اروپا نباید اشتباهی را که در برابر روسیه مرتکب شد در برابر ایران هم تکرار کند. مصاحبه با رحمان قهرمانپور
روح الله سوری – ایران فردا :
اعتراضات داخلی ایران در سال ۱۴۰۱ نه تنها صحنه داخلی را به شدت از خود متاثر ساخته که در عرصه خارجی هم برخی تحولات مهم را به دنبال داشته است. واکنش اروپایی ها به این اعتراضات و حضور پررنگ اپوزیسیون ایرانی در سیاست اروپا بخشی از این تغییرات مهم در روابط کشورهای خارجی با ایران می باشد. از طرفی دیگر در سطح منطقه ای با میانجی گری چین شاهد تنش زدایی در روابط میان ایران و عربستان هستیم و دو کشور پس از 7 سال بتدریج در حال از سرگیری روابط سیاسی خود هستند. بهبود روابط ایران با کشورهای منطقه تنها به عربستان محدود نشده و در این میان امارات متحده عربی نیز گزینه دیگر ایران برای بهبود روابط می باشد. اینکه تلاش های ج.ا برای بازسازی روابط خود با کشورهای عربی تا چه حد متاثر از فضای داخلی بوده است و اینکه نتایج این تنش زدایی ها چگونه می تواند بر روابط خارجی ایران بویژه با اتحادیه اروپا تاثیرگذار باشد و همچنین مهمتر از همه اینکه تا چه حد می توان قائل به تغییر رویکرد اروپا در قبال ایران پس از اعتراضات بود سوالاتی هستند که مجله ایران فردا را برای یافتن پاسخ آنها و بررسی دقیق تر موضوع میزبان آقای رحمان قهرمان پور پژوهشگر ارشد مرکز پژوهش های علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه کرده است که در ادامه مشروح این مصاحبه خواندنی را می خوانید:
رابطه ایران و اروپا طی دهه های اخیر فراز و نشیب های زیادی به خود دیده است از فراخواندن سفرا تا تلاش برای امضای توافقنامه برجام و حتی مخالفت با خروج آمریکا از این توافقنامه، اما در تمام این بالا و پایین ها آنچه می توان مشخصا موضع پایدار اروپا در قبال ایران در نظر گرفت عدم تمایل اروپا برای تغییر رژیم در ایران بوده است. این در حالیست که طی ماه های اخیر پس از تحولات داخل ایران (مشخصا اعتراضات شکل گرفته پس از مرگ مهسا امینی) شاهد افزایش فشارهای اروپا بر ایران به دلیل آنچه سیاست داخلی مغایر با حقوق بشر در ایران خوانده می شود هستیم، بطوریکه طی یک ماه اخیر شاهد ملاقات ها و سخنرانی های متعدد افرادی از اپوزیسیون ایران در صحن پارلمان ها و اندیشکده های اروپایی بوده ایم که در مهمترین نمونه می توان به دعوت از اپوزیسیون ایران برای شرکت در کنفرانس امنیتی مونیخ اشاره کرد سوالی که مطرح است این است که آیا می توان آنچه را که این روزها در صحنه سیاست اروپا در قبال ایران می گذرد، باز شدن صفحه جدیدی در روابط با ایران و تصمیم اروپا برای تغییر رژیم در ایران در نظر گرفت؟ اگر با چنین تغییری موافق باشیم چه مولفه هایی را می توان در این موضوع تاثیرگذار دانست؟ آیا چنین تغییری را باید با مولفه منافع ملی اروپا در منطقه تحلیل کرد یا باید آن را موضوعی تحت تاثیر افکار عمومی اروپا و اعتراضات ایرانیان ساکن در اروپا در نظر گرفت؟
