سویه های فمینیستی، زن محور و زنانه نگر قیام ژینا، پرستو فرخی

نشانه های پویایی فمینیسمِ بومی در قیام ژینا

چنانچه میدانیم ماهیت هر قیامی با توجه به اهداف و راهبردهای آن و مانیفستی که ارائه میکند، شناخته و توصیف می شود؛ اینکه شعارهای انقلابی چه ساختاری را در گذشته هدف گرفته، چه آرمانی را برای آینده متصور می شود و چه ابزارها و نمادهایی را برای رسیدن به هدف برگزیده است، می‌تواند نمایانگر مختصات هر انقلابی باشد. در این مقاله سعی خواهم داشت ابتدا به بعد تئوریک این قیام و وجوه فمینیستی زنانه نگر اهداف و آرمان های آن و سپس به بعد پراتیک و وجوه زن محور راهبردها و ابزارهای رسیدن به اهداف قیام بپردازم.

ابتدا با ذکر چندین سوال شایع حول خیرش اخیر این نوشته را آغاز میکنم:

_مگر نه این است که اکثریت کشته شدگان و مجروحین این انقلاب را مردان تشکیل می دهند، با این وجود چرا گفته می شود پای انقلابی زنانه در میان است؟

_زمانی که گفته می شود این انقلاب زنانه است آیا دوباره در دام خط کشی های دوگانه کلیشه های جنسیتی زنانه/ مردانه نمی افتیم؟

_آیا فمینیستی خواندن یک قیام صرفاً معطوف به سیاست حضور زنانه است؟ و آیا زنانه خواندن این انقلاب علاوه بر نادیده گرفتن حضور مستمر مردانه، حضور زنان در سایر قیام های پیشین را زیر سوال نمی‌برد به طوریکه گویی چنین القا می کند که زنان پیش از این هیچ مشارکت سیاسی در شکل گیری جنبش ها نداشته اند بطور مثال در جنبش مشروطه نمی‌توان حضور و همراهی زنان را نادیده گرفت.

_چه شاخصه های متمایزی در این قیام آن را به استثنایی فمینیستی_ زنانه محور مبدل ساخته است؟

ابتدا تحلیل خود را با توسل به شعار اصلی این قیام آغاز می کنیم: «زن زندگی آزادی». ممکن است در نگاه جزیی نگر، واژه «زن» در این شعار مفهومی انحصارگرایانه از جنس زن در برابر جنس مرد ارائه دهد؛ تقابلی دوتایی که مرد را محذوف ساخته که شاید در نگاهی تقلیل گرایانه حالتی انتقام گیرانه علیه حذف تاریخی زن باشد که این بار در پی استیلا و برتری یا آنچه که به نادرست زن سالاری خوانده می شود باشد. درحالیکه کل، چیزی جدا و فراتر از مجموع اجزا است و اجزا در کلیت، مفهومی متفاوت از مفاهیم مجرد دارند و باید این شعار را در بستر مفهومی کلی نگریست و از افتادن در دام تفسیر تحت الفظی پرهیز کرد. در این کلیت، زن در پیوند با زندگی و آزادی قرار میگیرد که مفاهیمی جنسیتی نیستند در واقع زندگی و آزادی برای مردان هم مسئله است. اینجا پرسشی که به ذهن خطور میکند این است که چگونه مفاهیمی فارغ از جنسیت در کنار مفهومی که معمولا جنسیتی تفسیر می شود قرار میگیرند؟

برای پاسخ به این سوال، سراغ فاکتورهای کلیدی «زندگی» و «آزادی» می رویم و ویژگی های یک سیستم زندگی پرور آزادی بخش را مورد بررسی قرار می دهیم. مسلم ترین توصیفاتی که می‌توان در خصوص این نظام ارائه داد این است که در چنین سیستمی سلطه اقتدارگرایانه، خود کامگی، شخصی شدن قدرت و الیگارشی در کار نیست و دموکراسی و آزادی در آن جریان دارد، خلاق پرور و مشارکت محور است، متعصبانه و زورگویانه نیست، خشونت میلیتارسیتی میانجیگر پیوند مردم و حکومت نیست بلکه نهادهای دولتی مشروعیت خود را از مقبولیت مردمی وام می گیرند، نهادهای مردم‌سالارانه حق مشارکت در امور سیاسی دارند، شبکه های رانتی وجود ندارد و اعطای مناصب سیاسی با شایسته سالاری پیوند می خورد.

