روانشناسی در کسوت “علم”، سبقه دیرینه در تثبیت، درونی سازی و عادی سازی ایدئولوژی زن ستیزی دارد هرچند که امروزه با روی کار آمدن شیوه ای نوین تخصصی، تا حدودی شاهد شیب نزولي چنین رویکردی هستیم، اما با این حال نمیتوان ادعا کرد که چنین سازوکاری به طور کامل از بین رفته است و فرصت های بهره کشی های انسانی همچنان برای سواستفاده گران روان شناس نما فراهم است؛ این در حالیست که بر میزان محبوبیت و مراجعات این حوزه روزبه روز افزوده می شود
تبانی بین کلیسا و روانشناسی، در فرمول بندی استثمار زنان نقش اساسی داشت. هیچ جای تعجبی ندارد که همزمان با اوج موج نخست فمینیسم، به یکباره ایدئولوژی روانشناسی رواج یافت چراکه کلیسا برای بازیابی نیروی خود با توجه به از رونق افتادگی مذهب، و سربرافراشتن خرد در برابر دین، دیگر نمیتوانست همچون گذشته از طريق روال سابق الهیاتی خود به کنترل زن و لگام زنی بر تمنیات وجودی او بپردازد، لذا استراتژی جدید مهندسی افکار راه مناسبی بود تا بتوان متناسب با گرمی بازار علم، نماینده شبه علمی را جایگزین ایدئولوژی خود سازد تا به نمایندگی از کلیسا رسالت زن ستیزانه خود را تداوم بخشد.
نظریه «انقیاد زنان» با ظهور استدلالهای علمی که زن و مرد را از نظر هوشی و توانایی های فکری یکسان ارزیابی کرد، نمی توانست بر مقبولیت پیشین خود تکیه زند. لذا طريقه ای می بایست جا پای کلیسا میگذاشت که با نقاب امروزی علم محوری در امتداد رسالت سنتی زن ستیزانه قدم بردارد و اشاعه دهنده طریقت آن باشد.
روانشناسی به مثابه کلیسای مدرن و مذهب علمی روی کار آمد؛ وجه مشترک روان شناسی و کلیسا، تهدید آميز بودن “قدرت زن” بود؛ چنانچه زنی قدرت داشت و از خرد والایی برخوردار بود کلیسا او را “ساحره” و روانشناسی او را “بیمار” می خواند و هر دو معتقد بودند که این نقیصه می بایست با سلسله مراتب سازوکاری نظیر تفتیش عقاید و یا حتی جراحی روانی به سلامت “زنانگی” بازگرداند. همه زنان منحرفان از معیار انسانیت مردان هستند (نکته ای که با نظریه مرد ناقص ارسطو و آکویناس، عقیده حسرت نرینگی فروید و دیگر نظریات روانشناختی نظريه فضای درونی “اريکسون” و آنیمای یونگ مورد تاکید قرار گرفته است.)
زن همچون هیولایی ناشناخته، همواره تهدیدی بر نظم قدرت مردانه شناخته شده و همین امر دلیل اصلی برای سرکوب و کنترل و از بین بردن زن از صحنه تاریخ مردانه بوده است و در این راستا استعمال هرگونه شیوه وحشیانه برای حذف زن نه تنها تقبیح نمی شده بلکه در آیین و مکتب مردسالاری، همچون جهاد ستوده می شد. وقایعی همچون ساحره سوزی در قرون 11 تا 13 میلادی، تا غرق کردن آنان در وانهای آب جوش در دیوانهخانههای عصر کلاسیک بهدلیل داشتن تحریکات جنسی زیاد، یا غل و زنجیر کردنشان در زمان بروز نشانگان هیستری، همگی مؤید چنین واقعیتی است. بالغ بر 30000 تا چندین میلیون زن توسط کلیسا بعنوان «ساحره» که واژه رازآلود سازی شده برای بالابردن ضریب باورپذیری گناهکاری و کتمان معرفت زنانه بود، زنده زنده سوزانده شدند.
اما آیین جديد با توجه به روی کار آمدن شعارهای استقلال طلبی و آزادی و دموکراسی، نیاز به دسترسی به باطن زنان برای کنترل درونی بجای اعمال تهدید آميز بیرونی داشت تا هر زن مستقلاً و شخصاً، نگهبان ذات شیطانی و مکاره خود باشد و ساحره سوزی به ذهن سوزی از طریق شستشوی مغزی تبديل شد و شکلی نادیدنی به خود گرفت.
تفاوت کلیسا و روانشناسی در این بود که تعذیب و تنبیه تنها ساحرگان را شامل نمی شد بلکه تمامی زنان می بایست هرگونه جرقه آگاهی شعله ور شده در وجود خود را به دست خود و کشیشان عالم نما آتش می زدند؛ دیگر همچون سابق ساحرگان به شکلی متمایز از سایر زنان بی گناه، گناهکار شناخته نمی شدند بلکه تئوری “هر زن _یک گناهکار” صورت بندی شد که هر زن بالفطره یک بیمار، منحرف و شر بالقوه بود و در سیر این تحولات ( از کلیسا تا روانشناسی) ، معرفت زنانه نیز از «گناه» به «بیماری روانی» تغییر کاربری داد و مفهومی بنام «زنانگی» نضج گرفت و جایگاهی ویژه یافت. «زنانگی»، نسخه اصلاح شده بیماری روانی زنانه بود که مردان روانشناسان، زنان را بدان بشارت میدادند.
