کاستن زندگی واقعی انسانها، شرایط، آمال و تجارب زیسته متفاوت آنها و تقلیل چند پارهگی و گوناگونی آن، به امور و سیاستهای تجویزی و اجباری به منزله تفسیر و قرائت یکسان از تکثر و تفاوتهای بیپایان است. این وضعیت یعنی عدم درک و فهم طیفی از انسانها و جهانهای آنها و هدایت در مسیر مستعمره شدن بدنها و ذهنهای آنان ، و به زعم بوردیو یعنی استعمار زیست جهان.
انسان ایرانی تبدیل به انسانی با حیات برهنه شده است، انسانی که حیطه انتخابگریش محدود و در عین حال امور خصوصی و اجتماعی پیرامونش در ادغام با امر سیاسی، آشفتگی و ناسازوارهگی را برایش به ارمغان آورده و بنایر همین وضعیت، او توان مدیریت زندگی روزمره خود را از دست داده است و در شبکهای از مناسباتی زیست میکند که وجه غالب آن سیاست است، سیاستی که در تلاش است با هر ابزار و سازوکاری؛ در جهت بقای لایههای قدرت حرکت نماید و نه در راستای خیر جمعی و منافع عامه و در واقع به قول فوکو شاهد استیلای قدرت بر امر زیستی و در کل تسلط بر زندگی هستیم.
از سوی دیگر تحولات حداقل ۱۵۰ ساله اخیر و شکل گرفتن بازاندیشی انسان ایرانی در ابعاد مختلف زندگی و تاثیرات مدرنیته و نیز پوست اندازی تدریجی در نگاه به عالم و امورات مختلف آن، او را به سمت تصمیمگیریهای خردورزانه و محاسبات دادهها و ستاندهها در عرصه زندگی هدایت و او را از تفکر قضا و قدری دور نموده است و به قول گیدنز:”مدرنیته و دگرگونیهای جهانی فقط مربوط به تغییرات بزرگ در نهادهای بزرگ نیست، بلکه این تغییرات، عواطف و زندگی خصوصی افراد را نیز در بر میگیرد و در دنیای متجدد به طرز عمیقی در قلب هویت و احساسات شخصی نیز نفوذ میکند.” و این بدین معناست که بازاندیشی در همه امور جزو خصایل درونی انسان امروزین شده است، بازاندیشی در عشق، دوست داشتن، فرزندآوری، نگاه به عالم، نگاه به رمز و رازهای اسطورهای، نگاه به دین و هر چه که پیرامون او وجود دارد و این گونه مواجهه و تفکر، از منابع مختلف معرفتی میتواند نشات بگیرد، او انسان چند ساحتی است و انسان چند ساحتی ایرانی که در تروماهای مختلف اجتماعی پله به پله با شعور، عشق، عقل و میل به دموکراسی در زندگی شخصی و اجتماعیش به رشد و بلوغ اندیشه رسیده است، دیگر آن موجود ناتوان و ضعیفی که گفتمان قدرت توان به انقیاد کشیده شدن او را داشت، نیست.
این انسان که فرآیند شناخت خود، سوژهگی، جانمایی و شکلگیری انتخابگریش را از بسترهای گوناگون هویتی کسب مینماید و به قول شایگان با هویت چهل تکه روبرو میباشد، هویتی که از قرائتهای واحد و آگاهیهای تک بنیادی ریشه بگیرد را بر نمیتابد. خروجی این دیگرگونگی، سوژهای است تحولگرا با وجود تعین ناپذیر و چند پاره که در در تلاش درک و خلق معانی جدید و تجارب جدید در عرصه زندگی شخصی و اجتماعی خود میباشد و فرزندآوری یکی از همان مقولههایی است که او اندک اندک آموخته است بنیادش برعشق، میل باطنی به خواستی با تمامیت وجود، شوریدگی و شیفتگی آفریدن است نه یک تکلیف و به جرات میتوان گفت که دیگر کمتر سیاست و تجویزی این شانس را دارد که بتواند در این عرصه ورود پیدا کند و با موفقیت روبرو گردد و اصولا نوزادی که زاده عشق و میل به آفرینندگی نباشد، یک کالاست که بر اثر مصلحت پا به دنیا خواهد گذاست.