چنین توصیفاتی مشخصات اصطلاح پاتریمونیالیسم است که ماکس وبر جامعه‌شناس آلمانی، ابداع کرده است. پاتریمونی از لفظ پاتر (Pater) یعنی پدر می‌آید و پاتریمونیالیسم به معنای پدرسالاری، نوعی نظام اجتماعی و نظام دودمانی است که در آن پدر یا مسن ترین فرد ذکور طایفه، سرپرستی طایفه را برعهده دارد و به مفهومی سیاسی اشاره دارد که قدرت و تصمیم گیری به شکل خودکامه‌ با انسداد کامل سیاسی در انحصار گروهی از مردان است. تبعیض و پایبندی به سنت ها و فقدان برابری و مشارکت از ویژگی های آن است.

نظم زنانه نگر در برابر نظم پدرسالارانه در قیام ژینا

طبق تعاریف فوق، چیزی که شعار «زن زندگی آزادی» آن را هدف قرار می‌دهد و در پی امحا آن است نه «مرد» بلکه «نظم پدرسالاری» است. در مقابل، نظم زنانه نگر، نه بدنبال برتری‌دهی زن بر مرد، و یا حتی ارائه راهکاری اصلاحی در درون همین ساختار بلکه بدنبال ترسیم ساختاری متمایز از آن است که تهی‌سازی از مفهوم «حقیقت مطلق» و رمزگشایی از تکثر ارزش ها و حقایق چندگانه متکثر و بال و پر دادن به وجوه فروخورده در درون هر انسانی‌ست که چه زن و چه مرد را در سایه زیستن در جوی پدرسالار مجبور به ازخودبیگانگی و دور شدن از خود حقیقی و تبعیت از نظمی مردانه می‌سازد. زنانه‌نگری در پی مشروعیت‌بخشی به طیف بصیرت و فهم زنانگی و به رسمیت شناساندن عشق، صلح و محبت و امر خصوصی هم ارز با خرد عمومی مذکر است که در برابر خصایل مردانگی هژمونیک به اموری خانگی، زنانه، پست تر و بی‌ارزش‌تر از عقل مذکر تفسیر شده‌اند. هدف زنانه‌نگری در نهایت این است که دوگانه فراتر و فروتر زنانگی و مردانگی دود شوند و به هوا روند و در نهایت چیزی که باقی می‌ماند انسان آزاد است. راهبرد زنانه‌نگر در خصلت «بی رهبری» جنبش نیز نمایان است که قدرت سلسله مراتبی متأثر از چیدمان پاتریمونیالیسم را که بدنبال یک ناجی معمولاً مرد و سالخورده خدای‌گون بر فراز فوج مردمی ناقص العقل رعیت‌وار است و در پی دیکته کردن عقاید و آرمان‌های خود است را رد می‌کند و الگوهای بدیل تصور از رهبری «هر فرد یک راهبر» نه از بالا بلکه از پایین، نه بر مردم بلکه با مردم و نه مسلط بر مردم بلکه برابر با مردم، نه لزوماً مردگزین یا پیرگزین ارائه می‌دهد؛ همچون رهبران نوجوان آوانگارد بی ادعا در کف خیابان ها.

همراهی مردان با شعارهای زن محور نشان رسیدن به چنین درکی‌ست که ساختار پدرسالارانه ولو بنام مردان ولی بکام قدرت مسلط عمل می‌کند و مردان را نیز در قبضه قدرتش گرفتار ساخته و زیر چرخ دنده‌هایش له می‌کند. اما تاکنون همین نگرش توانسته بود با استراتژی فرافکنی موضوع از دال مرکزی ساختار نظام‌مند پدرسالاری به مدلول دوگانه زن/مرد و تفرقه‌افکنی بین این دو جنس با توسل بر راهبرد دشمن‌سازی و تفکیک جنسیتی و کلیشه های جنسیتی، اصل مسئله را به حاشیه براند.

تمرکز بر تقابل بنیادین فمینیسم با نظم پدرسالارانه، این شعار و این قیام را متناظر با مفهومی فمینیستی می‌سازد. نه گفتن در برابر قدرت هژمونیک طبقاتی/جنسیتی/قومیتی/ دولتی/نژادی/ مذهبی و آری گفتن به آزادی از هرگونه تقید و رهایی از جبر و زور استعلایی خودمرکزپندارانه، از شالوده‌های اندیشه فمینیستی است که امروز می‌توان آن را جمع‌بندی خلاصه‌وار قیام ژینا نامید.