درباره موضع اروپا درقبال ایران، به طور مشخص باید به جنگ اوکراین اشاره کرد. هرچند قبل از آغاز جنگ اوکراین، روابط ایران و اروپا به نوعی سرد بود و مساله ای مثل عدم موفقیت برجام هم به این سردی اضافه کرده بود ولی جنگ اوکراین در واقع یک نقطه عطف مهمی در رویکرد اروپا به جهان و از جمله ایران بود. اتحادیه اروپا در سندی که پیش از جنگ اوکراین منتشر کرده بود، اشاره داشته که خاورمیانه منطقه ای است که به این زودی باثبات نخواهد شد و لذا اتحادیه اروپا منافعی در حضور گسترده در خاورمیانه ندارد. یعنی به نظر می رسد قبل از جنگ اوکراین سیاست اتحادیه اروپا در قبال خاورمیانه بطور کلی و به طور خاص در قبال ایران، مبتنی بر نوعی بی تفاوتی بود و جریان حاکم در محافل سیاسی اروپایی به این جمعبندی رسیده بود که سرنوشت خاورمیانه ، سرنوشت رو به افولی است و اتحادیه اروپا نمی تواند امیدوار به نقش آفرینی در این منطقه باشند. اما جنگ اوکراین بسیاری از محاسبات اروپایی ها را تغییر داد و معماری امنیتی بعد از جنگ جهانی دوم که باعث رونق اقتصادی و وحدت سیاسی در اروپا شده بود با جنگ اوکراین در معرض تهدید جدی قرار گرفت. بنابراین اروپایی ها نسبت به هرنوع کمک به روسیه در این جنگ حساس بودند و آن را جنگی میدانستند که در وهله اول و بطور مستقیم امنیت اروپا را مورد تهدید قرار داده است. لذا در کنار عدم موفقیت برجام و عدم موفقیت اتحادیه اروپا در میانجیگری در مساله برجام، جنگ اوکراین هم مزید بر علت شد، یعنی بعد از جنگ اوکراین و ایستادن ایران در کنار روسیه و همکاری پهبادی با آن، به نوعی اتحادیه اروپا احساس ترس و نگرانی کرد کرد، مخصوصا اینکه اخباری دال بر حضور نیروهای ایرانی در برخی مناطق تحت کنترل روسیه و ساخت پهپاد در این مناطق منتشر شد که این خبرها نگرانی های اروپا را دوچندان کرد. بنابراین در کنار عدم موفقیت میانجی گری اروپا در مساله برجام و جنگ اوکراین ما شاهد اتفاق سومی هم بودیم که در داخل ایران رخ داد و آن اتفاق شکل گیری اعتراضات در داخل ایران بود. به نظر می رسد که این سه تحول یک نوع تحول و تغییر اساسی در رویکرد اروپا نسبت به ایران ایجاد کرده باشد.
اما در مورد اینکه این تغییر رویکرد، یک تغییر بنیادین است یا موقتی و به تعبیر روششناسی سیاسی آیا یک پارادیم شیفت هست یا خیر، اختلافنظر وجود دارد.برخی معتقدند اقدامات اروپا در قبال ایران و مخصوصا حمایت از اپوزیسیون یک اقدام کوتاهمدت تاکتیکی است برای اینکه جمهوری اسلامی را وادار به تغییر رفتار بکند. در مقابل رویکرد دومی هم معتقد است این حمایتها نشان از یک تغییر بنیادین در سیاست اروپا در قبال ایران دارد و آن تغییر این است که سیاستمداران و جریانهای مهم و تاثیرگذار در محافل سیاسی اروپا به این جمعبندی رسیدهاند که نمی توانند دیگر با جمهوری اسلامی کار کنند و این مقدمه همکاری اتحادیه اروپا با امریکا در سیاست تغییر رژیم خواهد بود. حتی این عده معتقدند اروپا در ماههای اخیر مواضعی به مراتب تندتر از امریکا در قبال ایران اتخاذ کرده است.