مطمئنا که برای مجاب کردن یک زن به بسنده کردن به خانه داری و بچه داری و صرف نظر کردن از ارگانیسم ذاتا مشتاق به رشدش نیاز بود تا دستکاری در مغزهای زنانه انجام گیرد. فرمول مجاب کردن زنان نیز بدین قواعد استوار بود که هرچه کودک وارگی زنان را بتوان افزایش داد، آنان زنانگی بهتری را از خود ارائه خواهند داد و لوبوتومی یک راه میانبر بین علم پزشکی و ایدئولوژی مردسالاری بود تا ره صدساله یک شبه طی شود و به صرفه تر جلوه می کرد.
یک مطالعه در سال 1951 بر روی بیمارستان های آمریکا نشان داد که تقریبا 60 درصد از بیماران لوبوتومی زن بودند. «فریمن» (رئیس لوبوتومیست ها) می گوید: زنان لوبوتومی می شوند تا خانه داران بهتری شوند و اصلاحات دفع شر زنانه مرزهای اجتماعی زیر نظر کلیسا و کشیشان را در می نوردد و به مرزهای زیست شناختی و به دست پزشکان و جراحان و طلایه داران علمی می رسد و رهیافتی نهان تر و ظریفتر از زنده سوزی در آتش، يعنی دست بردن در الیاف نرم مغزی را در دستور کار دارند تا دورریز آناتومیک از بدن زن برخلافِ ساحره سوزی به حداقل ممکن برسد و همچنانکه رحم زن توان زیستی توليد مثلی و واژنش در حال سرویس دهی جنسی و دستانش برای کارخانگی و توان بدنی اش در خدمت اجتماعی مردسالاری اندرونی و بيرونی خود را از دست نداده، اما توان ذهنی مغزش، قوه تحلیل وتوانش برای تمرد و عصیان را از دست بدهد.
یا مادر خانه دار یا راهبه؛ دو گانه گزینشی بود که پیش روی زنان بود و غیر از آن نیازمند درمان و اصلاح. رفته رفته بازدارنده های بیرونی جای خود را به بازدارنده های درونی داد تا از طریق فشار هنجارهای اجتماعی بایدها و نبایدهای زنانه را درونی سازی کند و نهاد تقدیس سازی شده روانشناسی روی کار آمد تا در این خصوص رسالت خود را به جای آورد تا حافظ خیر مردسالاری و دافع شر زنانه باشد.
میتوان بکارگیری روانشناسی برای سرکوب زنان را شکلی از تطابق و به روزرسانی ایدئولوژی زن ستیزی همگام با تحولات زمانه دانست چنانچه استدلال ها از جنبه وحیانی الهیاتی و ماورایی به جنبه زیست شناختی ملموس زمینی تغییر پیدا کرد بنابراین “جنس” بعنوان پدیده ای قابل رؤیت نیازمند استدلال زیست شناختی به برگ برنده روانشناسی بدل شد. چراکه می توانست هرگونه تبعیض جنسیتی را بنام تفاوت جنسی با اصطلاحات علمی قرق شده توسطِ مردان توجیه کند.
بدن زن و مغزش، به جزیره ناشناخته و صندوقچه ای پر از رمز و راز می ماند که صرفا بدست مردان پیشگام روانشناسی رمزگشایی شده و زنانگی شاه کلید حل معمای زن شناخته شد. زنانگی مجموعه خصایلی بود که ضامن رهایی زن از شر و بیماری روانی بود و خلاصه شده بود در تثلیث شومی بنام «مادری همسری خانه داری.» تعصبات مردسالارانه عرصه جولاندهی علمی به خود یافته بود و تمامی ستم های تاریخی در حق زنان را با داده های شبه علمی بنام تدابیر مصلحت شناسانه اجتماعی، و بکام مردسالاری تطهير میکرد.
فمینیسم، بیماری زنانه خوانده شد که ناقض زنانگی و مانع سلامت زنانه و حامی عقده مردانگی بود. قاعده روانی اجتماعی ای شکل گرفت که هرچه زن تحصيل کرده تر باشد امکان نابسامانی جنسی او بیشتر خواهد بود و هرچه نابسامانی جنسی بیشتر، فرزندان کمتری خواهد داشت بنابراین فمینیسم، به دشمن درجه یک روانشناسی تبدیل شد تا تمام نظریه های فمینیستی را در بستری شبه علمی سرنگون سازد.
“زن و مادر ایده آل” بويژه پس از پایان جنگ جهانی دوم که بازار کار دنبال بهانه ای برای عقب راندن زنان و خالی کردن عرصه برای مردان از جنگ برگشته بود با توسل به روانشناسی تشدید شد و کیش مادری و همسرداری به عنوان جلوه ای از سلامت روانی زنان نمود یافت تا جایی که نظریه فروید، زن مدرن را «جنس ازدست رفته» میداند که می بایست او را تحت درمان روانشناختی قرار داد.