نشانگان پویایی فمینیسمِ بومی در قیام ژینا

فمینیسم که سالیان متمادی با سیاه‌نمایی‌های عریض و طویل، محکوم به طرد و حذف و انحراف شده بود، به ناگاه از دل خیزشی درون جوش مردمی جانی دوباره گرفت. آنچه که بیش از همه هراس افکن است، گاه تنها راه نجات است. در این سالها فمینیسم دهشتناک‌ترین گفتمانی بوده که هزینه های زیادی برای سرکوب آن تراشیده شد. در نتیجه فمینیسم و جنبش های فمینیستی به حاشیه رانده شدند و صدای فمینیست‌ها در نطفه خفه شد و فعالیت در حوزه زنان همچون جرمی نابخشودنی مستحق توبه و مجازات بود. اما مسیرهای گفتمان‌های فمینیستی بومی به بن بست‌های مفروض متعین منتهی نشدند و مسیر خود را از دالان‌های دیگر آگاهی و شبکه‌های ارتباط جمعی از دل همان مدارس با آموزه‌های ایدئولوژیک، و یا خانواده موکد دوباره بازیافته و پی‌ریزی کردند. باید توجه داشت که فمینیسم یک خوانش محدود و یا یک مسیر و ابزار و یک هدف مشخص متعین و ایستا ندارد. بلکه تمامی رویکردهای فمینیستی، زیر چتر واحد «رهایی و آزادی زن» گرد هم آمده اند و تمامی تلاش ها در مسیر رهایی زن در ذیل مفهوم فمینیسم قرار می‌گیرند و منتسب ساختن فمینیسم به یک تعریف محدود غربی در واقع ذهنیتی ضدفمینیستی و برخلاف ماهیت پویایی فمینیسم است. فمینیسم در هر جغرافیایی در ظرف زمانی و مکانی خودش میگنجد که ممکن است در منطقه ای مبارزه برای حق تحصیل دختران باشد و در نقطه ای دیگر مبارزه برای حق بر بدن زنان و در جغرافیای دیگر مبارزه برای حقوق اولیه بشری و… باشد درحالیکه هیچ کدام نمی‌تواند نماینده فمینیسم متعالی و اصیل باشد. اساسا «تعالی» و «اصالت» و هرگونه رده بندی و سلسله مراتبی ساختن در فمینیسم جایگاهی ندارد و عملاً فمینیسم نمیتواند نماینده چیزی باشد که خود برعلیه آن است. لذا نمیتوان به بهانه‌ی عدم تطابق فمینیسم در ایران با ملاک های فمینیسم غربی، آن را از جرگه فمینسم بیرون راند و یا کم اهمیت تر دانست و از منطق طرد و رد مسبوق به سابقه در نظام پدرسالارانه بهره جست.

آصف بیات این نشو ونمای فمینیسم بومی در ایران را ناجنبش زنانه با اتکا به سیاست حضور و پیشروی‌های آرام زنان فاقد رهبری و سازماندهی خاص معرفی کرده بود که به مقاومت روزمره اما بنیادین و پایدار و نه دفعتی زنان اشاره داشت که شاید بتوان آن را فرایندِ «شدن» و نضج گیری زیرپوستی فمینیسم بومی خواند. ناجنبش‌های آرام که با به چالش کشیدن ساختار مناسبات پدرسالارانه خانواده، زمینه ظهور جنبش‌های انقلابی زیر سوال برنده نظم سیاسی پدرسالارانه را فراهم ساخت.

رانده شدن مجدد زن به پستو با این تفاوت که برخلاف گذشته، اکنون این زن، تحصیلکرده، آگاه و دارای سواد سیاسی بود، مراحل شکل‌گیری قدرت بی‌قدرتان را با ادغام مقاومت در شکل زیست روزمره و تسخیر میلی متری فضاهای قدرت مسلط از درون خانه ها به مثابه تنها مقر مشروع زن رقم زد. پادقدرت‌هایی که در همین اولین جبهه قیام بر علیه نظم پدرسالارانه، با دست بردن آگاهانه در سبک مناسبات اجتماعی تقویت شد و از نه گفتن به استبداد در سپهر خصوصی خانگی تا نه گفتن به استبداد در سپهر عمومی سیاسی و بالعکس تسری یافت؛ تمردی توأمان از خانه به خیابان و از خیابان به خانه…

پیشروی‌های خاموش زنان به مثابه ریزقدرت های پیش‌برنده، موجبات انقلاب زیرزمینی اندرونی به مفهوم دگرگونی منطق گفتمان‌های عمومی و آشنایی‌زدایی از آداب مألوف پیشین و دگرگونی فرهنگی را فراهم ساخت.

زن متمرد؛ الگوی شهروند عاصی

شعار فمینیستی «شخصی سیاسی‌ست» که دعوتی به پیگیری ردپای سیاست در خصوصی‌ترین ساحت زندگی و تعامل حوزه خصوصی و عمومی و ارائه‌دهنده دکترین خزش سیاست بیرونی در خانه بود، این بار در جهت‌گیری وارونه، خزش سیاست خانه به بیرون و اشاعه فرهنگ ساختارزدایی از نظم پدرسالارانه در جهت معکوس از خانه تا خیابان را در پیش گرفت و توانست هرچه بیشتر تعامل بین این دو حوزه را به اثبات رساند.