واقعیت امر این است که اگر بخواهیم قضاوت کنیم که کدام یک از این دو رویکرد درست است باید به هرسه اتفاق عدم موفقیت اروپا در برجام، جنگ اوکراین و اعتراضات در ایران توجه کنیم. بهنظر میرسد که رویکرد دومی که گفته شد یعنی رویکردی که معتقد به تغییر اساسی در سیاست اروپا در قبال ایران است روزبهروز قدرتمندتر میشود و در اندیشکدهها و مراکز تحقیقاتی اروپایی به وضوح میتوان ردپای آن را دید. یعنی دیدگاهی که معتقد است اروپا اشتباهی که در قبال روسیه انجام داد را حنباید در مورد ایران تکرار کند. میدانیم در سی سال گذشته، دو جریان نسبت به روسیه در داخل اتحادیه اروپا وجود داشته است. جریان اول به رهبری آلمان و تا حد کمتری فرانسه، معتقد بود میشود با روسیه کار کرد و از طریق گسترش روابط اقتصادی انگیزههای تهاجمی روسیه را کاهش داد. بنابراین آلمان بهرغم مخالفت جدی امریکا، پروژه انتقال گاز از روسیه به آلمان را راهاندازی کرد و حتی به دنبال راهاندازی پروژه نورداستریم۲ هم بود. اما دیدگاه دیگری به طور مشخص در شرق اروپا به رهبری لهستان بر این باوربودند که روسیه با سیاست مماشات اتحادیه از مواضع تهاجمی و نیات توسعه طلبانه خود در اروپا دست نخواهدکشید. جنگ اوکراین دیدگاه شرق اروپا و دیدگاه کسانی را که معتقد بودند اروپا با مماشات در برابر روسیه در واقع در حال تقویت روسیه هستند را پررنگ تر کرد.
به نظر میرسد همین خط استدلال و همین طرز نگاه در مورد ایران هم حداقل در سطح اندیشکده ها و در میان تحلیل گران و پژوهشگران و روزنامه نگاران اروپا و افرادی که به نوعی با افکار عمومی و رسانه ها در ارتباط هستند و می توان آنها را به نوعی ایده سازان قلمداد کرد، درحال تقویت شدن است. به این معنا که اروپا نباید اشتباهی را که در برابر روسیه مرتکب شد در برابر ایران هم تکرار کند یعنی به این معنا که اروپا نباید سیاست گذشته خودش را در برابر ایران که مبتنی بر مماشات و رفتار کجدار و مریز با ایران بوده است را ادامه دهد. این گروه معتقدند اعتراضات در ایران یک تحول اساسی و متفاوت با اعتراضات سال ۸۸ است که بیشتر دعوای درونجناحی در جمهوری اسلامی بود بنابراین این گروه معتقدند که اتحادیه اروپا باید از اپوزیسیون حمایت جدی بکند و فشار را بر جمهوری اسلامی افزایش بدهد.
جمعبندی من این است که هنوز دلایل و شواهد کافی نداریم تا با قاطعیت زیاد بگوییم رفتار فعلی اروپا یک اقدام تاکتیکی برای امتیاز گرفتن بیشتر است یا یک تحول بنیادی در راستای گذار اروپا از سیاست مماشات با ایران به سمت تغییر رژیم است. باید منتظر باشیم تا شواهد بیشتری درباره این دو ادعا بیرون بیاید تا آنها را قضاوت کنیم.
موضوعی که در زمینه مواضع اروپا در قبال تحولات اخیر داخل ایران می توان مورد اشاره قرار داد تفاوت میان مواضع پارلمانها با دولت ها می باشد که مصداق واضح این موضوع در نگاه پارلمان اروپا و مواضع شورای اروپا قابل مشاهده است. سوالی که مطرح است این است که آیا می توان در آینده نزدیک شاهد تسری نگاه پارلمان ها به سطح دولت ها باشیم؟ و آیا تلاش ها در بخش هایی از ساختارهای سیاسی اروپا که بیشتر با افکار عمومی در ارتباط هستند در نهایت قادر به همراه نمودن دولت ها با اولویت های خود در قبال ایران از جمله تروریستی اعلام کردن سپاه خواهد شد؟
در پاسخ به این سوال باید به یک نکته کلی توجه کنیم و فهم این نکته در درک تفاوت میان سیاست در اروپا و امریکا مهم است. به لحاظ تاریخی مسیر توسعه اروپا از پایین به بالا بوده و به همین دلیل همیشه در اروپا نهادهای مدنی و افکار عمومی قویتر و موثرتر از امریکا بودهاند. به عبارت سادهتر اثرگذاری افکاری عمومی در اروپا خیلی بیشتر از امریکاست چون به تعبیر چپهای انتقادی، سرمایهداری امریکایی از بالا به پایین است و به همین دلیل با اینکه جامعهمدنی در امریکا قوی است و میتواند در برابر افرادی چون ترامپ بایستد به لحاظ میزان اثرگذاری همیشه کمتر از افکار عمومی در اروپا بوده است. مساله افکار عمومی در اروپا برخلاف برخی تصورات رایج فقط رایدادن نیست و نزدیکی سیاستمداران به افکار عمومی فقط بحث کسب رای نیست. در حقیقت سیاست در اروپا با افکارعمومی و نهادهای مدنی عجین شده در حالیکه در امریکا سیاست بیشتر با لابیکردن و بده و بستان عجین شده است. این بدین معنا نیست که در اروپا بده و بستانی وجود ندارد بلکه به این معناست که روند اتحادیه اروپا از ابتدا مبتنی بر حرکت از پایین به بالا و اجماع بوده است. به همین دلیل نوع برخورد حکومتهای اروپایی با ایرانیان ساکن اروپا تا حدی متفاوت از نحوه برخورد امریکا با افکار عمومی ایرانیان مقیم امریکاست.