از آنجا که روانشناسی ادعای تسلط بر زیست شناختی و جنس زن داشت نه تنها سبب می شد که حتی شناخت زن از خودش مخدوش شود بلکه هرگونه انحراف از محدوده تعیین شده را به عاملی برای سرزنش فردی و اجتماعی زن بدل میساخت يعنی این تنها جامعه نبود که همچون گذشته بدنبال تأدیب زن و کیفردهی زن باشد، بلکه این بار خود زن در قامت مجازات گر به خودسرزنش گری و حدزنی خود می پرداخت و با حس عذاب وجدان و نابسندگی که در وجود زن توسط روانشناسی کاشته شده بود، فوج فوج زنان را برای حل معضل حس آزادی نامشروعی که مدام در وجودشان غلیان می کرد، راهی معالجه روانشناختی می ساخت.
این تاکید چنان جدی و ساختارمند کانالیزه می شد که حتی ساحره سوزی جای خود را به شیوه های علمی جراحی های روانشناختی نظير «لوبوتومی» داد تا اسطوره شر زنانه، تخریب و به طور مطلق نابود شود. این شیوه ای بود که همزمان با موج دوم فمینیسم همراه بود. «لوبوتومی» روشی بود که روانشناسان برای افزایش کارکردگرایی زنان به کار میبردند در این شیوه بافت های سالم مغزی زنان به صورت عمدی آسیب رسانده و دستکاری می شوند تا رفتار و احساسات مورد انتظار، از افراد بروز داده شوند. هدف این جراحی بیشتر مغزهای زنان را نشانه میگرفت تا علم نیز همچون سایر شاخه ها از همراهی با قافله ی ستیز اجتماعی با زنان عقب نماند و پزشکان در توجیه این جنایت، کیفیات دورریختنی ذهن زنانه را پیش می کشیدند که برای پیاده سازی زنانگی متعین توسطِ مردان، مضر شناخته می شد.
آنان خود را سرزنش می کردند که گرفتار آماج شیطانی شده اند چراکه خانه داری آنان را ارضا نمی کرد، گاه تمایل به مادری نداشتند، گاه مشتاق تحصیل و بی میل نسبت به نقش همسری بودند؛ همه این موارد جزو بیماری های روانی زنانه ای دسته بندی می شد که در نهایت زنان را عاملان نابسامانی های اجتماعی می دانست که می بایست همچون منحرفان به جاده سلامت بازگردانده شوند و در این میان روانشناسانی که اقدام به چنین جنایات پنهانی می کردند، نه مجرمان جنایتکار در حق زنان، بلکه پدران عالم معنوی دلسوز و قهرمان فداکار شناخته می شدند که متهورانه عهده دار برافراشتن پرچم ساماندهی اجتماعی و دفع غائله زنانه شده اند.
جو اجتماعی اواخر دهه 1940 چنان مشحون از معنویت پدرانه فرویدی شده بود که روانشناسی فرویدی، فراتر از رفتارشناسی انسان، به مذهبی فراگیر و درمانی ایدئولوژیک بدل شده بود و نسخه درمانگری او نیز بر سه اصول استوار بود: از تحصیل/ آزادی/حقوق زنان، می بایست جلوگیری کرد.
خشونت علیه زنان شکلی نهان تر به خود گرفته بود دیگر همچون گذشته حذف زنان از عرصههای اجتماعی به اتکای سلایق خودخواهانه مردمحور، محکوم نمی شد بلکه به پشتوانه “ثابت شده در علم” زنان می بایست اختناق و سرکوب را با جان و دل متحمل می شد و حتی بدست خود آن را بر اخلاقیات و رفتار خود اعمال می کرد که این نهایت مجاهدت و مقام زن شناخته می شد. هر اقدامی بر علیه شکوفایی زن، نه به مثابه سرکوب، بلکه همچون اهتمام علمی مقدس پاس داشته می شد و هرآنکه در مقام چون و چرا و اعتراض برمی آمد در بهترین حالت نادان و بی خبر از علم روز و در بدترین حالت هیستری شناخته می شد.
«ازخودگذشتگی»، بعنوان کلیدواژهی زن بودن در روانشناسی همچون واقعيت زيست شناختی زن می بایست در خدمت کارکرد های اجتماعی می بود وگرنه زن که در تفسیر فرويدی یک «نا_مرد» و مرد ناقص بود، با سلاح تکنولوژی جدید و جراحی روانی علمی که جایگزین آیین توبه کلیسا شده بود می بایست به گناهان خود اعتراف کرده و توبه می کرد.
چنانچه فوکو می گوید در نتيجه ملاحظه کاری نوین، سپاه کاملی از تکنسین ها جای جلادان را می گیرند؛ مراقبان، پزشکان، روانشناسان و مربیان تربيتی شخصیت های نقاب دار مدعی سلامت و عدالت در دستگاه کیفردهی مدرن وارد کار می شوند تا پروژه های سنتی منسوخ در مدرنیته را بر شمايلی نوین محسوس در کسوت علم و تکنولوژی و گفتمان علمی پیش برند.
