سوزان سانتاگ | رضا فرنام
کانال ماهی سیاه کوچولو:
نوزده سال پیش در چنین روزی #سوزان_سونتاگ نویسنده، منتقد، فیلمساز و فعال سیاسی آمریکایی درگذشت.
سانتاگ با نوشتن و سخنرانی، یا سفر به مناطق جنگی، از جمله در طول جنگ #ویتنام و محاصره #سارایوو، علیه نظامیگری فعالیت میکرد. عمدهی نوشتههای او در رابطه با ادبیات، عکاسی و رسانه، فرهنگ، ایدز، جنگ، حقوق بشر و سیاستهای چپگرایانه است.
پس از آنکه رهبر جمهوری اسلامی، خمینی حکم ارتداد #سلمان_رشدی را به دلیل توهین به مقدسات پس از انتشار رمان #آیات_شیطانی سال صادر کرد، حمایت سازشناپذیر سونتاگ از رشدی در جلب نویسندگان آمریکایی برای آرمان او بسیار مهم بود.
آنچه میخوانید، بخشهایی از سخنرانی سانتاگ در مراسم جایزهی #اسکار_رومرو است.
«بگذارید با احتمال خطر آغاز کنیم. احتمال خطرِ تنبیه شدن، احتمال خطرِ منزوی شدن. احتمال خطرِ زخمی یا کشته شدن. احتمال خطرِ تحقیر شدن.
هر یک از ما بهطریقی سرباز وظیفه است.
برای همهی ما دشوار است که از صف بیرون بزنیم و باعث جلب مذمت، توبیخ و خشونت اکثریتی شویم که برداشتی متفاوت از وفاداری دارند.
ما زیر لوای کلماتی چون عدالت، صلح و آشتی مأوا گزیدهایم.
کلماتی که ما را در زمرهٔ اجتماعاتی قرار میدهند که گرچه کوچکاند و قدرت کمی دارند اما جدیدند و از همفکران ما هستند.
ناهماهنگی با قبيلهٔ خود؛ پا فراتر نهادن از قبیلهٔ خود به درونِ جهانی است که از جنبهٔ ذهنی بزرگتر اما از جنبهٔ تعداد کمشمارتر است.
گردنکشی در برابرِ خردِ قبیله دشوار است: خردی که برای جانِ اعضای قبیله بیش از هرچیز ارزش قائل است.
همیشه گفتن این که جانِ اعضای قبیلهٔ دیگر به اندازهٔ جانِ اعضای قبیلهٔ خودمان ارزشمند است، نزد عموم ناپسند است؛ این تفکر همیشه تفکری غیرِمیهنپرستانه به شمار میآید.
آسانتر آن است که وفاداری خود را به آنانی که میشناسیم تقدیم کنیم، به آنانی که میبینیم، آنانی که در میانشان ریشه داریم، آنانی که در جامعهٔ ترس با ایشان شریکیم.
بیایید نیرویی را که با آن به مخالفت برخواستهایم دستکم نگیریم.
مخالفانی که جرئت کردهاند با وحشیگری و سرکوبی که ترسِ اکثریت موجهش گردانیده است در اُفتند، تاوان سنگینی خواهند پرداخت.
بیایید تلافیجویانه این نیروی افسارگسیخته را دستکم نگیریم.
ما از گوشت و خونیم. سرنیزهای میتواند تنِمان را سوراخ کند، تروریستی انتحاری میتواند تکهتکهمان کند، بولدوزری میتواند خُردمان کند، یا گلولهای در کلیسای جامع بر زمینمان بیفکند.
ترس افراد را بههم پیوند میدهد. و ترس پراکندهشان میسازد.
شجاعت، منبعِ الهام اجتماعات است: شجاعت یک الگو است — چرا که به اندازهٔ ترس ساری است. اما شجاعت، بعضی از انواع شجاعت، میتواند فردِ شجاع را منزوی کند.
سرنوشتِ جاویدِ اصول چنین است: هنگامی که همه مدعی داشتنِ آنند، بسیار محتمل است که وقتی اسباب زحمت شدند، قربانی شوند.
به طور کلی اصلِ اخلاقی چیزی است که فرد را در تضاد با راه و رسمِ پذیرفته شده قرار میدهد. و این تضاد عواقبی دارد، عواقبی که گاهی ناخوشایند هستند، زیرا اجتماع از کسانی که تناقضهایشان را به چالش میکشند، انتقام میگیرند؛ کسانی که میخواهند جامعه واقعاً به اصولی که مدعی حمایت از آن است، پایبند باشد.
این معیار که جامعه باید به معنای واقعی کلمه، تجسم اصول پذیرفته شدهٔ خود باشد، معیاری آرمانشهری است، به این معنا که اصول اخلاقی عملاً با ماهیت واقعی چیزها در تناقضند و همیشه نیز خواهند بود. آنچه ماهیت واقعی امور را تشکیل میدهد و همیشه نیز تشکیل خواهد داد – نه شر مطلق است و نه خير مطلق، بلکه ناقص، بیثبات و فرودست است.
اصول از ما میخواهند در مورد باتلاقِ تناقضاتی که در مواجهه با آنها اخلاقی عمل میکنیم کاری صورت دهیم.
اصول از ما میخواهند عمل خود را منزه کنیم، تسامح و مصالحهٔ اخلاقی و بزدلی و پشت کردن به مسائل ناراحت کننده را برنتابیم: آن دلشورهٔ پنهان را که به ما میگوید آنچه میکنیم صحیح نیست، و بنابراین به ما اندرز میدهد قیدِ موضوع را بزنیم و به آن نیندیشیم.
ضدِ اصول چنین فغان بر میآورد: «من تمام توان خود را به کار میبندم.»