زیربنای هر انقلابی همانا دگرگون‌سازی نگرش و ذهنیت جمعی حول یک موضوع بنیادین است که سوخت مقاومت روبنای انقلابی را با تکیه بر همین یقین و ایمان جمعی تامین می‌کند. از آنجا که توانایی شکستن یک سد، ارائه دهنده جهان‌بینی فراتر برای پیشروی در سدشکنی‌های فراتر است، شکستن سدهای خانگی توانست الگوی الهام‌بخش شکستن سد سیاسی نیز باشد و نسخه انگیزشی «توانستن» را در برابر ناتوانی القایی تاریخی درونی شده در اختیار عموم قرار دهد. زنان که حداعلای فرودست نگاه داشته‌شدگان بودند با کشف روزنه‌هایی از جنس کورسوی امید و رهایی از بردگی، طنین رهایی‌بخش آحاد زندگی برده‌وار زیر چکمه‌های قدرت مسلط شدند. چنانچه جنبش‌های رهایی‌بخش نیز در طول تاریخ، دومینو‌وار نویدبخش به پاخیزی همدیگر بوده و همچون ناقوس بیداری برای تمامی خفتگان و بالفعل‌سازی ظرفیت‌های بالقوه هر انقلابی عمل کرده‌اند.

در این قیام نیز زن متمرد برای تمامی عصیان‌گری‌ها علیه جور و تبعیض بعنوان الگوی عملیاتی عمل کرد که مانیفستی کاربردی در تمامی حوزه‌ها با درونمایه و محتوای «پیش بسوی زندگی» را مطرح ساخت.

کلیشه مادر نمونه که وظیفه اجتماعی حراست فرهنگی را بر دوش زن گذاشته بود، با بحران معنا روبرو شد. زنان بعنوان مهره های منقاد پاسداران ایدئولوژیک، با بدست گرفتن سکان چنین اختیاری مسیر حرکت جریان فرهنگی را به سود خود تغییر دادند و این فرصت را که با نگرش پدرسالارانه متناسب با صغارت زن تعبیه شده بود وارونه ساخته و با سنتزِ تزِ خانه‌ نشین‌ سازی زن، با آنتی تز قدرت بی‌قدرتان، انفجار انقلابی را رقم زدند که ماحصل آن تنها تحول زنانه نبود بلکه تطور فرهنگی را که مردان را نیز پا به پای زنان درگیر مسئله اجتماعی زن و مردانگی ساخته بود، موجب ساخت.

چنانچه نرم‌های متعین مردانه و زنانه و کلیشه‌های جنسیتی زنانگی و مردانگی برساخت متقابل اجتماعی‌اند و هرکدام متأثر از دیگری‌ست، لذا هرگونه تغییر در وجوه یکی مستلزم تغییر در دیگری‌ست. بنابراین ظهور و بروز گام های امکانات آگاهی‌بخشی فراینده در یک جنس، جز با جرح و تعدیل در آگاهی جنس دیگر محقق نمی‌شود. بنابراین ظرفیت‌های بالقوه تحولات اجتماعی و فرهنگی حاصل از آگاهی فمینیستی، در محدوده انحصاری جنسیتی زنانه خلاصه نمی‌شود بلکه کلیت اجتماعی اعم از زن و مرد را درگیر می‌سازد.

مثال‌هایی از این دست اقدامات ریشه‌ای فرهنگی فمینیستی را می‌توان در چرخش نظم پدرسالارانه خانواده‌ها یافت؛ ملاک‌های متحول شده مشهود در آمارها همچون سن ازدواج، نوع ازدواج و شروط آن، طلاق و شیوه های تربیت و تعداد فرزندان، اشتغال و تحصیل زنان و هویت‌های خانوادگی و اجتماعی همراه با شالوده‌شکنی از سلسله مراتب قدرت جنسیتی و تهی‌سازی از مفهوم غیرت و ناموس و زیر سوال رفتن مردانگی سمی کنترل‌گر، گواه تغییرات اساسی بود.

خانواده به عنوان کوچکترین نهاد نماینده نظام اجتماعی، با تغییرات بنیادین دموکراتیک مواجه شد که نظم سنتی پیشین اقتدارگرایانه پاتریمونیالیسم را برنمی‌تابید و الفبای دموکراسی و تعریف جامعی از دیکتاتوری و استبداد را در اختیار افراد قرار داد و این تمرین دموکراسی از درون خانه‌ها به بیرون از خانه نیز تسری یافت و اخلاق بردگیِ پس زده شده در خانواده که شکل دهنده شالوده هویت فردی افراد بود، هویت اجتماعی انطباقی با آن را نیز می‌طلبید که با هرگونه تبعیض و نابرابری حتی اگر به شکل اعتراض نمادین مقابله نمی‌کرد، حداقل آن را غیرعادی و مخالف با آرمانهای زندگی و آزادی تلقی می‌کرد.