به منظور پیاده سازی چنین اختناق نرمی، عرفان فرویدی بهترین گزینه بود چراکه از طرفی خود را به علم منتسب می کرد که بالتبع دست اکثریت افراد به دلیل فقدان تخصص و آشنایی، از دخالت و چون و چرا کردن کوتاه می شد و از سویی دیگر، با سرکوبی مخملی راهی به روان زنان یافته بود. ایدئولوژی های افراد که دینامیک درونی و اساسی در پیشبرد اهداف آنهاست از طریق ناخودآگاه با هر فرد حرف می زند. لذا درونی سازی قانون مردسالاری جز با سوار شدن بر یک ایدئولوژی میسر نمیشد و از طرفی دیگر روانشناس خود را مصلح اجتماعی می شناساند و بعبارتی توأمان ردای دلسوزی اجتماعی و تقدس سلامت پزشکی را بر تن داشت و تا حدودی جزو نخستین مدعیان کاشف پیوند جنس (sex) و جنسیت (gender) بود که ادعای دوگانه تسلط توأمان بر زیست جنسی و زیست اجتماعی داشت چراکه مدعی شد سالم سازی جنس زن، منوط به تقلیل امتیازات اجتماعی جنسیت زنانه است و می بایست او را از هر نشانگان هویت اجتماعی تهی ساخت تا هویت جنسی تنها داشته زنان باشد و از این طریق فرآیند اقناع سازی زن به سرنوشت جنسی اش محقق شود. در این میان با تقلیل زن به بعد صرفاً جنسی، تمامی آثار جنسیتی متأثر از اجتماع و فرهنگ و تربیت و آموزه های جامعه پذیری را به نقص جنسی و زیستی تقلیل داد و با مکارگی عامدانه و تکنیک حذف صورت مسئله، تمامی مشکلات را به جنس زن ربط داد تا جایی که فروید معتقد بود آناتومی زن سرنوشت اوست و حتی غبطه زنان به موقعیت اجتماعی مردانه را که متاثر از تمرکز قدرت سیستماتیک در چنگال جنسیت مردانه بود، به نام غبطه جنس ناقص زنانه به قضیب مرد و فرا-منِ ناقص زنانه، به کام مردسالاری مصادره می کرد.
در واقع تمامی بنيادهای اعتقادی خود را بر مبنای “زن بودن” بمعنای بیولوژیک زن و نه” زن شدن” بمعنای ساخته شدن زن به لحاظ اجتماعی بنا کرد. بنابراین نقش بسیار مهمی در نادیده گرفته شدن اغماض های اجتماعی در حق زن نظیر تبعیض جنسیتی داشت و چنین تفکری را تثبیت و تقویت کرد که زن را می توان از بعد انسانی تخلیه کرد و تاریخ زن و آنچه بر زن گذشته را از او سلب کرد و زن همانی ست که باید باشد و هیچ فراروی از جنس نفرین شده زن که پیشاپیش در نگاه روانشناسی فروید، موجودی ناقص بود نمی توانست حقیقت داشته باشد حقیقت زن همان بدنش و بعد جنسی اش بود که برای کامیابی مردانه خلق شده بود و غیر آن بعدی عرضی بود که می بایست از ساحت وجودی زن حذف می شد و این باید و نبایدی بود که روانشناسی بر تن زن می پوشاند تا جایی که هیچ رد پایی از فردیت و خود_بودگی زن باقی نماند و پروسه ازخودبیگانگی زنانه به سرحد اعلای خود برسد.
بیگانه سازی زن از خودش با نفی هویت، فردیت و عاملیت زن، از گفتمانی عامیانه متاثر از ایدئولوژی مردسالاری، به گفتمانی علمی متاثر از روانشناسی بدل شد که در مورد نخست و در بعدی ایدئولوژیک، این الزامات میتوانستند توسط تمرد زنانه پس زده شوند و عدم مبادرت بدان بمنزله پیشآمد های متداول بود. اما در مورد ثانی و در بعدی علمی که روانشناسی بدان دامن زد، کلیه این الزامات، نه نقش اجتماعی بلکه مبنای فطری و غریزی داشتند که متابعت مطلق می طلبیدند هر زن بالقوه یک مادر، همسر و خانه دار بود که در صورت بالفعل نشدن آن، آن فرد بیمار، دچار جنون و هیستریک و نیازمند معالجه بود.
روانشناسی نقطه تلاقی، تقاطع و همرسانی دو مقوله «ایدئولوژی» و «علم» در موضوعی واحد بنام سرکوب زن بود که گرهگشایی از شکاف درهمتنیده ستم بر زنان را دوچندان با مشکل روبرو کرد.
بنابراین خودتعین گری زنانه از وی سلب شد و زن کسی بود که مردان او را تعریف می کردند و آنچه را که باید باشد را حتی شده به زور جراحی و سلاح های تکنولوژی بر وی تحمیل می کردند. انفعال محض ذات زنانه خوانده شد که حتی هرگونه تمایل به موقعیت اجتماعی و امتیازات مردانه را نه تمايل زن به خودشکوفایی فردی، بلکه حسادت به آلت نرینه تعبیر می کرد چراکه زن را بالکل تهی و بیگانه از احساس انسانی درمی یافت.