درست است، به کار میبندد اما قدر مسلم، با در نظر گرفتن شرایط.
بگذارید بگوییم یکی از اصول این است: ظلم کردن به یک خلق و تحقیر کردنش خطاست.
محروم کردن نظاممندِ خلایق از داشتن سرپناه و تغذیهٔ مناسب؛ تخریب محل سکونت و وسيلهٔ معاشِشان، سلب دسترسیشان به مدرسه و مراقبتهای پزشکی، و تحديدِ امکان معاشرتشان با یکدیگر خطاست.
این اعمال بر خطایند، انگیزهٔ اقدام به آنها هرچه باشد. و انگیزه نیز در کار است. نباید انکارش کرد.
محور زندگی اخلاقی و پندار اخلاقی ما الگوهای بزرگ مقاومتاند: داستانهای با شکوهِ کسانی که گفتهاند: «نه. نه، من پشت به خدمت خم نخواهم کرد.
جرئت هیچ ارزشِ اخلاقیای ندارد، چرا که فینفسه فضیلتی اخلاقی به شمار نمیرود، انسانهای رذل و شرور، قاتلان و تروریستها نیز ممکن است شجاع باشند.
برای فضیلت محسوب شدنِ شجاعت به صفت احتیاج داریم: مثلا میگوییم «شجاعتِ اخلاقی»؛ زیرا چیزی بهنامِ شجاعتِ غیراخلاقی نیز وجود دارد.
و مقاومت فینفسه هیچ ارزشی ندارد. محتوای مقاومت است که شایستگی و ضرورتِ اخلاقیاش را تعیین میکند.
مثلا بگذارید بگوییم: مقاومت در برابرِ جنگی جنایتکارانه. بگذارید بگوییم: مقاومت در برابر اشغال و غصبِ سرزمین دیگران.
پس هیچچیزِ ذاتا برتری در مقاومت نیست. تمامی ادعاهای ما برای درستی مقاومت به درستیِ این مدعا بستگی دارد که مقاومتکنندگان بهنامِ عدالت اقدام به مقاومت کرده باشند. و عادلانه بودنِ سببِ مقاومت، وابسته به فضیلتِ آنانی که طلب حق نمودهاند نیست. بلکه آغاز و انجامش به حقیقتِ توصیف وضعیتِ اموری بستگی دارد که حقیقتا ناعادلانه و غیرضروری است.
شیوهی معمول شناساندن افرادی که براساسِ اصول عمل میکنند این است که بگوییم آنان طلایهدارانِ شورشی پیروزمند در برابر بیعدالتیاند.
اما اگر نباشند چه؟
اگر شر واقعا متوقف ناشدنی باشد چه؟ دستکم برای مدتی کوتاه. و این مدتِ کوتاه ممکن است – قرار است – در واقع بسیار طولانی باشد.
بیایید نیرویی را که با آن به مخالفت برخاستهایم، دستکم نگیریم.
جهان، تقریبا به زعم همگان، چیزی است که در حقیقت بههیچروی به فرمان ما نیست. عقل سلیم و حسِ حفاظت از خود به ما میگوید با آنچه نمیتوانیم تغییر دهیم از در آشتی در آییم.
شاید در بعضی مواقع تهدید واقعی باشد. در چنین شرایطی، فرد واجدِ اصول اخلاقی بهسان کسی است که در کنار قطارِ در حالِ حرکت میدود و فریاد میزند: «بایست! بایست!»
آیا میتوان قطار را متوقف کرد؟ نه، نمیتوان. دستکم اکنون نمیتوان. آیا افرادی که بر قطار سوارند به صرافت خواهند افتاد که از قطار بیرون بپرند و به آنانی که روی زمیناند ملحق شوند؟ شاید بعضی چنین کنند، اما بیشتر آنان چنین کاری نخواهند کرد (دستکم تا زمانی که جامهای نو از ترس تنشان را نپوشاند، چنین کاری نمیکنند).
فن نمایشنامهنویسی به ما میگوید نباید فکر کنیم که آیا عمل براساس اصول به مصلحت است یا خیر، یا این که آیا میتوانیم به موفقیتِ نهاییِ اعمالی که انجام دادهایم چشمِ امید داشته باشیم یا خیر.
به ما گفتهاند عمل براساسِ اصول فینفسه خير است.
اما باز چنین عملی، عملی سیاسی است، بدینمعنا که آنرا برای خود انجام نمیدهد.
انسان به عنوان عملی برای اعلامِ همبستگی مقاومت میکند. همبستگی با اجتماعات پایبندِ اصول و نافرمان: در اینجا و هرجا. در زمان حاضر، در آینده.
احتمال اینکه مقاومتِ شما نتواند بیعدالتی را متوقف کند، شما را از عمل برای رسیدن به آنچه صادقانه و از روی تفكر معتقدید مصالحِ عاليهی اجتماع شماست، معاف نمیسازد.
از این رو: مصالح عاليهٔ اسراییل در این نیست که ستمگر باشد.
از این رو: مصالح عاليهٔ ایالات متحده در این نیست که ابرقدرتی بلامنازع باشد و بتواند ارادهٔ خود را به میل خود بر هر کشوری در جهان اعمال كند.
مصلحتِ حقیقی یک جامعهٔ مدرن، عدالت است.
بهیاد داشته باشیم که برنامههای مقاومتِ سیاسی رابطهی علت و معلولِ بغرنج و اغلب غیر مستقیم است.
همهی تلاشها، همهی مقاومتها عینی است، باید باشد، و تمامی تلاشها طنینی بینالمللی دارد.
اگر نه اینجا، پس آنجا. اگر نه اکنون، پس به زودی. در جاهای دیگر همچنان که در اینجا.»