سیاستهای تجویزی “جوانی جمعیت” و برنامههای آن در راستای فرزندآوری، بیانگر گفتمانی است که نگاه غالب آن گفتمان سیاسی و تا حدود زیادی پزشکی است و کمتر ردپای اصحاب علوم انسانی و اجتماعی در آن دیده میشود زیرا که آنان نیک میدانند امور اجتماعی که محمل اصلی رفتارهای اجتماعی هستند؛ چند وجهی و در شبکهای از علتها قرار گرفتهاند و نمیتوان با تجویز، توصیه، محدودیت، ارعاب، واژگونگی حقیقت، وعده و ترسیم چشم انداز غیر واقعی، آن را عملیاتی و مردم را به باورمندی هدایت نمود.
با نگاهی به سیاستهای جمعیتی گذشتهی کشور و عدم همه جانبه نگری و مخاطراتی که نتایج پیش بینی نشده آن، گریبانگیر هم اکنون جامعه میباشد، میتوان گفت بحث جمعیت یک نمود عینی است و نه فرامکانی و فرازمانی، بحث انسانهایی است که به آموزش رایگان، بهداشت و درمان در دسترس همه، فراهم بودن امکان بالندگی و شکوفایی وجودی، احساس امنیت بر اساس داشتن چشم انداز شفاف از امروز و فرداهایشان نیازمند است. این جمعیت را نمیتوان توده فرض کرد و با شعارهای دور از عقلانیت، خرد و خیر جمعی، هدایت نمود، نمیتوان با استثمار بدنش، جمع آوری وسایل پیشگیری از مراکز بهداشت و درمان(اصولا مراجعین این گونه مکانهای دولتی اقشار آسیب پذیرند که توان مراجعه به مطبها و مراکز درمان خصوصی را ندارند)، تشویق نوجوانان و جوانان به ازدواج و فرزندآوری با هر شرایطی، طرح امکان نظارت بر آزمایشهای بارداری و رصد و پیگیری و در واقع کنترل رحم زنان، ایجاد گشتهای سیار ویژه سقط جنین، قضایی و پلیسی کردن آن؛ همه و همه به منزله عدم درک شرایط کنونی مردم و جامعه است. جامعه ملتهب ایران آبستن تحولات و حوادث بسیاری است، مسیر پیش رو جز با درک و فهم متفاوت بودن، متکثر بودن، نیازها و خواستههای دیگرگونه مردم، در این عرصه گسترده جغرافیایی امکان پذیر نخواهد بود. انسان ایرانی دیگر نیک میداند که هر دندان و دهانی، با خود روزی نخواهد آورد، او میخواهد هم خود و هم فرزندش خردورزانه و جرات مندانه زندگی کنند، او انقیاد و چارچوبهای بسته از پیش تعیین شده را نمیپذیرد، او اهل گفتگو است، میدان بازی را میشناسد و باورمندانه در این میدان مشق عشق میکند و فرزانگی.
نگاهی به تاریخ کشور نشان داده است که هیچ سیاست تجویزی و دستوری تا زمانی که در میان لایههای مختلف مردم، باورمند نگردد، به نتیجه نخواهد رسید، نگاه واحد به کلیتی متشکل از مردمانِ گوناگونِ در شرایط متفاوت، تنها چیزی جز هدر رفت منابع و انفکاک روزافزون مردم از هم و از ساختار رسمی، به دنبال نخواهد داشت. به انقیاد کشیدن بدنها و کنترل آنها، برخورد پلیسی و قضایی، تشویق به کودک همسری، تشویق مادران در شرایط ویژه به بارداری و نادیده انگاری جان مادران و سلامت نوزادان و … همه و همه به معنای دست اندازی به حریم خصوصی انسان بی جهان ایرانی است و نیازمند بازاندیشی ضروری در خصوص تمامی سیاستها، راهبردها و برنامهها در این زمینه میباشد.
ایران فردا
بیدا میرحسینی دکترای جامعه شناسی فرهنگی