سوژگی زن از سویی با هیچ انگاری اش سلب می شد که مترادف بود با کسی که نیست؛ چراکه «بودن» اساساً مترادف با «مرد بودن» بود و از سوی دیگر زن ابژه همه جایی متجانس بود یعنی زنانگی شامل مؤلفه های عالمگیر تصور می شد که هر نا_مردی به صورت خودکار می بایست آن را دارا می بود و نه اینکه آن را کسب کند؛ در واقع زن هیچکس نبود اما همه خصایص زنانگی را می بایست دارا باشد. این وضعیت بینابینی همه_هیچ که وضعیت سوژگی موقعیت مندی و تاریخ مندی زنانگی را رد می کرد برای سرمایه داری هم بسیار پرسود جلوه می کرد چراکه مجبور نبود برای کاری که طبیعت بر عهده زنان گذاشته و غریزه اش بدان واداشته مبلغی بپردازد و مادری و همسری مثل این است که شما یکی از علائم حیاتی خود مثل نفس کشیدن را به معرض نمایش می گذارید و نه بیشتر! پس نیازی به دستمزد کار خانگی یا لحاظ کردن آن در برآوردهای تولید ناخالص داخلی و یا اهمیت دادن به اشتغالزایی زنانه و یا مشارکت مردانه در کارخانگی نبود، چراکه زن کاری فراتر از طبیعت و هدف خلقتش انجام نمیداد و این طبیعت بود که زن را به زنانگی گمارده بود و نه نظام مردسالاری.
اما زن چگونه می بایست بدون توسل به ابزار خشونت های فیزیکی ملموس نظیر درفش و آتش و تازیانه، خود داوطلبانه به متابعت از آیین سرکوب زنانه درآید درحالیکه از تمرد و عصیان بر سرنوشت خود سرباز زند؟
برای پذیرش هر امری توسط افراد لازم است تا جنایت و خشونت آن به طور متقاعد کننده ای موجه جلوه کند تا مشروعیت یابد، و روانشناسی سرکوب گرانه این مشروعیت خود را از قدرت تسلط بر اذهان بدست آورد و این امر محقق نمی شد مگر با پادرمیانی روانشناسی بعنوان نماینده مردسالاری. چراکه” شستشوی مغزی” کاری بود که روانشناسی به خوبی از پس آن برمی آمد القای حس عدم کفایت، نابسندگی، اعتقاد راسخ به جنس دومی، و خودمقصر پنداری در قبال تمامی نابسامانی های اجتماعی و خودسرزنش گری بهنگام تخطی از زنانگی متعین از سوی مردان، کاری بود که روانشناسی با زنان انجام داد و آنان را به دام گریز روان رنجورانه از پیشرفت و زندگی نیابتی و ایفای صوری نقش زنانگی گرفتار ساخت.
کسانی که خود معترف به گناهان نکرده بودند، بهترین گزینه برای دفع شر مردانه بودند؛ تکنيک “سپربلاسازی اجتماعی” از زنان شیوه ای بود که روانشناسی برای حفظ خیر مردانه در پیش گرفت اما طنز ماجرای آیرونیک خودمتناقض، دست روانشناسی را بعنوان پروژه ای علم نما رو می کرد؛ در حالیکه مدعی بود که زنان را می بایست از بعد اجتماعی خلع سلاح کرد و زن همان بدن جنسی ست، اما در مقابل به ادله اجتماعی برای محصور کردن در بعد جنسی زن چنگ می زد و فرمولی اجتماعی از زن مبنی بر “هر فرزند بد_یک مادر بد” ارائه داد که در واقع صورت بندی سرزنش گری و نکوهش مادران بود برای کم کاری در امر تربیتی فرزندان. بعبارتی بعد اجتماعی زن تا جایی برای روانشناسی کارکرد داشت که زنان را عامل نابسامانی های اجتماعی برای پنهان کردن زباله های فساد اجتماعی مردان زیر فرش زرین روانشناختی مقصر می دانست درحالیکه خود هیچ حقی برای کسب هویت اجتماعی نداشت؛ بدن صرفا جنسی خالی از کاراکتری اجتماعی در عین حال عامل فساد اجتماعی!
رویکرد قربانی نکوهی مادران که بیشتر از “جان بالبی” بعنوان بنيان گذار آن یاد می شود به «نظریه دلبستگی» اشتهار یافته که به آثار محرومیت از مادر در فرزندان اشاره می کند بالبی در کتاب مراقبت مادرانه و سلامت ذهن، مسبب عقب ماندگی ذهنی کودکان را جدایی مادر از کودک می داند که این نظریه به نوبه خود نقش پررنگی در زیر سؤال بردن اشتغال زنان ایفا کرد چراکه هويت زن را به مادری و بودن در کنار فرزندان گره می زد که همانا حضورش در خانه و کنار فرزندان ارزشمند تر و سودمندتر از کسب هویت مستقل اجتماعی و استقلال اقتصادی شناخته می شد تا جایی که “وینیکات” روانشناس معتقد بود «چیزی بنام نوزاد وجود ندارد هرجا نوزادی هست در کنارش مراقبت مادرانه هم وجود دارد که بدون آن نوزادی وجود نخواهد داشت “. بنابراین منع اشتغال زنان و وابستگی و عدم استقلال زنانه و به طور کلی سلب هويت اجتماعی زنان به شیوه ای علمی و نه آمرانه و خشن توجیه می شد. شعار “جای زن در خانه است”، دیگر تئوری های خودخواهانه مردانه نبود بلکه چیزی بود که حتی علم هم آن را ثابت می کرد و این غلیان تاریخی انحصارگرایانه درونی مردانه سالها جای حق نشسته بود و زنان آن را نابخردانه و گستاخانه رد می کردند.
