آرمانها همیشه جلوتر از واقعیت ها میل به زیستن دارند. اما واقعیتها همیشه محافظه کارترند و محتاط تر. گویی واقعیت ها صبری به درازای صبر ایوب دارند . آنها شاید روزی چون ایوب پیامبر سر به اعتراض بلند کنند و راست از خدای خود اعتراف بخواهند اما سرانجام واقعیت اند و تسلیم خواست هایی مقدس اما کور! ولی ارمانها کعبه امال رادیکالیست های عرصه ی زندگی اند.
نمی توان در زندگی محافظه کار بود و در سیاست رادیکال گونه عمل کرد. نمی توان در زندگی رادیکال بود و در حیات سیاسی – اچتماعی محافظه کار زیست. یکی در برابر دیگری نیست. هرچه هست گونه ای این همانی است و یکی بودن هویت شخصی با هویت سیاسی و اجتماعی. زندگی یعنی سیاست و سیاست یعنی زندگی. این آن است و آن این. در تفکر محافظه کار همواره میل به ماندن هست در تفکر رادیکال میل به زیستن . تفاوت آن دو تفاوت عقل جزم اندیش است با تاریخ شیدایی ها و شوریدگی ها ی عشق. تفاوت غزالی است با مولوی. تفاوت تاریخ متافیزیک است با تاریخ اسطوره. بی شک اینها یکی نیستند و هر یک با دیگری متفاوتند. در تقابل هم اند که معنا و هویت خویش را آشکار می کنند .
در این تاریخ ها نه غزالی مولوی است و نه مولوی غزالی. نه حلاج شیخ شبلی است و نه شبلی منصور حلاج. در تاریخ حلاجی اسرار هویدا می شوند و در تاریخ شبلی وار سرها و باطن ها جرات آشکارگی ندارند. چرا که شیخ به خویش تفکر شیخی آموخته و حلاج اندیشه ی شوخی در سر پرورده. و فرق است میان این شوخ و ان شیخ. هردو اما به راه خویش رفته و سیاست را با زندگی یکی کرده اند . یکی راه محافظه کاری در پیش گرفته و دیگری رادیکال عمل کرده است .یکی در ریاکاری با عصر خویش سهیم است و دیگری جنبش ضد ریای عصر خود را راه برده است.
داستان شیخ و شوخ می تواند همان داستان آرمان خواهان و محافظه کارانی باشد که عصر ما را با تاریخ پراتیک و غیر پراتیک خویش پالوده و نیز الوده اند. داستان نسلی که شور مبارزه را بر تئوری پردازی ها ترجیح می داد و یکی دو کلمه نیاموخته پای در عرصه ی مبارزه می نهاد. دغدغه ی او نان بود و مسکن و آزادی. و برای این سه کلمه نیازی به تئوری های انچنانی نیز نمی دید. با مارکس همدلی می کرد چون مارکس حرف های دل او را زده بود. با امپریالیزم دشمن بود چون می دانست کاپیتالیزم یعنی چپاول و سود یعنی استثمار جغرافیایی که در ان “مرگ – تنها – برای او (سرمایه داری) مائده می آفرید ” .
با دیکتاتوری سر ستیز داشت زیرا آزادی انسانی او را حرمت نمی نهاد. و اینها همه کافی بود تا نسلی را خود ساخته و بل خودسوخته کند. نسلی که با خود امید به همراه داشت و ایثار. بازاروف هایی که علیه پدرسالاری تاریخ خویش شوریدند تا تاریخ خود را به راهی دیگر بخوانند. گویی شخصیت های ان روز به پیچیدگی و رازگونه گی کاراکترهای رمان های روسی بودند که وجودشان هیئت عظیم انسان بودن بود آن هم در موجودیت محض اش . آری آنها تراژدی تاریخ مایند. آنها نه اثار کارل مارکس را از بر بودند و نه میراث دشمن لیبرال او یعنی پوپر را بل تنها طرفداران جامعه ی باز بودند و علیه دشمنان ان نیز می جنگیدند. مثلث دیکتاتوری- سرمایه داری و ارتجاع سد راهشان بود پس باید در برابر دشمنانی این چنین خشونت می ورزیدند به گفته ی مائو تنها صدای تفنگ بود که می توانست قدرتی علیه قدرت و خشونتی علیه خشونت حاکم خلق کند و یا به سخن جزنی این تنها صدای تفنگ بود که ندای اعتراضت را به گوش جهان می رساند.
آنها در عصر الگوهای پروکروست می زیستند. در عصر بناپارت هایی که خود را سوپرمن های تاریخ می خواندند. و نیز عصر پرونیست هایی که خود را سایه ی خدا می دانستند. در چنین عصری چریک ها متولد شدند. و به فدائیان عصر بدل شدند. انشعاب ها و اختلافات فکری – شخصیتی در این عصر اگر چه قصه ای بود پر غصه و اگر چه “طوفان (درون شان ) کودکانی ناهمگون زایید ” اما انان از خود میراثی به جا نهادند و به خاطره هایی بدل شدند که نظیر ان را در هیچ تاریخ محافظه کاری نمی خوانیم و در شخصیت هیچ محافظه کاری نیز نمی بینیم . میراث آنان خود ساختن و خود سوختن بود.
تاریخ بیژن جزنی ها- خسرو گلسرخی ها – سعید سلطان پورها – بهروز دهقانی ها – سعید محسن ها و دیگرها و دیگرها تکرار نخواهد شد. پس نگوییم آنان از آرمان خواهی به پل پوتیسم تنزل کردند. ننویسیم اگر سعید محسن کارل پوپر می خواند! که این طرز نگاه خود دنباله ی میراث محافظه کاری است و نه عقلانیت انتقادی. باید بدانیم که تاریخ آن روز شتاب زده عمل می کرد و آن تاریخ شتاب زده به تو مجال اندیشیدن نمی داد.