برای جنبش مهسا نیاز به دستورِ کار تازهای داریم
رخدادی فراگیر همۀ حیات ایرانیان را در بر گرفته است. حتی آنها که با مختصات آن، با ابعادش، با شکل اعتراضات، با مرام و مسلک و سبکهایی که تولید کرد و … موافق و همراه نبودند؛ اما جنبش زن، زندگی، آزادی، همدلی آنها را نیز برانگیخت. ایرانیان بار دیگر حول موضوعی مشترک، سوگواری کردند. باز کنار یکدیگر ایستادند تا اگرچه متکثر و متنوع و جمعناشدنی، اما امکانی دوباره به جمع شدن بیابند و برای حیات عمومی دلنگران باشند. ایرانیان روی مرزهای دشوارِ زندگی ایستادهاند. درغلتیدن به این سو یا آن سوی مرز، وضعیت آنها را تکرار خواهد کرد. چاره چیست؟
تکثر، در جان و جهانِ امروز ایرانیان در تنیده است. این سهگانۀ خطیرِ «علایق، منافع و ارزشها»ی متکثر، رفتهرفته از ایرانیان یک وضعیت چهلتکگی ساخته و پرداخته است. این وضعیت از سرآغاز مشروطه و اختلاف میان دلاوران فتح تهران و شکست استبداد صغیر و شهادت ستارخان هم پابرجا بود. ایرانیانِ همبسته، بسیج میشوند، اعتراض میکنند، علیه ظلم میایستند و آن را واژگون میکنند اما هنوز نتوانستهاند از پسِ تکثرِ آغشته به این سرزمین، از خلسۀ پس از پیروزی، رها شوند و یک میراث و میثاقِ مشترک خلق کنند.
روحِ مشترکِ ایرانیان، میل توفندهای به شورش و شاعری دارد. روحِ شرقیِ آرامنایافتهای که جز با شکستها یا پیروزیهای عظیم، شگرف یا محنتبار، آرام نمیگیرد. تندبادی است که میآید و هر آنچه در برابرش بایستد را در هم میشکند. این روحِ بیقرار، اما تاکنون کمتر “ساختن” را آموخته و تمرین کرده است. استبدادِ دیرپای تاریخی که بنا به نظر متفکران، دلایل متنوع جغرافیایی، فرهنگی، اجتماعی و تاریخی دارد، و البته بر سر این دلایل نیز اجماع نیست، ایرانیان را به موقعیتی ویژه پرتاب میکند. موقعیتی که ملت و دولت در برابرِ هم صفآرایی میکنند، دولتها مقهور ارادهی ملت میشوند و سپس استبدادی تازه رخ مینمایاند. انقلابیون پیشین که در برابر شدائد و شکنجهها سربلند بودند، جلادانِ تازۀ تاریخ ایران میشوند.
برای جنبش مهسا ما نیاز به دستورِ کار تازهای داریم. یک دستورِ کار بلندمدتِ تمدنی. یک کارِ ویژهای که در تاریخ ایران واجد پیشینه است اما سرعت و شتاب جامعۀ جدید مانع از این تداومِ تاریخی شده است. اصل بر تفاوت است. باید پذیرفت که انسانها موقعیتها را به نحوی متنوع میفهمند و در نتیجه به نحوی متکثر نیز در آن مداخله میکنند. اصلِ تفاوت شاید بیاموزد که از دلِ مقاومت، نوعی استبدادِ تازه خلق نشود. باید حوصله کرد و اجازه داد هرکسی به نحوی مقتضی بزید و فهم و درک خود را از ایران ترسیم کند. تلاش برای کنشهای همسان، آن سویِ زادنِ فاشیسمی نو از آستین است؛ شاید نوید یک فاشیسمِ سکولار در فردای ایران چندان دور از انتظار نباشد.
به علاوه، حوزههای کار را نیز باید متنوع کرد. ما در ایران درگیر با استبداد هستیم، اما استبداد تنها مسئلۀ صاحب اولویت ما نیست. ایرانیان بسته به موقعیت زندگی و بسته به قومیت و بافتار اجتماعیای که در آن زندگی میکنند، میتوانند در حوزههای مختلفی یاریگر دیگران باشند. مهسا، روحِ پرطنینِ “دیگری” است آنگاه که هر ایرانی را به خود فرامیخواند. ظرفیتهای ایرانیان متنوع است و بهتر است که هر انسانی با توجه به ظرفیتها و امکانهایی که دارد، کنشگری کند. همه را میتوان به کنش مدنی و مسئولیت اجتماعی فراخواند اما انتظار کار همسان از همگان، جوانههای دیکتاتوریِ تازه است.