اگر از این مساله عبور کنیم، از نظر نسلی هم مهاجرانی که از ایران به آمریکا رفتهاند عموما در اوایل انقلاب مهاجرت کرده اند و بیشتر جهت گیری های راست و سلطنت طلبانه و تعلق خاطر به نظام سیاسی گذشته داشتهاند در حالی که موج مهاجرت به اروپا پس از دهه شصت خورشیدی و تحولات داخلی در ایران از جمله برخورد با حزب توده و چپها بوده و این گروههای چپ ایرانی و از جمله کردها به اروپا مهاجرت کردهاند. در دولت قبلی کشور سوئد یک خانم کرد ایرانی نقش تعیینکنندهای داشت و رای ایشان مشخص میکرد کدام ائتلاف برنده خواهد بود. جدای از آن بهطور سنتی در آلمان چپهای ایرانی قدرتمند هستند و در فرانسه هم نیروهای ملی_مذهبی فعالیت دارند. بنابراین فضای عمومی ایرانیان ساکن اروپا با ایرانیان ساکن امریکا و به خصوص کانادا تفاوت زیادی دارد. یعنی در اروپا تنوع گرایشات سیاسی بیشتر و اساسا سیاسیتر هستند. چون این افراد سیاسیتر هستند و در مقایسه با ایرانیان مقیم امریکا حضور اجتماعی بیشتری دارند اثرگذاری بیشتری هم خواهند داشت. یعنی علاوهبر اینکه به طور سنتی افکار عمومی در اروپا قدرتمندتر هستند، خود ایرانیان مهاجر در اروپا هم از نظر گرایشات سیاسی و سطح تحصیلات قویتر از ایرانیان مهاجر در امریکا هستند و حضور بیشتری در جامعه و در کنشهای سیاسی دارند و دولتهای اروپایی هم توجه بیشتری به خواستههای آنها میکنند.
سوال این است که آیا این جامعه مدنی قدرت دارد تا خودش را به دولتها تحمیل کند یا به تعبیر سوال شما، سیاست پارلمانتاریستی در اروپا در نهایت راه به سیاست دولتها میبرد یا خیر. در این مورد باید قدری با احتیاط صحبت کنیم به این معنا که پارلمانتاریستهای اروپایی پذیرفتهاند که ملاحظات دولتها و اتحادیه ممکن است محافظهکارانهتر از آنها باشد. در پارلمان اتحادیه اروپا انواع طیفهای تند سیاسی از کمونیست و سبز و احزاب راست افراطی را میبینید. ولی وقتی در سطح اتحادیه اروپا بحث می کنیم این تنوع نمیتواند وارد سیاستگذاری و تصمیمگیری سیاسی شود. ضمن اینکه مطابق قانون اساسی اتحادیه اروپا، تصمیمگیری براساس اجماع است و در نتیجه فرایند اجماعسازی هم زمانبر است. یعنی اگر اتحادیه اروپا بخواهد در یک مورد خاص مانند قراردادن سپاه در لیست گروههای تروریستی از پارلمان تبعیت کند، مستلزم این است که در درون اتحادیه اجماع ایجاد کند. اجماع کردن هم کار آسانی نیست مثلا در قضیه واردات انرژی هم دیدیم اتحادیه اروپا به اجماع نرسید و کشوری مانند لهستان و مجارستان را از این قانون منع واردات انرژی مستثنی کرد.
در جمعبندی میتوانم بگویم که اولا سیاست پارلمانتاریستی به دلیل تنوع زیادی که دارد الزاما راه به سیاست دولتها نمیبرد و دوما زمانی که سیاست پارلمانتاریستی در دستور کار اتحادیه اروپا باشد، رسیدن به اجماع امری زمانبر است.