جایگزین سازی مادری طبیعی بجای مادری اجتماعی و مادری بجای مادری ها و حذف بعد اجتماعی مادری بعنوان “نهاد مادری” و تقلیل آن به مادری زیستی کارکردی چندگانه برای روانشناسی داشت که از طريق آن هم می توانست کنترل همه جانبه بر بدن زن داشته باشد و هیچ بدن زنانه ای را زمان مند و مکان مند نداند و هرچه بیشتر فرامین هنجارمند سازی بدن زن را در دستور کار قرار داده و هیچ توجیهی را در تخلف از استانداردها جایز نداند و کیش مادری را برای همه زنان یکسان سازی کند در واقع ورودی جنس زن در دستگاه ساخت مادری کافی بود تا خروجی مادری ایده آل از آن توقع رود! و هم اینکه می توانست با تاکید بر آناتومی بالذات ناکامل زنانه بار مسئولیت تمامی بحران های بشری را بر دوش زنان بیندازد و تا حد زیادی بر دیگری انگاری زن مطابق با فلسفه اگزیستانسیالیستی مشروعیت بخشد و این کار را با تخطئه جنس زنانه به کام تبرئه اجتماعی مردانه با وجود همه کاره بودن اجتماعی مردان انجام داد. هرآنچه مسبب بلایای بشری ست زیر سر مادری ناکافی و ناکامل زنان است و نقص مردانه متاثر از نقص کارکردی زنانه است و همچنین هرگونه گلایه از زنانگی موکد بمنزله عیب زيستی در نظر گرفته می شد پس هیچ نيازی به تلاش برای بهبود و اصلاح وضعیت اجتماعی زن وجود نداشت این آمال و ذهن زنان بود که می بایست دستکاری و اصلاح می شد نه موقعیت اجتماعی آنان.
موفقیت چشمگیر روانشناسی زن ستیزانه تا حد زیادی مرهون دو عامل بود: نخست با راه اندازی تئوری “هر زن _یک روانشناس” توانست هر زنی را به روانشناس مستقلاً پاسبان خود بدل سازد تا جایی که نیازی نبود زنان بعنوان بیمار خود را در سلسله مراتب قدرت پزشک _بیمار جای دهد بلکه هر زن خود به یک روانشناس خوددرمانگری تبديل می شد که نسخه عمومی برای زنانگی مبنی بر نفی و نابودکردن آمال ممنوعه در دست داشت، لذا بجای اینکه سیستم های پیچیده بیرونی در جهت مهار و کشتن حقوق و آزادی زن به میدان آیند، اسلحه به دست خود زن دادند تا خود قاتل تمنیات فراترش باشد لذا برگ برنده چنین رویکردی دادن ریش و قیچی افکار ضدزن به دست خود زنان بود تا جایی که این قیچی حتی برای بریدن نخ افکار بلندپروازانه سایر زنان نیز بکار می رفت.
و دومین عامل، اهدای تنها هویت اجتماعی مقبول به زنان (همسری/ مادری) و مدال مقدس زنانگی به زنانی بود که نه در ازای انجام کاری، بلکه برعکس، در ازای دست شستن از مبادرت به کاری خاص و انصراف از حضور و مشارکت اجتماعی و تن دادن به انفعال اجتماعی، موفق به کسب جایگاه آرمانی می شدند؛ آنان نیازی نبود تا در پی کاری خارق العاده به مقام پذیرش اجتماعی برسند بلکه همین انصراف از آمال انسانی کافی بود تا آنان را به مقام والای معنوی یک زن برساند.
هرچند ادعاهای فالوسنتریک لیپیدویی و نگاه سراسر جنسی فرویدی برای فمینیست ها، آشکارا بی مبناتر از چیزی بودند که در منطق تحلیل فمینیستی نیازمند بررسی جای گیرند اما در یک مؤلفه، بسیار کاربردی بودند و آن اینکه ابزار مناسبی برای رسیدن به اهداف فمینیستی و کنکاش مناسبات قدرت مردمحوری بودند که فرويد آن را با خام اندیشی به عقده های احلیلی زنانه در به چنگ آوردن اندام جنسی مرد تقلیل می داد. فمینیست ها با استفاده از فرصت بدست آمده این سوال اساسی را مطرح ساختند که آیا چنین برداشتی برگرفته از نارسیسم مردانه نیست؟ آیا غبطه زنان به مردان که توسط فروید مطرح شد، ناشی از عیب ذاتی زن و حسرت به اندام نرینگی ست یا منبعث از غبطه به جایگاه اجتماعی مردان؟ فقدان در اندام منتسب به زن بود یا فقدانی اجتماعی و برساخت مردمحور در کار بود؟ چنانچه پاسخ دوم اثبات می شد دست زن ستیزی سيستماتيک در جامعه و مناسبات قدرت مردانه ای رو می شد که روانشناسی با خدعه ای شبه علمی سعی در عادی سازی اش داشت و آن را در کاستی ذات زنان و تقدیر جنس دومی زن خلاصه می کرد.