شاید یک معلم خوب در وقتگذاری فزاینده برای دانشآموزانش، شاید یک محیطبان محیط زیست در حراست از گونههای متنوع ملی، شاید یک آهنگر در گداختن و پرداختنِ آهنهای تفتیده، شاید یک استاد دانشگاه در انتقال تجربه و دانش به دانشجویان، شاید یک مدیر دولتی در حوزه سیاستگذاری (درست شبیه بزرگان سیاستگذار رژیم پهلوی نظیر رضا نیازمند و عالیخانی و …)، شاید یک مادر در تربیت فرزندانش، شاید شاطر نانوا در عرقریزانِ دستهای پینهبسته، شاید هر ایرانی در هر رسته و جایگاه، بیرون یا درونِ دولت، در هر موقعیتی بتواند داغِ سردناشدنیِ مهسا را در دل تازه نگاه دارد و به خاطرۀ او بپوید و برای خیر عمومی تلاش کند.
لحظۀ شهادتِ مهسا اما لحظۀ خلق اتوپیاست. ژینا کمک میکند تا زندگی را بیش از پیش عاری از منفعت و قدرت و ثروت فهم کنیم. یاد اوست که کمک میکند با نوعِ انسانِ واقعی که واجد خصایص و خصلتهای متنوعی است، دست به گریبان شویم. این ازخودبیگانگیِ ریشه دوانده در سنت و تجدد را، به نفع وضعیتی همگانی و شوقِ جمعی، تغییر دهیم. اگر مسئله انسان و بهروزیِ اوست، جنبش مهسا کمک میکند که ایران برای ایرانیان واجدِ معنایی مضاعف باشد. پس از ژینا، نمیتوان به زندگیِ منفعتزده، به آن زیستِ خصوصیشده، بازگشت. مهسا، سرآغاز اندیشه و عمل به موقعیتی مدنی و جمعی در ایران است. منتها هیچ اصرای نیست که همگان به مانندِ هم بیندیشند یا عمل کنند. حتی میانهروترینها و افرادی که باب میل ما رفتار نمیکنند یا نمیگویند، واجد کنشهای مؤثر در موقعیتهای خاصی هستند که با آن مواجهاند.
ناچاریم که از کل به جزء، از ادعای میراثداری حقیقت به واقعیت سفت و ستبر، در حرکت باشیم. مسئله وقتی جزئی میشود، پیچیده میشود، کلیگویی به محاق میرود، کارهای خُرد بیشتر دیده میشود و قضاوتِ شیطانگونۀ آدمها به تأخیر میافتد. ما نیاز داریم که بر شانۀ اسطورهها و الگوهای تاریخی بایستیم، اما به عصر آدمهای معمولی گذر کنیم. با این حال، معمولیزده نباشیم. ایرانیان باید بدانند که بهسادگی میتوانند دشمن هم شوند. نبردِ آب و نبرد در میادین چندگانه بر سر منافع و ارزشها و علایق متکثر در تاریخ معاصر، چنین رویارویی و دشمنی را به خوبی نشان داده است. ایرانیان باید بدانند که “با هم بودن” به سادگی میسر و مقدور نمیشود و نیاز به مراقبت و تیمارداری دارد. ناچاریم از ورود به عصرِ صبوری و دیرپاییِ آرمانها و آرزوها.
سرآخر، ما نیاز به شیفتِ جایگاهها داریم، از چشمِ دیگری دیدن، از چشمِ دولتها نظاره کردن، موقعیتهای متمایزی را خلق میکند. تجربۀ تاریخی نیروها پیشِ روست. به سادگی از بزرگان و مبارزان نباید گذشت. امروزه زنان و مردانِ آزادهای پیشِ روی ما هستند که دست کم میراثدارِ نیم قرن مبارزه و مقاومتاند. باید به همۀ تجربهها با حُسن نیت نظر دوخت. خواه این تجربه درونِ دولت باشد، یا بیرون از آن. قدرت از آنِ ایرانیان است. حکومت تنها وسیلهای برای تحقق خیر جمعی است. پس از کودتا، فاصلهای پرناشدنی افتاد که فهم ما از وضعیت را مخدوش کرد. باید به حوزههای مختلفی سرک بکشیم و فعلاً حوصله کنیم. هیچ رؤیایی یک شبه خلق نخواهد شد. ما به دالانی تودرتو و درازآهنگ در تاریخ ایران دعوت شدهایم.
ایران فردا