طرح زندگی و رویای فمینیستی بجای طرح مرگ پدرسالارانه

مطالبه زندگی در جنبش کنونی شوریدن بر علیه آرمان های تقدس‌گرایانه از مرگ و کشتن و خون و جنگ طلبی، خشونت و نظامی‌گری و ازخودگذشتگی ایدئولوژیک پیشین و تمرد در برابر مچاله‌شدگی در زیست پدرسالارانه بود که با چهارچوب‌های تنگ و جزم اندیشانه، هر بودنی، اندیشیدنی، زبانی، نوشتنی، زیستنی متفاوت و به عبارتی هر دیگری و غیری را پس می‌زد.

پذیرش تکثر و خروج از انحصار طلبی تک بعدی پدرسالارانه یکی از بن مایه‌های تفکر فمینیستی‌ست که با هدف گرفتن قدرت مسلط و شکل‌دهی اندیشه نقادانه حول آن، طرح جایگزینی «زندگی» را در برابر طرح عادی سازی «مرگ» تدریجی رویاهای انسانی پیش می‌کشد.

این رویکرد فمینیستی که در گذشته بار‌ها به اتهام اشاعه لذت‌جویی ولنگاری و زندگی حیوانی و تقلیدگری از غرب و دشمن خانواده و…با تکیه بر فرهنگ سنتی پدرسالارانه متهم شد، اکنون با تحول در جهان بینی به مطالبه ای قابل توجه جمعی بدل شده است.

زن بدلیل آنکه در این میان متوجه بیشترین قواعد مرگ تحمیلی بود که نه تنها می‌بایست مرگ تدریجی و عدم روزمره را می‌پذیرفت و آن را می‌پرستید، بلکه می‌بایست انتقال دهنده رسم پاسداشت زنجیرهای ضد زندگی به نسل بعدی و دخترانش نیز می‌بود، قیامش همچون پاشنه آشیل ساختار زندگی ستیز محسوب می‌شد. بنابراین قرار گیری واژه زن در کنار زندگی و آزادی ناسازه‌ای کج و معوج در نظم پدرسالارانه بود که تمام بنیان‌های قدرتش را از راه سلب آزادی از زن استوار ساخته بود و می‌توانست خطرناک تر از هر تهدید سیاسی خارجی عمل کند.

عناصر زندگی بخش نظیر، عشق، محبت، آزادی، رقص و شادی که زیر سایه تمامیت خواهی خشونت سبعانه نظم پدرسالارانه مجال ظهور و بروز نداشت، کم کم توانست خود را حداقل در سطح «رویا» نمایان سازد. آرزو و رویا بافی که اول قدم در هدف‌گیری به سمت مقصد است، توانست از میان آرزوهای فروخورده و زندگی‌های نزیسته نسل‌های پیشین و امکان‌های شدن نسل جوان خودنمایی کند. رویا به مثابه هدف و طرح فردا، برای توتالیتاریسم همچون تهدید است. بنابر‌این تمهیدات فراوان برای کشتن رویا در میان اقشار جامعه بکارگرفته می شود تا اخلاق بندگی و اطاعت و منش انقیاد ادامه یابد.

سخنرانی معروف کینگ در سال ۱۹۶۳ در گردهمایی با جمعیتی بیش از ۲۰۰ هزار نفر، با نام «رویایی دارم»، یکی از مهم‌ترین سخنرانی‌های تاریخ آمریکا به‌شمار می‌رود. او در این سخنرانی مکررا از عبارت «رویایی دارم» برای برشمردن آرزوهایش و اظهار امیدواری برقراری مساوات میان انسان‌ها و نابودی تبعیض استفاده کرد.

سخنرانی کینگ در نهایت با مهم‌ترین رویایش یعنی آزادی به اتمام رسید: «بگذارید زنگ آزادی به صدا درآید و زمانی که چنین شد، زمانی که گذاشتیم زنگ آزادی به صدا درآید، آنگاه که گذاشتیم زنگ آزادی از هر روستا و هر دهکده، از هر ایالت و هر شهر به صدا درآید، خواهیم توانست رسیدن آن روزی را جلو بیندازیم که در آن روز همه فرزندان خدا – سیاه و سفید، یهودی و غیریهودی، پروتستان و کاتولیک – خواهند توانست دست در دست هم بگذارند و آن سرود قدسی قدیمی سیاهان را سردهند: سرانجام ما آزادیم! سرانجام آزادیم! سپاس خداوند متعال را، سرانجام آزادیم!»

می‌توان گفت رویکردهای فمینیستی این انقلاب نیز با این ایده که « زندگی می‌تواند جور دیگری باشد، رویاهایت را بر زبان بیاور»، همچون پنجره‌ای به سمت امکان تصور زندگی آزاد عمل کرد. به دلیل همین دارا بودن پتانسیل قوی آرمان سازی، فمینیسم بارها بعنوان خطری در کمین، انذار داده شده بود و علیرغم تمام سرمایه‌سوزی‌ها به علت ظرفیت‌های پربارش بار دیگر همچون بذری مدفون شده از زیر خروارها خاک، جوانه زد و از اعماق وجود جامعه‌ای سرخورده این بار بری از اتهامات همه پسند القائات و آموزه‌های زن غربی بلکه به شکل مطالبه مردمی خودخواسته جوشید.

