجتماعی، جلوگیری از فرونشست بیشترِ پایههای هویت ملی و گره زدن دوبارۀ رشتۀ یگانگی تاریخی ایرانیان هست؟ اگر هست، باید ابتدا تأثیر نیروی گریز از وحدتی که حکومت پدید میآورد متوقف شود!
*تحریریۀ جامعه نو