فمینیست هایی نظیر بتی فریدان شولامیث فایرستون و کیت میلت، آلفرد آدلر و سیمون دوبووار و گریس اتکینسون و بطور کلی نظریه پردازان موج دوم فمینیسم ضمن رد زیستی نگری فروید این گزاره را مطرح ساختند که زنان روان نژندی که به فروید و مکتب فرویدی مراجعه می کردند، در واقع به موقعیت اجتماعی خود در مردسالاری معترض اند نه به آناتومی خود و در واقع با استعمال نظریات فرویدی بر ضد او کاری را کردند که فرويد نکرده بود و آن تحلیل دوجانبه ی روانکاوانه و سیاسی از موقعیت اجتماعی زن ارائه دادند.
فمینیست ها با سه انتقاد کلی از روانشناسی زن ستیزانه ثابت کردند که روان شناسی بیشتر مخلوق نبوغ مردان است و تقریبا تمام کسانی که آرای او را بسط داده اند، مرد بوده اند. انتقاد اول) صورت بندی سرکوب طبیعی زن. انتقاد دوم) غفلت از بررسی چرایی وضع موجود و برساخت های اجتماعی و ساختار قدرت مردسالارانه و بجای آن توجیه جایگاه زن در مقام شارحین وضع موجود و سوم) بسط سنت ارسطویی زن ستیزانه غرب در قالب شبه علمی.
انتقاد فمینیست ها به روانشناسی مبنی بر ارائه چهارچوب شبه علمی از منظر سلاح “قدرت سازی” علم قابل بررسی است، چنانچه فوکو معتقد بود که این دانش است که قدرت را می سازد و واقعیت ها را تولید می کند و تعیین می کند چه سوژه ها و ابژه هایی نشان داده شوند و چه مواردی به غیاب رانده شوند بنابراین خرده گیری فمینیسم به “علم سازی” همچون صنعت سیاسی روانشناسی صرفاً در وارد ساختن فکت های نادرست علمی و لکه دار ساختن دامن علم خنثی جنسیتی خلاصه نمی شود بلکه به پیامدهای اجتماعی خط تولید علمی مغشوش و بی اساس روانشناختی مبنی بر دو مولفه نیز استوار بود: نخست) علم سازی حول” ایگوی مردانه” و دیگری سازی زن در گفتمانی شبه علمی و دوم) قدرت سازی سیاسی به تأسی از دیگری سازی از زن. در این رویکرد، روانشناسی بعنوان شبکه و بستری از روابط قدرت و دانش، به منزله فاکتور کلیدی در تعیین و تشکیل ابژه و سوژه های انسانی و سیاست گذاری قابل بررسی ست و در سپهری کلی تر از روابط علیتی، نظام حقوقی و قضایی نیز معلول قدرت سازی روانشناسی ست.
هلن تامپسون وولی روانشناس و پیشگام در پژوهشها پيرامون تفاوت های جنسیتی بی پرده و صریح بیان کرد: جز روانشناسی احتمالا هیچ رشته ديگری نیست که ادعای علم داشته باشد، در حالیکه تا این حد سرشار است از سوگیریهای وقیحانه شخصی. در این رشته منطق قربانی دفاع از تعصبات ادعاهای بی اساس و مهملات احساسی و چرندیات شده است.
نظریات میساژنی روانکاوانه از آن رو برای فمینیست ها حائز اهمیت است که تنها در فرویدی که دیگر نیست خلاصه نشد بلکه مذهب فرویدی و فرویدیسم و نوفرویدی ها و نظریات زن ستیزانه دیگری امتداد نگاه او شدند و بعدها دنباله روان او نظیر هلن دویچ شخصیت زنانه را در سه مؤلفه خلاصه کرد :انفعال/ آزار خواهی / خودشیفتگی و اریک اریکسون ادعا کرد چون حضور قضیب به شدت بارز است و پوشیدگی مهبل و واژن را باید غیاب به حساب آورد که بيانگر کمبود ذاتی در زنان است مجموعه این نظریات در کنار اعتقادات فرویدی مبنی بر ارتباط مازوخیسم به رفتار زنانه و سادیسم به رفتارهای طبیعی مردانه مسبب تئوریزه کردن خشونت نظير عادی سازی فرهنگ تجاوز، آزار جنسی مردان علیه زنان و تجاوز در بستر زناشویی شد.
“تله تکمیل گری” در روانشناسی تکاملی هنوز هم پابرجاست؛ ایده ای که زن و مرد را مکمل هم میخواند و هرگونه داعیه فمینیستی رفع نابرابری را به دکترین ضدعلمی تعبیر می کند بنابراین هرگونه تبعیض جنسیتی اجتماعی را نیز با دلایل شبه علمی رد می کند و آن را به تفاوت جنسی، طبیعت و ذات زن و مرد نسبت می دهد.
