۱۴۰۲، با انرژی، برای تکرار ایستادنهایمان در ۱۴۰۱
قرار نیست هیچ سالی بگذرد و در آن سال زلزلهای نیاید، تصادفی اتفاق نیفتد، مظلومی ظلم نبیند، فقیری از درد نداری بهخود نپیچد، آشنایی، ناگهان نمیرد!
قرار نیست سالی بیاید که قرعه خوشبختی به نام ما در بیاید! ناگهان از آسمان برایمان پول ببارد، نفت بشود بشکهای ۵۰۰ دلار، دیگران تکنولوژی تولید کنند، ما وارد کنیم، با پول بادآورده و خوش باشیم.
نه قرار نیست. هرگز!
آن وقت باید خودمان را تکانی بدهیم محکم، تا از آن خواب خوش بیدار شویم!
آن وقتی که دیدیم حاکمی که به رأی ما هیچ نیازی ندارد، آمده در تلویزیون و دارد میگوید؛
– مردم مرا ببخشید! من بسیار کوتاهیها داشتهام، من در مرگ مهسا کوتاهی داشتهام، در کشته شدن صدها جوان معترض در خیابان مقصر بودهام، من در سقوط هواپیمای نخبگان بیتقصیر نبودهام، من در فقر شما سهم مهمی داشتهام، من باعث شدم ایران در جهان منزوی شود و امروز برای ارتباط سیاسی با امارات و بحرین به دست و پایشان بیفتیم. مردم مرا ببخشید، من قول میدهم از امروز حاکم خوبی باشم!!
آن وقت باید مطمئن شویم داریم خواب میبینیم.
و وقتی به این آگاهی برسیم که جز در خواب از آسمان فرصتهای جدید و تغییرات خوب نمیبارد، باید سجدۀ شکر بهجای آوریم. که ما رشد کردهایم.
و ما به مرز کسب این خوشبختی رسیدهایم.
ما خودمان را در این سال پیدا کردیم.
چه دستاوردی از این بالاتر؟!
سال سختی گذشت. اما مگر سال آسان هم داریم. سال بی خطر، سال بیحادثه، سال آرام، تنها در گورستانها میگذرد، سالی که هیچکس دعوایش نمیشود، به هیچکس ظلم نمیشود، و عشق هم در آن ناپیداست.
آرزوی سال بیدردسر، سال بی حادثههای سخت را، بسپاریم به همان قبرستان.
در سال ۱۴۰۱ وقتی مهسا را گشت ارشاد جهنمی دستگیر کرد و مردم بزرگ ایران ایستادند و گفتند غلط کردید اشتباه کردید. او دختر همۀ ما بوده. او قلب ما بوده.
وقتی مردم مظلوم اهل تسنن سیستان و بلوچستان در نماز جمعه به خاک و خون کشیده شدند و کل شیعیان هم بلند شدند و گفتند ما نمیگذاریم بیشتر از این جنایت کنید و مسئولیتش را نپذیرید.
وقتی در کردستان مردم را کشتند، کولبران یخ زدند، در خوزستان مادرانمان فریاد زدند “مظاهرات سلیمه” و باز تیر زدند، وقتی دانشمندانمان را احضار و زندان کردند و ما بیتفاوت نبودیم…
چه سالی از آن سال بهتر!؟
ما در این سالِ بسیار دوستداشتنی، یاد گرفتیم بهجای دلخوری از محمود و حسن و ابراهیم، به جای ناله از زمین و زمان، بگوییم زیربنا فاسد است، از سیستمِ فاسد قرار نیست هیچ خیری به مردم برسد. سیستم فاسد فساد میزاید.
ما در سال ۱۴۰۱ یاد گرفتیم از حقمان دفاع کنیم، محکم. مثل دخترانمان، مثل جوانانمان. چه سالی از این سال بهتر!
ما توانستیم بدون ترس فریاد بزنیم رهبر باید پاسخگوی تصمیماتش باشد. ما قرار نیست در انتخاب مسخره بین زاکانی و رئیسی یکی را انتخاب کنیم.
قرار نیست دون پایهها را برکنار کنید و بگویید تمام شد. نه!
در همه امور رهبر سهم دارد. در مرگ مهسا، در مرگهای کرونایی، در افزایش زندانیها، در مهاجرتها، در سقوط پول ملی، در فقر دردناک مردم.
در این کشور ما فرد مقدس نداریم جز خودِ خدا… که تجلیاش خودمانیم.
نه هیچکس دیگر.
این سال مبارک نبوده!؟
من در سال ۱۴۰۱ جوانها را درک کردم. کوه اراده، دریای فهم، اقیانوس دانایی.
و فهمیدم دورهای رسیده که آنها تصمیم گرفتهاند شجاعانه وارد صحنه شوند.
شما در مزرعه که قدم میزنید، کافیست ببینید در آن باغ بزرگ، چند گل شکفته شده، شک ندارید فردا آن چند گل میشوند هزار گل. و پس فردا میلیونها گل.
من شکفتن آن چند گل را در ۱۴۰۱ دیدم.
و ۱۴۰۲، ۱۴۰۳، ۱۴۰۴حتما گلستان خواهیم داشت. حتما ایرانی سربلند، خواهیم داشت. آنکه نداند مرده است…
مثل همانهایی که به ظاهر نفس میکشند، اما ماندهاند در صدها سال پیش.
مثل مردهها…
من امشب مجبورم با ۱۴۰۱ خداحافظی کنم. اما دلم نمیخواهد.
من ۱۴۰۱ را دوست داشتم.
من از او قول میگیرم به دوستش ۱۴۰۲ بسپارد؛
این مردم دیگر به عقب برنمیگردند…
بداند این مردم دیگر قدر زندگیشان را فهمیدهاند.
و آن را به هیچکس، به هیچکس نمیدهند.
آنها در ۱۴۰۱ خیلی تغییر کردهاند
آنقدری که دنیا را دست به دهان خواهند کرد.
از مردان و زنانی دست در دست هم
برای زندگیای بهتر…
با زحمت، با فداکاری، با پشتکار
و با عشق…
۱۴۰۲ را بگوید ما با انرژی تمام، واردش میشویم.
برای تکرار ایستادنهایمان در ۱۴۰۱
شاید هم قویتر
شاید هم موفقتر
کانال نویسنده