هر چند که اروپا خود را یک بازیگر مدنی و هنجاری می داند که حقوق بشر برای آن از اهمیت خاصی برخوردار است اما نمی توان انکار کرد که برای اروپا همواره مساله امنیت منطقه خاورمیانه در اولویت بوده است. به نظر شما اروپا چگونه قادر خواهد بود بین این دو اولویت خود در رابطه با ایران تعادل ایجاد کند؟ بویژه اینکه شاهد هستیم اپوزیسیون ایران تلاش دارد تا بین مساله حقوق بشر و منافع ملی و امنیتی اروپا پیوند برقرار نماید؟
در پاسخ به این سوال، باید به یک واقعیت مهم و دردناک توجه کرد و آن کاهش اهمیت کلی خاورمیانه در سیاست جهان در سالهای پیش رو است. این حرف درست است که اتحادیه اروپا همواره نگران معضلات امنیتی از جانب خاورمیانه بوده است. معضلاتی مانند مهاجران غیرقانونی، گسترش افراطگرایی و حتی گسترش سلاحهای هستهای و همینطور صادرات مواد مخدر. اما مساله این است که بعد از بهار عربی دولتهای خاورمیانه وارد فرایند فرسایشی رقابت بر سر قدرت شدند. یعنی محورهای اخوانی، مقاومت و سلفی نزدیک به هفت – هشت سال وارد شدیدترین نوع رقابت باهم شدند. در جاهایی مانند لیبی، یمن و سوریه هم این رقابت به جنگ تمام عیار داخلی تبدیل شد.
در نتیجه این رقابت درونی در خاورمیانه بخش زیادی از منابع مالی این کشورها را صرف جنگ و رقابت داخلی و منطقهای کرد. امروزه مشکلات اقتصادی کشورهای خاورمیانه بهجز کشور های معدودی مانند قطر و امارات و کویت و عمان، از همین مساله نشات می گیرد. بحران جنگ اوکراین هم این مشکلات را تشدید کرده است.بنابراین نتیجه کلی و برآیند این رقابتهای شدید این بوده که دولتها و کشورهای خاورمیانه و به تبع آن منطقه خاورمیانه ضعیف شده و گرفتار مشکلات داخلی شده است. منطقهای که ضعیف شده و تعداد زیادی دولت ورشکسته و در آستانه ورشکستگی در آن وجود دارد، دیگر نمیتواند یک تهدید جدی باشد. یا بهتر است اینگونه بگوییم که اگر تهدیداتی هم از جانب این کشورها متوجه اروپا باشد عمدتا تهدید از جانب دولتهای قدرتمند نیست بلکه تهدید ناشی از دولت های ضعیف و ورشکسته است که مثلا نمی توانند مرزها را کنترل کنند و یا جلوی قاچاق مواد مخدر را بگیرند و این با تهدید ناشی از دولت های قدرتمند تفاوت دارد. بنابراین اتحدیه اروپا به این جمع بندی رسیده که خاورمیانه ضعیف تر شده است از طرف دیگر هم فضای ایجاد شده بعد از جنگ اوکراین در داخل اتحادیه که باعث انسجام درونی اتحادیه شد، مشکلات قبلی را در اتحادیه اروپا درباره نحوه مقابله با تهدیدات خاورمیانه تا حدی رفع کرد. تا قبل از جنگ اوکراین در داخل اتحادیه یک شکاف جدی در مورد ایجاد ارتش مستقل اروپایی، تقویت ناتو و نحوه حضور اتحادیه اروپا در خاورمیانه وجود داشت. ولی بعد از جنگ اوکراین این اجماع شکل گرفت که اروپا و همینطور ناتو باید تقویت شود. تا جاییکه دیدیم فنلاند و سوئد هم عضو ناتو شدند. این روند در حالت کلی قدرت اتحادیه اروپا را برای مقابله با تهدیدات دولتهای خاورمیانه بیشتر کرده است. در حالی که قبل از جنگ اوکراین بحث بود اگر خاورمیانه تبدیل به منطقه ورشکسته بشود اتحادیه اروپا به دلیل عدم انسجام درونی و عدم اجماع نظر درباره افزایش توان نظامی نمیتواند با تهدیدات آن مقابله کند.