در امتداد همین دیدگاه نظریه “همدل ها و نظام سازه ها” که همدل ها را در طیف «احساس و مراقبت» و نظام سازه ها را در طیف «خرد و عمل» دسته بندی می کند، هنوز در روانشناسی کاربرد دارد و ناگفته پیداست که پیشاپیش کدام جنس در کدام دسته قرار میگیرد و چگونه نظام همدل ها و همساز ها به تفکیک جنسیتی و دستمزد نابرابر و بحران اشتغال زنان و خانه نشین کردن آنان و کلیشههای جنسیتی و در نهایت به فرودستی زنان دامن می زند.
روانشناسی تجربی نیز بواسطه بازی با اعداد و تلنبار کردن انبوهی از اعداد و ارقام با تکیه بر آزمایش هایی نامطمئن و سرشار از سوگیری داده ها بنام تحقیقات علمی، بر سیاهه تایید تفاوت های جنسیتی افزود. “تفاوتی” که سالیان متمادی از طريق علم همچون پتکی بر سر زنان کوفته شده، آشکارا از مسیری سوگیرانه رد می شود که 90 درصد همپوشانی دو جنس را در تحقیقات علمی نادیده می گیرد و صرفاً بین 0.2 تا 0.3 تفاوت های بین دو جنس را عامدانه بنام سر تیتر بولد شده «تفاوت چشمگیر» روانه اذهان عمومی می کند در حالیکه به این نکته ثابت شده تأکید نمیکند که به هیچ عنوان جنسیت، شاخصی معتبر برای پیش بینی کیفیت عملکرد فردی نیست.
کشوی پرونده ها، نامی ست که بر یافته های نامرئی گذاشته شده است؛ انبوهی از داده های حاصل از تحقیقات که نشان می دهد در مقیاس وسیع هیچ تفاوتی بین زنان و مردان وجود ندارد و تمامی تلاش های طراحان مردان مریخی و زنان ونوسی را نقش بر آب می کند.
عدم توجه به اثر بهبود کلیشه و تهدید کلیشه نیز نمونه ای دیگر از امتداد دیدگاه جانبدارانه روانشناسی ست. اثر «بهبود کلیشه» پدیده خودمنطبق سازی افراد با قالبهای فکری است بدین صورت که اگر کلیشهها مدعی برتری گروهی بر دیگری باشند تهدید کلیشه سبب می شود که آن ذهنیت طی پروسه بهبود کلیشه تقویت شود بنابراین افراد عاری از تاثیر بافتار نیستند.
غفلت از تأثیر بافتار و روند تاریخی که میراث دار پیشینه ای طولانی تبعیض سیستماتیک بر علیه زنان بوده و هست، نیز از نمونه های بارز عدم شایستگی و کفایت روانشناسی در طول دوران بوده است. آنان زنان را همچون سوژه های آزاد اجتماعی فاقد سبقه طردشدگی ارزیابی می کنند درحالیکه بر تأثیر فشارهای فرهنگی و قدرت جهان پیرامون حتی در تفاوت های مشهود جنسی سرپوش می گذارد. آنچه که امروز در علم عصب شناسی به نام «انعطافپذیری مغزی» خوانده میشود نشان از تاثیر فضا و محیط اجتماعی بر تغییر بیولوژیکی دارد بدين صورت که تغییرات سیناپسی و غیر سیناپسی مغزی میتواند بر اثر تغییرات محیطی، رفتاری و عصبی پدید آید. بنابراین ادعای سنجش تفاوت بین دو جنس در روانشناسی، در شرایطی که محیط نه تنها در مؤلفه های جنسیتی بلکه حتی در مؤلفه های جنسی بی تأثیر نیست، توهمی بیش نیست.
امروزه نیز چنین رویکردی از میان نرفته و همچنان ردپای روانشناسی شبه علمی در بازار گرمی روانشناسی زرد و عامه پسند ادامه دارد این درحالیست که انتشار نغزگویی های این قبیل روانشناسان در فرمهای آکادمیک نظیر چاپ و نشر کتاب های زرد روانشناسی همانند مثل زنان عمل کن، مثل مردان فکر کن/ آیین زندگی؛ چگونه تشویش و نگرانی را از خود دور کنیم؟ /مردان مریخی زنان ونوسی/راهکار زناشویی موفق و… پرطرفدار و گاهاً پرتیراژترین کتابها هستند! و علیرغم اعلان رسمی نظام روانشناسی مبنی بر روانشناس نما بودن فهرست طویلی از کاسبان و رواندرمانگران، همچنان بر اریکه تخصص سایکولوژی تکیه زده اند. البته که تفسیر چنین فضای پرتشتتی می تواند بر بستر پیش زمینه های فرهنگی هر جامعه ای قابل تبيين باشند؛ در بافتاری با تفکیک جنسیتی، تبعیض جنسیتی و آمیخته به عرف جنسیت زده و بازنمایی رسانه ای و فرهنگی کلیشه ای و سکسیستی، اقبال عمومی به سمت روانشناسی کاذب و ناآگاهی از چنین تله هایی دور از انتظار نیست و مقابله با آن از طریق واکاوی و مقابله با تک تک دال های منوط به اذهان جنسیت زده و عوامل برسازنده و تقویت و تشدیدکننده آن از فرهنگ خانواده گرفته تا مدرسه و خیابان و سیاست و قانون گذاری و… میسر خواهد شد.
کانال جامعه شناسی زن روز