این ویژگی که اتحادی بی‌بدیل نه بر سر رویکرد های رفورمیستی اصلاح‌طلبانه بلکه بر سر کلیت ساختارهای نظم پدرسالارانه شکل گرفت، این انقلاب را به قیامی فمینیستی بدل می‌سازد که در پی رهاسازی انسانیت، چه زن و چه مرد، از بند تقید و انحصار است. بنابراین فمینیستی خواندن این قیام، بیرون راندن مردان از این قیام نیست بلکه دعوتی به تدقیق و بازشناسی در فحوای اهداف این قیام است.

ماهیت «زنانه» قیام ژینا

علاوه بر فمینیستی بودن این قیام می‌توان به زنانه بودن آن تاکید داشت. ابتدا باید توجه داشت که زنانه خواندن این قیام یک موقعیت، موضع و جایگاه اجتماعی است و نه پایگاه جنسیتی. بدین معنا که زنانه بودن، امکانات بالقوه اجتماعی برای تحولات اجتماعی را دربردارد چراکه محل تلاقی و همرسانی انواع مواضعِ در حاشیه است. زن بودن که در هر وضعیتی ولو پیرامونی، اعلی درجه ستمدیدگی‌ست. چنانچه موقعیت زنانه توسط انگلس پرولترِ پرولتر خوانده شده است، وضعیت زنانه، در حاشیه‌ی حاشیه، دیگری ِ دیگری‌ست و ظرفیت ارائه تعریف جامع و شاملی از طرد شدگی را دارد همانگونه که مارکس با توسل به چنین دیدگاهی می‌گوید: «درجه رهایی زن معیاری طبیعی برای رهایی عمومی است.»

اما چگونه موضع زنانه‌ای که نسخه انقیادی در اختیار زن قرار می‌دهد او را به پیشتازی انقلابی پیوند می‌دهد؟ پاسخ این پرسش را می‌توان در «رنج زنانه» جست. رنج زنانه به مثابه رنج زیستن در موقعیت طرد شدگی و رانده شدگی، موقعیت خاص رشد و بالندگی، آگاهی، شناخت و شعور را در اختیار سوژه قرار می‌دهد؛ اینجا موقعیت زنانه می‌تواند متوجه مرد کارگر، مرد حاشیه‌نشین و سایر اعضای اقشار به حاشیه رانده شده و یا حتی مناطق پیرامونی باشد که در پی هر انسدادی، کاوشگری دائمی برای یافتن راه‌های برون رفت را از آنان و بویژه زنان می‌طلبد. جستجو‌‌گری و تقلای ناتمام‌شدنی و مداوم روزمره برای سدشکنی، آگاهی فزاینده زنانه را موجب شده است که امکانات بالقوه نمایندگی تمامی گروه‌های اجتماعی تحت ستم را در اختیار زنان قرار داده است. درحالیکه موقعیت‌های مرکزی صاحب امتیاز، بعلت درگیر نبودن به موضع زنانه و زیست جهان متفاوت و نگاه از بالا به پایین، درک و آگاهی چندانی از این موقعیت ندارند. زنان مرکز ثقل تمامی نیروهای مواضع زنانه (طرد شده حاشیه‌ای و پیرامونی) اعم از کارگران و جوانان و قومیت‌ها و مذاهب هستند و بعلت هویت‌های اکیدا مطرود شده در هر قشر، رانه‌های پیش‌برنده بالقوه‌ای را دارا هستند که می‌توان از آن بعنوان ظرفیت‌های انقلابی موضع زنانه یاد کرد. زن همچون زیرین‌ترین لایه انقیاد و کف هرم فرودستی، چنانچه به پاخیزد، تمامی هرم برساخت پدرسالارانه فروخواهد ریخت. به همین دلیل بیشترین سرمایه صرف ناآگاه نگاه داشتن زن با توسل بر کودک همسری و کودک مادری و ممانعت از تحصیل و یا اشتغال و بطور کلی حضور فعال اجتماعی‌اش می‌شود تا مبادا بر علیه جایگاه و موقعیت زنانه‌اش اقدام کند و به عبارتی بر علیه زیست محکوم به بردگی‌اش آگاه شده و طغیان کند. چنانچه هریت تابمن می‌گوید سخت‌ترین کار برای من در نجات بردگان “قانع کردن یک برده بود به اینکه تو برده نیستی، و باید آزاد باشی.”