بنابراین اولا خاورمیانه به دلیل رقابتهای درونی تضعیف شده و دوما انسجام درونی اتحادیه اروپا پس از جنگ اوکراین تقویت شده است. پس نگرانی سنتی اروپا از تهدیدات امنیتی خاورمیانه کمتر شده و یا شکل دیگری پیدا کرده است. این وضعیت به آنها این امکان را داده که در سیاست عملی بیش از گذشته روی مساله حقوق بشر که منبعث از ارزشهای چندجانبهگرایی و یکی از ارکان اصلی اتحادیه اروپاست، پافشاری کنند. چون در اسناد مختلف اتحادیه اروپا تاکید شده قدرت آن در وهله نخست به خاطر هنجارهایی مثل حقوق بشر، چندجانبه گرایی و ارزش های لیبرال است.
یک تحلیل که راجع به انگیزه دولت های عربی خلیج فارس برای بهبود روابط با ایران وجود دارد نگرانی این کشورها از تاثیرپذیری از هرگونه جنگ احتمالی اسراییل یا آمریکا با ایران است تحلیل دیگری هم که می توان داشت نگرانی دولت های عربی از سرایت اعتراضات داخلی ایران به داخل کشورهای خود و بطور واضح تر شکل گیری بهار عربی دیگری در منطقه است به هر حال چه انگیزه دولت های عربی را نگرانی از کشیده شدن شعله های جنگ به درون کشورهای خود بدانیم و چه نگرانی از وقوع یک بهار عربی، سوالی که وجود دارد این است که بازسازی روابط این کشورها با ایران با توجه به اهمیتی که امنیت منطقه نزد اروپایی ها دارد چگونه می تواند بر سیاست اروپا در قبال ایران تاثیر بگذارد؟ و آیا منافع مشترک کشورهای عربی و اروپایی در امنیت منطفه قادر به ایجاد شکاف میان دولت های اروپایی با اپوزیسیون ایران خواهد شد؟
در مورد این سوال به نظرم باید منتظر پیامدهای نزدیکی روابط ایران و اعراب باشیم. هنوز نمیدانیم این روند آن طور که برخی میگویند، منجر به رفع مشکلات خواهد شد یا نه. به نظر میرسد در کوتاهمدت بدبینیهای تاریخی ناشی از رقابتهای درونمنطقهای سال های گذشته به راحتی از بین نخواهد رفت. بنابراین چنین برداشت میشود که وضعیت فعلی در روابط میان ایران و عربها بیشتر نوعی تنشزدایی موقت است که دو طرف به آن نیاز دارند و من آن را یک رویکرد تاکتیکی و امنیتی می دانم. تاکتیکی به این معنا که کوتاهمدت است و امنیتی به این معنا که هر دو طرف احساس می کنند تهدیداتی از طرف مقابل متوجه آنهاست که این تهدیدات را بایست دفع کنند. ولی این رویکرد به نظر می رسد که به این زودی ها منجر به یک رویکرد اقتصادی، مالی یا سرمایه گذاری متقابل نخواهد شد. چرا که سرمایهگذاریهای عمده کشورهای حوزه خلیج فارس در کشورهای اروپایی بوده و خیلی با منطقه خاورمیانه رابطه اقتصادی چندانی نداشته اند به همین دلیل به نظر میرسد فعلا بهبود روابط میان ایران و کشورهای عربی در سطح تاکتیکی و امنیتی خواهد بود.
اگر بخواهیم تاثیر این توافق را روی اروپا بسنجیم باید نوع نگرش اتحادیه اروپا را به این مساله بدانیم. اروپا در حالت کلی از هرنوع کاهش تنش در خاورمیانه استقبال میکند. یعنی اگر روابط میان ایران و عربستان سبب کاهش تنش در لبنان و عراق هم بشود به نفع اروپا هم هست که هم از تهدیدات امنیتی بر اروپا کاسته میشود و هم فرصت سرمایهگذاری در این کشورها به وجود میآید. کما اینکه حرکتهایی از جانب آلمان، فرانسه و انگلیس برای نزذیک به کشورهای حوزه خلیج فارس میبینید. فرانسه در فروش سلاح، آلمان در فناوری و بریتانیا هم در حوزههای مالی و تسلیحاتی تحرکاتی در این کشورهای عربی داشتهاند.
