زندگی روزمره و چالشهای هر روزه زنان گواه آن است که چگونه آنان در جامعهای که چشمانش را بر چگونه زیستنشان بسته است، میکوشند تا زیر سایه کینهای زهرآگین نیروهای مخالف آگاهی، نوع دیگری از زیستن را کشف کنند. این روزها که با مرئی شدن رویاها و آرزوهای متکثر زنان، نفرت از آگاهی عریانترین شکل خود را یافته دختران بیش از همیشه آماج این کینتوزیهای دهشتناک هستند. نیرویی که بیخبر از سرچشمهی قدرت این خوارانگاشته شدگان تاریخ، همهی توان خود را بکار گرفته تا آنها را به پستوها براند. نیرویی که بیهوده گمان میکند با انگشت بر یک منفذ میتواند هزاران راه و کوره راهی که زنان طی صد سال مبارزه، آهسته و صبور پیمودند را بند آورد.
اگرچه آنان که هوای مدارس را مسموم میکنند، خوب میدانند که دردسرشان ریشه در ارادهی زنانی دارد که چادر به کمر بستند تا به هر قیمتی شده مدارس نسوان را در این آب و خاک دایر کنند. اما نمیدانند که دیگر آنقدر از آغاز گذشته که آن سرش ناپیداست و محال است بتوانند بیبی خانم استرآبادی را از گور بیرون بکشانند تا برایشان اعتراف اجباری کند. نمیدانند که اکنون طرفشان نسلی از دختران دیروز است که قدر نیمکتهای مدارس و دانشگاهها را خوب میدانست.
نسلی از دختران درس خوانده که هر کدامشان مثل زلزلهای چند ریشتری بنیانها را فروریخته و دوباره ساختتند. دخترانی که هرکدام بیادعا برای تغییر جنگیدند بی آنکه بدانند دارند جهان دیگری میسازند، همان دختران معمولی درس خوانده، شاید خواهری که خواهربزرگتر بیپناهش را زیر بال پر گرفت تا جسارت گسستن را در او زنده کند. یا خواهر کوچکتر را دلگرم کرد که مصممتر درس بخواند تا خانم دکتر شود.
همان خواهری که به برادر یاد داد به زنان همچون مایملک قهری ننگرد، اگر مادر بود دختری تربیت کرد که دنیای دیگری بخواهد، اگر شغلی دست و پا کرد ستون خانواده شد، حتی گاهی سایهی مادر شد تا زورگویی پدر را چاره کند. اگر خاله بود برای خواهرزادهها و برادرزادهها کتاب به ارمغان آورد. اگر معلم شد در دل شاگردانش بذر آگاهی کاشت. گاهی دوستی شنونده بود و گاهی داناییش بکار آمد.
همان هزاران هزار دخترانی که وقتی آدمهای دور و نزدیک تغییراتشان را تاب نیاوردند، تسلیم نشدند، کوچ کردند و سبکی از زندگی را برگزیدند که زیر پوست شهری چون تهران هنجارها و ارزشهایی با تاریخی هزار ساله را جابجا میکرد. زنانی که به بنگاهداران و کارفرمایان و همکاران متاهل مرد و که و که آموختند که دختر تنهای مستقل را به عنوان انسانی همتای خود به رسمیت بشناسند و قدرتش را باور کنند.
آنان که هوای مدارس را مسموم میکنند، نمیدانند که این نسل از دختران درس خوانده بر شانههای تجربهی زنان مبارز پیش از خود ایستاده است که از هیچ چیزی برای هموار کردن راه تکثیر آگاهی فرو نگذارد. زنانی از تاریخ، که فهمیدند هر کلاس تازهی درس به معنای زخمی بر تن جهل و استبداد است و هر دانشآموز دختر چراغی است که راه فردا را روشن میکند.
مریم میرزانژاد_ عضو گروه مطالعات زنان_ اردیبهشت ۱۴۰۲