سیاست بدن زن محور در قیام ژینا

از لحاظ بعد پراتیک و راهبردهای برون رفت این قیام نیز با سویه‌های همزمان فمینیستی و زنانه و زن محور مواجهیم که نافی حضور و رشادت‌های مردانه و یا مشارکت زنان در جنبش‌های پیشین نیست. علیرغم مشارکت پایاپای زنان و مردان در این قیام بر خلاف جنبش‌های گذشته، این بار از بدن زن که قبل از این همچون ملک همگانی متعلق به مرد/ دولت/ حکومت و کارفرما شناخته می‌شد، به مثابه سلاح مقاومت با عاملیت و حق بر بدن زنان رونمایی شد. بدن منتسب به زنان که در کارزاری بی‌وقفه در برابر انواع مهاجمین دست و پنجه نرم می‌کرد که یکی حدود پوشش آن را تعیین می‌کرد و دیگری فرزندآوری‌اش را در چرتکه محاسبات سیاسی جمعیت محاسبه می‌کرد و هر زن را پیشاپیش مادینه بارور می‌دید تا انسان و دیگری ناموس و عیال و لعبت جنسی و دیگری طعمه استثماری کار بیشتر و دستمزد کمتر، اکنون تحت فرمان و اراده خود زن و نه هیچ بالادستی دیگر برای حقوق خودش پا به خیابان گذاشته بود.

شاید این نخستین بار بود که در گفتمان عمومی جامعه، بدن زن نه بر مبنای نگاه ابژه محور دیگری‌ساز بلکه بر اساس نگاه سوبژکتیویته قائم به ذات خود شناخته شد که چنان پیشرو و مترقی بود که حتی برای ترسیم چنین معرفت فمینیستی، بهای رسیدن به آزادی را در تعیین چهارچوب‌های تنگ و محصور کننده برای زنان نظیر ممانعت از آرایش و زیبایی و تعیین محدوده پوشش و نسخه شبیه‌سازی به مردان و یا احتیاط‌گرایی و یا واهمه از انگ زن پتیاره و یا پرستو بودن تعیین نکرد، بلکه حق بر بدن زن را در همان آزادی انتخابش صورت بندی کرد و انگشت اتهام ابژه‌سازی جنسی از بدن زن را با نفی سرزنشگری زنان به سوی ساختار ابژه ساز و انسانیت زدا نشانه گرفت که تلاش داشت با توسل بر همان دوگانه ذهن/بدن، آزادی زن را با داغ ننگ مطالبه ولنگاری و لختی و برهنگی در تناقض با عقلانیت و امری حضیض برای تصاحب رای قشر خاکستری جلوه دهد. در حالیکه در این جهان‌بینی جدید، این خودِ بدن بود که لایق دیده شدن و شنیده شدن و زندگی کردن و لذت بردن به‌عنوان امری طبیعی و نه تابو و مستحق پرده نشینی بود و دقیقاً بر علیه همین شرطی‌سازی امنیت و آزادی زنانه در ازای مستورگی و تبلیغ تعالی مرگ در برابر زندگی و تابوانگاری لذت، میل، عشق، بوسیدن و رقصیدن و شوق زندگی برخاسته بود که چنین نگرش مترقی را می‌توان در شعار «هیز تویی هرزه تویی زن آزاده منم» یافت. ماهیت متمایز اصیل این جنبش همین وارد ساختن مقوله «بدن‌مندی» در متن زندگی بود.

پروژه بازگشت به بدن و «سیاست بدن» را می‌توان نتیجه به بار نشستن جنبش زنان در ایران پس از نزدیک به یک قرن منازعه درون گفتمانی سیاسی، اجتماعی، دینی و فرهنگی داخلی ناشی از پویایی معرفت فمینیستی دانست. این دیدگاه که درست نقطه مقابل دوگانه دکارتی عقل مردانه/ بدن زنانه است، با دخالت دادن بدن زنانه در گفتمان عقلانی‌محور و امتزاج عقل و بدن زنانه به هم و سازماندهی یک بینش جدیدی از بصیرت زنانه، توانست پروسه سازندگی نوینی را در برابر نظم پیشین انحصارگرایانه با تولید نظریه‌های بدیل پیش روی ذهنیت جمعی قرار دهد و بدن را امری سوای منطق و مادون انسانی و خارج از محدوده اخلاق نداند. همچنین توانست این پرسش اساسی را در فاهمه جمعی ایجاد کند که اگر فرودستی زن برساخت اجتماعی‌ست و نه حقیقت مطلق و طبیعتی لایتغیر، کدام دست نامریی نادیدنی انقیاد سایر ستمدیدگان و فرودستان اجتماعی را رقم زده است؟ ثمره همین آگاهی‌ست که سرنشینان کشتی قیام ژینا را به اتفاق بر این جمله نمادین «ما دیگر همان آدم سابق نمی‌شویم» متمرکز می سازد و رنج شیرین آگاهی همین است که مبتلایان هرگز نمی‌توانند به عقب بازگردند.