عراق، سوریه و لیبی نمونه هایی از حضور و تاثیرگذاری کشورهای غربی بر روند جریانات سیاسی منطقه بوده است به نظر شما غرب در رابطه با ایران چه درس هایی از تجربه های پیشین خود خواهد گرفت آیا احتمال تکرار چنین تجربه هایی در مورد ایران وجود دارد یا اینکه این تجربه ها غرب را در برابر ایران به رعایت احتیاط و محافظه کاری بیشتر وادار خواهد کرد؟
به نظر من تجربه لیبی و سوریه در ایران تکرار نخواهدشد. چون به طور سنتی دولت در ایران قوی بوده. در خاورمیانه 5 تا 6 دولت قوی داریم که سه تای آنها به طور تاریخی قوی بودهاند. ایران، ترکیه و مصر به لحاظ تاریخی دولتهای قوی داشتند و بعد از آن عربستان و اسرائیل هم صاحب دولتهای قدرتمندی شدند. بنابراین در کشورهایی که دولت قوی است به ندرت جنگ داخلی اتفاق میافتد. مصر و لیبی را باهم مقایسه کنید. در لیبی دولت خودکامه و سرکوبگر قوی نبود و میخواست شکاف تاریخی بین شرق و غرب را از طریق همین سرکوب رفع کند. اگر با این فرمول جلو برویم میبینیم سوریه و یمن به دلیل دولت ضعیف وارد جنگ داخلی شدند. البته در اینجا دولت قوی به معنای دولت سرکوبگر نیست. دولتهای حافظ اسد و بشار اسد دولتهای دیکتاتور سرکوبگر بودند اما دولت قوی نبودند. دولت قوی دولتی است که بتواند از منابع جامعه استخراج کند و جامعه را خوب اداره کند و جامعه هم آن دولت را قبول داشته باشد. در سوریه یک شکاف تاریخی بین سنیها و علویهای در راس قدرت وجود داشت. در لیبی شکاف تاریخی بین شرق و غرب وجود داشت که هنوز هم پابرجاست.
چنین شکافهای بزرگی در ایران، ترکیه و مصر وجود ندارد. بنابراین وقتی محمد مرسی در مصر به قدرت میرسد شاهد جنگ داخلی نیستیم و در ترکیه وجود پ.ک.ک باعث جنگ داخلی نمیشود. در ایران هم وجود احزاب مخالف باعث جنگ داخلی نخواهدشد. زیرا دولت به لحاظ تاریخی قدرتمند است و جامعه هم قوی بودن دولت را قبول دارد. به عبارت دیگر جامعه به زیستن با دولت قدرتمند خو گرفته و عادت کرده است. جامعه دولت را به مثابه پدری میبیند که باید مشکلات را حل کند. در نتیجه احتمال جنگ داخلی در چنین جوامعی کم است. اما به این معنا نیست که هیچ امکانی وجود ندارد. چون سیر تاریخی یک سیر قطعی و از پیش تعیینشده نیست. ولی سناریوی لیبی و سوریه امکان عملیاتیشدن ندارد. البته برخی نیروهای سیاسی برای تقویت جایگاه خودشان میگویند ایران در معرض تجزیه است. ولی اگر بخواهیم براساس معیارهای سیاست بینالملل حرف بزنیم زمینههای بروز جنگ داخلی در ایران خیلی کم است. این شکافی که در ایران وجود دارد عمدتا سیاسی است تا شکافهای جغرافیایی و ایدئولوژیک. ایران به لحاظ تاریخی بیشتر در معرض نفوذ قدرتهای خارجی بوده. یعنی زمانی که دولت مرکزی در ایران قوی میشده دولتهای خارجی در پی نفوذ بودهاند. اما به دلیل فقدان شکافهای عمیق جغرافیایی و ایدئولوژیک مساله تغییر رژیم از طریق مداخله خارجی به ندرت در محافل سیاسی و فکری مورد توجه قرار گرفته است. با توجه به پتانسیل جامعه مدنی ایران، در امریکا و اروپا این ایده در حال تقویت شدن است که آنها میتوانند باحمایت از اپوزیسیون و گروههای مدنی به خواسته خودشان برسند.
ایران فردا