من در اردیبهشت ۱۳۸۷ در تهران توسط تعدادی از ماموران نظامی و لباس شخصی دستگير شدم و مستقيما به مقر سپاه منتقل شدم. به محض ورود و پيش از هر گونه سوال و جوابی، شروع به کتک زدن من کردند. من در مجموع ٢٥ روز در سپاه ماندم. ٢٢ روز آن را در اعتصاب غذا به سر بردم و تمام آن مدت متحمل انواع شکنجههای جسمی و روحی شدم. بازجوها مرد بودند و من با دستبند به تخت بسته شده بودم. آنها با باتوم برقی، کابل، مشت و لگد به سر و صورت و اعضای بدنم و کف پاهايم میکوبيدند. من حتی در آن زمان به راحتی نمیتوانستم فارسی را بفهمم و صحبت کنم. زمانی که سوالهایشان بیجواب میماند، باز مرا به باد کتک میگرفتند تا از هوش میرفتم. صدای اذان که میآمد برای نماز میرفتند و به من تا زمان بازگشتشان فرصت میدادند تا به قول خودشان فکرهايم را بکنم و زمانی که باز می گشتند، دوباره کتک، بیهوشی، آب يخ و …
زمانی که ديدند من برای ادامه اعتصاب غذا مصرم، به واسطه سرم و شلنگهايی که از بينی به درون معدهام میفرستادند، به زور قصد شکستن اعتصابم را داشتند. من مقاومت میکردم و شلنگها را بيرون میکشيدم که منجر به خونريزی و درد زيادی میشد و اثر آن حالا بعد از دو سال هم چنان باقی مانده و آزارم میدهد.
يک روز در هنگام بازجويی، چنان لگد محکمی به شکمم زدند که بلافاصله دچار خونريزی شديدی شدم. يک روز يکی از بازجويان به سراغم آمد، تنها بازجويی بود که او را ديدم. در ساير مواقع چشم بند داشتم. او سوال های بیربطی از من پرسيد. وقتی جوابی نشنيد، سيلیای به صورتم زد و اسلحهای از روی کمر خود باز کرد و بر سرم گذاشت و گفت: «به سوال هايی که از تو میکنم جواب بده. من که می دانم تو عضو پژاک هستی، تروريستی، ببين دختر تو حرف بزنی يا نه فرقی نمیکند ما خوشحاليم که يک عضو پژاک در دستانمان اسير است.»
در يکی از دفعاتی که دکتر برای درمان زخمهايم و رسيدگی به وضعيتم مراجعه کرده بود، من در اثر کتکها در عالم خواب و بيداری بودم. دکتر از بازجو خواست که مرا به بيمارستان منتقل کنند. بازجو پرسيد: «چرا بايد به بيمارستان معالجه شود، مگر در اينجا معالجه نمیشود؟» دکتر گفت: «براي معالجه نمیگويم، من در بيمارستان برایتان کاری میکنم که دختره مثل بلبل شروع به حرف زدن بکند». فردای آن روز مرا با چشمبند و دستبند به بيمارستان بردند. دکتر مرا روی تخت خواباند و آمپولی به من تزريق کردند. من گويی از خود بی خود شده بودم و به هر آنچه را که میپرسيدند، پاسخ میدادم و جوابهايی که آنها میخواستند را همانگونه که میخواستند به آنها میدادم و آنها هم از اين جريان فيلم میگرفتند. وقتی به خودم آمدم از آنها پرسيدم که من کجا هستم و فهميدم که هنوز روی تخت بيمارستانم و بعد از آن دوباره مرا به سلولم منتقل کردند.
ولی انگار برای بازجوها کافی نبود و میخواستند من بيشتر رنج بکشم. با پای زخمی سرپا نگه میداشتند تا پاهايم کاملا ورم می کرد و بعد برايم يخ میآوردند. شبها تا صبح صدای جيغ و داد و ناله و گريه میآمد و من از شنيدن اين صداها عصبی میشدم که بعدها فهميدم اين صدا ضبط است و به خاطر آن است که من رنجهای زيادی بکشم. يا ساعت ها در اتاق بازجويی فقط قطره قطره آب سرد روی سرم میچکيد و شب مرا به سلول باز میگرداندند.
يک روز با چشمان بسته روی صندلی نشسته بودم و بازجويی میشدم. بازجو سيگارش را روی دستم خاموش کرد و يا يک روز آنقدر پاهايم را با کفشهایش فشار داد که ناخنهايم سياه شد و افتاد يا اينکه تمام روز مرا در اتاق بازجويی سرپا نگه میداشت و بدون هيچ سوالي، فقط بازجويان مینشستند و جدول حل میکردند. خلاصه آنکه هر آنچه که از دستشان برمیآمد را انجام دادند.
بعد از آن که از بيمارستان بازگشتم تصميم گرفتند که مرا به ٢٠٩ منتقل کنند. ولی به دليل وضعيت جسمیام و اينکه حتی نمی توانستم راه بروم، بند ٢٠٩حاضر به پذيرش من نشد و يک روز تمام با همان وضعيت، مرا دم در ٢٠٩ نگاه داشتند تا سرانجام مرا به بهداری منتقل کردند.
ديگر، تفاوت شب و روز را درک نمیکردم. نمیدانم چند روز در بهداری عمومی اوين ماندم تا زخمهايم کمی بهتر شد و بعد به ٢٠٩منتقل شدم و بازجويی ها در آنجا آغاز شد. بازجوهای ٢٠٩ نيز تکنيکها و روشهای خاص خود را داشتند و به قول خودشان با سياست سرد و گرم پيش میرفتند. ابتدا بازجويی خشن میآمد و مرا تحت فشار و شکنجه و تهديد قرار میداد و میگفت که هيچ قانونی برایش مهم نيست و هر کاری بخواهد با من میکنند و … بعد بازجوی مهربان وارد میشد و از او خواهش میکرد که دست از اين کارها بردارد. به من سيگاری تعارف میکرد و بعد سوالات را تکرار میکرد و دوباره اين دور باطل شروع میشد.
درمدتی که در ٢٠٩ بودم، به خصوص اوايل که بازجويی داشتم، وقتی که حالم خوب نبود يا بينیام خونريزی میکرد، فقط در داخل سلول مسکنی به من تزريق میکردند. کل روز خواب بودم. مرا از سلول خارج نمیکردند يا به بهداری منتقل نمیکردند…
شيرين علم هولی، بند نسوان اوين، ۱۳۸۸/۱۰/۲۸