هنر اعتراض زن محور در قیام ژینا

سوزاندن تعلقات زنانه نظیر شال و روسری و بریدن گیسو به نمایندگی از عضوی که نشانگر تصمیمات سیاسی اغیار بر بدن زن است، نه صرفا به معنای اعتراض به حجاب اجباری، بلکه به معنای بریدن و قطع کردن سایه هر گونه دست دخالت‌گرانه در برابر زندگی و سرنوشت و آزادی و حق بر بدن زنان بود. رهایی زن، همانا رهایی جامعه است و تا زمانی که اسارت زن در انتهایی‌ترین لایه ستمدیدگی مشروعیت داشته باشد، سایر ستم‌ها و موقعیت‌های زنانه نیز قابلیت فرمول‌بندی و پیاده‌سازی خواهند داشت.

ازسایر سویه‌های فمینیستی و زن محور این قیام علاوه بر نقطه نظر آغاز این قیام که جرقه‌ای بر علیه خشونت و زن‌کشی سیستماتیک بود و «خشونت فردی بر آن زن» را به «خشونت جمعی ساختارمند بر ما زنان» همچون قشری جنسیتی شناساند، می‌توان به رسمیت شناساندن اعتراض، فریاد و خشم زنانه در اذهان عمومی اشاره کرد که توانست توجه جهانیان را برای نخستین بار به زنان این سرزمین و این نکته مهم جلب کند که زنان در ایران چه می‌خواهند؟

برای نخستین بار بود که صدای زنان در ایران از زبان خودشان شنیده شد و حباب تلقی صوری شرق شناسانه از فرهنگ بومی پوشش زنانه در ایران شکسته شد. بنابراین در سطح بین‌المللی این قیام فمینیستی خوانده می شود چراکه آنان را با واقعیت آشنا ساخت که آنچه تاکنون به آنان در باب اختیاری بودن، خودجوش بودن و بومی بودن پوشش زنان گفته شده است، حقیقت ندارد و این حجاب، اجباری است و در صورت تخلف، مستحق کیفردهی‌ست که در صورت سرپیچی، خشونتی در حد اعلی زن کشی نیز در انتظار زنان خواهد بود. به تأسی از تکانه های چنین بازخوردهای جهانی بود که تصمیمات لازم در خصوص حذف جمهوری اسلامی از کمیسیون مقام زن گرفته شد و این امر نه تنها در سطح خارجی بلکه در سطح داخلی نیز در پی محکوم سازی هنجارهای ستم مسلط بر زن در تمامی ساحات عرف و قانون و سنت‌ها برآمد و آنان را دیدنی ساخت و نام «خشونت علیه زن» و نه «سرنوشت زنانه» به خود گرفت و در نتیجه مقدرات سابق زنان و خودِ واژه «زن» را وارد مقولات سیاسی ساخت و «سیاست زنانه» را رقم زد. به همین دلیل زن به اسم رمز انقلابی بدل شد و فمینیسم از نشانگان خطر انقلابی شناخته شد.

نامیرایی و جاودانگی این قیام را نیز می‌توان در ذیل همین دیدگاه آگاهی جمعی از «موقعیت» زنانه و گشودن بارقه های امید خروج از انسداد و استیصال و مطالبه آزادی و زندگی با توسل به داده های فمینیستی توأم با رد هرگونه اولویت‌بندی مطالبات و عادت‌زدایی از ابزار و شیوه های سرکوب و انتقال بی واسطه این آگاهی به نسل بعدی جست. از آنجا که این جنبش، انرژی خود را نه از اهرم فرهنگ مرگ، بلکه از اهرم فرهنگ زندگی وام می‌گیرد‌، روال تداوم مستمر و ادامه دار بودن آن نیز از خصلت استمرار و پویایی زندگی در برابر روال توقف پذیری مرگ گرته برداری می‌کند.

این پرفورمنس اجرایی روایت‌گری رویاها، تمامی نسل‌های تجربه‌گر این قیام با هر سن و سال و جنس و موقعیتی را متفق القول به این نتیجه رساند که نه با وعده مادی توخالی ثروت و قدرت این جهانی و نه با وعده آسمانی فرامادی و معنوی، تا زمان تحقق رویاهایشان باز نخواهند ایستاد.

حق زندگی و آزادی، قابل معاوضه با هیچ وعده ای نیست و این خیزش تا زمان بازپس گیری زندگی در متن همین زیست روزمره با توسل به اعاده حیثیت همین بدنهای مهجور زخم خورده اما ایستاده، ادامه خواهد داشت و به چیزی کمتر از «زن زندگی آزادی» رضایت نخواهد داد.

کانال جامعه شناسی زن روز

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»